از بهمن ۵۷ تا بهمن ۴۰۴ بر ما چه رفت؛ مرغ طوفان را به آتش کشیدیم و جغد جماران را تیمار کردیم
رأی دهید
از بهمن ۵۷ تا بهمن ۴۰۴ بر ما چه رفت که تا به این فاصله میاندیشیم، چشمه اشک میجوشد و شرم و درد جان و جهانمان را تسخیر میکند. اگر به قول شما ما «پنجاهوهفتیها» هنوز فریاد میزنیم، از آن رو است که نخست خودمان را آرام کنیم و با صدای روشن تو در طرحی نو که درمیاندازی، شریک شویم. ما در بهمن ۵۷ هم در اندیشهای نو بودیم، مثل نسل جوان امروز. کشتی ما به گل خمینی نشست، کشتی شما اما در دریای خون شناور است. با این همه شما کسی را پیش رو دارید که نماینده آزادی و آبادی است. برای ما، پیر کشمیری پرچم حسینی بهدست، حکم یزیدی برقرار کرد، اما برای شما، نواده بنیانگذار ایران نوین پرچم آبادی و آزادی را برافراشته است. بهمن ۵۷
از نیمهشب دلشوره داشتم. دیگر اهمیتی به خواب و به ساعت نمیدهم. شامگاهان که دکتر را وداع کردم، همین دلشوره به جانم افتاده بود. بهویژه پس از آنکه سرهنگ ضرغام آمد و خبر داد که هادی غفاری در نیروی هوایی، بلندگو به دست، مردم را فرا میخواند که به داد فرزندان همافر و درجهدار خود در نیروی هوایی برسید که بختیار امشب قصد قتلعامشان را دارد.
دکتر با چشمهایی که در آن درد و ملامت و افسردگی موج میزند، میپرسد راستی این مردم فکر میکنند من اهل قتلعام کردنم؟ به نظر میآید که کار از کار گذشته، اما دکتر مرغ طوفان است و موجی خروشنده که از دریا و ظلمتش نمیگریزد.
دوستان نزدیکش از جمله آن دکتر شیرازی که از پذیرش نخستوزیری منعش میکرد و رحیم خان شریفی و احمد خلیلالله مقدم، سخت نگرانش بودند، اما او اگر نگرانی داشت، نه از سر ترس بود، بلکه نگران فردای وطنی بود که عاشقانه دوستش داشت و بیش از ۳۰ سال برای سربلندی و استقلال و آزادی ساکنانش متحمل سختیهای بسیار شده بود.
در روزهای اختفای دکتر بختیار، ویوین، دختر بزرگ او، شرح احوال پدر و زندگی او را که سرشار از درد و رنج بود، برایم بازگفت. ویوین کوتاهمدتی پس از ذبح اسلامی پدرش، خاموش شد و میدانم که فرزند او امروز بیش از هرکس، تجلی جوان پدربزرگ است.
به همان شماره مستقیم که هرگاه دکتر میتوانست، خود پاسخش را میداد، زنگ میزنم. در آن چند هفته کوتاه، دکتر روز و شب در نخستوزیری بود. در ساختمان قدیمی در اتاقی ساده با تختی چوبی و یک میز کوچک، چند روزنامه و کتاب. این اتاق خواب و استراحت مردی بود که اگر بخت یار ملتش بود و شش ماه یا یک سال پیشتر و بیشتر دولت تشکیل داده بود و رفقایش در جبهه ملی نامردی نمیکردند، سرنوشت ما به گونهای دیگر رقم میخورد و امروز ایران با ژاپن رقابت میکرد نه با بنگلادش و بورکینوفاسو.
باری، آن نیمهشب که تلفن کردم، دکتر بیدار بود. لابد در آن لحظات با رسیدن خبرهای نگرانکننده، به فردای وطنی میاندیشید که اگر به دست خمینی و آخوندها بیفتد، علم شیخ فضلاللهی بالا خواهد رفت و شریعت جای مبانی جامعه مدنی را خواهد گرفت. لابد به ایرانی میاندیشید که زنانش با شعار «یا روسری یا توسری» بهای سنگین خوشبینی یک ملت به «آقا» را پرداخت خواهند کرد.
وقتی میگویم: دکتر خبرها نگرانکننده است، آیا شما همچنان در نخستوزیری میمانید؟ دکتر با قاطعیت میگوید: البته، من رئیس دولت قانونی کشورم، کجا بروم؟ دکتر نمیداند که ساعاتی پیش بعضی سران ارتش میثاق و عهد با نظام و حکومت را فروگذاشتند و دست بیعت به سوی سید روحالله دراز کردند.
