با مادر مبتلا به اچ‌آی‌وی و پسرهایش: صورت شطرنجی یعنی ما مجرمیم، در حالی که ما قربانی شدیم

برگزاری مراسم های پر زرق و برق روز جهانی ایدز ، اجرای کنسرت ها ی بزرگ در سالن های مهم پایتخت به نام این بیماری و چاپ ملیون ها بروشور و پوستر و برنامه های دیگر اگرچه موثر است اما به تصویر کشیدن داستان یک فرد مبتلا به همراه خانواده اش نمی تواند در ذهن و روح مخاطب اثری به مراتب عمیق تر و ماندگارتر داشته باشد.


برگزاری مراسم های پر زرق و برق روز جهانی ایدز ، اجرای کنسرت ها ی بزرگ در سالن های مهم پایتخت به نام این بیماری و چاپ ملیون ها بروشور و پوستر و برنامه های دیگر اگرچه موثر است اما به تصویر کشیدن داستان یک فرد مبتلا به همراه خانواده اش نمی تواند در ذهن و روح مخاطب اثری به مراتب عمیق تر و ماندگارتر داشته باشد.  


این که چرا باید یک مادر مبتلا به اچ آی وی به همراه دو پسر 19 و 15 ساله اش بیاید و بنشیند و به این راحتی از بیماری خودش حرف بزند که به خاطر اعتیاد همسر دامنگیرش شده. این صراحت آن قدر ارزش داشت که بخواهیم سرفرصت با او حرف بزنیم و دلایلش را بپرسیم. خانم مهدی زاده و امین و احمد خیلی راحت دعوت ما را برای یک گفتگوی طولانی تر پذیرفتند تا از زیر و بم زندگی شان و بازخوردهای خوب و بد رسانه ای شدن بیماری مادر حرف بزنند.

-چطور با همسرت آشنا شدی و چقدر طول کشید تا بفهمی همسرت اعتیاد دارد؟
من بچه ی روستایی اطراف کاشانم ولی همسرم بزرگ شده ی تهران بود. پسرخاله هایم در بازار طلا فروشی دارند. شوهرم قهوه خانه داشتند و پسرخاله هایم هر روز می رفتند آنجا غذا می خوردند و با هم دوست شده بودند. یکبار شوهرم به آن ها گفته بود من خیلی از خانواده ی شما خوشم می آید. دختر توی فامیل تان نیست؟ که آن ها گفته بودند چرا یکی هست اما شهرستان است.بعد گفته بودند اتفاقا این هفته عروسی داریم و قرار است به تهران بیایند. که بعد قرار گذاشتیم و رفتیم خانه ی خاله ام که آنجا همدیگر را دیدیم و پسندیدیم. سال 1372 بیست ساله بودم که ازدواج کردم .اصلا به همسرم نمی خورد که معتاد باشد. بچه بازاری زبر و زرنگ و خوش سرو زبان که چیزی از معرفت و ادب کم نداشت.همیشه به خودم می گفتم وای چه ازدواجی کردم. چقدر خوب که قسمتم در زندگی یک چنین مردی است. او هم خیلی مرا دوست داشت . شاید از ترس این که مرا از دست بدهد از اول ، حقیقت را به من نگفت. اما یواشکی می رفت و مصرف می کرد و من روحم خبردار نبود.چند ماه بعد از عروسی ، امین را هفت ماهه باردار بودم که یکبار، نصفه شبی از خواب بیدار شدم و دیدم نیست. بلند شدم و دیدم در آشپزخانه بسته است. نور آشپزخانه افتاده بود بالای شیشه . در را هل دادم و باز شد. همسرم هول شد و دستش سوخت و سیخ را رها کرد و گفت :چی می خوای ؟ رفتم جلوتر و قضیه را فهمیدم. زدم زیر گریه ، دلداری ام داد که معتاد نیستم عشقی می کشم و اصلا جدی نیست.همیشه طوری دروغ می گفت که باورم می شد.

