متن کامل دیوان حافظ ( بخش اول )

عنوان کتاب : دیوان حافظ ( بخش اول )نویسنده : حافظ

تاریخ نشر : آذر 82
تایپ : https://diglib.sharif.edu

 دیوان حافظغزل   ۱

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشایدز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمجرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلکجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخرنهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظمتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


غزل    ۲

صلاح کار کجا و من خراب کجاببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوسکجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا راسماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابدچراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماستکجا رویم بفرما از این جناب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه استکجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصالخود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوستقرار چیست صبوری کدام و خواب کجا


غزل    ۳

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما رابه خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافتکنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوبچنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی استبه آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستمکه عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویمجواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارندجوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جوکه کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظکه بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را


غزل   ۴

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا راکه سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چراتفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گلکه پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظربه بند و دام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیستسهی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو با حبیب نشینی و باده پیماییبه یاد دار محبان بادپیما را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیبکه وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظسرود زهره به رقص آورد مسیحا را


غزل   ۵

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیزباشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسوننیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبلهات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامتروزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف استبا دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادندگر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخباثش خوانداشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستیکاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزددلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگرتا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرندساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلودای شیخ پاکدامن معذور دار ما را


غزل    ۶

به ملازمان سلطان که رساند این دعا راکه به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهممگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارتز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزیتو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهیبه پیام آشنایان بنوازد آشنا را

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودیدل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیزکه دعای صبحگاهی اثری کند شما را


غزل    ۷

صوفی بیا که آینه صافیست جام راتا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرسکاین حال نیست زاهد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچینکان جا همیشه باد به دست است دام را

در بزم دور یک دو قدح درکش و برویعنی طمع مدار وصال دوام را

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیشپیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماندآدم بهشت روضه دارالسلام را

ما را بر آستان تو بس حق خدمت استای خواجه بازبین به ترحم غلام را

حافظ مرید جام می است ای صبا برووز بنده بندگی برسان شیخ جام را


غزل    ۸

ساقیا برخیز و درده جام راخاک بر سر کن غم ایام را

ساغر می بر کفم نه تا ز بربرکشم این دلق ازرق فام را

گر چه بدنامیست نزد عاقلانما نمی‌خواهیم ننگ و نام را

باده درده چند از این باد غرورخاک بر سر نفس نافرجام را

دود آه سینه نالان منسوخت این افسردگان خام را

محرم راز دل شیدای خودکس نمی‌بینم ز خاص و عام را

با دلارامی مرا خاطر خوش استکز دلم یک باره برد آرام را

ننگرد دیگر به سرو اندر چمنهر که دید آن سرو سیم اندام را

صبر کن حافظ به سختی روز و شبعاقبت روزی بیابی کام را


غزل    ۹

رونق عهد شباب است دگر بستان رامی‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسیخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروشخاکروب در میخانه کنم مژگان را

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگانمضطرب حال مگردان من سرگردان را

ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندنددر سر کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوحهست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون به در و نان مطلبکان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک استگو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شدوقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولیدام تزویر مکن چون دگران قرآن را


غزل    ۱۰

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ماچیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چونروی سوی خانه خمار دارد پیر ما

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویمکاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش استعاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کردزان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبیآه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموشرحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما


غزل    ۱۰

ساقی به نور باده برافروز جام مامطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایمای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدانکاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذریزنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بریخود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش استزان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواستنان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشانباشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلالهستند غرق نعمت حاجی قوام ما


غزل    ۱۲

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شماآب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمدهبازگردد یا برآید چیست فرمان شما

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیتبه که نفروشند مستوری به مستان شما

بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگرزان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ایبو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جمگر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما

دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنیدزینهار ای دوستان جان من و جان شما

کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوندخاطر مجموع ما زلف پریشان شما

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذریکاندر این ره کشته بسیارند قربان شما

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگوکای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیستبنده شاه شماییم و ثناخوان شما

ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتیتا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما

می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگوروزی ما باد لعل شکرافشان شما


غزل    ۱۳

می‌دمد صبح و کله بست سحابالصبوح الصبوح یا اصحاب

می‌چکد ژاله بر رخ لالهالمدام المدام یا احباب

می‌وزد از چمن نسیم بهشتهان بنوشید دم به دم می ناب

تخت زمرد زده است گل به چمنراح چون لعل آتشین دریاب

در میخانه بسته‌اند دگرافتتح یا مفتح الابواب

لب و دندانت را حقوق نمکهست بر جان و سینه‌های کباب

این چنین موسمی عجب باشدکه ببندند میکده به شتاب

بر رخ ساقی پری پیکرهمچو حافظ بنوش باده ناب


غزل    ۱۴

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریبگفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدارخانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غمگر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناستخوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشتهمچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رختگر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تودر سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتنددور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب


غزل   ۱۵

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابتو ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوزکاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشداندیشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماریپیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفتتا باز چه اندیشه کند رای صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدیپیداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از این بادیه هش دارتا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دلباری به غلط صرف شد ایام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسییا رب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزدصلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت


غزل    ۱۶

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختبه قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بودزمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کردفریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمنکه آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتمچو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زدصبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردمسمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیشهوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویمنصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بودکه بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمانمرا به بندگی خواجه جهان انداخت


غزل    ۱۷

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداختجانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمعدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من استچون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببردخانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستهمچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشمخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمیکه نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت


غزل   ۱۸

ساقیا آمدن عید مبارک بادتوان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراقبرگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

برسان بندگی دختر رز گو به درآیکه دم و همت ما کرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توستجای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافتبوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآوردطالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوحور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت


غزل    ۱۹

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاستمنزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیشآتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارددر خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داندنکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار استما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنشکاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کودل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولیعیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنجفکر معقول بفرما گل بی خار کجاست


غزل    ۲۰

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاستمی ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشتوقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورداین چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ریایی نبودبهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاقآن که او عالم سر است بدین حال گواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیموان چه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریمباده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بودور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست


غزل    ۲۱

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاستگفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشستکه نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زدپیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سروبه هواداری آن عارض و قامت برخاست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوتبه تماشای تو آشوب قیامت برخاست

پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلتسرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببریکاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست


غزل    ۲۲

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاستسخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آیدتبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیستکه من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرببنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبودرخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل منخمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلمگرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارندکه آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطربکه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادندفضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست


غزل    ۲۳

خیال روی تو در هر طریق همره ماستنسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

به رغم مدعیانی که منع عشق کنندجمال چهره تو حجت موجه ماست

ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گویدهزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسدگناه بخت پریشان و دست کوته ماست

به حاجب در خلوت سرای خاص بگوفلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست

به صورت از نظر ما اگر چه محجوب استهمیشه در نظر خاطر مرفه ماست

اگر به سالی حافظ دری زند بگشایکه سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست


غزل    ۲۴

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مستکه به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشقچارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سر قضاکه به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

کمر کوه کم است از کمر مور این جاناامید از در رحمت مشو ای باده پرست

بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرسادزیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

جان فدای دهنش باد که در باغ نظرچمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شدیعنی از وصل تواش نیست بجز باد به دست


غزل    ۲۵

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مستصلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمودببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست

بیار باده که در بارگاه استغناچه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

از این رباط دودر چون ضرورت است رحیلرواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنجبلی به حکم بلا بسته‌اند عهد الست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باشکه نیستیست سرانجام هر کمال که هست

شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیربه باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابیهوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گویدکه گفته سخنت می‌برند دست به دست


غزل    ۲۶

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مستپیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کناننیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزینگفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهندکافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیرکه ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیماگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگارای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست


غزل    ۲۷

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دستمست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیداوز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیستوز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاستو افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچیدور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

بازآی که بازآید عمر شده حافظهر چند که ناید باز تیری که بشد از شست


غزل    ۲۸

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درستکه مونس دم صبحم دعای دولت توست

سرشک من که ز طوفان نوح دست بردز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست

بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخرکه با شکستگی ارزد به صد هزار درست

زبان مور به آصف دراز گشت و رواستکه خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست

دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوستچو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

به صدق کوش که خورشید زاید از نفستکه از دروغ سیه روی گشت صبح نخست

شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوزنمی‌کنی به ترحم نطاق سلسله سست

مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجویگناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست


غزل    ۲۹

ما را ز خیال تو چه پروای شراب استخم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

گر خمر بهشت است بریزید که بی دوستهر شربت عذبم که دهی عین عذاب است

افسوس که شد دلبر و در دیده گریانتحریر خیال خط او نقش بر آب است

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بودزین سیل دمادم که در این منزل خواب است

معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکناغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است

گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دیددر آتش شوق از غم دل غرق گلاب است

سبز است در و دشت بیا تا نگذاریمدست از سر آبی که جهان جمله سراب است

در کنج دماغم مطلب جای نصیحتکاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است

حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظربازبس طور عجب لازم ایام شباب است


غزل    ۳۰

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببستراه هزار چاره گر از چار سو ببست

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جانبگشود نافه‌ای و در آرزو ببست

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نوابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست

ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریختاین نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو ببست

یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خمبا نعره‌های قلقلش اندر گلو ببست

مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماعبر اهل وجد و حال در های و هو ببست

حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواستاحرام طوف کعبه دل بی وضو ببست


غزل    ۳۱

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب استیا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسدهر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است

کشته چاه زنخدان توام کز هر طرفصد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

شهسوار من که مه آیینه دار روی اوستتاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است

عکس خوی بر عارضش بین کفتاب گرم رودر هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام میزاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زینبا سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می‌زندقوت جان حافظش در خنده زیر لب است

آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکدزاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است


غزل    ۳۲

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بستگشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست

مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاندزمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشودنسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست

مرا به بند تو دوران چرخ راضی کردولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

چو نافه بر دل مسکین من گره مفکنکه عهد با سر زلف گره گشای تو بست

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصالخطا نگر که دل امید در وفای تو بست

ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفتبه خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست


غزل    ۳۳

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خداکخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیمآخر سال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سال نیستدر حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماستچون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

جام جهان نماست ضمیر منیر دوستاظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمیگوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیستاحباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یارمی‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شودبا مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است


غزل   ۳۴

رواق منظر چشم من آشیانه توستکرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دللطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش بادکه در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کنکه این مفرح یاقوت در خزانه توست

به تن مقصرم از دولت ملازمتتولی خلاصه جان خاک آستانه توست

من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخیدر خزانه به مهر تو و نشانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کارکه توسنی چو فلک رام تازیانه توست

چه جای من که بلغزد سپهر شعبده بازاز این حیل که در انبانه بهانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آردکه شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست


غزل    ۳۵

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادستمرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

میان او که خدا آفریده است از هیچدقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون ناینصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیستاسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولیاساس هستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یارتو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظکز این فسانه و افسون مرا بسی یادست


غزل    ۳۶

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادستدل سودازده از غصه دو نیم افتادست

چشم جادوی تو خود عین سواد سحر استلیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیستنقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذارچیست طاووس که در باغ نعیم افتادست

دل من در هوس روی تو ای مونس جانخاک راهیست که در دست نسیم افتادست

همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاستاز سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست

سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دمعکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست

آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبتبر در میکده دیدم که مقیم افتادست

حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیزاتحادیست که در عهد قدیم افتادست


غزل    ۳۷

بیا که قصر امل سخت سست بنیادستبیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبودز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خرابسروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

که ای بلندنظر شاهباز سدره نشیننشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیرندانمت که در این دامگه چه افتادست

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آرکه این حدیث ز پیر طریقتم یادست

غم جهان مخور و پند من مبر از یادکه این لطیفه عشقم ز ره روی یادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشایکه بر من و تو در اختیار نگشادست

مجو درستی عهد از جهان سست نهادکه این عجوز عروس هزاردامادست

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گلبنال بلبل بی دل که جای فریادست

حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظقبول خاطر و لطف سخن خدادادست


غزل    ۳۸

بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردمدور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفتهیهات از این گوشه که معمور نماندست

وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشتاز دولت هجر تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگویددور از رخت این خسته رنجور نماندست

صبر است مرا چاره هجران تو لیکنچون صبر توان کرد که مقدور نماندست

در هجر تو گر چشم مرا آب روان استگو خون جگر ریز که معذور نماندست

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خندهماتم زده را داعیه سور نماندست


غزل    ۳۹

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر استشمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ایکت خون ما حلالتر از شیر مادر است

چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواهتشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است

از آستان پیر مغان سر چرا کشیمدولت در آن سرا و گشایش در آن در است

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجبکز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشتامروز تا چه گوید و بازش چه در سر است

شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیمعیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

فرق است از آب خضر که ظلمات جای او استتا آب ما که منبعش الله اکبر است

ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریمبا پادشه بگوی که روزی مقدر است

حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک توکش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است


غزل    ۴۰

المنه لله که در میکده باز استزان رو که مرا بر در او روی نیاز است

خم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستیوان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است

از وی همه مستی و غرور است و تکبروز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییمبا دوست بگوییم که او محرم راز است

شرح شکن زلف خم اندر خم جانانکوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره لیلیرخساره محمود و کف پای ایاز است

بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالمتا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

در کعبه کوی تو هر آن کس که بیایداز قبله ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکیناز شمع بپرسید که در سوز و گداز است


غزل    ۴۱

اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز استبه بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتدبه عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

در آستین مرقع پیاله پنهان کنکه همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است

به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از میکه موسم ورع و روزگار پرهیز است

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهرکه صاف این سر خم جمله دردی آمیز است

سپهر برشده پرویزنیست خون افشانکه ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظبیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است


غزل    ۴۲

حال دل با تو گفتنم هوس استخبر دل شنفتنم هوس است

طمع خام بین که قصه فاشاز رقیبان نهفتنم هوس است

شب قدری چنین عزیز و شریفبا تو تا روز خفتنم هوس است

وه که دردانه‌ای چنین نازکدر شب تار سفتنم هوس است

ای صبا امشبم مدد فرمایکه سحرگه شکفتنم هوس است

از برای شرف به نوک مژهخاک راه تو رفتنم هوس است

همچو حافظ به رغم مدعیانشعر رندانه گفتنم هوس است


غزل    ۴۳

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش استوقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شودآری آری طیب انفاس هواداران خوش است

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کردناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشقدوست را با ناله شب‌های بیداران خوش است

نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هستشیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است

از زبان سوسن آزاده‌ام آمد به گوشکاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است

حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیستتا نپنداری که احوال جهان داران خوش است


غزل    ۴۴

کنون که بر کف گل جام باده صاف استبه صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیرچه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی دادکه می حرام ولی به ز مال اوقاف است

به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکشکه هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است

ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیرکه صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

حدیث مدعیان و خیال همکارانهمان حکایت زردوز و بوریاباف است

خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخنگاه دار که قلاب شهر صراف است


غزل    ۴۵

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل استصراحی می ناب و سفینه غزل است

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ استپیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بسملالت علما هم ز علم بی عمل است

به چشم عقل در این رهگذار پرآشوبجهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است

بگیر طره مه چهره‌ای و قصه مخوانکه سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است

دلم امید فراوان به وصل روی تو داشتولی اجل به ره عمر رهزن امل است

به هیچ دور نخواهند یافت هشیارشچنین که حافظ ما مست باده ازل است


غزل    ۴۶

گل در بر و می در کف و معشوق به کام استسلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشبدر مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکنبی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ استچشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما راهر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکرزان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم استهمواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ استوز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظربازوان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیزپیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانیکایام گل و یاسمن و عید صیام است


غزل    ۴۷

به کوی میکده هر سالکی که ره دانستدری دگر زدن اندیشه تبه دانست

زمانه افسر رندی نداد جز به کسیکه سرفرازی عالم در این کله دانست

بر آستانه میخانه هر که یافت رهیز فیض جام می اسرار خانقه دانست

هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواندرموز جام جم از نقش خاک ره دانست

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلبکه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جانچرا که شیوه آن ترک دل سیه دانست

ز جور کوکب طالع سحرگهان چشممچنان گریست که ناهید دید و مه دانست

حدیث حافظ و ساغر که می‌زند پنهانچه جای محتسب و شحنه پادشه دانست

بلندمرتبه شاهی که نه رواق سپهرنمونه‌ای ز خم طاق بارگه دانست


غزل    ۴۸

صوفی از پرتو می راز نهانی دانستگوهر هر کس از این لعل توانی دانست

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بسکه نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتادهبجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشممحتسب نیز در این عیش نهانی دانست

دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندیدور نه از جانب ما دل نگرانی دانست

سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیقهر که قدر نفس باد یمانی دانست

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزیترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

می بیاور که ننازد به گل باغ جهانهر که غارتگری باد خزانی دانست

حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیختز اثر تربیت آصف ثانی دانست


غزل    ۴۹

روضه خلد برین خلوت درویشان استمایه محتشمی خدمت درویشان است

گنج عزلت که طلسمات عجایب داردفتح آن در نظر رحمت درویشان است

قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفتمنظری از چمن نزهت درویشان است

آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاهکیمیاییست که در صحبت درویشان است

آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشیدکبریاییست که در حشمت درویشان است

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوالبی تکلف بشنو دولت درویشان است

خسروان قبله حاجات جهانند ولیسببش بندگی حضرت درویشان است

روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبندمظهرش آینه طلعت درویشان است

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولیاز ازل تا به ابد فرصت درویشان است

ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو راسر و زر در کنف همت درویشان است

گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوزخوانده باشی که هم از غیرت درویشان است

من غلام نظر آصف عهدم کو راصورت خواجگی و سیرت درویشان است

حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهیمنبعش خاک در خلوت درویشان است


غزل    ۵۰

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن استبکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

گرت ز دست برآید مراد خاطر مابه دست باش که خیری به جای خویشتن است

به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمعشبان تیره مرادم فنای خویشتن است

چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبلمکن که آن گل خندان برای خویشتن است

به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاجکه نافه‌هاش ز بند قبای خویشتن است

مرو به خانه ارباب بی‌مروت دهرکه گنج عافیتت در سرای خویشتن است

بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی اوهنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است


غزل    ۵۱

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من استوز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان درازهر که دل بردن او دید و در انکار من است

ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کوشاهراهیست که منزلگه دلدار من است

بنده طالع خویشم که در این قحط وفاعشق آن لولی سرمست خریدار من است

طبله عطر گل و زلف عبیرافشانشفیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

باغبان همچو نسیمم ز در خویش مرانکب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمودنرگس او که طبیب دل بیمار من است

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموختیار شیرین سخن نادره گفتار من است


غزل    ۵۲

روزگاریست که سودای بتان دین من استغم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین بایدوین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهراز مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کردخلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دارکاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروشزان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیستکه مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوانکه لبش جرعه کش خسرو شیرین من است


غزل    ۵۳

منم که گوشه میخانه خانقاه من استدعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باکنوای من به سحر آه عذرخواه من است

ز پادشاه و گدا فارغم بحمداللهگدای خاک در دوست پادشاه من است

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماستجز این خیال ندارم خدا گواه من است

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نیرمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

از آن زمان که بر این آستان نهادم رویفراز مسند خورشید تکیه گاه من است

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظتو در طریق ادب باش و گو گناه من است


غزل    ۵۴

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل تو و چشم مست میگونتز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است

ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تواگر طلوع کند طالعم همایون است

حکایت لب شیرین کلام فرهاد استشکنج طره لیلی مقام مجنون است

دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی استسخن بگو که کلامت لطیف و موزون است

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقیکه رنج خاطرم از جور دور گردون است

از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیزکنار دامن من همچو رود جیحون است

چگونه شاد شود اندرون غمگینمبه اختیار که از اختیار بیرون است

ز بیخودی طلب یار می‌کند حافظچو مفلسی که طلبکار گنج قارون است


غزل    ۵۵

خم زلف تو دام کفر و دین استز کارستان او یک شمه این است

جمالت معجز حسن است لیکنحدیث غمزه‌ات سحر مبین است

ز چشم شوخ تو جان کی توان بردکه دایم با کمان اندر کمین است

بر آن چشم سیه صد آفرین بادکه در عاشق کشی سحرآفرین است

عجب علمیست علم هیت عشقکه چرخ هشتمش هفتم زمین است

تو پنداری که بدگو رفت و جان بردحسابش با کرام الکاتبین است

مشو حافظ ز کید زلفش ایمنکه دل برد و کنون دربند دین است


غزل    ۵۶

دل سراپرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوست

من که سر درنیاورم به دو کونگردنم زیر بار منت اوست

تو و طوبی و ما و قامت یارفکر هر کس به قدر همت اوست

گر من آلوده دامنم چه عجبهمه عالم گواه عصمت اوست

من که باشم در آن حرم که صباپرده دار حریم حرمت اوست

بی خیالش مباد منظر چشمزان که این گوشه جای خلوت اوست

هر گل نو که شد چمن آرایز اثر رنگ و بوی صحبت اوست

دور مجنون گذشت و نوبت ماستهر کسی پنج روز نوبت اوست

ملکت عاشقی و گنج طربهر چه دارم ز یمن همت اوست

من و دل گر فدا شدیم چه باکغرض اندر میان سلامت اوست

فقر ظاهر مبین که حافظ راسینه گنجینه محبت اوست


غزل    ۵۷

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوستچشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولیاو سلیمان زمان است که خاتم با اوست

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاکلاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

خال مشکین که بدان عارض گندمگون استسر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یارانچه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دلکشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

حافظ از معتقدان است گرامی دارشزان که بخشایش بس روح مکرم با اوست


غزل    ۵۸

سر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهرنهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهدکه چون شکنج ورق‌های غنچه تو بر توست

نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بسبسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست

مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان راکه باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن استفدای قد تو هر سروبن که بر لب جوست

زبان ناطقه در وصف شوق نالان استچه جای کلک بریده زبان بیهده گوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافتچرا که حال نکو در قفای فال نکوست

نه این زمان دل حافظ در آتش هوس استکه داغدار ازل همچو لاله خودروست


غزل    ۵۹

دارم امید عاطفتی از جانب دوستکردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که اوگر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

چندان گریستم که هر کس که برگذشتدر اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

هیچ است آن دهان و نبینم از او نشانموی است آن میان و ندانم که آن چه موست

دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفتاز دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست

بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشدبا زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست

عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌امزان بوی در مشام دل من هنوز بوست

حافظ بد است حال پریشان تو ولیبر بوی زلف یار پریشانیت نکوست


غزل    ۶۰

آن پیک نامور که رسید از دیار دوستآورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

خوش می‌دهد نشان جلال و جمال یارخوش می‌کند حکایت عز و وقار دوست

دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برمزین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

شکر خدا که از مدد بخت کارسازبر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

سیر سپهر و دور قمر را چه اختیاردر گردشند بر حسب اختیار دوست

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زندما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبحزان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست

ماییم و آستانه عشق و سر نیازتا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست

دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باکمنت خدای را که نیم شرمسار دوست


غزل    ۶۱

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوستبیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست

به جان او که به شکرانه جان برافشانماگر به سوی من آری پیامی از بر دوست

و گر چنان که در آن حضرتت نباشد باربرای دیده بیاور غباری از در دوست

من گدا و تمنای وصل او هیهاتمگر به خواب ببینم خیال منظر دوست

دل صنوبریم همچو بید لرزان استز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست

اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما رابه عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

چه باشد ار شود از بند غم دلش آزادچو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست


غزل    ۶۲

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوستتا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفسطوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و منبر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشرهر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنکدردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیاخاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراقترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساززان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست


غزل    ۶۳

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هستدر غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیستچون من در آن دیار هزاران غریب هست

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیستهر جا که هست پرتو روی حبیب هست

آن جا که کار صومعه را جلوه می‌دهندناقوس دیر راهب و نام صلیب هست

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکردای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیستهم قصه‌ای غریب و حدیثی عجیب هست


غزل    ۶۴

اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبیستزبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسنبسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست

در این چمن گل بی خار کس نچید آریچراغ مصطفوی با شرار بولهبیست

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شدکه کام بخشی او را بهانه بی سببیست

به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباطمرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست

جمال دختر رز نور چشم ماست مگرکه در نقاب زجاجی و پرده عنبیست

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجهکنون که مست خرابم صلاح بی‌ادبیست

بیار می که چو حافظ هزارم استظهاربه گریه سحری و نیاز نیم شبیست


غزل    ۶۵

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیستساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمارکس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به موییست هوش دارغمخوار خویش باش غم روزگار چیست

معنی آب زندگی و روضه ارمجز طرف جویبار و می خوشگوار چیست

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اندما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست

راز درون پرده چه داند فلک خموشای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیستمعنی عفو و رحمت آمرزگار چیست

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواستتا در میانه خواسته کردگار چیست


غزل    ۶۶

بنال بلبل اگر با منت سر یاریستکه ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوستچه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست

بیار باده که رنگین کنیم جامه زرقکه مست جام غروریم و نام هشیاریست

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیستکه زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزدکه نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خالهزار نکته در این کار و بار دلداریست