دو سه روز پیش از آن در مدرسه علوی، مهندس شهرستانی را زانوزده در برابر سید روحالله دیده بودم و بعد نماینده ساواکی مجلس رستاخیز را که برای دکتر بهشتی پیغام آورده بود که مجلسین آمادهاند تا به فرمان «امام»، بختیار را با رای عدم اعتماد عزل و مهندس بازرگان را نصب کنند.
«آقا» زرنگتر از آن بود که مشروعیت مجلس را قبول کند. در عین حال بدش هم نمیآمد که مرحوم جواد سعید نقش ابوموسی اشعری را بازی کند و دکتر بختیار را با رای مجلس رستاخیز برکنار کند. به همین دلیل نیز به نماینده رستاخیزی مرتبط با ساواک لبخند زده بود
اینها را دیده بودم. چنانکه ختنه فکری همکار تودهایام را در روزنامه؛ همان که دو هفته بعد، نام و اسم رمز و حقوق ماهیانهاش از ساواک برملا شد.
قرار میگذارم که اول وقت به دیدن دکتر بروم و درباره نظر او در مورد حوادث نیرو هوایی و درگیری گارد و همافرها مصاحبه کنم که به صفحه اول روزنامه اطلاعات برسد. این روزها سانسور در زشتترین اشکالش ظهور کرده است. چند تا جوجهخبرنگار، یک تودهای تا خرخره ساواکی در سازمان شهرستانها و کریم آقا و دوستانش در چاپخانه، برای ما تکلیف تعیین میکنند. اگر تیتر مطلب بختیار یک سانت از تیتر «امام...» بزرگتر باشد، کلی باید حساب پس بدهیم. اما یادم نمیرود چند ماه بعد را که کریم آقا با چشمان پر از اشک، حلالیت میطلبید.
سرانجام روز از راه میرسد. یاد شعریام که در نمایش «نادر، پسر شمشیر» در مدرسه هدف از زبان رضاقلی میرزا بعد از کور کردنش میخواندم: شبا امشب جوانمردی بیاموز/ مرا یا زود کُش یا زود کن روز!
از خانه تا روزنامه در همان ساعات نخستین روز، غیرعادی بودن شهر را در مییابم. کمتر تانک و سربازی میبینم، اما وانتبارهایی که عدهای جوان با سربند و کلاشنیکف و ژ۳ در آنها نشستهاند، مرتب اینسو و آنسو میروند. در دفتر روزنامه جلسه صبح تشکیل میشود. درباره مطالب عمده بحث میکنیم.
مرحوم صالحیار قبول میکند که حرفهای بختیار را تیتر کنیم و یک جمله یا عبارتی هم از دهان خمینی داشته باشیم.
گزارش رویترز از شب پیش را میدهم علی زائرزاده ترجمه کند. ابراهیم را هم میفرستم مدرسه علوی تا خودم برسم. بعد با جیپ روزنامه، میروم به نخستوزیری. خیابان پاستور خلوت است. گاردها سرجایشاناند. چشمان خانم کلانتری، منشی مخصوص نخستوزیر، سرخ است. نگاهش را میدزدد و بعد آهسته میگوید: سه چهار نفر پیش دکترند، باید صبر کنی.
میروم اتاق سرهنگ ضرغام. رضا حاج مرزبان که مشاور غیررسمی دکتر بختیار در امور امنیت ملی است (همان رضای سلحشور که سرفرازانه بعد از حکایت پرآب چشم نوژه، تیرباران شد) روی مبل نشسته و کاغذهایش را روی میز جلو رها کرده است و روی یادداشت کوچکی چیزهایی مینویسد. با دیدن من سر برمیگیرد و میپرسد بیرون چه خبر بود؟ برایش آنچه را دیدهام، بازمیگویم.
خانم کلانتری مثل همیشه با یک دنیا مهربانی، صدایم میکند. رضا هم میآید و با هم وارد اتاق دکتر میشویم. دکتر پای تلفن است. صدایش بلند میشود: آقا جان به ایشان بگویید من کار واجب دارم. مگر میشود رئیس ستاد غیب شود؟ گوشی را محکم روی تلفن میگذارد. رو به مرزبان میگوید: از صبح تا حالا تیمسار قرهباغی جواب نمیدهد. مرزبان بلافاصله شمارهای را میگیرد و با کسی صحبت میکند: کجا؟ با کی؟ تلفن را میگذارد. رنگش کمی پریده است. سران نظامی جلسه دارند. دکتر بختیار روی صندلیاش ولو میشود.