-اولین باری که فهمیدی این اعتیاد تفننی نیست و قرار است زندگی ات را به باد بدهد؟
من خانه ی خواهرش را خیلی دوست داشتم. هر وقت می رفتیم کلی به ما می رسید . برایمان فیلم می گذاشت و چیزی برایمان کم نمی گذاشت.خانه ما افسریه بود و خانه ی آن ها هفت چنار. دلم می خواست شب بمانیم اما شوهرم نصفه شب گیر می داد که پاشو همین الان بریم. بعد وقتی منتظر ماشین می ماندیم، می دیدم هی پایش را می مالد و به زمین و زمان فحش می دهد. کم کم فهمیدم اعتیادش عشقی نیست، خیلی هم جدی است.بعد امین به دنیا آمد و من با امین سرگرم شدم. کم کم بد دل شد و بعد سر کوچکترین بهانه ای مرا به باد کتک می گرفت.با این حال دوستش داشتم. خیلی با معرفت بود.
وقتی بعد از مدت ها می رفتیم روستا ی مان، حتی این اواخر که قیافه اش تابلو شده بود تمام مردم برای دیدنش می آمدند. آنقدر با مرام و معرفت بود که حال تک تک آدم های فامیل را می پرسید و از حال و روزشان خبر داشت. خیلی مردم دار بود . ولی وضعیت اعتیادش سال به سال بدتر شد. بعد رسید به هرویین و در نهایت هم رسید به تزریق.

-تا کجا تحمل کردی؟ تا کجا نتوانستی دیگر تحمل کنی؟
دیگر جانم به لبم رسید. برادرشوهرهایم گفتند بروید شهرستان بیاید اینجا ساندویچ بفروشد بلکه از سرش بیفتد. مدتی رفتیم. یک پیکان جوانان داشتیم که با آن می رفت کاشان و مواد تهیه می کرد. دیگر قبح داستان برایش ریخته بود.جلوی من می رفت سرگاز و مواد را توی قاشق می جوشاند و مصرف می کرد. دیگر خسته شده بودم حتی زندانی اش کردم اما بی فایده بود. یکبار زنگ زدم 110 که بیایند او را ببرند. اما یک زبانی داشت که خامم کرد. می گفت اگر کچلم کنند دیگر دستت به جایی بند نیست. می گفت مرا از اینجا بیرون بیار قول می دهم دیگر به مواد دست نزنم. من هم گولش را خوردم. رفتم با چه بدبختی پول جور کردم و آزاد شد اما یک ساعت نکشید که رفت کاشان و دوباره هرویین خرید. دوباره بعد از مدتی به ستوه آمدم. زنگ زدم به مامورها و آمدند. همان موقع دیدم که یک بسته را زیر تشک قایم کرد که من با اشاره به مامورها فهماندم هرویین ها را کجا قایم کرده که پیدا کردند و او را بردند که 2 ماه زندان بود و درنهایت به ضرر خودم هم تمام شد.

-و از همان جا زندگی شما به اچ آی وی گره خورد. قصه ی تکراری سرنگ های آلوده در زندان!
چون توی زندان هم قصه ی تزریق رواج دارد و از طریق سرنگ های آلوده به اچ آی وی مبتلا شد که سال ها بعد فهمیدیم. سال 84 معلوم شد یعنی7-6-سال بعدش. یک مرتبه پای راستش از زانو به پایین زخم شد و تاول تاول شد.آن موقع کرج می نشستیم. برادرشوهرهایم او را آوردند تهران و بردند دکتر که اول تشخیص نداد. برایش آزمایش نوشت و معلوم شد بیماری اش چیست . بعد گفته بودند که باید همسر و بچه هایش را هم بیاورید. آمد و گفت که برادرم یک بیماری گرفته و شما هم باید آزمایش بدهید. آن موقع اصلا نمی دانستم اچ آی وی چیست. رفتیم یک آزمایشگاه در خیابان استاد معین که خانم داریوشی از ما آزمایش گرفت و منتظر جواب شدیم که آمد و گفت بچه هایت منفی هستند ولی جواب آزمایش خودت مثبت است.

-عکس العملت چه بود؟ اولین بارقه های امید بعد از شنیدن خبر بیماری ات را کجا دیدی؟
تا جواب آزمایش بیاید چند روزی طول کشید و من در این مدت کمی پرس و جو کردم و فهمیدم که بیماری خطرناکی است . آن موقع 35 ساله بودم. وقتی خبر را شنیدم خیلی خودم را باختم و ساعت ها گریه کردم. خانم داریوشی بغلم کرد و گفت هیچی نیست. دارو می خوری و درمان می شوی. نترس. شانس آوردم اولین آدمی که به من برخورد آدم مثبتی بود. من همان موقع یه یک کلینیک می رفتم تا برای همسرم متادون بگیرم . درصورتی که هم متادون می گرفت و هم مواد مصرف می کرد.آنجا که رفتم یک خانمی انجمن اچ آی وی را به من معرفی کرد.گفت از نظر مالی کمکت می کنند. وقتی رفتم گفتند ناچاری کلاس ها ی انجمن را بیایی.