قلندران حقیقت به نیم جو نخرندقبای اطلس آن کس که از هنر عاریست

بر آستان تو مشکل توان رسید آریعروج بر فلک سروری به دشواریست

سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدمزهی مراتب خوابی که به ز بیداریست

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظکه رستگاری جاوید در کم آزاریست


غزل    ۶۷

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیستجان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

حالیا خانه برانداز دل و دین من استتا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست

باده لعل لبش کز لب من دور مبادراح روح که و پیمان ده پیمانه کیست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتوبازپرسید خدا را که به پروانه کیست

می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشدکه دل نازک او مایل افسانه کیست

یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبیندر یکتای که و گوهر یک دانه کیست

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی توزیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست


غزل    ۶۸

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیستحال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

مردم دیده ز لطف رخ او در رخ اوعکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست

می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرشگر چه در شیوه گری هر مژه‌اش قتالیست

ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهروه که در کار غریبان عجبت اهمالیست

بعد از اینم نبود شابه در جوهر فردکه دهان تو در این نکته خوش استدلالیست

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کردنیت خیر مگردان که مبارک فالیست

کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشدحافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست


غزل    ۶۹

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیستدر رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینانهمراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

روی تو مگر آینه لطف الهیستحقا که چنین است و در این روی و ریا نیست

نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشممسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

از بهر خدا زلف مپیرای که ما راشب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروزدر بزم حریفان اثر نور و صفا نیست

تیمار غریبان اثر ذکر جمیل استجانا مگر این قاعده در شهر شما نیست

دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آرگفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوتدر هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامتبا هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

در صومعه زاهد و در خلوت صوفیجز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

ای چنگ فروبرده به خون دل حافظفکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست


غزل    ۷۰

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیستدل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

اشکم احرام طواف حرمت می‌بنددگر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست

بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشیطایر سدره اگر در طلبت طایر نیست

عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثارمکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسدهر که را در طلبت همت او قاصر نیست

از روان بخشی عیسی نزنم دم هرگززان که در روح فزایی چو لبت ماهر نیست

من که در آتش سودای تو آهی نزنمکی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتمکه پریشانی این سلسله را آخر نیست

سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راستکیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست


غزل    ۷۱

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیستدر حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوستدر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راندعرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقشزین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت استکاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حسابکاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگوکبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بودخودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماستور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم استور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیستعاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست


غزل    ۷۲

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیستآن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بوددر کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیارکان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشدجانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلالهر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشانچون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ روحیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست


غزل    ۷۳

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستمنت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آریسر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجبخجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردیسیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنندبا صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

من از این طالع شوریده برنجم ور نیبهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوشغرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد رازور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

شیر در بادیه عشق تو روباه شودآه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منت خاک در توستزیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هستور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود استدر سراپای وجودت هنری نیست که نیست


غزل    ۷۴

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیستباده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض استغرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکشکه چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنارور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داریخوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقیفرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهارکه ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزارظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولیپیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست


غزل    ۷۵

خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیستتاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست

از لبت شیر روان بود که من می‌گفتماین شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست

جان درازی تو بادا که یقین می‌دانمدر کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست

مبتلایی به غم محنت و اندوه فراقای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست

دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشتای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست

درد عشق ار چه دل از خلق نهان می‌داردحافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست


غزل    ۷۶

جز آستان توام در جهان پناهی نیستسر مرا بجز این در حواله گاهی نیست

عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازمکه تیغ ما بجز از ناله‌ای و آهی نیست

چرا ز کوی خرابات روی برتابمکز این به هم به جهان هیچ رسم و راهی نیست

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمربگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست

غلام نرگس جماش آن سهی سرومکه از شراب غرورش به کس نگاهی نیست

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کنکه در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسنکه نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست

چنین که از همه سو دام راه می‌بینمبه از حمایت زلفش مرا پناهی نیست

خزینه دل حافظ به زلف و خال مدهکه کارهای چنین حد هر سیاهی نیست


غزل    ۷۷

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشتو اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیستگفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراضپادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوستخرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیمکاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکنشیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیرذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشتشیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت


غزل    ۷۸

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشتبشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت

یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترمافکند و کشت و عزت صید حرم نداشت

بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یارحاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت

با این همه هر آن که نه خواری کشید از اوهر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت

ساقی بیار باده و با محتسب بگوانکار ما مکن که چنین جام جم نداشت

هر راهرو که ره به حریم درش نبردمسکین برید وادی و ره در حرم نداشت

حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعیهیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت


غزل    ۷۹

کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشتمن و شراب فرح بخش و یار حورسرشت

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروزکه خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت

چمن حکایت اردیبهشت می‌گویدنه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت

به می عمارت دل کن که این جهان خراببر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهدچو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت

مکن به نامه سیاهی ملامت من مستکه آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت

قدم دریغ مدار از جنازه حافظکه گر چه غرق گناه است می‌رود به بهشت


غزل    ۸۰

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشتکه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باشهر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مستهمه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌هامدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازلتو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بسپدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامییک سر از کوی خرابات برندت به بهشت


غزل    ۸۱

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفتناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولیهیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرصع می لعلای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسدهر که خاک در میخانه به رخساره نرفت

در گلستان ارم دوش چو از لطف هوازلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت

گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کوگفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

سخن عشق نه آن است که آید به زبانساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداختچه کند سوز غم عشق نیارست نهفت


غزل    ۸۲

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفتآیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بینکس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوشآن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشممسیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجراندر درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافتعمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاستدر سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دیدهیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نهزان پیش که گویند که از دار فنا رفت


غزل    ۸۳

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفتور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوختجور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیارهر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دارگر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد بردور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولیگر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاهپای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت


غزل    ۸۴

ساقی بیار باده که ماه صیام رفتدرده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیمعمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودیدر عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسددر مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسیدتا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راهرند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شدقلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عودمی ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافتگمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت


غزل    ۸۵

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفتروی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بودبار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیموز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرددیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکندر گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیمکای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت


غزل    ۸۶

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفتکار چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروختوین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفتوان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین دلفریبگویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بودعیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

هر سروقد که بر مه و خور حسن می‌فروختچون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداستکوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بختتعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت


غزل    ۸۷

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفتآری به اتفاق جهان می‌توان گرفت

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمعشکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

زین آتش نهفته که در سینه من استخورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت

می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوستاز غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدمدوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوختکتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

خواهم شدن به کوی مغان آستین فشانزین فتنه‌ها که دامن آخرزمان گرفت

می خور که هر که آخر کار جهان بدیداز غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌اندکان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکدحاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت


غزل    ۸۸

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفتفراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهرکنایتیست که از روزگار هجران گفت

نشان یار سفرکرده از که پرسم بازکه هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

فغان که آن مه نامهربان مهرگسلبه ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت

من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیبکه دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

غم کهن به می سالخورده دفع کنیدکه تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت

گره به باد مزن گر چه بر مراد رودکه این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مروتو را که گفت که این زال ترک دستان گفت

مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبلقبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت

که گفت حافظ از اندیشه تو آمد بازمن این نگفته‌ام آن کس که گفت بهتان گفت


غزل    ۸۹

یا رب سببی ساز که یارم به سلامتبازآید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفرکرده بیاریدتا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستندآن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کنفردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشقما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احباکاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقیبر می‌شکند گوشه محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالمبیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظپیوسته شد این سلسله تا روز قیامت


غزل    ۹۰

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمتبنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدان غمزین جا به آشیان وفا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیستمی‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیردر صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خرابجان عزیز خود به نوا می‌فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دلمی‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کنکیینه خدای نما می‌فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهندقول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفتبا درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توستبشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت


غزل    ۹۱

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمتجانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاکباور مکن که دست ز دامن بدارمت

محراب ابرویت بنما تا سحرگهیدست دعا برآرم و در گردن آرمت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلیصد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیببیمار بازپرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کناربر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت و از غم عشقم خلاص دادمنت پذیر غمزه خنجر گذارمت

می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبارتخم محبت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دلدر پای دم به دم گهر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توستفی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت


غزل    ۹۲

میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمتخوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت

گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیستخوش تقاضا می‌کنی پیش تقاضا میرمت

عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاستگو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت

آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای اوگو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت

گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دواگاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت

خوش خرامان می‌روی چشم بد از روی تو دوردارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت

گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیستای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت


غزل    ۹۳

چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمتحقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت

به نوک خامه رقم کرده‌ای سلام مراکه کارخانه دوران مباد بی رقمت

نگویم از من بی‌دل به سهو کردی یادکه در حساب خرد نیست سهو بر قلمت

مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمتکه داشت دولت سرمد عزیز و محترمت

بیا که با سر زلفت قرار خواهم کردکه گر سرم برود برندارم از قدمت

ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتیکه لاله بردمد از خاک کشتگان غمت

روان تشنه ما را به جرعه‌ای دریابچو می‌دهند زلال خضر ز جام جمت

همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش بادکه جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت


غزل    ۹۴

زان یار دلنوازم شکریست با شکایتگر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردمیا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کسگویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جاسرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندیجانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصوداز گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزودزنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونمیک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بستکش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابمجور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظقرآن ز بر بخوانی در چارده روایت


غزل    ۹۵

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویتخرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدنکه شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارمکه جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیاراییصبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازیبرافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصلمن از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبینیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت


غزل    ۹۶

درد ما را نیست درمان الغیاثهجر ما را نیست پایان الغیاث

دین و دل بردند و قصد جان کنندالغیاث از جور خوبان الغیاث

در بهای بوسه‌ای جانی طلبمی‌کنند این دلستانان الغیاث

خون ما خوردند این کافردلانای مسلمانان چه درمان الغیاث

همچو حافظ روز و شب بی خویشتنگشته‌ام سوزان و گریان الغیاث


غزل    ۹۷

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاجسزد اگر همه دلبران دهندت باج

دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبشبه چین زلف تو ماچین و هند داده خراج

بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روزسواد زلف سیاه تو هست ظلمت داج

دهان شهد تو داده رواج آب خضرلب چو قند تو برد از نبات مصر رواج

از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافتکه از تو درد دل ای جان نمی‌رسد به علاج

چرا همی‌شکنی جان من ز سنگ دلیدل ضعیف که باشد به نازکی چو زجاج

لب تو خضر و دهان تو آب حیوان استقد تو سرو و میان موی و بر به هیت عاج

فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهیکمینه ذره خاک در تو بودی کاج


غزل    ۹۸

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباحصلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح

سواد زلف سیاه تو جاعل الظلماتبیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح

ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاصاز آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح

ز دیده‌ام شده یک چشمه در کنار روانکه آشنا نکند در میان آن ملاح

لب چو آب حیات تو هست قوت جانوجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح

بداد لعل لبت بوسه‌ای به صد زاریگرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح

دعای جان تو ورد زبان مشتاقانهمیشه تا که بود متصل مسا و صباح

صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح


غزل    ۹۹دل من در هوای روی فرخبود آشفته همچون موی فرخ

بجز هندوی زلفش هیچ کس نیستکه برخوردار شد از روی فرخ

سیاهی نیکبخت است آن که دایمبود همراز و هم زانوی فرخ

شود چون بید لرزان سرو آزاداگر بیند قد دلجوی فرخ

بده ساقی شراب ارغوانیبه یاد نرگس جادوی فرخ

دوتا شد قامتم همچون کمانیز غم پیوسته چون ابروی فرخ

نسیم مشک تاتاری خجل کردشمیم زلف عنبربوی فرخ

اگر میل دل هر کس به جایستبود میل دل من سوی فرخ

غلام همت آنم که باشدچو حافظ بنده و هندوی فرخ


غزل    ۱۰۰

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر بادگفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگگفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دستاز بهر این معامله غمگین مباش و شاد

بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچدر معرضی که تخت سلیمان رود به باد

حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت استکوته کنیم قصه که عمرت دراز باد


غزل    ۱۰۱

شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیادزدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد

گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکنکه فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخاز این فسانه هزاران هزار دارد یاد

قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبشز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

که آگه است که کاووس و کی کجا رفتندکه واقف است که چون رفت تخت جم بر باد

ز حسرت لب شیرین هنوز می‌بینمکه لاله می‌دمد از خون دیده فرهاد

مگر که لاله بدانست بی‌وفایی دهرکه تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد

بیا بیا که زمانی ز می خراب شویممگر رسیم به گنجی در این خراب آباد

نمی‌دهند اجازت مرا به سیر و سفرنسیم باد مصلا و آب رکن آباد

قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگکه بسته‌اند بر ابریشم طرب دل شاد