مطابق دستوری که شاه پیش از خروج از کشور به فرماندهان نظامی داد، آنها به حمایت از دولت و وفاداری به نخستوزیر و قانون اساسی مشروطه موظفاند. دکتر بختیار در عین حال رئیس شورای امنیت ملی است، به همین دلیل نیز تشکیل جلسه فرماندهان باید با اطلاع یا حضور و اجازه او صورت گیرد. پس چرا ارتشبد قرهباغی او را خبر نکرده است؟
سوالاتم را طرح میکنم، اما دکتر حوصله پاسخگویی ندارد. سرهنگ ضرغام پیاپی خبر میآورد. از تلویزیون خبر میدهند که ارتش بیانیهای فرستاده و سرهنگ فرمانده نیروهای مستقر در جامجم اصرار دارد که فورا خوانده شود. دکتر بختیار که همیشه غضبش را کنترل میکند، این بار خطاب به مهندس رضاحاج مرزبان میگوید شما بروید تحقیق کنید موضوع چیست.
در پایان، دکتر فقط به یک سوال پاسخ میدهد: اینکه میماند و ترس از مرگ ندارد. به روزنامه بازمیگردم. بچههای سرویس اجتماعی و گزارش یک به یک میآیند و از سطح شهر گزارش میدهند و میروند. محمد ابراهیمیان و فریدون جیرانی و اسماعیل عباسی مشغول تنظیم گزارشها هستند. علی باستانی میگوید تمام شد. من چند خطی را که از بختیار نوشتهام، با یک تیتر، به دست باستانی میدهم.
حالا خبرها حکایت از سقوط جایجای شهر دارد. دلم همچنان شور میزند. سه تن از نمایندگان مجلس که با تنی از همکارانم دوستی دارند، در گوشهای مشغول گفتگو با مرحوم محمدعلی صفریاند که در مقام دبیر سندیکای روزنامهنگاران، عضو تحریریه و یکی از وکلای روزنامه اطلاعات، این روزها خیلی فعال است.
خلیل بهرامی، خبرنگار حوادث، که مذهبی است و در عین حال رفیق همه روسای کلانتریها، از راه میرسد و بلندبلند میگوید: «تمام شد. امام قرار است از رادیو پیامی بفرستند.» اما ساعت ۱۳ پیام رئیس ستاد ارتش و فرماندهان پخش میشود: بیطرفی ارتش در نزاع سیاسی.
علی میگوید: «عمری تاج و ستارهشان را توی چشم ما کردند، حالا در روز حادثه اعلام بیطرفی میکنند.» همکار تودهای در سرویس خارجی چشمغرهای میرود که یعنی روزگار شماها به پایان رسید.
و آن ناهار آخر روی میز کوچک، یک سیب، بشقاب نیمخورده برنج و خورش ماسیده، ناهار آخر نخستوزیر است. ساعت ۱۴ که سروصداها به نخستوزیری نزدیک شد، مهندس امیرانتظام تلفنی به دکتر بختیار گفت شما بهتر است نخستوزیری را ترک کنید. رادنیا و شماری از کارکنان نیز آمده بودند با چشمان اشکبار که: «دکتر نمانید!»
روی پلهها، پری کلانتری سوال کرده بود: آقای دکتر، عصر تشریف میآورید (یا کی بر میگردید؟) و دکتر گفته بود باز میگردم. همین. در آن روزی که با ویوین و... در لحظاتی نزدیک به نیمهشب به ساختمان آ.اس.پ رفته بودیم و ویوین ضربآهنگی آشنا را بر در نواخته بود و لحظاتی بعد دکتر را روبرویم دیده بودم، دلم میخواست خانم کلانتری هم بود تا مطمئن شود دکتر سرحال و سالم است و قصد دارد مبارزه را تا رهایی کامل وطن دنبال کند.
آن شب دکتر که از تشکیل دادگاه نمادین در مجله «امید ایران» برای محاکمهاش بسیار شادمان بود، مرا تحسین میکرد که با این کار، حرفهای ناگفته را درباره او و گذشته و افکار و مبارزاتش مطرح کردهام. در محاکمه هم قاضی بودم و هم دادستان، هم وکیلمدافع دکتر بختیار و هم شاهدی که گهگاه ظاهر میشد تا مدعیات مخالفان دکتر را پاسخ گوید.
ویوین معمولا هر هفته چند صفحه از نوشتههای دکتر را به من میداد که محور مطلب آن هفته در محاکمه مطبوعاتی باشد. مطلب دیگری نیز در «امید ایران» مینوشتم تحت عنوان «آخرین روزهای شاه» به قلم یک سیاستمدار بازنشسته. در نوشتن این مطلب که تا آخرین شماره «امید ایران» پیش از تعطیل اجباری به دستور وزارت ارشاد، همچون محاکمه دکتر بختیار، ادامه یافت، علاوه بر راهنماییهای دکتر بختیار، از رهنمودهای زندهیاد دکتر صدیقی، مرحوم دکتر سنجابی، آقای محسن پزشکپور، آیتالله شریعتمداری، دکتر کاسمی، مهندس بازرگان، عزتالله خان کاظمی و.. برخوردار بودم.