-بزرگترین نعمتی که به خاطرش هر بار خدا را شکر می کنی؟
خدا را شکر بچه های خوبی دارم.خیلی همراه و دلسوزند به خصوص وقتی توی انجمن می بینم خیلی از مادرها از دست بچه های نوجوان شان عاصی اند و اصلا مراعات حالشان را نمی کنند.

-امین تو چرا این قدر هوای مادرت را داری؟
دلیلش این است که مادرم را دوست دارم و اصلا غیر از مادرم کسی را ندارم. فامیل های پدرم که طردمان کردند. اصلا انگار نه انگار که ما وجود داریم.

-مشخصه های بیماری ات چیست؟
خیلی زود مریض می شوم. آن قدر ضعیف شده ام که با کوچکترین حرص و جوش یا ضعف بدنی ، سردرد می کنم حالت تهوع می گیرم و می افتم. همین هفته ی قبل سه روز افتاده بودم. احمد پسرم آمد و برایم از فریزر گوشت درآورد و کباب کرد. هی می گفت پاشو بریم دکتر می گفتم سر ظهر دکتر کجا بود؟ می گفت برویم شبانه روزی یا کلینیک می گفتم پولم کم است صبر کن تا عصر برویم مطب دکتر خودم که طرف قرارداد انجمن است. ساعت 4 دیگر طاقت نیاورد و مرا با خودش برد دکتر.



چقدر خوب با تعریف این بیماری کنار آمده اید. خودتان بگویید دلیل تان برای آمدن به یک برنامه زنده ی تلویزیونی چه بود؟
به امین گفتم احمد با من می آید. تو چی؟ دلت می خواهی بیایی؟ گفت: دلم می خواهد بیایم ولی کاشکی زودتر می گفتی چون صاحب کارم رفته تهران کتانی بیاورد. امین توی همان ملارد کرج دم یک مغازه فروشندگی می گ گفتم صاحب کارت را ول کن. این مهم تر است . می خواهیم برویم آگاهی بدهیم. دوست دارم به آن هایی که اچ آی وی دارند و ندارند چه آن هایی که انکار می کنند چه آن هایی که شناخت ندارند آگاهی بدهیم.

-امین بازخوردها چطور بود؟ با بازخوردهای بد چه کردی؟
بستگی به فهم و شعورشان داشت. آن هایی که فهم و شعور داشتند دلیل مارا برای رفتن به برنامه و دلیلی که داشتیم درک می کردند و آن هایی که درک نداشتند یا مسخره می کردند یا می گفتتند چرا رفتید؟ بعضی از دوست هایم که بیماری مادرم را فهمیدند ترکم کردند ولی با خودم فکر کردم چه خوب شد که این کا ما باعث شد تا دوستان واقعی ام را بشناسم و آن هایی که دید بسته ای داشتند را کنار بگذارم. واقعا برایم مهم نیست. خیلی ها می گفتند تو چرا رفتی؟ می گذاشتی مادر و برادرت بروند تو چرا رفتی؟ گفتم مگر می شود جایی مادر و برادرم باشند و من نباشم. اگر یک خانواده ایم باید همه پای صفر تا صد قصه بایستیم. ما که جز همدیگر کسی را نداریم.

-چطور توانستی با بچه هایت این قدر همراه باشی؟ یک جور رفاقت توام با احترام. چه کار کردی؟
همیشه برایشان مثال می زنم . که پدرتان این راه را انتخاب کرد و عاقبتش این شد. و الان آن ها آن قدر بزرگ شده اند و فهم شان بالا رفته که آن ها به من می گویند چه بکن و چه نکن. ولی اصل روابط مان روی صداقت و اعتماد است. دیروز پیامک زد که با دوستانم می روم فردیس گفتم اگر تا 10 دقیقه ی دیگر آمدی که هیچ اگر نه دیگر نیا. که 5 دقیقه دیر آمد و من هم چند دقیقه ای پشت در نگهش داشتم ولی خدایی به حرفم گوش می کنند. حتی چند سال پیش که رویم نمی شد درباره ی این بیماری خیلی واضح با امین صحبت کنم حرف هایم را می نوشتم و زیر بالشتش می گذاشتم .باید ذره ذره به بچه ها آگاهی داد. نمی شود دور بچه حصار کشید و یک دفعه همه ی حصارها را برداشت.تازه وقتی ارزش رابطه ی من و پسرهایم را می فهمید که یک روز سرزده بیایید محله ی ما. محلی که ما زندگی می کنیم واقعا ته دنیاست. یکی از بدترین محیط هایی که پر از قاچاقچی است. ولی این دو تا واقعا حواسشان جمع است و تازه هوای مرا خیلی بیشتر دارند.

