از تحمیل تشیع در عصر صفوی تا گسست از جمهوری اسلامی: فروپاشی اسطوره «ایران ذاتاً شیعی»
+9
رأی دهید
-1
خامنه ای در نخستین خطبه های نماز جمعه تهرانرادیو فرانسه:در روایت رایج بسیاری از شرقشناسان، تشیع چنان با هویت ایرانی درآمیخته که گویی ایران از آغاز سرزمینی ذاتاً شیعی بوده است. پس از تحمیل خشونت بار تشیع توسط دولت صفوی در آغاز قرن شانزدهم، تجربه جمهوری اسلامی پارادوکس تازهای پدید آورد : حکومتی که با هدف استقرار دولت دینی شکل گرفت، در عمل به یکی از مهمترین محرکهای روند سکولاریزاسیون و گسست جامعه ایران از دین در عرصه قدرت تبدیل شد.
در انگاره بسیاری از شرقشناسان، تشیع چنان با هویت ملی ایرانیان درآمیخته است که گویی این سرزمین از آغاز تاریخ اسلامی شدن اجباریاش جامعهای شیعی بوده است. اما واقعیت تاریخی پیچیدهتر از این روایت ذاتانگارانه است. تا آغاز قرن شانزدهم میلادی، ایران در اکثریت قاطع خود جامعهای سنیمذهب بود و بزرگترین چهرههای فرهنگ و ادب فارسی در چارچوب همین سنت دینی میاندیشیدند و مینوشتند.
دگرگونی بنیادین در سال ۱۵۰۱ میلادی رخ داد؛ زمانی که شاه اسماعیل صفوی پس از تسلط بر تبریز، تشیع دوازدهامامی را مذهب رسمی دولت تازهتأسیس خود اعلام کرد. این تصمیم صرفاً یک تغییر مذهبی نبود، بلکه تحولی سیاسی و ژئوپولیتیک بود که سرنوشت ایران را برای قرنها رقم زد.
دولت صفوی و اعلام تشیع
شاه اسماعیل از خاندان صفوی بود؛ دودمانی که ریشه در یک طریقت صوفی داشت و در سواحل دریای خزر شکل گرفته بود. این طریقت در طی قرن پانزدهم به تدریج به تشیع نزدیک شد و هنگامی که به قدرت سیاسی رسید، تشیع را به عنوان مذهب رسمی دولت اعلام کرد.
در همان سال نخست سلطنت، فرمان داده شد که خطبههای نماز به نام امام دوازدهم شیعیان خوانده شود. از آن پس دولت صفوی خود را حامی تشیع معرفی کرد و برای تثبیت این هویت مذهبی در سراسر ایران سیاستی سختگیرانه در پیش گرفت.
برخلاف آنچه در برخی روایتهای شرقشناسانه و یا در گفتمان رسمی روحانیت شیعه در قدرت القا میشود، این روند صرفاً نتیجه یک تحول طبیعی فرهنگی نبود. گسترش تشیع در ایران صفوی در بسیاری از موارد با استفاده از قدرت دولت و خشونت آشکار همراه بود. از مردم خواسته شد به صورت علنی وفاداری خود را به تشیع اعلام کنند و حتی در برخی مناطق نخستین خلفای اهل سنت را لعن کنند. کسانی که از پذیرش مذهب جدید سر باز میزدند با مجازاتهای سنگین روبرو میشدند.
در این سیاست، رقابت ژئوپولیتیک با امپراتوری عثمانی -که خود را مدافع جهان سنی میدانست - نقشی تعیینکننده داشت. صفویان با رسمی کردن تشیع نه تنها کوشیدند هویت مذهبی ایران را تغییر دهند، بلکه عملاً مرز سیاسی و مذهبی تازهای میان ایران و جهان سنی ایجاد کردند.
شاه اسماعیل صفویروحانیت و ساختار قدرت
یکی از نشانههای اجباری و تصنعی بودن تشیع رسمی در آغاز حکومت صفوی آن بود که ایران در آن زمان فاقد نهادهای علمی شیعی بود. تشیع پیش از صفویان در ایران اقلیتی کوچک به شمار میرفت و فقها و مدارس دینی لازم برای اداره یک دولت شیعی وجود نداشت.