مرحوم صفیپور، مدیر مجله، نیز منبعی داشت که هر هفته از او درباره آخرین سال سلطنت شاه مطلب میگرفت و به من میداد. روزی آمد با یک خودنویس طلا و گفت همان منبع به خاطر سرمقاله این هفته «خلیج همیشه فارس است، حتی اگر خلخالی نخواهد»، این قلم را به تو داده و تو را برای ناهار روز جمعه به خانهاش دعوت کرده است. به اتفاق مرحوم صفیپور رفتیم. منبع او و مشوق من کسی بهجز زندهیاد دکتر خواجه نوری نبود.
فردای ۲۲ بهمن در مدرسه رفاه، سران سیاسی و نظامی حکومت گذشته را میآوردند. اغلب با پارچهای بر سر و رویشان تا شناخته نشوند؛ منهای مرحوم هویدا که به اتاقی کوچک منتقل شده بود. بقیه زندانیان در سالن بزرگ مدرسه، درهم فرو رفته بودند. اغلب نظامیها در لباس نظامی (کار) و غیرنظامیها با کتشلوار و بدون کراوات بودند.
شماری از آنها را میشناختم. روز چهارشنبه، سه روز پس از سقوط نظام سلطنتی، احمد خمینی وسیلهساز شد و توانستم با اغلب آنها و همچنین مرحوم هویدا گفتگویی داشته باشم که روز بعد در روزنامه اطلاعات چاپ شد. یک روز بعد، یعنی پنجشنبه شب، نیز آتشبازی مرگ بر بام برفگرفته مدرسه علوی بود که شرحش را بسیار بار نوشتهام.
همان روز صبح کسی را آوردند با کتشلوار پیچازی شبیه آنچه دکتر بختیار در آخرین روز نخستوزیری بر تن داشت. سر و صورتش پوشیده بود. کسی داد زد از همان کوچه مستجاب، بختیار را گرفتیم. قلبم فرو ریخت. او را به داخل مدرسه بردند. مهندس بازرگان با یارانش و تنی چند از آنان که دو سه روز بعد در کابینهاش به وزارت رسیدند، در طبقه دوم جلسه داشتند. پشت در اتاق ابوالفضل، برادرزاده مهندس بازرگان، را دیدم که همه جا همراه مهندس بود. با وحشت گفتم میگویند دکتر بختیار را دستگیر کردهاند. بهسرعت به درون اتاق رفت و لحظاتی بعد مهندس صباغیان با ابوالفضل خارج شدند و به پایین رفتند که محل استقرار زندانیها بود.
نیم ساعتی طول کشید تا بازگشتند. هر دو لبخند بر لب داشتند. معلوم شد که زندانی دبیر دبیرستان بامداد بود که مختصر شباهتی با دکتر بختیار داشت. در آن روزهای پر از فریاد و همهمه و وحشت (و البته شادمانی خیلیها) این خبر دلپذیرترین خبری بود که میشنیدم. دبیر بیچاره آزاد شد، اما خلخالی که عصر آمد و ماجرا را شنید، مدعی شد (و تا پایان عمر این ادعا را تکرار میکرد) که بختیار دستگیر شده بود و بازرگان او را فراری داد.
بهمن ۴۰۴
بهمن ۴۰۴؛ هزاران کشته بر زمین. رهبر منفور نکبتزاده با فرمان خونینش، عاشورا را به تاریخ میسپارد و اینک در عاشورای ۴۰۴ با ۴۰ هزار کشته، مجروحان به هزاران، موجموج به زندان، بختیار و پادشاه خفته در خاک.
گفته بودم این روزها نقطهعطفی در مسیر رهایی است. باز هم میگویم. این همبستگی که هموطنان ما در سراسر جهان با درون وطن نشان دادند، یکی دیگر از دلایل اهمیت این روز است. ۴۷ سال پیش در بهمن ۵۷، دل و دین به یک دیدن به سید روحالله مصطفوی ملقب به خمینی دادیم. در بهمن امسال، اما نفی رژیم ولایت فقیه را با همه جان فریاد زدیم.
در عین حال در این روز برایمان آشکار شد که از این پس به جای تکیه بر مناسبتهای رژیمپرداخته، باید خود مناسبتساز شویم. از بهمن ۴۰۴ تاریخ وطن به جوهر خون نوشته شد و سید علی حسینی پایینخیابانی بر صدر جلادان جای گرفت. دونالد ترامپ سرفصل شد (یا رهایی /یا ادامه نکبت و مرگ تا روز رهایی به همت مردم و غلطیدن ترامپ به آغوش سید علی)
تصاویر از نو ترسیم شد. آنها که دلاورانه جان باختند. آنها که جان و جهان دادند و آنها که در ذلت خیانت به ملک و به ملت، به لجنزار تاریخ فرو شدند. عراقچی شاگرد جلاد شد و در خدمت ارباب فقیه همصدایی با قالیباف و لاریجانی و اژهای را برگزید و قدیانی و نوریزاد و سپهری سرفرازی گزیدند و در زندان ولایت، همصدا با مردم شدند. تاریخ این روزها به جوهر خون نوشته میشود.