-امین واقعا چطور از پس خلاف نکردن توی آن محل برمی آیید؟
دیگر چشم و گوش مان حسابی باز شده. عاقبت کارهای پدرم را دیده ایم . شاید باورتان نشود اما دلیل مهمی که هر روز ،می روم در مغازه سوای درآمدش به خاطر این است که توی محل نباشم.تازه مغازه هم داستان های خودش را دارد مثلا اگر در منطقه ی دیگری کفش کتانی می خرند به خاطر ورزش و پیاده روی است ولی در محل ما با یک تیپ و قیافه ای با شلوار کردی می آیند که روی صورتش جای چاقو و گوشت اضافه است. می گوید : داداش کتونی برای فرار می خوام. یا اگر می خواهد لباس ورزشی بپوشد جیب هایش را که خالی می کند همه جور چیزی توی جیب هایشان پیدا می شود . از شیشه بگیر تا هرویین و چاقو بعضی وقت ها با قمه می آیند توی مغازه برای خرید.
همین چند روز پیش دعوا شد و تمام شیشه های محل را پایین آورده اند. یک دعوای الکی سر منم منم. در کوچه ی ما دعوا نشود شب نمی شود.همه جور ملیتی آنجا زندگی می کنند. چند وقت پیش دو نفر رفته بودند از یک رستوران غذا بگیرند که غذا به نفر اخر نرسید و تمام شده بود و سر همین اتفاق ساده یک نفر کشته شد.

-بازخورد خانواده و اقوام چه بود بعد از این که در برابر میلیون ها نفر اززندگی با بیماری اچ آی وی گفتید؟
مادرم که فوت کرده و یک خواهرم که در روستا زندگی می کند شاکی شده بود که چرا رفتی توی تلویزیون و گفتی که ایدز داری . گفتم خواهر چه اشکالی دارد رفتم آگاهی بدهم .کار بدی نکردم. چه عیبی دارد؟ گفت: شوهرم رفته بوده مسجد روستا و همه گفتند خواهر خانمت را دیدی که چی گفت و چه بیماری دارد؟ بعد گفت نشستم پای تلویزیون و گریه کردم. بعد که برایش گفتم پذیرفت.

-خودت بعد از برنامه به روستای تان نرفتید؟

اتفاقا عید فطر رفتیم سالگرد عمویم که همه دورم نشستند و گفتند که تو را توی تلویزیون دیدیم. بعد یک عده دلشان سوخته بود.یک عده ناراحت بودند. یک عده وجدان درد گرفته بودند ولی برخوردشان بد نبود.فقط خانواده ی شوهرم ناراحت شدند اما من معتقد بودم اگر این بیماری قرار است چیزی به من بدهد پس باید از منافعم بگذرم و به همنوعانم آگاهی بدهم .

-چرا این همه این آگاهی دادن برایت مهم شده؟

چون هر روز دارم می بینم.دوره زمانه ی بدی شده. الان بعضی از جوان ها فقط فکر این هستند که امروزشان بگذرد. اصلا به عاقبت کاری که می کنند فکر نمی کنند. نمی فهمند که ایدز به سادگی یک سرنگ آلوده یا یک رابطه غلط ممکن است منتقل شود. خب این حرف ها را این همه کارشناس و دکتر گفته اند و مدام می گویند. پس چرا آمار اچ آی وی دارد همین طور بالا می رود؟ حتی یک بنده خدایی که به خاطر یک چک می افتد زندان آنجا با خودش درگیر است و ممکن است یکباربه مصرف مواد رو بیاورد یا خالکوبی کند.از جایی خبر ندارد که! دلم می خواهد بگویم قبل از آن که یک زندانی به مرخصی بیاید یا آزاد بشود آزمایش بدهد. که اگر مبتلا شده بود آگاهی های لازم را به خودش و خانواده اش بدهند و بعد به خانه برود.من دوست داشتم این ها را بگویم. نه اینجا نه آن برنامه که هرجایی که بگویید حاضرم و برای آگاهی دادن می آیم. باورتان نمی شود! چند نفر تماس گرفتند که ما می خواستیم خودکشی کنیم و از صحبت های آن خانم اعتماد به نفس گرفتیم.اصلا هم دلم نمی خواست چهره ام را پنهان کنم.صورت شطرنجی یعنی من مجرمم من اشتباه کردم در حالی که ما قربانی شدیم.

-احمد تو چی؟ نترسیدی بعد از برنامه برخورد آدم ها خوب نباشد؟
یک ذره هم نترسیدم برای چی بترسم؟ مادرم برایم مهم است به خاطروطنم ، مردم و مادرم آمدم جلوی دوربین.