به همین دلیل شاهان صفوی گروهی از علمای شیعه را از مناطق دیگر، به ویژه جبل عامل در لبنان، جنوب عراق و بحرین، به ایران دعوت کردند. این علما به تدریج نظام فقهی شیعه را در ایران سازمان دادند و رابطهای تازه میان قدرت سیاسی و روحانیت شکل گرفت؛ رابطهای که بعدها به یکی از ویژگیهای ساختار سیاسی ایران تبدیل شد .با این همه، در طول دو قرن حکومت صفوی، تشیع به اجبار در جامعه ایران نهادینه شد و حتی پس از سقوط این دودمان نیز ایران به عنوان بزرگترین سرزمین شیعه مذهب جهان باقی ماند.
با گذشت زمان، تشیع نه تنها به مذهب غالب ایران تبدیل شد، بلکه در روایتهای تاریخی و فرهنگی نیز به عنوان بخشی جداییناپذیر از هویت ایرانی معرفی گردید. در بسیاری از آثار ایرانشناسان اروپایی، از جمله هانری کوربن و شاگردانش، نیز همین برداشت دیده میشود: این تصور که تشیع از دیرباز با روح و فرهنگ ایرانی پیوندی عمیق داشته است. اما منتقدان این نگاه بر این باورند که چنین تفسیری از تاریخ، نقش قدرت سیاسی و خشونت سازمانیافته در شیعه شدن ایران را کمرنگ جلوه میدهد و این تحول تاریخی را طبیعی و ناگزیر معرفی میکند.
تجربه جمهوری اسلامی و بازاندیشی هویت
تحولات معاصر ایران این بحث را بار دیگر زنده کرده است. استقرار جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۷ - حکومتی که خود را تجسم سیاسی تشیع معرفی میکند – و خیزش های سیاسی علیه آن پرسشهای تازهای درباره نسبت میان دین و هویت ملی در ایران برانگیخته است. در چهار دهه گذشته، حکومت دینی در ایران نه تنها مشروعیت سیاسی روحانیت را با چالشهای جدی روبرو کرده، بلکه در نگاه بخشی از جامعه اعتبار اجتماعی دین و به ویژه تشیع سیاسی را نیز عمیقاً زیر سؤال برده است.
جنبشهای اعتراضی گسترده در سالهای اخیر نشان میدهند که بسیاری از ایرانیان دیگر رابطهای بدیهی میان هویت ملی و هویت مذهبی - و مشخصاً تشیع - قائل نیستند. در همین حال، توجه به عناصر فرهنگی و تاریخی ایران پیش از اسلام، از اسطورههای شاهنامه تا نمادهای باستانی، بار دیگر در گفتمان عمومی برجسته شده است.
تاریخ ایران نشان میدهد که تشیع در طول پنج قرن گذشته به بخشی مهم از فرهنگ و ساختار اجتماعی این سرزمین تبدیل شده است. اما تحولات سیاسی و اجتماعی معاصر نیز یادآور میشوند که هویت ایرانی پدیدهای ثابت و تغییرناپذیر نیست و نمیتوان آن را به سادگی به تشیع به عنوان دین دولتی حافظ منافع و امتیازات یک اشرافیت روحانی فروکاست.
هویت ایرانی، همچون هر هویت تاریخی دیگر، در میدان کشمکش میان فرهنگ، قدرت و تفسیر تاریخ شکل گرفته و همچنان در حال بازتعریف است.
جمهوری اسلامی و دگرگونی جایگاه روحانیت
با این همه، در دورههای پیش از انقلاب ۱۳۵۷، هرچند تشیع مذهب رسمی دولت ایران به شمار میرفت، روحانیت شیعه مستقیماً در اعمال قدرت سیاسی دخالت نداشت. شاهان صفوی، قاجار و حتی پهلوی خود را حامی دین و حافظ نهاد روحانیت معرفی میکردند، اما روحانیان به طور مستقیم اداره حکومت را در دست نداشتند.