دور نیست روزی که تاریخ فصلی تازه گشاید به آب زرین و در شهیاد، بازگشت میلیونها ایرانی به آغوش وطن را با پیشقراولی شاهزاده رضا پهلوی، جشن بگیریم.
از نیمهشب دلشوره داشتم. دیگر اهمیتی به خواب و به ساعت نمیدهم. شامگاهان که دکتر را وداع کردم، همین دلشوره به جانم افتاده بود. بهویژه پس از آنکه سرهنگ ضرغام آمد و خبر داد که هادی غفاری در نیروی هوایی، بلندگو به دست، مردم را فرا میخواند که به داد فرزندان همافر و درجهدار خود در نیروی هوایی برسید که بختیار امشب قصد قتلعامشان را دارد.
دکتر با چشمهایی که در آن درد و ملامت و افسردگی موج میزند، میپرسد راستی این مردم فکر میکنند من اهل قتلعام کردنم؟ به نظر میآید که کار از کار گذشته، اما دکتر مرغ طوفان است و موجی خروشنده که از دریا و ظلمتش نمیگریزد.
دوستان نزدیکش از جمله آن دکتر شیرازی که از پذیرش نخستوزیری منعش میکرد و رحیم خان شریفی و احمد خلیلالله مقدم، سخت نگرانش بودند، اما او اگر نگرانی داشت، نه از سر ترس بود، بلکه نگران فردای وطنی بود که عاشقانه دوستش داشت و بیش از ۳۰ سال برای سربلندی و استقلال و آزادی ساکنانش متحمل سختیهای بسیار شده بود.
در روزهای اختفای دکتر بختیار، ویوین، دختر بزرگ او، شرح احوال پدر و زندگی او را که سرشار از درد و رنج بود، برایم بازگفت. ویوین کوتاهمدتی پس از ذبح اسلامی پدرش، خاموش شد و میدانم که فرزند او امروز بیش از هرکس، تجلی جوان پدربزرگ است.
به همان شماره مستقیم که هرگاه دکتر میتوانست، خود پاسخش را میداد، زنگ میزنم. در آن چند هفته کوتاه، دکتر روز و شب در نخستوزیری بود. در ساختمان قدیمی در اتاقی ساده با تختی چوبی و یک میز کوچک، چند روزنامه و کتاب. این اتاق خواب و استراحت مردی بود که اگر بخت یار ملتش بود و شش ماه یا یک سال پیشتر و بیشتر دولت تشکیل داده بود و رفقایش در جبهه ملی نامردی نمیکردند، سرنوشت ما به گونهای دیگر رقم میخورد و امروز ایران با ژاپن رقابت میکرد نه با بنگلادش و بورکینوفاسو.
باری، آن نیمهشب که تلفن کردم، دکتر بیدار بود. لابد در آن لحظات با رسیدن خبرهای نگرانکننده، به فردای وطنی میاندیشید که اگر به دست خمینی و آخوندها بیفتد، علم شیخ فضلاللهی بالا خواهد رفت و شریعت جای مبانی جامعه مدنی را خواهد گرفت. لابد به ایرانی میاندیشید که زنانش با شعار «یا روسری یا توسری» بهای سنگین خوشبینی یک ملت به «آقا» را پرداخت خواهند کرد.
وقتی میگویم: دکتر خبرها نگرانکننده است، آیا شما همچنان در نخستوزیری میمانید؟ دکتر با قاطعیت میگوید: البته، من رئیس دولت قانونی کشورم، کجا بروم؟ دکتر نمیداند که ساعاتی پیش بعضی سران ارتش میثاق و عهد با نظام و حکومت را فروگذاشتند و دست بیعت به سوی سید روحالله دراز کردند.
دو سه روز پیش از آن در مدرسه علوی، مهندس شهرستانی را زانوزده در برابر سید روحالله دیده بودم و بعد نماینده ساواکی مجلس رستاخیز را که برای دکتر بهشتی پیغام آورده بود که مجلسین آمادهاند تا به فرمان «امام»، بختیار را با رای عدم اعتماد عزل و مهندس بازرگان را نصب کنند.
«آقا» زرنگتر از آن بود که مشروعیت مجلس را قبول کند. در عین حال بدش هم نمیآمد که مرحوم جواد سعید نقش ابوموسی اشعری را بازی کند و دکتر بختیار را با رای مجلس رستاخیز برکنار کند. به همین دلیل نیز به نماینده رستاخیزی مرتبط با ساواک لبخند زده بود
اینها را دیده بودم. چنانکه ختنه فکری همکار تودهایام را در روزنامه؛ همان که دو هفته بعد، نام و اسم رمز و حقوق ماهیانهاش از ساواک برملا شد.