-احمد اگر به کسی بربخوری که تازه فهمیده اچ آی وی دارد، به او چه می گویی؟
دلداری اش می دهم. می گویم این بیماری آن قدر درمان دارد. عمر هم دست خداست. یکی سرطان دارد و هشتاد سال عمر می کند. یکی هم جوان و سالم ، توی یک تصادف می میرد.
-احمد این ها را همین طوری می گویی یا باور داری؟
نه! دوست برادرم که توی مغازه با هم کار می کردند. رفت جاده چالوس و تصادف کرد و از دنیا رفت. قرار بود یک هفته ی بعد عروسی بگیرد.

-زندگی با اچ آی وی سخت نیست؟
سخت هست اما با اچ آی وی هم زندگی زیباست. به این حقیقت باور دارم. فقط وقتی قرص هایم را می خورم یادم می آید این بیماری را دارم.

-خیلی ها شک دارند که آیا رفتن شما به یک برنامه پربیننده و زنده تلویزیونی تحت تاثیر جو بود؟ برایتان بد نشد؟
اتفاقا خوب شد. حالا که مردم مرا می شناسند ، دلشان می خواهد درباره ی این بیماری بیشتر بدانند . وقتی حرف می زنم دقیق تر گوش می کنند.چند روز پیش رفتم محله مان ، شلوار بخرم. زن و شوهر ی فروشنده بودند. زن پرسید: شما با پسرهایت ماه عسل نبودی؟
گفتم : چرا. گفت:الان مشکلی نداری؟درد نداری؟ گفتم: خب این بیماری بدن آدم را ضعیف تر می کند. شما سرما می خورید سه روزه خوب می شوید. بیماری ما ممکن است بیست روز طول بکشد. باید شاد باشیم و استرس نداشته باشیم. خانم اشک توی چشم هایش جمع شده بود. گفت: واقعا شوهرت را بخشیدی؟ گفتم:واقعا بخشیدم. او هم مقصر نبود.

-توی رفتارهای خودت هم تغییری حس می کنی؟
آن قدر بعد از برنامه سبک شدم که حد ندارد. من یک کارت عضویت انجمن دارم که برای بیمارستان امام خمینی است وقتی با ماشین می رفتم توی کیفم قایم می کردم کسی نبیند. آخر یک لگن قراضه دارم چون رانندگی را بی نهایت دوست دارم. با همین تک چشمم رفتم امتحان خاص رانندگی دادم و چهل روزه گواهی نامه ام را گرفتم و با قرض و قوله و خرده طلاهایی که داشتم یک پراید قراضه خریدم. بعد از برنامه، از همان سر خیابان دیگر کارتم را می گذارم پشت شیشه و انگار تمام بارهایی که روی دوشم بود به یکباره برداشته شد.

-امین کجا برخوردی دیدی که مطمئن شدی تصمیم تان برای رودر رو حرف زدن با مردم از این بیماری اشتباه نبوده؟
من که مدام بیرونم و در مغازه ام بیشتر بازخوردهای مردم را می بینم. دوتا خوب و یکی بد ولی واقعا اهمیتی ندارد. اگر داشت که دوباره با مادر و برادرم نمی آمدم برای مصاحبه. همین که هیچ کداممان حس بدی نداریم و احساس می کنیم تاثیرات مثبت شهامتی که به خرج دادیم خیلی بیشتر از حرف های مفت کسانی است که نمی فهمند.
مثلا یکی از آدم هایی که دم مغازه ما کار می کند چون معتاد بوده و ترک کرده ، از من پرسید که به مادرت بگو من هم مشکوک به اچ آی وی هستم چطور باید آزمایش بدهم و کجا باید بروم؟

-حالا واقعا کسی که شک دارد کجا باید برای آزمایش برود؟
انتقال خون رایگان و محرمانه است و کدی می دهد. بیمارستان امام خمینی که مرکز بیماری های رفتاری است و رایگان و محرمانه هم هست.

-خیلی دارو می خوری؟
اوایل حجم داروها زیاد بود. روزی 9 کپسول بزرگ می خوردم.ولی الان علم پزشکی پیشرفت کرده و قرص های ریزی می دهند که دیگر الان شده روزی سه قرص و اصلا اذیتم نمی کند. فقط باید داروی اچ آی وی را مدام و سروقت بخوری. آن وقت دوز بیماری بالا نمی رود و در یک حد ثابت می ماند. فقط یک قرص هست که باید آخر شب بخورم ولی تا می خورم گیج می شوم و باید زود بخوابم.