این فاصله نسبی میان قدرت سیاسی و نهاد روحانیت، به گونهای ناسازگار، استقلال و تا حدی اعتبار اجتماعی روحانیت را در میان مؤمنان تضمین میکرد. روحانیت میتوانست در مقام مرجع دینی، بیرون از ساختار رسمی قدرت باقی بماند و از این موقعیت برای حفظ نفوذ اجتماعی خود بهره گیرد. این وضعیت با انقلاب ۱۳۵۷ و تأسیس جمهوری اسلامی به رهبری روحالله خمینی دگرگون شد. نظریه ولایت فقیه و سپس ولایت مطلقه فقیه روحانیت را برای نخستین بار در تاریخ ایران به مرکز قدرت سیاسی رساند. در این نظام، یک مرجع دینی نه تنها مشروعیت مذهبی بلکه بالاترین قدرت سیاسی را نیز در اختیار گرفت.
روح الله خمینی در بازگشت از تبعیدبه این ترتیب، برای نخستین بار در تاریخ ایران، سرنوشت نهاد روحانیت به طور مستقیم با سرنوشت قدرت سیاسی گره خورد. روحانیت شیعه دیگر صرفاً مرجع دینی جامعه نبود، بلکه خود به طبقه حاکم تبدیل شد. این دگرگونی پیامدهای عمیقی به همراه داشت. هنگامی که نهاد روحانیت به ستون اصلی قدرت سیاسی بدل شد، مخالفت با حکومت نیز ناگزیر به مخالفت با روحانیت تعبیر گردید. به بیان دیگر، نبرد سیاسی با جمهوری اسلامی به تدریج در ذهن بخشهایی از جامعه به رویارویی با نهاد روحانیت شیعه تبدیل شد و در نهایت انزجار از حکومت روحانی به انزجار از روحانیت گسترش یافت که مستقیماً در اعمال خشونت و سرکوب شرکت دارد.
نشانههای این تحول را میتوان در اعتراضهای گسترده سالهای اخیر مشاهده کرد. در جریان جنبش زن، زندگی، آزادی و دیگر خیزشهای اجتماعی، شعارهایی در خیابانهای ایران شنیده شد که مستقیماً نهاد روحانیت را هدف قرار میدادند. در برخی از این شعارها حتی گفته میشد که رهایی ایران از استبداد سیاسی-مذهبی با پایان سلطه روحانیت و نابودی نهاد روحانیون شیعه گره خورده است.
این تحول از نگاه رهبران جمهوری اسلامی نیز پنهان نمانده است. علی خامنهای در واپسین سالهای حیات و اقتدار مطلقه خود بارها در سخنرانیهایش نسبت به روحانیانی که از حکومت فاصله میگیرند هشدار داده بود. او به درستی پیشبینی کرده بود که سقوط نظام جمهوری اسلامی از این پس به معنای پایان نفوذ و نهاد تاریخی روحانیت شیعه در ایران میتواند باشد. زیرا، به تعبیر او، هیچگاه در تاریخ ایران سرنوشت این دو نهاد تا این حد به هم گره نخورده و نهاد روحانیت تا این اندازه به قدرت سیاسی متکی نبوده و از مواهب و امتیازات آن بهره نبرده است.
علی خامنه ای و اعضای هیئت رئیسه مجلس خبرگان رهبریدر سطح جامعه نیز نشانههای دگرگونی عمیقتر کم نیستند : در مراسم خاکسپاری بسیاری از کشتهشدگان اعتراضهای اخیر، نوعی آیین سوگواری عرفی شکل گرفته است که در آن نمادهای سنتی مذهبی بسیار کمرنگ یا حتی غایباند. در اغلب موارد، خانوادهها و دوستان کشتهشدگان صریحاً خواستهاند که به جای مراسم مذهبی سنتی، مراسمی برگزار شود که بیشتر رنگ و بوی مدنی و ملی داشته باشد. این نشانهها نوعاً گواهی میدهند که جامعه ایران وارد روندی شده است که میتوان آن را عرفی شدن سیاست و قدرت نامید که لازمه و نخستین شرط حیاتی دموکراسی است و بود و نبود جمهوری اسلامی دیگر کمترین خللی در آن ایجاد نمیکند.