قرار میگذارم که اول وقت به دیدن دکتر بروم و درباره نظر او در مورد حوادث نیرو هوایی و درگیری گارد و همافرها مصاحبه کنم که به صفحه اول روزنامه اطلاعات برسد. این روزها سانسور در زشتترین اشکالش ظهور کرده است. چند تا جوجهخبرنگار، یک تودهای تا خرخره ساواکی در سازمان شهرستانها و کریم آقا و دوستانش در چاپخانه، برای ما تکلیف تعیین میکنند. اگر تیتر مطلب بختیار یک سانت از تیتر «امام...» بزرگتر باشد، کلی باید حساب پس بدهیم. اما یادم نمیرود چند ماه بعد را که کریم آقا با چشمان پر از اشک، حلالیت میطلبید.
سرانجام روز از راه میرسد. یاد شعریام که در نمایش «نادر، پسر شمشیر» در مدرسه هدف از زبان رضاقلی میرزا بعد از کور کردنش میخواندم: شبا امشب جوانمردی بیاموز/ مرا یا زود کُش یا زود کن روز!
از خانه تا روزنامه در همان ساعات نخستین روز، غیرعادی بودن شهر را در مییابم. کمتر تانک و سربازی میبینم، اما وانتبارهایی که عدهای جوان با سربند و کلاشنیکف و ژ۳ در آنها نشستهاند، مرتب اینسو و آنسو میروند. در دفتر روزنامه جلسه صبح تشکیل میشود. درباره مطالب عمده بحث میکنیم.
مرحوم صالحیار قبول میکند که حرفهای بختیار را تیتر کنیم و یک جمله یا عبارتی هم از دهان خمینی داشته باشیم.
گزارش رویترز از شب پیش را میدهم علی زائرزاده ترجمه کند. ابراهیم را هم میفرستم مدرسه علوی تا خودم برسم. بعد با جیپ روزنامه، میروم به نخستوزیری. خیابان پاستور خلوت است. گاردها سرجایشاناند. چشمان خانم کلانتری، منشی مخصوص نخستوزیر، سرخ است. نگاهش را میدزدد و بعد آهسته میگوید: سه چهار نفر پیش دکترند، باید صبر کنی.
میروم اتاق سرهنگ ضرغام. رضا حاج مرزبان که مشاور غیررسمی دکتر بختیار در امور امنیت ملی است (همان رضای سلحشور که سرفرازانه بعد از حکایت پرآب چشم نوژه، تیرباران شد) روی مبل نشسته و کاغذهایش را روی میز جلو رها کرده است و روی یادداشت کوچکی چیزهایی مینویسد. با دیدن من سر برمیگیرد و میپرسد بیرون چه خبر بود؟ برایش آنچه را دیدهام، بازمیگویم.
خانم کلانتری مثل همیشه با یک دنیا مهربانی، صدایم میکند. رضا هم میآید و با هم وارد اتاق دکتر میشویم. دکتر پای تلفن است. صدایش بلند میشود: آقا جان به ایشان بگویید من کار واجب دارم. مگر میشود رئیس ستاد غیب شود؟ گوشی را محکم روی تلفن میگذارد. رو به مرزبان میگوید: از صبح تا حالا تیمسار قرهباغی جواب نمیدهد. مرزبان بلافاصله شمارهای را میگیرد و با کسی صحبت میکند: کجا؟ با کی؟ تلفن را میگذارد. رنگش کمی پریده است. سران نظامی جلسه دارند. دکتر بختیار روی صندلیاش ولو میشود.
مطابق دستوری که شاه پیش از خروج از کشور به فرماندهان نظامی داد، آنها به حمایت از دولت و وفاداری به نخستوزیر و قانون اساسی مشروطه موظفاند. دکتر بختیار در عین حال رئیس شورای امنیت ملی است، به همین دلیل نیز تشکیل جلسه فرماندهان باید با اطلاع یا حضور و اجازه او صورت گیرد. پس چرا ارتشبد قرهباغی او را خبر نکرده است؟
سوالاتم را طرح میکنم، اما دکتر حوصله پاسخگویی ندارد. سرهنگ ضرغام پیاپی خبر میآورد. از تلویزیون خبر میدهند که ارتش بیانیهای فرستاده و سرهنگ فرمانده نیروهای مستقر در جامجم اصرار دارد که فورا خوانده شود. دکتر بختیار که همیشه غضبش را کنترل میکند، این بار خطاب به مهندس رضاحاج مرزبان میگوید شما بروید تحقیق کنید موضوع چیست.