-چند وقت یکبار آزمایش می دهی؟
قبلا دو ماه و سه ماهه بود ولی الان 6 ماه یکبار آزمایش اچ آی وی می دهم ولی دو ماه یکبار آزمایش کامل می دهیم تا ببینند که مصرف داروها روی کبد اثر بد نگذاشته یا ایجاد دیابت نکرده و بعد هم ماهی یکبار، پیش دکتر متخصص می رویم.

-فکر می کنی چرا شوهرت درمان را جدی نگرفت؟
شوهرم داروهایش را اصلا مصرف نکرد فقط فکر اعتیاد و موادش بود. راستش را بخواهید ،الان حال و روزم بهتر از وقتی است که شوهرم زنده بود. مستقل ترم و کمتر حرص می خورم.

- حرفی هست که نگفته باشی؟
یک سال است که انجمن احیا و ارزش ها را در میدان شهدای کرج شعبه جدیدی احداث کرده اند ودلم می خواهد درباره ی این مرکز جدید اطلاع رسانی کنم. این مراکز چه برای آن هایی که اچ آی وی دارند و چه برای آن هایی که ندارند، خوب است. از دکتر ارگانی دندانپزشک که مطبش توی امیرآباد است تشکر می کنم که با جان و دل کارهای دندانپزشکی ما را رایگان انجام می دهد.یا خانم دکترشیعه مصطفی متخصص زنان و زایمان که در سرآسیاب کرج مطب دارد و با برخورد خوب بدون هزینه مرا ویزیت می کند.