غزل    ۱۰۲

دوش آگهی ز یار سفرکرده داد بادمن نیز دل به باد دهم هر چه باد باد

کارم بدان رسید که همراز خود کنمهر شام برق لامع و هر بامداد باد

در چین طره تو دل بی حفاظ منهرگز نگفت مسکن مالوف یاد باد

امروز قدر پند عزیزان شناختمیا رب روان ناصح ما از تو شاد باد

خون شد دلم به یاد تو هر گه که در چمنبند قبای غنچه گل می‌گشاد باد

از دست رفته بود وجود ضعیف منصبحم به بوی وصل تو جان بازداد باد

حافظ نهاد نیک تو کامت برآوردجان‌ها فدای مردم نیکونهاد باد


غزل    ۱۰۳

روز وصل دوستداران یاد بادیاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشتبانگ نوش شادخواران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد مناز من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلاکوشش آن حق گزاران یاد باد

گر چه صد رود است در چشمم مدامزنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماندای دریغا رازداران یاد باد


غزل    ۱۰۴

جمالت آفتاب هر نظر بادز خوبی روی خوبت خوبتر باد

همای زلف شاهین شهپرت رادل شاهان عالم زیر پر باد

کسی کو بسته زلفت نباشدچو زلفت درهم و زیر و زبر باد

دلی کو عاشق رویت نباشدهمیشه غرقه در خون جگر باد

بتا چون غمزه‌ات ناوک فشانددل مجروح من پیشش سپر باد

چو لعل شکرینت بوسه بخشدمذاق جان من ز او پرشکر باد

مرا از توست هر دم تازه عشقیتو را هر ساعتی حسنی دگر باد

به جان مشتاق روی توست حافظتو را در حال مشتاقان نظر باد


غزل    ۱۰۵

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش بادور نه اندیشه این کار فراموشش باد

آن که یک جرعه می از دست تواند دادندست با شاهد مقصود در آغوشش باد

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفتآفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنودشرمی از مظلمه خون سیاووشش باد

گر چه از کبر سخن با من درویش نگفتجان فدای شکرین پسته خاموشش باد

چشمم از آینه داران خط و خالش گشتلبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد

نرگس مست نوازش کن مردم دارشخون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد

به غلامی تو مشهور جهان شد حافظحلقه بندگی زلف تو در گوشش باد


غزل    ۱۰۶

تنت به ناز طبیبان نیازمند مبادوجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توستبه هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

جمال صورت و معنی ز امن صحت توستکه ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

در این چمن چو درآید خزان به یغماییرهش به سرو سهی قامت بلند مباد

در آن بساط که حسن تو جلوه آغازدمجال طعنه بدبین و بدپسند مباد

هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیندبر آتش تو بجز جان او سپند مباد

شفا ز گفته شکرفشان حافظ جویکه حاجتت به علاج گلاب و قند مباد


غزل    ۱۰۷

حسن تو همیشه در فزون بادرویت همه ساله لاله گون باد

اندر سر ما خیال عشقتهر روز که باد در فزون باد

هر سرو که در چمن درآیددر خدمت قامتت نگون باد

چشمی که نه فتنه تو باشدچون گوهر اشک غرق خون باد

چشم تو ز بهر دلرباییدر کردن سحر ذوفنون باد

هر جا که دلیست در غم توبی صبر و قرار و بی سکون باد

قد همه دلبران عالمپیش الف قدت چو نون باد

هر دل که ز عشق توست خالیاز حلقه وصل تو برون باد

لعل تو که هست جان حافظدور از لب مردمان دون باد


غزل    ۱۰۸

خسروا گوی فلک در خم چوگان تو بادساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد

زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توستدیده فتح ابد عاشق جولان تو باد

ای که انشا عطارد صفت شوکت توستعقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد

طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شدغیرت خلد برین ساحت بستان تو باد

نه به تنها حیوانات و نباتات و جمادهر چه در عالم امر است به فرمان تو باد


غزل    ۱۰۹

دیر است که دلدار پیامی نفرستادننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سوارانپیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت عقل رمیدهآهوروشی کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دستو از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

فریاد که آن ساقی شکرلب سرمستدانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقاماتهیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

حافظ به ادب باش که واخواست نباشدگر شاه پیامی به غلامی نفرستاد


غزل    ۱۱۰

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتادوان راز که در دل بنهفتم به درافتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیرای دیده نگه کن که به دام که درافتاد

دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشمچون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد

از رهگذر خاک سر کوی شما بودهر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

مژگان تو تا تیغ جهان گیر برآوردبس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد

بس تجربه کردیم در این دیر مکافاتبا دردکشان هر که درافتاد برافتاد

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگرددبا طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد

حافظ که سر زلف بتان دست کشش بودبس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد


غزل    ۱۱۱

عکس روی تو چو در آینه جام افتادعارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرداین همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمودیک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببریدکز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادماینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگارهر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخآه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینیکار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفتکان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر استاین گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولیزین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد


غزل    ۱۱۲

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین دادصبر و آرام تواند به من مسکین داد

وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموختهم تواند کرمش داد من غمگین داد

من همان روز ز فرهاد طمع ببریدمکه عنان دل شیدا به لب شیرین داد

گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیستآن که آن داد به شاهان به گدایان این داد

خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکنهر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد

بعد از این دست من و دامن سرو و لب جویخاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد

در کف غصه دوران دل حافظ خون شداز فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد


غزل    ۱۱۳

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی دادکه تاب من به جهان طره فلانی داد

دلم خزانه اسرار بود و دست قضادرش ببست و کلیدش به دلستانی داد

شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیببه مومیایی لطف توام نشانی داد

تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوشکه دست دادش و یاری ناتوانی داد

برو معالجه خود کن ای نصیحتگوشراب و شاهد شیرین که را زیانی داد

گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفتدریغ حافظ مسکین من چه جانی داد


غزل    ۱۱۴

همای اوج سعادت به دام ما افتداگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاهاگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مراد از افق شود طالعبود که پرتو نوری به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بارکی اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستمکه قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مسازکز این شکار فراوان به دام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو بزن فالیبود که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظنسیم گلشن جان در مشام ما افتد


غزل    ۱۱۵

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آردنهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندانکه درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار مابسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم استخدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سالچو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد

خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفتبفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد

در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظنشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد


غزل    ۱۱۶

کسی که حسن و خط دوست در نظر داردمحقق است که او حاصل بصر دارد

چو خامه در ره فرمان او سر طاعتنهاده‌ایم مگر او به تیغ بردارد

کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانهکه زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد

به پای بوس تو دست کسی رسید که اوچو آستانه بدین در همیشه سر دارد

ز زهد خشک ملولم کجاست باده نابکه بوی باده مدامم دماغ تر دارد

ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو رادمی ز وسوسه عقل بی‌خبر دارد

کسی که از ره تقوا قدم برون ننهادبه عزم میکده اکنون ره سفر دارد

دل شکسته حافظ به خاک خواهد بردچو لاله داغ هوایی که بر جگر دارد


غزل    ۱۱۷

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ داردکه چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد

سر ما فرونیاید به کمان ابروی کسکه درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دمتو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لالهبه ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد

شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدنمگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد

من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییمکه بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد

سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریمطرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد

سر درس عشق دارد دل دردمند حافظکه نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد


غزل    ۱۱۸

آن کس که به دست جام داردسلطانی جم مدام دارد

آبی که خضر حیات از او یافتدر میکده جو که جام دارد

سررشته جان به جام بگذارکاین رشته از او نظام دارد

ما و می و زاهدان و تقواتا یار سر کدام دارد

بیرون ز لب تو ساقیا نیستدر دور کسی که کام دارد

نرگس همه شیوه‌های مستیاز چشم خوشت به وام دارد

ذکر رخ و زلف تو دلم راوردیست که صبح و شام دارد

بر سینه ریش دردمندانلعلت نمکی تمام دارد

در چاه ذقن چو حافظ ای جانحسن تو دو صد غلام دارد


غزل    ۱۱۹

دلی که غیب نمای است و جام جم داردز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دلبه دست شاهوشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزانغلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مستنهد به پای قدح هر که شش درم دارد

زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدارکه عقل کل به صدت عیب متهم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوانکدام محرم دل ره در این حرم دارد

دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغلبه بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداریکه جلوه نظر و شیوه کرم دارد

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بستکه ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد


غزل    ۱۲۰

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان داردبهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رببقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصودندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینمکمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاقبه غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد

بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنوکه از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد

چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبلکه بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد

خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلسکه می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد

به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کنکه آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد

ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم رابدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد

ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داریکه از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد

چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوببه تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد


غزل    ۱۲۱

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین داردسعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل استکسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان استکه نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد

لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هستبنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد

به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان راکه صدر مجلس عشرت گدای رهنشین دارد

چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دانکه دوران ناتوانی‌ها بسی زیر زمین دارد

بلاگردان جان و تن دعای مستمندان استکه بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد

صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبانکه صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد

و گر گوید نمی‌خواهم چو حافظ عاشق مفلسبگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد


غزل    ۱۲۲

هر آن که جانب اهل خدا نگه داردخداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوستکه آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پایفرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیماننگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینیز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفتز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاریکه حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظبه یادگار نسیم صبا نگه دارد


غزل    ۱۲۳

مطرب عشق عجب ساز و نوایی داردنقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالیکه خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زورخوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

محترم دار دلم کاین مگس قندپرستتا هواخواه تو شد فر همایی دارد

از عدالت نبود دور گرش پرسد حالپادشاهی که به همسایه گدایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتنددرد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشقهر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرستشادی روی کسی خور که صفایی دارد

خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواندو از زبان تو تمنای دعایی دارد


غزل    ۱۲۴

آن که از سنبل او غالیه تابی داردباز با دلشدگان ناز و عتابی دارد

از سر کشته خود می‌گذری همچون بادچه توان کرد که عمر است و شتابی دارد

ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلفآفتابیست که در پیش سحابی دارد

چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشکتا سهی سرو تو را تازه‌تر آبی دارد

غمزه شوخ تو خونم به خطا می‌ریزدفرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد

آب حیوان اگر این است که دارد لب دوستروشن است این که خضر بهره سرابی دارد

چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگرترک مست است مگر میل کبابی دارد

جان بیمار مرا نیست ز تو روی سالای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد

کی کند سوی دل خسته حافظ نظریچشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد


غزل    ۱۲۵

شاهد آن نیست که مویی و میانی داردبنده طلعت آن باش که آنی دارد

شیوه حور و پری گر چه لطیف است ولیخوبی آن است و لطافت که فلانی دارد

چشمه چشم مرا ای گل خندان دریابکه به امید تو خوش آب روانی دارد

گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جانه سواریست که در دست عنانی دارد

دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردیآری آری سخن عشق نشانی دارد

خم ابروی تو در صنعت تیراندازیبرده از دست هر آن کس که کمانی دارد

در ره عشق نشد کس به یقین محرم رازهر کسی بر حسب فکر گمانی دارد

با خرابات نشینان ز کرامات ملافهر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد

مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرایهر بهاری که به دنباله خزانی دارد

مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروشکلک ما نیز زبانی و بیانی دارد


غزل    ۱۲۶

جان بی جمال جانان میل جهان نداردهر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدمیا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین استدردا که این معما شرح و بیان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادنای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرتبشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموزمست است و در حق او کس این گمان ندارد

احوال گنج قارون کایام داد بر باددر گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشانکان شوخ سربریده بند زبان ندارد

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظزیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد


غزل    ۱۲۷

روشنی طلعت تو ماه نداردپیش تو گل رونق گیاه ندارد

گوشه ابروی توست منزل جانمخوشتر از این گوشه پادشاه ندارد

تا چه کند با رخ تو دود دل منآینه دانی که تاب آه ندارد

شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفتچشم دریده ادب نگاه ندارد

دیدم و آن چشم دل سیه که تو داریجانب هیچ آشنا نگاه ندارد

رطل گرانم ده ای مرید خراباتشادی شیخی که خانقاه ندارد

خون خور و خامش نشین که آن دل نازکطاقت فریاد دادخواه ندارد

گو برو و آستین به خون جگر شویهر که در این آستانه راه ندارد

نی من تنها کشم تطاول زلفتکیست که او داغ آن سیاه ندارد

حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیبکافر عشق ای صنم گناه ندارد


غزل    ۱۲۸

نیست در شهر نگاری که دل ما ببردبختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

کو حریفی کش سرمست که پیش کرمشعاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینمآه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از اواگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد

در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازمبو که صاحب نظری نام تماشا ببرد