خروج از دین
در توضیف چنین روندی فیلسوف و جامعهشناس فرانسوی مارسل گوشه از مفهومی سخن میگوید که آن را «خروج از دین» مینامد : فرایندی تاریخی در غرب که در آن قدرت سیاسی از مشروعیت دینی فاصله میگیرد و به حوزهای عرفی تبدیل میشود. تحولات ایران به ویژه طی سه دهه اخیر نشانههایی از آغاز چنین روندی هستند. تناقض تاریخی در اینجاست که محرک اصلی این روند، استقرار یک حکومتی دینی در ایران بوده است. جمهوری اسلامی که با هدف برقراری حکومت دینی تأسیس شد، در عمل شرایطی را پدید آورد که در آن بخشهایی از جامعه به سوی فاصله گرفتن از دین در عرصه سیاست و نهایتاً مقابله با آن گرایش پیدا کردند.
مجیدرضا رهنورد جوانی که در خیزش ١٤٠١ دستگیر و شکنجه شد و پیش از اعدام در مقابل دوربین صدا و سیما گفت که نمیخواهد پس از مرگش برای او عزاداری کرده و فاتحه و قرآن بخوانند، بلکه می خواهد سوگواران شادی کنند.
اگر این روند ادامه یابد و به موفقیت برسد، پیامدهای آن تنها به ایران محدود نخواهند ماند. ایران یکی از مهمترین مراکز تشیع در جهان اسلام به شمار رفته و تحولات فکری و سیاسی آن میتواند در درجه اول بر جوامع شیعی در لبنان، عراق و دیگر نقاط خاورمیانه و سپس کل جوامع مسلمان اثر بگذارد. در چنین صورتی، مسئله سکولاریزاسیون قدرت در ایران میتواند به یکی از عوامل مهم تغییر در ژئوپولیتیک فکری و سیاسی خاورمیانه و ای بسا جهان تبدیل شود. طبیعی است که چنین تحول شگرفی جمع گسترده و در عین حال ناهمگونی را چه در ایران و چه در خارج از ایران عمیقاً نگران کند.
در انگاره بسیاری از شرقشناسان، تشیع چنان با هویت ملی ایرانیان درآمیخته است که گویی این سرزمین از آغاز تاریخ اسلامی شدن اجباریاش جامعهای شیعی بوده است. اما واقعیت تاریخی پیچیدهتر از این روایت ذاتانگارانه است. تا آغاز قرن شانزدهم میلادی، ایران در اکثریت قاطع خود جامعهای سنیمذهب بود و بزرگترین چهرههای فرهنگ و ادب فارسی در چارچوب همین سنت دینی میاندیشیدند و مینوشتند.
دگرگونی بنیادین در سال ۱۵۰۱ میلادی رخ داد؛ زمانی که شاه اسماعیل صفوی پس از تسلط بر تبریز، تشیع دوازدهامامی را مذهب رسمی دولت تازهتأسیس خود اعلام کرد. این تصمیم صرفاً یک تغییر مذهبی نبود، بلکه تحولی سیاسی و ژئوپولیتیک بود که سرنوشت ایران را برای قرنها رقم زد.
دولت صفوی و اعلام تشیع
شاه اسماعیل از خاندان صفوی بود؛ دودمانی که ریشه در یک طریقت صوفی داشت و در سواحل دریای خزر شکل گرفته بود. این طریقت در طی قرن پانزدهم به تدریج به تشیع نزدیک شد و هنگامی که به قدرت سیاسی رسید، تشیع را به عنوان مذهب رسمی دولت اعلام کرد.
در همان سال نخست سلطنت، فرمان داده شد که خطبههای نماز به نام امام دوازدهم شیعیان خوانده شود. از آن پس دولت صفوی خود را حامی تشیع معرفی کرد و برای تثبیت این هویت مذهبی در سراسر ایران سیاستی سختگیرانه در پیش گرفت.