رأی دهید
تاراز - لیدز - انگلستان
لعنت بر این حکومت که یک کشور و چندین نسل را نابود کرد با آئین شیطانیش.حتی مردم از بیماریها و چگونگی گسترش آن بی اطلاع هستن.
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 01:08
باريك بين - تهران - ایران
تاراز - لیدز - انگلستان- تو و امثال تو اگر دهنشون رو ببندن کسی نمی گه که لال هستین. پس ببند! اخه چه ربطی داشت به حکومت و دین؟
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 02:06
titan - ایران - ایران
تاراز - لیدز - انگلستان. دوست عزیز منم می گم لعنت بر این حکومت اما دیگه ربطی به این حکومت نداره منم می گم حکومت اخودی پر از اشتباه و بدبختیه واسه این کشور اما زمان شاه هم اعتیاد بود هم بیماری بود توی هر کشور دیگه ای هم هست. مشکل ایدز توی ایران مشکل رابطه جنسیه که توی فرهنگ ایران تا 10-15 سال پیش تابو بود الان ازادتر شده ربط زیادی هم به دین نداره (حکومت دینی حکمای خودشو داره اما مهم برخورد جامعه و مردم با این رابطه است ) توی اروپا هم تا 40 سال پیش تابو بود
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 07:27
agha_ehsan - تهران - ایران
ای بابا طفلک زنه اومده شوهر رو داده دست قانون که دستش به مواد نرسه و ارک کنه. حالا بدتر شده و هم شوهر و هم خودش ایدز گرفته! یکی تو این مملکت نیس زندانهای این خراب شده رو جمع کنه؟! آقایون پشمکی و عمامه ای که با دیدن یه تار موی زن مردم رگ غیرت گردنشون مثل شتر باد می کنه با دیدن وضع زندانهای کشور هیچ چیزیشون نمیشه؟!
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 10:20
agha_ehsan - تهران - ایران
باریک بین - تهران - ایران - ربطش اینه که وقتی ناموس ایرونی ها تو دوبی و کف خیابونها تن فوشی کنه یا زندانهای حکومت عدل الهی بشه مکان امن فسق و فجور و انواع بیماری ها اصلا واسه امثال تو مهم نیس. ولی وقتی چشمتون به مچ پای ناموس مردم می افته هوار میزنین که ای داد مسلمین کجایید که اسلام به خطر افتاد. اینه فرقش. اگه نمیتونی باریک ببینی ...
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 10:23
تاراز - لیدز - انگلستان
ساندیسی ملای بدبخت که نا آگاهی .نابین تهران.این حکومت و دینش ضد ایرانه اهمیتی به هیچ چیز مردم نمی ده هر فعالیت و تلاشی ممنوع و جرم هست اطلاع رسانی و آگاهی جرم هست.مواد را در جامعه سپاه و اطلاعات پخش می کنند .در زندانها مسئولین و نگهبانان سیستماتیک مواد پخش می کنند .ایدز در رندانها بیداد می کند.با ورود فراورده های آلوده خونی و داروهای آشغال جان مردم را به خطر انداخته.از آموزش و آگاهی هراس دارد.نابین تهران یک روز ملت ایران با شماها و اربابانت و آیینشان تسویه خواهند کرد.تیتان ایران گرامی اطلاع نداری در هر جایی مسئول جان و سلامتی ملت حکومت هست.دو برادر دکتر کرد سالها در زندان بودن به خاطر فعالبت و اطلاع رسانی در مورد ایدز.35 ساله ماشین آدمکشی اسلام در ایران فعال هست.لعنت بر شما و دینتان.
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 11:29
a.ahooraei - کلن - آلمان
آفرین به این خانم شجاع و همنوع دوست و انسان کامل. کاشکی آدم با گوسفندها توی دهات باشه و اونها را مقابل گرگ ها حمایت کنه اما توی شهر کنار گرگ ها زندگی نکنه.
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 11:36
kamran631 - لیون - فرانسه
باریک بین - تهران - ایران - تو انگار تمام این صفحه رو نخوندی ! چطور این مشکل با دولت ربط نداره !؟ مشکل این خانم از معتاد بودن شوهرش شروع شد، یعنی‌ همان موّادی که دولت و آنهایی که در دولت نفوذ دارند مثل نقل و نبات در جامعه پخش میکنند ، - پس مرگ ٔبر خامنه‌ای !!
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 13:12
بت شکن - مونترال - کانادا
درود بر این مادر دلیر و دو فرزند بی‌ مثالش. خیلی جرأت میخواد که توی اون جو و فضای بسته و متعصب بروی جلوی دوربین ملی‌، آزادانه از بیماری بگویی که در ذهن مردم خرافاتی نفرت است و طرد!! امیدوارم به کوری چشم متعصبین خشک مغز هم که شده و با کمک پزشکان و مشاورن با مرام، این ۲ جوان نازنین زیر سایه مادرشان زندگی‌ خوشی داشته باشند و تا مادرشان زنده است رخت دامادی را به تنشان ببیند!!
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 13:22
perser68 - فلوریدا - امریکا
titan - ایران -ایران. لطفا هیچ چیز زمان شاه رو با جمهوری ضّد انسان اسلامی ارتجاعی مقایسه نکن!وگرنه باید ۳۵سال پیش غرب رو با امروز غرب مقایسه کنی‌ و بگی‌ غرب اون موقع با غربه امروز یکی‌ هست!؟
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 11:55
Shahin.Orel - تهران - ایران