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آوردترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخرسامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

جام مینایی می سد ره تنگ دلیستمنه از دست که سیل غمت از جا ببرد

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران استهر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یارخانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد


غزل    ۱۲۹

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببردنهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگرچگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلککه کس نبود که دستی از این دغا ببرد

گذار بر ظلمات است خضر راهی کومباد کتش محرومی آب ما ببرد

دل ضعیفم از آن می‌کشد به طرف چمنکه جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد

طبیب عشق منم باده ده که این معجونفراغت آرد و اندیشه خطا ببرد

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفتمگر نسیم پیامی خدای را ببرد


غزل    ۱۳۰

سحر بلبل حکایت با صبا کردکه عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتادو از آن گلشن به خارم مبتلا کرد

غلام همت آن نازنینمکه کار خیر بی روی و ریا کرد

من از بیگانگان دیگر ننالمکه با من هر چه کرد آن آشنا کرد

گر از سلطان طمع کردم خطا بودور از دلبر وفا جستم جفا کرد

خوشش باد آن نسیم صبحگاهیکه درد شب نشینان را دوا کرد

نقاب گل کشید و زلف سنبلگره بند قبای غنچه وا کرد

به هر سو بلبل عاشق در افغانتنعم از میان باد صبا کرد

بشارت بر به کوی می فروشانکه حافظ توبه از زهد ریا کرد

وفا از خواجگان شهر با منکمال دولت و دین بوالوفا کرد


غزل    ۱۳۱

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کردهلال عید به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج قبول آن کس بردکه خاک میکده عشق را زیارت کرد

مقام اصلی ما گوشه خرابات استخداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد

بهای باده چون لعل چیست جوهر عقلبیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

نماز در خم آن ابروان محرابیکسی کند که به خون جگر طهارت کرد

فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروزنظر به دردکشان از سر حقارت کرد

به روی یار نظر کن ز دیده منت دارکه کار دیده نظر از سر بصارت کرد

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظاگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد


غزل    ۱۳۲

به آب روشن می عارفی طهارت کردعلی الصباح که میخانه را زیارت کرد

همین که ساغر زرین خور نهان گردیدهلال عید به دور قدح اشارت کرد

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر دردبه آب دیده و خون جگر طهارت کرد

امام خواجه که بودش سر نماز درازبه خون دختر رز خرقه را قصارت کرد

دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوبچه سود دید ندانم که این تجارت کرد

اگر امام جماعت طلب کند امروزخبر دهید که حافظ به می طهارت کرد


غزل    ۱۳۳

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کردبنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاهزیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیاندیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد

این مطرب از کجاست که ساز عراق ساختو آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد

ای دل بیا که ما به پناه خدا رویمزان چه آستین کوته و دست دراز کرد

صنعت مکن که هر که محبت نه راست باختعشقش به روی دل در معنی فراز کرد

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدیدشرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد

ای کبک خوش خرام کجا می‌روی بایستغره مشو که گربه زاهد نماز کرد

حافظ مکن ملامت رندان که در ازلما را خدا ز زهد ریا بی‌نیاز کرد


غزل    ۱۳۴

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کردباد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بودناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد

قره العین من آن میوه دل یادش بادکه چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

ساروان بار من افتاد خدا را مددیکه امید کرمم همره این محمل کرد

روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدارچرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد

آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخدر لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد

نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظچه کنم بازی ایام مرا غافل کرد


غزل    ۱۳۵

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کردنفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذردبطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

هر آبروی که اندوختم ز دانش و دیننثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشنکه عمر در سر این کار و بار خواهم کرد

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساختبنای عهد قدیم استوار خواهم کرد

صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گلفدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد

نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظطریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد


غزل    ۱۳۶

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کردتکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایماین قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دستبه فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفتنسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

سروبالای من آن گه که درآید به سماعچه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد

نظر پاک تواند رخ جانان دیدنکه در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماستحل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکنروز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیفتا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیستطاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد


غزل    ۱۳۷

دل از من برد و روی از من نهان کردخدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بودخیالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشمکه با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جان سوزطبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر منصراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت استکه درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفتکه یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردیکه تیر چشم آن ابروکمان کرد


غزل    ۱۳۸

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکردبه وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

آن جوان بخت که می‌زد رقم خیر و قبولبنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلکرهنمونیم به پای علم داد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسدناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحرآشیان در شکن طره شمشاد نکرد

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کارزان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مرادهر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراقکه بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

غزلیات عراقیست سرود حافظکه شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد


غزل    ۱۳۹

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکردصد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرددر سنگ خاره قطره باران اثر نکرد

یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دارکز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد

ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفتوان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد

می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمعاو خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

جانا کدام سنگ‌دل بی‌کفایتیستکو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد

کلک زبان بریده حافظ در انجمنبا کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد


غزل    ۱۴۰

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکردیاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشتیا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنمچون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار منسودای دام عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم منکاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمعاو خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد


غزل    ۱۴۱

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کردچون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیختآه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یارطالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحروه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیبنیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره میناییکس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوختیار دیرینه ببینید که با یار چه کرد


غزل    ۱۴۲

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کردشد سوی محتسب و کار به دستوری کرد

آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنیدتا نگویند حریفان که چرا دوری کرد

مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشقراه مستانه زد و چاره مخموری کرد

نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرودآن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد

غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفتمرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد

حافظ افتادگی از دست مده زان که حسودعرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد


غزل    ۱۴۳

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کردوان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون استطلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوشکو به تایید نظر حل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دستو اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیمگفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

بی دلی در همه احوال خدا با او بوداو نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد

این همه شعبده خویش که می‌کرد این جاسامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلندجرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرمایددیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیستگفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد


غزل    ۱۴۴

به سر جام جم آن گه نظر توانی کردکه خاک میکده کحل بصر توانی کرد

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهربدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

گل مراد تو آن گه نقاب بگشایدکه خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد

گدایی در میخانه طرفه اکسیریستگر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

به عزم مرحله عشق پیش نه قدمیکه سودها کنی ار این سفر توانی کرد

تو کز سرای طبیعت نمی‌روی بیرونکجا به کوی طریقت گذر توانی کرد

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولیغبار ره بنشان تا نظر توانی کرد

بیا که چاره ذوق حضور و نظم اموربه فیض بخشی اهل نظر توانی کرد

ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهیطمع مدار که کار دگر توانی کرد

دلا ز نور هدایت گر آگهی یابیچو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد

گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظبه شاهراه حقیقت گذر توانی کرد


غزل    ۱۴۵

چه مستیست ندانم که رو به ما آوردکه بود ساقی و این باده از کجا آورد

تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیرکه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکنکه باد صبح نسیم گره گشا آورد

رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی بادبنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد

صبا به خوش خبری هدهد سلیمان استکه مژده طرب از گلشن سبا آورد

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیستبرآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخچرا که وعده تو کردی و او به جا آورد

به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازمکه حمله بر من درویش یک قبا آورد

فلک غلامی حافظ کنون به طوع کندکه التجا به در دولت شما آورد


غزل    ۱۴۶

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورددل شوریده ما را به بو در کار می‌آورد

من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندمکه هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد

فروغ ماه می‌دیدم ز بام قصر او روشنکه رو از شرم آن خورشید در دیوار می‌آورد

ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردمولی می‌ریخت خون و ره بدان هنجار می‌آورد

به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی‌گهکز آن راه گران قاصد خبر دشوار می‌آورد

سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بوداگر تسبیح می‌فرمود اگر زنار می‌آورد

عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کردبه عشوه هم پیامی بر سر بیمار می‌آورد

عجب می‌داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانهولی منعش نمی‌کردم که صوفی وار می‌آورد


غزل    ۱۴۷

نسیم باد صبا دوشم آگهی آوردکه روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

به مطربان صبوحی دهیم جامه چاکبدین نوید که باد سحرگهی آورد

بیا بیا که تو حور بهشت را رضواندر این جهان ز برای دل رهی آورد

همی‌رویم به شیراز با عنایت بختزهی رفیق که بختم به همرهی آورد

به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمدبسا شکست که با افسر شهی آورد

چه ناله‌ها که رسید از دلم به خرمن ماهچو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد

رساند رایت منصور بر فلک حافظکه التجا به جناب شهنشهی آورد


غزل    ۱۴۸

یارم چو قدح به دست گیردبازار بتان شکست گیرد

هر کس که بدید چشم او گفتکو محتسبی که مست گیرد

در بحر فتاده‌ام چو ماهیتا یار مرا به شست گیرد

در پاش فتاده‌ام به زاریآیا بود آن که دست گیرد

خرم دل آن که همچو حافظجامی ز می الست گیرد


غزل    ۱۴۹

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیردز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گوکه نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگینکه فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد

صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارندعجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزیکه پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلشکه غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوزبرو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ استدلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد

میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلسزبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت راکه کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق استچه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندرواراگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویتدری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارمکه سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد


غزل    ۱۵۰

ساقی ار باده از این دست به جام اندازدعارفان را همه در شرب مدام اندازد

ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خالای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد

ای خوشا دولت آن مست که در پای حریفسر و دستار نداند که کدام اندازد

زاهد خام که انکار می و جام کندپخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

روز در کسب هنر کوش که می خوردن روزدل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

آن زمان وقت می صبح فروغ است که شبگرد خرگاه افق پرده شام اندازد

باده با محتسب شهر ننوشی زنهاربخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد

حافظا سر ز کله گوشه خورشید برآربختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد


غزل    ۱۵۱

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزدبه می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرندزهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این به آب رخ برتابچه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج استکلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد

چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سودغلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانیکه شادی جهان گیری غم لشکر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذرکه یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد


غزل    ۱۵۲

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زدعشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشتعین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزدبرق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه رازدست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدنددل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشتدست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشتکه قلم بر سر اسباب دل خرم زد


غزل    ۱۵۳

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زدبه دست مرحمت یارم در امیدواران زد

چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیستبرآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد

نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاستگره بگشود از ابرو و بر دل‌های یاران زد

من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دستکه چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد

کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاریکز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد

خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکینخداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد

در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیمچو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد

منش با خرقه پشمین کجا اندر کمند آرمزره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد

شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصورکه جود بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد

از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شدزمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد

ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشیدکه چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد

دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دلکه چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد

نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه استبده کام دل حافظ که فال بختیاران زد


غزل    ۱۵۴

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زدشعری بخوان که با او رطل گران توان زد

بر آستان جانان گر سر توان نهادنگلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

قد خمیده ما سهلت نماید امابر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازیجام می مغانه هم با مغان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطانماییم و کهنه دلقی کتش در آن توان زد

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازندعشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

گر دولت وصالت خواهد دری گشودنسرها بدین تخیل بر آستان توان زد

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد استچون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیستگر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد

حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآیباشد که گوی عیشی در این جهان توان زد


غزل    ۱۵۵

اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزدور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

و گر به رهگذری یک دم از وفاداریچو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد

و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوسز حقه دهنش چون شکر فروریزد

من آن فریب که در نرگس تو می‌بینمبس آب روی که با خاک ره برآمیزد

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاستکجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده بازهزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد

بر آستانه تسلیم سر بنه حافظکه گر ستیزه کنی روزگار بستیزد


غزل    ۱۵۶

به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسدتو را در این سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اندکسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

به حق صحبت دیرین که هیچ محرم رازبه یار یک جهت حق گزار ما نرسد

هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکیبه دلپذیری نقش نگار ما نرسد

هزار نقد به بازار کانات آرندیکی به سکه صاحب عیار ما نرسد

دریغ قافله عمر کان چنان رفتندکه گردشان به هوای دیار ما نرسد

دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باشکه بد به خاطر امیدوار ما نرسد

چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس راغبار خاطری از ره گذار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه اوبه سمع پادشه کامگار ما نرسد


غزل    ۱۵۷

هر که را با خط سبزت سر سودا باشدپای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزمداغ سودای توام سر سویدا باشد

تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخرکز غمت دیده مردم همه دریا باشد

از بن هر مژه‌ام آب روان است بیااگرت میل لب جوی و تماشا باشد

چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآکه دگرباره ملاقات نه پیدا باشد

ظل ممدود خم زلف توام بر سر بادکاندر این سایه قرار دل شیدا باشد

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آریسرگرانی صفت نرگس رعنا باشد


غزل    ۱۵۸

من و انکار شراب این چه حکایت باشدغالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

تا به غایت ره میخانه نمی‌دانستمور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد

زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیازتا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

زاهد ار راه به رندی نبرد معذور استعشق کاریست که موقوف هدایت باشد

من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگاین زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاندپیر ما هر چه کند عین عنایت باشد

دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می‌گفتحافظ ار مست بود جای شکایت باشد


غزل    ۱۵۹

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشدای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

صوفی ما که ز ورد سحری مست شدیشامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید به میانتا سیه روی شود هر که در او غش باشد

خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آبای بسا رخ که به خونابه منقش باشد

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوستعاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

غم دنیی دنی چند خوری باده بخورحیف باشد دل دانا که مشوش باشد

دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروشگر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد


غزل    ۱۶۰

خوش است خلوت اگر یار یار من باشدنه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانمکه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصالرقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

همای گو مفکن سایه شرف هرگزدر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دلتوان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی‌رود آریغریب را دل سرگشته با وطن باشد

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظچو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد


غزل    ۱۶۱

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشدیک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهارصد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دلشاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیزنقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادنددر دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بودکاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطرکاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد


غزل    ۱۶۲

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشدکه در دستت بجز ساغر نباشد

زمان خوشدلی دریاب و در یابکه دایم در صدف گوهر نباشد

غنیمت دان و می خور در گلستانکه گل تا هفته دیگر نباشد

ایا پرلعل کرده جام زرینببخشا بر کسی کش زر نباشد

بیا ای شیخ و از خمخانه ماشرابی خور که در کوثر نباشد

بشوی اوراق اگر همدرس ماییکه علم عشق در دفتر نباشد

ز من بنیوش و دل در شاهدی بندکه حسنش بسته زیور نباشد

شرابی بی خمارم بخش یا ربکه با وی هیچ درد سر نباشد

من از جان بنده سلطان اویسماگر چه یادش از چاکر نباشد

به تاج عالم آرایش که خورشیدچنین زیبنده افسر نباشد

کسی گیرد خطا بر نظم حافظکه هیچش لطف در گوهر نباشد


غزل    ۱۶۳

گل بی رخ یار خوش نباشدبی باده بهار خوش نباشد

طرف چمن و طواف بستانبی لاله عذار خوش نباشد

رقصیدن سرو و حالت گلبی صوت هزار خوش نباشد

با یار شکرلب گل اندامبی بوس و کنار خوش نباشد

هر نقش که دست عقل بنددجز نقش نگار خوش نباشد

جان نقد محقر است حافظاز بهر نثار خوش نباشد


غزل    ۱۶۴

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شدعالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد دادچشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبلتا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیرمجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنیمایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشیداز نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبتکه به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرودچند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجودقدمی نه به وداعش که روان خواهد شد


غزل    ۱۶۵

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شدقضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشتمگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودندهر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخشکه ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزمکنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقیدلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظکه زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد


غزل    ۱۶۶

روز هجران و شب فرقت یار آخر شدزدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمودعاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گلنخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیبگو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دلهمه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوزقصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی بادکه به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ راشکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد


غزل    ۱۶۷

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شددل رمیده ما را رفیق و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشتبه غمزه مسله آموز صد مدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبافدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوستگدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

خیال آب خضر بست و جام اسکندربه جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

طربسرای محبت کنون شود معمورکه طاق ابروی یار منش مهندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خداکه خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمودکه علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد

چو زر عزیز وجود است نظم من آریقبول دولتیان کیمیای این مس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانیدچرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد


غزل    ۱۶۸

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشدبسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شومشدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندانبشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می‌طپد کبوتر دلکه دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعلچه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدمکه من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصودشدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضوربسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکردر آن هوس که شود آن نگار رام و نشد


غزل    ۱۶۹

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شددوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاستخون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستیحق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاستتابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیارمهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اندکس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاستعندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوختکس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموشاز که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد


غزل    ۱۷۰

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شداز سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکستباز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خوابباز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دلدر پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوختچهره خندان شمع آفت پروانه شد

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشتقطره باران ما گوهر یک دانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگریحلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاستدل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد


غزل    ۱۷۱

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمدکز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد

خاک وجود ما را از آب دیده گل کنویرانسرای دل را گاه عمارت آمد

این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتندحرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد

عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلودکان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد

امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبانکان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد

بر تخت جم که تاجش معراج آسمان استهمت نگر که موری با آن حقارت آمد

از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دارکان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد

آلوده‌ای تو حافظ فیضی ز شاه درخواهکان عنصر سماحت بهر طهارت آمد

دریاست مجلس او دریاب وقت و در یابهان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد


غزل    ۱۷۲

عشق تو نهال حیرت آمدوصل تو کمال حیرت آمد

بس غرقه حال وصل کخرهم بر سر حال حیرت آمد

یک دل بنما که در ره اوبر چهره نه خال حیرت آمد

نه وصل بماند و نه واصلآن جا که خیال حیرت آمد

از هر طرفی که گوش کردمآواز سال حیرت آمد

شد منهزم از کمال عزتآن را که جلال حیرت آمد

سر تا قدم وجود حافظدر عشق نهال حیرت آمد


غزل    ۱۷۳

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمدحالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدارکان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدندموسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنومشادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر از بخت شکایت منماحجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستنددلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارندای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوانتا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد


غزل    ۱۷۴

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمدهدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد

برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی بازکه سلیمان گل از باد هوا بازآمد

عارفی کو که کند فهم زبان سوسنتا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

مردمی کرد و کرم لطف خداداد به منکان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبحداغ دل بود به امید دوا بازآمد

چشم من در ره این قافله راه بماندتا به گوش دلم آواز درا بازآمد

گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکستلطف او بین که به لطف از در ما بازآمد


غزل    ۱۷۵

صبا به تهنیت پیر می فروش آمدکه موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشایدرخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان برفروخت باد بهارکه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوشکه این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموعبه حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد

ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزادچه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد

چه جای صحبت نامحرم است مجلس انسسر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

ز خانقاه به میخانه می‌رود حافظمگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد


غزل    ۱۷۶

سحرم دولت بیدار به بالین آمدگفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرامتا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشایکه ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

گریه آبی به رخ سوختگان بازآوردناله فریادرس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویستای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوستکه به کام دل ما آن بشد و این آمد

رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهارگریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبلعنبرافشان به تماشای ریاحین آمد


غزل    ۱۷۷

نه هر که چهره برافروخت دلبری داندنه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشستکلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکنکه دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزمکه در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزیوگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستمکه آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاستنه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مراکه قدر گوهر یک دانه جوهری داند

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شدجهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاهکه لطف طبع و سخن گفتن دری داند


غزل    ۱۷۸

هر که شد محرم دل در حرم یار بماندوان که این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکنشکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

صوفیان واستدند از گرو می همه رختدلق ما بود که در خانه خمار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببردقصه ماست که در هر سر بازار بماند

هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیمآب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفتجاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگسشیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتریادگاری که در این گنبد دوار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشیدخرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شدکه حدیثش همه جا در در و دیوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزیشد که بازآید و جاوید گرفتار بماند


غزل    ۱۷۹

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماندچنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدمرقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه راکسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد استچو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بودکه جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانهکه این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آورکه مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زرکه جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظکه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


غزل    ۱۸۰

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قندمشتاقم از برای خدا یک شکر بخند

طوبی ز قامت تو نیارد که دم زندزین قصه بگذرم که سخن می‌شود بلند

خواهی که برنخیزدت از دیده رود خوندل در وفای صحبت رود کسان مبند

گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنیما نیستیم معتقد شیخ خودپسند

ز آشفتگی حال من آگاه کی شودآن را که دل نگشت گرفتار این کمند

بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاستتا جان خود بر آتش رویش کنم سپند

جایی که یار ما به شکرخنده دم زندای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند

حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی‌کنیدانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند


غزل    ۱۸۱

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلندکه به بالای چمان از بن و بیخم برکند

حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشاکه به رقص آوردم آتش رویت چو سپند

هیچ رویی نشود آینه حجله بختمگر آن روی که مالند در آن سم سمند

گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می‌باشصبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند

مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیادشرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند

من خاکی که از این در نتوانم برخاستاز کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند

باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظزان که دیوانه همان به که بود اندر بند


غزل    ۱۸۲

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چندمحرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسیدهم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقابفرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماستبوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذرتا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگونفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات خدا یار شماستچشم انعام مدارید ز انعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویشکه مگو حال دل سوخته با خامی چند

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوختکامگارا نظری کن سوی ناکامی چند


غزل    ۱۸۳

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندواندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردندباده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبیآن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمالکه در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجبمستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت دادکه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزداجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بودکه ز بند غم ایام نجاتم دادند


غزل    ۱۸۴

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوتبا من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتادصوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمعآتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقابتا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند


غزل    ۱۸۵

نقدها را بود آیا که عیاری گیرندتا همه صومعه داران پی کاری گیرند

مصلحت دید من آن است که یاران همه کاربگذارند و خم طره یاری گیرند

خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقیگر فلکشان بگذارد که قراری گیرند

قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروشکه در این خیل حصاری به سواری گیرند

یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خونکه به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند

رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشدخاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیستزین میان گر بتوان به که کناری گیرند


غزل    ۱۸۶

گر می فروش حاجت رندان روا کندایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

ساقی به جام عدل بده باده تا گداغیرت نیاورد که جهان پربلا کند

حقا کز این غمان برسد مژده امانگر سالکی به عهد امانت وفا کند

گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیمنسبت مکن به غیر که این‌ها خدا کند

در کارخانه‌ای که ره عقل و فضل نیستفهم ضعیف رای فضولی چرا کند

مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمردوان کو نه این ترانه سراید خطا کند

ما را که درد عشق و بلای خمار کشتیا وصل دوست یا می صافی دوا کند

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوختعیسی دمی کجاست که احیای ما کند


غزل    ۱۸۷

دلا بسوز که سوز تو کارها بکندنیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکشکه یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارندهر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیکچو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دارکه رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداریبه وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبردمگر دلالت این دولتش صبا بکند


غزل    ۱۸۸

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کندکه اعتراض بر اسرار علم غیب کند

کمال سر محبت ببین نه نقص گناهکه هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند

ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بویکه خاک میکده ما عبیر جیب کند

چنان زند ره اسلام غمزه ساقیکه اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند

کلید گنج سعادت قبول اهل دل استمباد آن که در این نکته شک و ریب کند

شبان وادی ایمن گهی رسد به مرادکه چند سال به جان خدمت شعیب کند

ز دیده خون بچکاند فسانه حافظچو یاد وقت زمان شباب و شیب کند


غزل    ۱۸۹

طایر دولت اگر باز گذاری بکندیار بازآید و با وصل قراری بکند

دیده را دستگه در و گهر گر چه نماندبخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره منهاتف غیب ندا داد که آری بکند

کس نیارد بر او دم زند از قصه مامگرش باد صبا گوش گذاری بکند

داده‌ام باز نظر را به تذروی پروازبازخواند مگرش نقش و شکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفیمردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ایجرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیببود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

حافظا گر نروی از در او هم روزیگذری بر سرت از گوشه کناری بکند


غزل    ۱۹۰

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کندببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

قاصد منزل سلمی که سلامت بادشچه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهندگر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

یا رب اندر دل آن خسرو شیرین اندازکه به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

شاه را به بود از طاعت صدساله و زهدقدر یک ساعته عمری که در او داد کند

حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم بردتا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند

گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیستفکر مشاطه چه با حسن خداداد کند

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیرازخرم آن روز که حافظ ره بغداد کند


غزل    ۱۹۱

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کندبر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام ویوان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از اونومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌امگفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بواز مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنانسلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستماز بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مددتا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ اوکان طره شبرنگ او بسیار طراری کند


غزل    ۱۹۲

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کندهمدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوسگفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف اوزان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولیگوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجبکز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکنوه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شودجان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهدکیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابربی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پندتیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند


غزل    ۱۹۳

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانندمن چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولیعشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیستماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خداما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریمآه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسدکه در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغعشقبازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کارور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو بادعقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شددیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگانبعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند


غزل    ۱۹۴

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانندپری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندندز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزندنهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابندرخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارندز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پنداردز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارندبدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرندکه با این درد اگر دربند درمانند درمانند


غزل    ۱۹۵

غلام نرگس مست تو تاجدارانندخراب باده لعل تو هوشیارانند

تو را صبا و مرا آب دیده شد غمازو گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگرکه از یمین و یسارت چه سوگوارانند

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببینکه از تطاول زلفت چه بی‌قرارانند

نصیب ماست بهشت ای خداشناس بروکه مستحق کرامت گناهکارانند

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بسکه عندلیب تو از هر طرف هزارانند

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که منپیاده می‌روم و همرهان سوارانند