برخلاف آنچه در برخی روایتهای شرقشناسانه و یا در گفتمان رسمی روحانیت شیعه در قدرت القا میشود، این روند صرفاً نتیجه یک تحول طبیعی فرهنگی نبود. گسترش تشیع در ایران صفوی در بسیاری از موارد با استفاده از قدرت دولت و خشونت آشکار همراه بود. از مردم خواسته شد به صورت علنی وفاداری خود را به تشیع اعلام کنند و حتی در برخی مناطق نخستین خلفای اهل سنت را لعن کنند. کسانی که از پذیرش مذهب جدید سر باز میزدند با مجازاتهای سنگین روبرو میشدند.
در این سیاست، رقابت ژئوپولیتیک با امپراتوری عثمانی -که خود را مدافع جهان سنی میدانست - نقشی تعیینکننده داشت. صفویان با رسمی کردن تشیع نه تنها کوشیدند هویت مذهبی ایران را تغییر دهند، بلکه عملاً مرز سیاسی و مذهبی تازهای میان ایران و جهان سنی ایجاد کردند.
شاه اسماعیل صفویروحانیت و ساختار قدرتیکی از نشانههای اجباری و تصنعی بودن تشیع رسمی در آغاز حکومت صفوی آن بود که ایران در آن زمان فاقد نهادهای علمی شیعی بود. تشیع پیش از صفویان در ایران اقلیتی کوچک به شمار میرفت و فقها و مدارس دینی لازم برای اداره یک دولت شیعی وجود نداشت.
به همین دلیل شاهان صفوی گروهی از علمای شیعه را از مناطق دیگر، به ویژه جبل عامل در لبنان، جنوب عراق و بحرین، به ایران دعوت کردند. این علما به تدریج نظام فقهی شیعه را در ایران سازمان دادند و رابطهای تازه میان قدرت سیاسی و روحانیت شکل گرفت؛ رابطهای که بعدها به یکی از ویژگیهای ساختار سیاسی ایران تبدیل شد .با این همه، در طول دو قرن حکومت صفوی، تشیع به اجبار در جامعه ایران نهادینه شد و حتی پس از سقوط این دودمان نیز ایران به عنوان بزرگترین سرزمین شیعه مذهب جهان باقی ماند.
با گذشت زمان، تشیع نه تنها به مذهب غالب ایران تبدیل شد، بلکه در روایتهای تاریخی و فرهنگی نیز به عنوان بخشی جداییناپذیر از هویت ایرانی معرفی گردید. در بسیاری از آثار ایرانشناسان اروپایی، از جمله هانری کوربن و شاگردانش، نیز همین برداشت دیده میشود: این تصور که تشیع از دیرباز با روح و فرهنگ ایرانی پیوندی عمیق داشته است. اما منتقدان این نگاه بر این باورند که چنین تفسیری از تاریخ، نقش قدرت سیاسی و خشونت سازمانیافته در شیعه شدن ایران را کمرنگ جلوه میدهد و این تحول تاریخی را طبیعی و ناگزیر معرفی میکند.
تجربه جمهوری اسلامی و بازاندیشی هویت
تحولات معاصر ایران این بحث را بار دیگر زنده کرده است. استقرار جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۷ - حکومتی که خود را تجسم سیاسی تشیع معرفی میکند – و خیزش های سیاسی علیه آن پرسشهای تازهای درباره نسبت میان دین و هویت ملی در ایران برانگیخته است. در چهار دهه گذشته، حکومت دینی در ایران نه تنها مشروعیت سیاسی روحانیت را با چالشهای جدی روبرو کرده، بلکه در نگاه بخشی از جامعه اعتبار اجتماعی دین و به ویژه تشیع سیاسی را نیز عمیقاً زیر سؤال برده است.
جنبشهای اعتراضی گسترده در سالهای اخیر نشان میدهند که بسیاری از ایرانیان دیگر رابطهای بدیهی میان هویت ملی و هویت مذهبی - و مشخصاً تشیع - قائل نیستند. در همین حال، توجه به عناصر فرهنگی و تاریخی ایران پیش از اسلام، از اسطورههای شاهنامه تا نمادهای باستانی، بار دیگر در گفتمان عمومی برجسته شده است.