وقتی نگاه یک جامعه ، مذهب و سنت به زن نگاه کالا وار هست ، نتیجه هم همینه ، دینی که زن رو ملک شوهر میدونه ، هم خوابگی با شوهر رو جزو وظایف زن میدونه ، سنتی که سوختن و ساختن رو ارزش میدونه ، نتیجه دیگه ای در انتظار نیست ! گزارش گر میپرسه ، تا کجا تحمل کردی؟ تا کجا نتوانستی دیگر تحمل کنی؟ . ببخشید ، این حد تحمل کردن کجاست ، که هرچی بیشتر باشه زن نجیب تره ؟؟ خانم عزیز شما قربانی نیستی ، شما نادانی ، شما شهر وند جهان سومی هستی که ناتوانایی های اجتمائی زنان رو ارزش تلقی میکنه ، و باورهای مدنی زن غربی رو با بیبند و باری اشتباه میگیره ، همسر شما میتونه انتخواب کنه معتاد باشه یا نباشه ، شما چرا نباید قدرت انتخواب این که در کنار این معتاد میخوای باشی یا نباشی رو نداشته باشی ؟ خسارت شما رو امروز کی جبران خواهد کرد ؟ اسلام که از شما یک توسری خور ساخت یا سازمان زندانها که سهل انگاری اونها دلیل ابتلا به بیماری شد ؟
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 11:21
perser68 - فلوریدا - امریکا
باریک بین - تهران -ایران. تو هم اگه دهنت رو ببندی،کسی‌ نمیگه لالی!پس تویی‌ که باید ببندی!تمام بدبختی و بدبختی‌ها عاملش جمهوری مرگ اسلامی،آخوند کلاش دزد آدم کش کلاه بردار تحجر و دین و مذهب از هر مدلشه.
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 11:50
Shahin.Orel - تهران - ایران
perser68 - فلوریدا - امریکا ، شاه پسر :) ، در اینکه جمهوری اسلامی همه دروازه های تمدن رو به روی ایران بست ، هیچ شکی نیست . ولی این جمهوری اسلامی ، نه از کره دیگه اومد ، نه کسی اون رو به جان ما انداخت ، جمهوری اسلامی ، زاده باورهای همه ایرانیانی بود که متاسفانه سلسله پهلوی به جای تعدیل و متمدن کردن این باور ها به کمک آموزش ، تنها به نادیده گرفتن اونها اکتفا کرد . جمهوری اسلامی ، آینه ماست ، آینه باور های همین آدم هایی که میبینی این چنین توحش از کامنت هاشون میچکه ، اون ها هم تقصیری ندارن ، وقتی هیچ آموزشی در زندگی برای متمدن شدن ندیدن ، پس همه چیز تقصیر جمهوری اسلامی نیست ، جمهوری اسلامی تنها عامل اجرای ساختار فکری شهروندان جهان سوم هست و بس .
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 17:14
perser68 - فلوریدا - امریکا
Shahin.Orel - تهران - ایران. بهات موافقم کاملاً،اما نسل‌های گذشته یه اشتباهی‌ کردند و نسلهای بعدی رو خوراک یه مشت آدم کش متحجّر آدم خور و یه عده هم که میبینی‌ هنوز ماله می‌کشن و ز‌ر و زور!بدرود شازده(:
‌سه شنبه 26 شهريور 1392 - 22:38
Shahin.Orel - تهران - ایران
perser68 - فلوریدا - امریکا ، خیر اشتباهی در کار نیست وقتی که آموزشی در کار نبوده . نسل امروز هم خوراک هیچ نسل متحجری رو نمیخوره ، چون خودش هم متحجره ، ناکامی های هیچ نسلی تقصیر کس دیگه نیست و این ناکامی ها دگرگون نمیشه تا زمانی که ما مسولیت رفتار امروز خودمون رو نپذیریم ، مثل این میمونه که من ٢٠ تا کتاب علمی یا مدنی به زبان مثلا روسی بدم به آقای اسب آتش از استرالیا بخونه ! بعد میبینیم که هیچ تغیری در ارزش های فکریش به وجود نیومد ، تعجب میکنم تو این کتاب ها این دانشمندان انقدر توضیح دادن این باز کار خودش رو میکنه ، غافل از اینکه آقای اسب آتش اصلا روسی بلد نیست . کتاب که سهله در ارتباط با خود این دانشمندان هم که قرار بگیره ، کمکی نمیکنه ، چون الفبای ارتباط با تمدن رو آموزش ندیده
‌چهارشنبه 27 شهريور 1392 - 11:25
perser68 - فلوریدا - امریکا
Shahin.Orel - تهران - ایران. شاهین جان،تا حدودی باهات موافقم،اما بگم که وقتی‌ قدرت و پول و تحجر در دست یه مشت آدم کش بیفته تغییر زمان میبره!ما با یه مشت طالبانی طرف هستیم!وقت کوتاه و حرف بسیار!نمیدونم چرا این لحظه لب تا ب من ل ج کرده برای نوشتن!!!واقعا چرا کسانی‌ مثل اسب آتشین در دنیای بدون تحجر استرالیا همچنان طالبانی تفکر میکنند؟
‌چهارشنبه 27 شهريور 1392 - 20:46
Shahin.Orel - تهران - ایران
perser68 - فلوریدا - امریکا تغییر زمان نمیبره ، چون آموزشی در کار نیست که تغییری ایجاد کنه ! این آدمکش هایی که ازشون اسم میبری ، باور کن شهروند ایران هستن ، از یک کره دیگه نیومدن ! جواب سوال آخر رو هم من بارها دادم ، چون آموزش ندیدن . خوندن یک کتاب برای فرد بی سواد امکان پذیر نیست ، حالا هر چقدر هم که من داد بزنم کتابش خیلی خوبه تو رو خدا بخونین !
‌پنجشنبه 28 شهريور 1392 - 02:09
Behdin - آمستردام - هلند
این خانم و پسرهاش مثال روشن بینی‌ هستن. من فقط امیدوارم که تازه‌ترین داروها و پیشرفتها برای جلوگیری از وخیم شدن این بیماری به ایشان ( و همه هم میهنان که مبتلا هستن ) به آسانی و ارزونی در دسترس قرار بگیره. و بجای انرژی اتمی‌ که این همه پول خرجش می‌شه، بهزیستی و جلوگیری از اعتیاد و بدبختی حق مسلم ما باشه.
‌پنجشنبه 28 شهريور 1392 - 15:54
perser68 - فلوریدا - امریکا
Shahin.Orel - تهران - ایران. آموزش رو کی‌ باید بده؟دولت یه کشور!!!جمهوری نکبت اسلامی که دولت نیست یه فاضلاب پر از سوسک حمام!منهم به همین خاطر ننگ میفرستم به جمهوری منفور اسلامی.بدرود
‌پنجشنبه 28 شهريور 1392 - 21:10
نظر شما چیست؟
جهت درج دیدگاه خود می بایست در سایت عضو شده و لوگین نمایید.