در پایان، دکتر فقط به یک سوال پاسخ میدهد: اینکه میماند و ترس از مرگ ندارد. به روزنامه بازمیگردم. بچههای سرویس اجتماعی و گزارش یک به یک میآیند و از سطح شهر گزارش میدهند و میروند. محمد ابراهیمیان و فریدون جیرانی و اسماعیل عباسی مشغول تنظیم گزارشها هستند. علی باستانی میگوید تمام شد. من چند خطی را که از بختیار نوشتهام، با یک تیتر، به دست باستانی میدهم.
حالا خبرها حکایت از سقوط جایجای شهر دارد. دلم همچنان شور میزند. سه تن از نمایندگان مجلس که با تنی از همکارانم دوستی دارند، در گوشهای مشغول گفتگو با مرحوم محمدعلی صفریاند که در مقام دبیر سندیکای روزنامهنگاران، عضو تحریریه و یکی از وکلای روزنامه اطلاعات، این روزها خیلی فعال است.
خلیل بهرامی، خبرنگار حوادث، که مذهبی است و در عین حال رفیق همه روسای کلانتریها، از راه میرسد و بلندبلند میگوید: «تمام شد. امام قرار است از رادیو پیامی بفرستند.» اما ساعت ۱۳ پیام رئیس ستاد ارتش و فرماندهان پخش میشود: بیطرفی ارتش در نزاع سیاسی.
علی میگوید: «عمری تاج و ستارهشان را توی چشم ما کردند، حالا در روز حادثه اعلام بیطرفی میکنند.» همکار تودهای در سرویس خارجی چشمغرهای میرود که یعنی روزگار شماها به پایان رسید.
و آن ناهار آخر روی میز کوچک، یک سیب، بشقاب نیمخورده برنج و خورش ماسیده، ناهار آخر نخستوزیر است. ساعت ۱۴ که سروصداها به نخستوزیری نزدیک شد، مهندس امیرانتظام تلفنی به دکتر بختیار گفت شما بهتر است نخستوزیری را ترک کنید. رادنیا و شماری از کارکنان نیز آمده بودند با چشمان اشکبار که: «دکتر نمانید!»
روی پلهها، پری کلانتری سوال کرده بود: آقای دکتر، عصر تشریف میآورید (یا کی بر میگردید؟) و دکتر گفته بود باز میگردم. همین. در آن روزی که با ویوین و... در لحظاتی نزدیک به نیمهشب به ساختمان آ.اس.پ رفته بودیم و ویوین ضربآهنگی آشنا را بر در نواخته بود و لحظاتی بعد دکتر را روبرویم دیده بودم، دلم میخواست خانم کلانتری هم بود تا مطمئن شود دکتر سرحال و سالم است و قصد دارد مبارزه را تا رهایی کامل وطن دنبال کند.
آن شب دکتر که از تشکیل دادگاه نمادین در مجله «امید ایران» برای محاکمهاش بسیار شادمان بود، مرا تحسین میکرد که با این کار، حرفهای ناگفته را درباره او و گذشته و افکار و مبارزاتش مطرح کردهام. در محاکمه هم قاضی بودم و هم دادستان، هم وکیلمدافع دکتر بختیار و هم شاهدی که گهگاه ظاهر میشد تا مدعیات مخالفان دکتر را پاسخ گوید.
ویوین معمولا هر هفته چند صفحه از نوشتههای دکتر را به من میداد که محور مطلب آن هفته در محاکمه مطبوعاتی باشد. مطلب دیگری نیز در «امید ایران» مینوشتم تحت عنوان «آخرین روزهای شاه» به قلم یک سیاستمدار بازنشسته. در نوشتن این مطلب که تا آخرین شماره «امید ایران» پیش از تعطیل اجباری به دستور وزارت ارشاد، همچون محاکمه دکتر بختیار، ادامه یافت، علاوه بر راهنماییهای دکتر بختیار، از رهنمودهای زندهیاد دکتر صدیقی، مرحوم دکتر سنجابی، آقای محسن پزشکپور، آیتالله شریعتمداری، دکتر کاسمی، مهندس بازرگان، عزتالله خان کاظمی و.. برخوردار بودم.
مرحوم صفیپور، مدیر مجله، نیز منبعی داشت که هر هفته از او درباره آخرین سال سلطنت شاه مطلب میگرفت و به من میداد. روزی آمد با یک خودنویس طلا و گفت همان منبع به خاطر سرمقاله این هفته «خلیج همیشه فارس است، حتی اگر خلخالی نخواهد»، این قلم را به تو داده و تو را برای ناهار روز جمعه به خانهاش دعوت کرده است. به اتفاق مرحوم صفیپور رفتیم. منبع او و مشوق من کسی بهجز زندهیاد دکتر خواجه نوری نبود.