بیا به میکده و چهره ارغوانی کنمرو به صومعه کان جا سیاه کارانند

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مبادکه بستگان کمند تو رستگارانند


غزل    ۱۹۶

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنندآیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعیباشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشدهر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیستآن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشقاهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رودتا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدارصاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاببهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفمترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضوراوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمانخیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی‌شودشاهان کم التفات به حال گدا کنند


غزل    ۱۹۷

شاهدان گر دلبری زین سان کنندزاهدان را رخنه در ایمان کنند

هر کجا آن شاخ نرگس بشکفدگلرخانش دیده نرگسدان کنند

ای جوان سروقد گویی ببرپیش از آن کز قامتت چوگان کنند

عاشقان را بر سر خود حکم نیستهر چه فرمان تو باشد آن کنند

پیش چشمم کمتر است از قطره‌ایاین حکایت‌ها که از طوفان کنند

یار ما چون گیرد آغاز سماعقدسیان بر عرش دست افشان کنند

مردم چشمم به خون آغشته شددر کجا این ظلم بر انسان کنند

خوش برآ با غصه‌ای دل کاهل رازعیش خوش در بوته هجران کنند

سر مکش حافظ ز آه نیم شبتا چو صبحت آینه رخشان کنند


غزل    ۱۹۸

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنندگفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند

گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبتگفتا در این معامله کمتر زیان کنند

گفتم به نقطه دهنت خود که برد راهگفت این حکایتیست که با نکته دان کنند

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشینگفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند

گفتم هوای میکده غم می‌برد ز دلگفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب استگفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند

گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سودگفتا به بوسه شکرینش جوان کنند

گفتم که خواجه کی به سر حجله می‌رودگفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند

گفتم دعای دولت او ورد حافظ استگفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند


غزل    ۱۹۹

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنندچون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرستوبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

گوییا باور نمی‌دارند روز داوریکاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشانکاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغانمی‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند

حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشدزمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گویکاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفتقدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند


غزل    ۲۰۰

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنندپنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برندعیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوزباطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنویدمشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریبتا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند بازاین سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خریدخوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوستقومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهرکاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسبچون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند


غزل    ۲۰۱

شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهندکه زیرکان جهان از کمندشان نرهند

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاههزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند

جفا نه پیشه درویشیست و راهرویبیار باده که این سالکان نه مرد رهند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قومشهان بی کمر و خسروان بی کلهند

به هوش باش که هنگام باد استغناهزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

مکن که کوکبه دلبری شکسته شودچو بندگان بگریزند و چاکران بجهند

غلام همت دردی کشان یک رنگمنه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند

قدم منه به خرابات جز به شرط ادبکه سالکان درش محرمان پادشهند

جناب عشق بلند است همتی حافظکه عاشقان ره بی‌همتان به خود ندهند


غزل    ۲۰۲

بود آیا که در میکده‌ها بگشایندگره از کار فروبسته ما بگشایند

اگر از بهر دل زاهد خودبین بستنددل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

به صفای دل رندان صبوحی زدگانبس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

نامه تعزیت دختر رز بنویسیدتا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند

گیسوی چنگ ببرید به مرگ می نابتا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند

در میخانه ببستند خدایا مپسندکه در خانه تزویر و ریا بگشایند

حافظ این خرقه که داری تو ببینی فرداکه چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند


غزل    ۲۰۳

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بودرونق میکده از درس و دعای ما بود

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستانهر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

دفتر دانش ما جمله بشویید به میکه فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دلکاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کردو اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود

مطرب از درد محبت عملی می‌پرداختکه حکیمان جهان را مژه خون پالا بود

می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جویبر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشانرخصت خبث نداد ار نه حکایت‌ها بود

قلب اندوده حافظ بر او خرج نشدکاین معامل به همه عیب نهان بینا بود


غزل    ۲۰۴

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بودرقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشتمعجز عیسویت در لب شکرخا بود

یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انسجز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروختوین دل سوخته پروانه ناپروا بود

یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادبآن که او خنده مستانه زدی صهبا بود

یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدیدر میان من و لعل تو حکایت‌ها بود

یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستیدر رکابش مه نو پیک جهان پیما بود

یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مستوآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود

یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راستنظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود


غزل    ۲۰۵

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بودسر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

حلقه پیر مغان از ازلم در گوش استبر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

بر سر تربت ما چون گذری همت خواهکه زیارتگه رندان جهان خواهد بود

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و توراز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

ترک عاشق کش من مست برون رفت امروزتا دگر خون که از دیده روان خواهد بود

چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحدتا دم صبح قیامت نگران خواهد بود

بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کردزلف معشوقه به دست دگران خواهد بود


غزل    ۲۰۶

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بودمهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبانبحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشندمنظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابددوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شدما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دینبحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کردگفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بداردستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکنسرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلددفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود


غزل    ۲۰۷

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بوددیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاکبر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کردعشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه استآه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگزچه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدمخم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراقمفتی عقل در این مسله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقیخوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظکه ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود


غزل    ۲۰۸

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبودگر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندیآن چه در مذهب ارباب طریقت نبود

خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشقتیره آن دل که در او شمع محبت نبود

دولت از مرغ همایون طلب و سایه اوزان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود

گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکنشیخ ما گفت که در صومعه همت نبود

چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیستنبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاههر که را نیست ادب لایق صحبت نبود


غزل    ۲۰۹

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبودور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردمهیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود

یا رب این آینه حسن چه جوهر داردکه در او آه مرا قوت تاثیر نبود

سر ز حسرت به در میکده‌ها برگردمچون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرستخوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسمحاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمعجز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیتی بود عذاب انده حافظ بی توکه بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود


غزل    ۲۱۰

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بودتا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشتباز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌دادور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشتفتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودمدام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل منکه گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذرکز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود


غزل    ۲۱۱

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبیجامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانستو آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدمکه نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دلدر پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریختالله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکردآن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظیا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود


غزل    ۲۱۲

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بودو از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود

از سر مستی دگر با شاهد عهد شبابرجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیرعافیت را با نظربازی فراق افتاده بود

ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریقهر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود

ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتابدر شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود

نقش می‌بستم که گیرم گوشه‌ای زان چشم مستطاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود

گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرمکار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشتطایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود


غزل    ۲۱۳

گوهر مخزن اسرار همان است که بودحقه مهر بدان مهر و نشان است که بود

عاشقان زمره ارباب امانت باشندلاجرم چشم گهربار همان است که بود

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبحبوی زلف تو همان مونس جان است که بود

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشیدهمچنان در عمل معدن و کان است که بود

کشته غمزه خود را به زیارت دریابزان که بیچاره همان دل‌نگران است که بود

رنگ خون دل ما را که نهان می‌داریهمچنان در لب لعل تو عیان است که بود

زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزندسال‌ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود

حافظا بازنما قصه خونابه چشمکه بر این چشمه همان آب روان است که بود


غزل    ۲۱۴

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بودتعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبتتدبیر ما به دست شراب دوساله بود

آن نافه مراد که می‌خواستم ز بختدر چین زلف آن بت مشکین کلاله بود

از دست برده بود خمار غمم سحردولت مساعد آمد و می در پیاله بود

بر آستان میکده خون می‌خورم مدامروزی ما ز خوان قدر این نواله بود

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچیددر رهگذار باد نگهبان لاله بود

بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبحآن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود

دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاهیک بیت از این قصیده به از صد رساله بود

آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیرپیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود


غزل    ۲۱۵

به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بودکه جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیستبه ناله دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می‌رفتورای مدرسه و قال و قیل مسله بود

دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولیز نامساعدی بختش اندکی گله بود

قیاس کردم و آن چشم جادوانه مستهزار ساحر چون سامریش در گله بود

بگفتمش به لبم بوسه‌ای حوالت کنبه خنده گفت کی ات با من این معامله بود

ز اخترم نظری سعد در ره است که دوشمیان ماه و رخ یار من مقابله بود

دهان یار که درمان درد حافظ داشتفغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود


غزل    ۲۱۶

آن یار کز او خانه ما جای پری بودسر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویشبیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتادتا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او رابا حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به دربردآری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او رادر مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفتباقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرینافسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل رابا باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظاز یمن دعای شب و ورد سحری بود


غزل    ۲۱۷

مسلمانان مرا وقتی دلی بودکه با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می‌افتادم از غمبه تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بینکه استظهار هر اهل دلی بود

ز من ضایع شد اندر کوی جانانچه دامنگیر یا رب منزلی بود

هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکنز من محرومتر کی سالی بود

بر این جان پریشان رحمت آریدکه وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کردحدیثم نکته هر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته‌دان استکه ما دیدیم و محکم جاهلی بود


غزل    ۲۱۸

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بودتا ابد جام مرادش همدم جانی بود

من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کارگفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوشهمچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشستزان که کنج اهل دل باید که نورانی بود

همت عالی طلب جام مرصع گو مباشرند را آب عنب یاقوت رمانی بود

گر چه بی‌سامان نماید کار ما سهلش مبینکاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود

نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدارخودپسندی جان من برهان نادانی بود

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میاننستدن جام می از جانان گران جانی بود

دی عزیزی گفت حافظ می‌خورد پنهان شرابای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود


غزل    ۲۱۹

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجودبنفشه در قدم او نهاد سر به سجود

بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود

به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگکه همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود

شد از خروج ریاحین چو آسمان روشنزمین به اختر میمون و طالع مسعود

ز دست شاهد نازک عذار عیسی دمشراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود

جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گلولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود

چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وارسحر که مرغ درآید به نغمه داوود

به باغ تازه کن آیین دین زردشتیکنون که لاله برافروخت آتش نمرود

بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهدوزیر ملک سلیمان عماد دین محمود

بود که مجلس حافظ به یمن تربیتشهر آن چه می‌طلبد جمله باشدش موجود


غزل    ۲۲۰

از دیده خون دل همه بر روی ما رودبر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود

ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایمبر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

خورشید خاوری کند از رشک جامه چاکگر ماه مهرپرور من در قبا رود

بر خاک راه یار نهادیم روی خویشبر روی ما رواست اگر آشنا رود

سیل است آب دیده و هر کس که بگذردگر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود

ما را به آب دیده شب و روز ماجراستزان رهگذر که بر سر کویش چرا رود

حافظ به کوی میکده دایم به صدق دلچون صوفیان صومعه دار از صفا رود


غزل    ۲۲۱

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رودور آشتی طلبم با سر عتاب رود

چو ماه نو ره بیچارگان نظارهزند به گوشه ابرو و در نقاب رود

شب شراب خرابم کند به بیداریوگر به روز شکایت کنم به خواب رود

طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دلبیفتد آن که در این راه با شتاب رود

گدایی در جانان به سلطنت مفروشکسی ز سایه این در به آفتاب رود

سواد نامه موی سیاه چون طی شدبیاض کم نشود گر صد انتخاب رود

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سرکلاه داریش اندر سر شراب رود

حجاب راه تویی حافظ از میان برخیزخوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود


غزل    ۲۲۲

از سر کوی تو هر کو به ملالت برودنرود کارش و آخر به خجالت برود

کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدابه تجمل بنشیند به جلالت برود

سالک از نور هدایت ببرد راه به دوستکه به جایی نرسد گر به ضلالت برود

کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیرحیف اوقات که یک سر به بطالت برود

ای دلیل دل گمگشته خدا را مددیکه غریب ار نبرد ره به دلالت ببرد

حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تستکس ندانست که آخر به چه حالت برود

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامیبو که از لوح دلت نقش جهالت برود


غزل    ۲۲۳

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرودهرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنتبه جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوندتا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من استبرود از دل من و از دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفتکه اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور استدرد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگرداندل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود


غزل    ۲۲۴

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرودبه هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولیولی چگونه مگس از پی شکر نرود

سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشویکه نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدارچرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجاییکه هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مستکه آبروی شریعت بدین قدر نرود

من گدا هوس سروقامتی دارمکه دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگریوفای عهد من از خاطرت به درنرود

سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینمچگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفیدچو باشه در پی هر صید مختصر نرود

بیار باده و اول به دست حافظ دهبه شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود


غزل    ۲۲۵

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رودوین بحث با ثلاثه غساله می‌رود

می ده که نوعروس چمن حد حسن یافتکار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود

شکرشکن شوند همه طوطیان هندزین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

طی مکان ببین و زمان در سلوک شعرکاین طفل یک شبه ره یک ساله می‌رود

آن چشم جادوانه عابدفریب بینکش کاروان سحر ز دنباله می‌رود

از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوزمکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود

باد بهار می‌وزد از گلستان شاهو از ژاله باده در قدح لاله می‌رود

حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دینغافل مشو که کار تو از ناله می‌رود


غزل    ۲۲۶

ترسم که اشک در غم ما پرده در شودوین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبرآری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواهکز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روانباشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگولیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی منآری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیبیا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسیمقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راستسرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توستدم درکش ار نه باد صبا را خبر شود


غزل    ۲۲۷

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشودتا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر استحیوانی که ننوشد می و انسان نشود

گوهر پاک بباید که شود قابل فیضور نه هر سنگ و گلی لل و مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باشکه به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود

عشق می‌ورزم و امید که این فن شریفچون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلتسببی ساز خدایا که پشیمان نشود

حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو راتا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

ذره را تا نبود همت عالی حافظطالب چشمه خورشید درخشان نشود


غزل    ۲۲۸

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شودپیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلندگر من سوخته یک دم بنشینم چه شود

آخر ای خاتم جمشید همایون آثارگر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزیدمن اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

عقلم از خانه به دررفت و گر می این استدیدم از پیش که در خانه دینم چه شود

صرف شد عمر گران مایه به معشوقه و میتا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود

خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفتحافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود


غزل    ۲۲۹

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهددولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد

از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهماینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد

مردم در این فراق و در آن پرده راه نیستیا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد

زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بینکان جا مجال بادوزانم نمی‌دهد

چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدمدوران چو نقطه ره به میانم نمی‌دهد

شکر به صبر دست دهد عاقبت ولیبدعهدی زمانه زمانم نمی‌دهد

گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوستحافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد


غزل    ۲۳۰

اگر به باده مشکین دلم کشد شایدکه بوی خیر ز زهد ریا نمی‌آید

جهانیان همه گر منع من کنند از عشقمن آن کنم که خداوندگار فرماید

طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریمگنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید

مقیم حلقه ذکر است دل بدان امیدکه حلقه‌ای ز سر زلف یار بگشاید

تو را که حسن خداداده هست و حجله بختچه حاجت است که مشاطه‌ات بیاراید

چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‌غشکنون بجز دل خوش هیچ در نمی‌باید

جمیله‌ایست عروس جهان ولی هش دارکه این مخدره در عقد کس نمی‌آید

به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگربه یک شکر ز تو دلخسته‌ای بیاساید

به خنده گفت که حافظ خدای را مپسندکه بوسه تو رخ ماه را بیالاید


غزل    ۲۳۱

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آیدگفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموزگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندمگفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کردگفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزدگفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشتگفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح داردگفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمدگفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید


غزل    ۲۳۲

بر سر آنم که گر ز دست برآیددست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداددیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداستنور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروت دنیاچند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابیاز نظر ره روی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودندتا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخرباغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیستهر که به میخانه رفت بی‌خبر آید


غزل    ۲۳۳

دست از طلب ندارم تا کام من برآیدیا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگرکز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیرانبگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانشنگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانمخود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازانهر جا که نام حافظ در انجمن برآید


غزل    ۲۳۴

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآیدز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبلچو از میان چمن بوی آن کلاله برآید

حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیستکه شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید

ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشتکه بی ملالت صد غصه یک نواله برآید

به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصودخیال باشد کاین کار بی حواله برآید

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفانبلا بگردد و کام هزارساله برآید

نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید


غزل    ۲۳۵

زهی خجسته زمانی که یار بازآیدبه کام غمزدگان غمگسار بازآید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشمبدان امید که آن شهسوار بازآید

اگر نه در خم چوگان او رود سر منز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید

مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گردبدان هوس که بدین رهگذار بازآید

دلی که با سر زلفین او قراری دادگمان مبر که بدان دل قرار بازآید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دیبه بوی آن که دگر نوبهار بازآید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظکه همچو سرو به دستم نگار بازآید


غزل    ۲۳۶

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآیدعمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

دارم امید بر این اشک چو باران که دگربرق دولت که برفت از نظرم بازآید

آن که تاج سر من خاک کف پایش بوداز خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید

خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیزشخصم ار بازنیاید خبرم بازآید

گر نثار قدم یار گرامی نکنمگوهر جان به چه کار دگرم بازآید

کوس نودولتی از بام سعادت بزنمگر ببینم که مه نوسفرم بازآید

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوحور نه گر بشنود آه سحرم بازآید

آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظهمتی تا به سلامت ز درم بازآید


غزل    ۲۳۷

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آیدفغان که بخت من از خواب در نمی‌آید

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویشکه آب زندگیم در نظر نمی‌آید

قد بلند تو را تا به بر نمی‌گیرمدرخت کام و مرادم به بر نمی‌آید

مگر به روی دلارای یار ما ور نیبه هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دیدوز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعاولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید

بسم حکایت دل هست با نسیم سحرولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوزبلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید

ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کسکنون ز حلقه زلفت به در نمی‌آید


غزل    ۲۳۸

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشیدهلال عید در ابروی یار باید دید

شکسته گشت چو پشت هلال قامت منکمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشتکه گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بودگل وجود من آغشته گلاب و نبید

بیا که با تو بگویم غم ملالت دلچرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

بهای وصل تو گر جان بود خریدارمکه جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید

چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدمشبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

به لب رسید مرا جان و برنیامد کامبه سر رسید امید و طلب به سر نرسید

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چندبخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید


غزل    ۲۳۹

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمیدوظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاستفغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابدهر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلببه راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروزکه گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببردکه با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوختکه پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید

بهار می‌گذرد دادگسترا دریابکه رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید


غزل    ۲۴۰

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزیدوجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گوید رسید

شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‌امبار عشق و مفلسی صعب است می‌باید کشید

قحط جود است آبروی خود نمی‌باید فروختباده و گل از بهای خرقه می‌باید خرید

گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوشمن همی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغاز کریمی گوییا در گوشه‌ای بویی شنید

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باکجامه‌ای در نیک نامی نیز می‌باید درید

این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفتوین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشقگوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زداین قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چکید


غزل    ۲۴۱

معاشران ز حریف شبانه یاد آریدحقوق بندگی مخلصانه یاد آرید

به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاقبه صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید

چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقیز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید

چو در میان مراد آورید دست امیدز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید

سمند دولت اگر چند سرکشیده رودز همرهان به سر تازیانه یاد آرید

نمی‌خورید زمانی غم وفادارانز بی‌وفایی دور زمانه یاد آرید

به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلالز روی حافظ و این آستانه یاد آرید


غزل    ۲۴۲

بیا که رایت منصور پادشاه رسیدنوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداختکمال عدل به فریاد دادخواه رسید

سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمدجهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید

ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمنقوافل دل و دانش که مرد راه رسید

عزیز مصر به رغم برادران غیورز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید

کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکلبگو بسوز که مهدی دین پناه رسید

صبا بگو که چه‌ها بر سرم در این غم عشقز آتش دل سوزان و دود آه رسید

ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراقهمان رسید کز آتش به برگ کاه رسید

مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبولز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید


غزل    ۲۴۳

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنیداز یار آشنا سخن آشنا شنید

ای شاه حسن چشم به حال گدا فکنکاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید

خوش می‌کنم به باده مشکین مشام جانکز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید

سر خدا که عارف سالک به کس نگفتدر حیرتم که باده فروش از کجا شنید

یا رب کجاست محرم رازی که یک زماندل شرح آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنید

اینش سزا نبود دل حق گزار منکز غمگسار خود سخن ناسزا شنید

محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شداز گلشن زمانه که بوی وفا شنید

ساقی بیا که عشق ندا می‌کند بلندکان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید

ما باده زیر خرقه نه امروز می‌خوریمصد بار پیر میکده این ماجرا شنید

ما می به بانگ چنگ نه امروز می‌کشیمبس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید

پند حکیم محض صواب است و عین خیرفرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید

حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بسدربند آن مباش که نشنید یا شنید


غزل    ۲۴۴

معاشران گره از زلف یار باز کنیدشبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعندو ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویندکه گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندردگر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار استچو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف استکه از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشقبر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظحوالتش به لب یار دلنواز کنید


غزل    ۲۴۵

الا ای طوطی گویای اسرارمبادا خالیت شکر ز منقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاویدکه خوش نقشی نمودی از خط یار

سخن سربسته گفتی با حریفانخدا را زین معما پرده بردار

به روی ما زن از ساغر گلابیکه خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار

چه ره بود این که زد در پرده مطربکه می‌رقصند با هم مست و هشیار

از آن افیون که ساقی در می‌افکندحریفان را نه سر ماند نه دستار

سکندر را نمی‌بخشند آبیبه زور و زر میسر نیست این کار

بیا و حال اهل درد بشنوبه لفظ اندک و معنی بسیار

بت چینی عدوی دین و دل‌هاستخداوندا دل و دینم نگه دار

به مستوران مگو اسرار مستیحدیث جان مگو با نقش دیوار

به یمن دولت منصور شاهیعلم شد حافظ اندر نظم اشعار

خداوندی به جای بندگان کردخداوندا ز آفاتش نگه دار


غزل    ۲۴۶

عید است و آخر گل و یاران در انتظارساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

دل برگرفته بودم از ایام گل ولیکاری بکرد همت پاکان روزه دار

دل در جهان مبند و به مستی سال کناز فیض جام و قصه جمشید کامگار

جز نقد جان به دست ندارم شراب کوکان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار

خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریمیا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار

می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهدجام مرصع تو بدین در شاهوار

گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هستاز می کنند روزه گشا طالبان یار

زان جا که پرده پوشی عفو کریم توستبر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رودتسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار

حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رودناچار باده نوش که از دست رفت کار


غزل    ۲۴۷

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مداروز او به عاشق بی‌دل خبر دریغ مدار

به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گلنسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودیکنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار

جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر استز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار

کنون که چشمه قند است لعل نوشینتسخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار

مکارم تو به آفاق می‌برد شاعراز او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار

چو ذکر خیر طلب می‌کنی سخن این استکه در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار

غبار غم برود حال خوش شود حافظتو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار


غزل    ۲۴۸

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آرزار و بیمار غمم راحت جانی به من آر

قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مرادیعنی از خاک در دوست نشانی به من آر

در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ استز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر

در غریبی و فراق و غم دل پیر شدمساغر می ز کف تازه جوانی به من آر

منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشانوگر ایشان نستانند روانی به من آر

ساقیا عشرت امروز به فردا مفکنیا ز دیوان قضا خط امانی به من آر

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می‌گفتکای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر


غزل    ۲۴۹

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیارببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگونامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشامشمه‌ای از نفحات نفس یار بیار

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیزبی غباری که پدید آید از اغیار بیار

گردی از رهگذر دوست به کوری رقیببهر آسایش این دیده خونبار بیار

خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیستخبری از بر آن دلبر عیار بیار

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمنبه اسیران قفس مژده گلزار بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوستعشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار

روزگاریست که دل چهره مقصود ندیدساقیا آن قدح آینه کردار بیار

دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کنوان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

رأی دهید
نظر شما چیست؟
جهت درج دیدگاه خود می بایست در سایت عضو شده و لوگین نمایید.
  • +328شاهزاده رضا پهلوی: معترضان در کنار شعار آزادی نام من را فریاد می‌زنند
  • +322نیروهای نظامی ویژه دلتا آمریکا، در مرزهای عراق مستقر شدند
  • +305شاهزاده رضا پهلوی خطاب به مردم ایران: من اولین فراخوان خود را امروز با شما در میان می‌گذارم
  • +299شاهزاده رضا پهلوی: آماده‌ام به محض فراهم شدن شرایط برای رهبری نبرد نهایی وارد ایران شوم
  • +266خروش دوباره در خیابان‌ها؛ تداوم اعتراضات سراسری به‌رغم تهدیدهای علنی خامنه‌ای
  • +221شاهزاده رضا پهلوی: هم‌میهنان،‌ خیابان‌ها را رها نکنید و حضور خود را گسترده‌تر کنید
  • +216شاهزاده رضا پهلوی: نیازی به مداخله نظامی نیست، تغییر در ایران به‌دست خود مردم رقم می‌خورد
  • +195شاهزاده رضا پهلوی خطاب به خامنه‌ای: مبارزه تا نابودی رژیم ضدایرانی‌ات ادامه خواهد داشت
  • +169روزنامه تایمز: علی خامنه‌ای قصد دارد در صورت تشدید اعتراض‌ها به مسکو بگریزد
  • +162شاهزاده رضا پهلوی: رژیم سخت ترسیده است و می‌خواهد اینترنت را قطع کند