فردای ۲۲ بهمن در مدرسه رفاه، سران سیاسی و نظامی حکومت گذشته را میآوردند. اغلب با پارچهای بر سر و رویشان تا شناخته نشوند؛ منهای مرحوم هویدا که به اتاقی کوچک منتقل شده بود. بقیه زندانیان در سالن بزرگ مدرسه، درهم فرو رفته بودند. اغلب نظامیها در لباس نظامی (کار) و غیرنظامیها با کتشلوار و بدون کراوات بودند.
شماری از آنها را میشناختم. روز چهارشنبه، سه روز پس از سقوط نظام سلطنتی، احمد خمینی وسیلهساز شد و توانستم با اغلب آنها و همچنین مرحوم هویدا گفتگویی داشته باشم که روز بعد در روزنامه اطلاعات چاپ شد. یک روز بعد، یعنی پنجشنبه شب، نیز آتشبازی مرگ بر بام برفگرفته مدرسه علوی بود که شرحش را بسیار بار نوشتهام.
همان روز صبح کسی را آوردند با کتشلوار پیچازی شبیه آنچه دکتر بختیار در آخرین روز نخستوزیری بر تن داشت. سر و صورتش پوشیده بود. کسی داد زد از همان کوچه مستجاب، بختیار را گرفتیم. قلبم فرو ریخت. او را به داخل مدرسه بردند. مهندس بازرگان با یارانش و تنی چند از آنان که دو سه روز بعد در کابینهاش به وزارت رسیدند، در طبقه دوم جلسه داشتند. پشت در اتاق ابوالفضل، برادرزاده مهندس بازرگان، را دیدم که همه جا همراه مهندس بود. با وحشت گفتم میگویند دکتر بختیار را دستگیر کردهاند. بهسرعت به درون اتاق رفت و لحظاتی بعد مهندس صباغیان با ابوالفضل خارج شدند و به پایین رفتند که محل استقرار زندانیها بود.
نیم ساعتی طول کشید تا بازگشتند. هر دو لبخند بر لب داشتند. معلوم شد که زندانی دبیر دبیرستان بامداد بود که مختصر شباهتی با دکتر بختیار داشت. در آن روزهای پر از فریاد و همهمه و وحشت (و البته شادمانی خیلیها) این خبر دلپذیرترین خبری بود که میشنیدم. دبیر بیچاره آزاد شد، اما خلخالی که عصر آمد و ماجرا را شنید، مدعی شد (و تا پایان عمر این ادعا را تکرار میکرد) که بختیار دستگیر شده بود و بازرگان او را فراری داد.
بهمن ۴۰۴
بهمن ۴۰۴؛ هزاران کشته بر زمین. رهبر منفور نکبتزاده با فرمان خونینش، عاشورا را به تاریخ میسپارد و اینک در عاشورای ۴۰۴ با ۴۰ هزار کشته، مجروحان به هزاران، موجموج به زندان، بختیار و پادشاه خفته در خاک.
گفته بودم این روزها نقطهعطفی در مسیر رهایی است. باز هم میگویم. این همبستگی که هموطنان ما در سراسر جهان با درون وطن نشان دادند، یکی دیگر از دلایل اهمیت این روز است. ۴۷ سال پیش در بهمن ۵۷، دل و دین به یک دیدن به سید روحالله مصطفوی ملقب به خمینی دادیم. در بهمن امسال، اما نفی رژیم ولایت فقیه را با همه جان فریاد زدیم.
در عین حال در این روز برایمان آشکار شد که از این پس به جای تکیه بر مناسبتهای رژیمپرداخته، باید خود مناسبتساز شویم. از بهمن ۴۰۴ تاریخ وطن به جوهر خون نوشته شد و سید علی حسینی پایینخیابانی بر صدر جلادان جای گرفت. دونالد ترامپ سرفصل شد (یا رهایی /یا ادامه نکبت و مرگ تا روز رهایی به همت مردم و غلطیدن ترامپ به آغوش سید علی)
تصاویر از نو ترسیم شد. آنها که دلاورانه جان باختند. آنها که جان و جهان دادند و آنها که در ذلت خیانت به ملک و به ملت، به لجنزار تاریخ فرو شدند. عراقچی شاگرد جلاد شد و در خدمت ارباب فقیه همصدایی با قالیباف و لاریجانی و اژهای را برگزید و قدیانی و نوریزاد و سپهری سرفرازی گزیدند و در زندان ولایت، همصدا با مردم شدند. تاریخ این روزها به جوهر خون نوشته میشود.
دور نیست روزی که تاریخ فصلی تازه گشاید به آب زرین و در شهیاد، بازگشت میلیونها ایرانی به آغوش وطن را با پیشقراولی شاهزاده رضا پهلوی، جشن بگیریم.