تاریخ ایران نشان میدهد که تشیع در طول پنج قرن گذشته به بخشی مهم از فرهنگ و ساختار اجتماعی این سرزمین تبدیل شده است. اما تحولات سیاسی و اجتماعی معاصر نیز یادآور میشوند که هویت ایرانی پدیدهای ثابت و تغییرناپذیر نیست و نمیتوان آن را به سادگی به تشیع به عنوان دین دولتی حافظ منافع و امتیازات یک اشرافیت روحانی فروکاست.
هویت ایرانی، همچون هر هویت تاریخی دیگر، در میدان کشمکش میان فرهنگ، قدرت و تفسیر تاریخ شکل گرفته و همچنان در حال بازتعریف است.
جمهوری اسلامی و دگرگونی جایگاه روحانیت
با این همه، در دورههای پیش از انقلاب ۱۳۵۷، هرچند تشیع مذهب رسمی دولت ایران به شمار میرفت، روحانیت شیعه مستقیماً در اعمال قدرت سیاسی دخالت نداشت. شاهان صفوی، قاجار و حتی پهلوی خود را حامی دین و حافظ نهاد روحانیت معرفی میکردند، اما روحانیان به طور مستقیم اداره حکومت را در دست نداشتند.
این فاصله نسبی میان قدرت سیاسی و نهاد روحانیت، به گونهای ناسازگار، استقلال و تا حدی اعتبار اجتماعی روحانیت را در میان مؤمنان تضمین میکرد. روحانیت میتوانست در مقام مرجع دینی، بیرون از ساختار رسمی قدرت باقی بماند و از این موقعیت برای حفظ نفوذ اجتماعی خود بهره گیرد. این وضعیت با انقلاب ۱۳۵۷ و تأسیس جمهوری اسلامی به رهبری روحالله خمینی دگرگون شد. نظریه ولایت فقیه و سپس ولایت مطلقه فقیه روحانیت را برای نخستین بار در تاریخ ایران به مرکز قدرت سیاسی رساند. در این نظام، یک مرجع دینی نه تنها مشروعیت مذهبی بلکه بالاترین قدرت سیاسی را نیز در اختیار گرفت.
روح الله خمینی در بازگشت از تبعیدبه این ترتیب، برای نخستین بار در تاریخ ایران، سرنوشت نهاد روحانیت به طور مستقیم با سرنوشت قدرت سیاسی گره خورد. روحانیت شیعه دیگر صرفاً مرجع دینی جامعه نبود، بلکه خود به طبقه حاکم تبدیل شد. این دگرگونی پیامدهای عمیقی به همراه داشت. هنگامی که نهاد روحانیت به ستون اصلی قدرت سیاسی بدل شد، مخالفت با حکومت نیز ناگزیر به مخالفت با روحانیت تعبیر گردید. به بیان دیگر، نبرد سیاسی با جمهوری اسلامی به تدریج در ذهن بخشهایی از جامعه به رویارویی با نهاد روحانیت شیعه تبدیل شد و در نهایت انزجار از حکومت روحانی به انزجار از روحانیت گسترش یافت که مستقیماً در اعمال خشونت و سرکوب شرکت دارد.نشانههای این تحول را میتوان در اعتراضهای گسترده سالهای اخیر مشاهده کرد. در جریان جنبش زن، زندگی، آزادی و دیگر خیزشهای اجتماعی، شعارهایی در خیابانهای ایران شنیده شد که مستقیماً نهاد روحانیت را هدف قرار میدادند. در برخی از این شعارها حتی گفته میشد که رهایی ایران از استبداد سیاسی-مذهبی با پایان سلطه روحانیت و نابودی نهاد روحانیون شیعه گره خورده است.
این تحول از نگاه رهبران جمهوری اسلامی نیز پنهان نمانده است. علی خامنهای در واپسین سالهای حیات و اقتدار مطلقه خود بارها در سخنرانیهایش نسبت به روحانیانی که از حکومت فاصله میگیرند هشدار داده بود. او به درستی پیشبینی کرده بود که سقوط نظام جمهوری اسلامی از این پس به معنای پایان نفوذ و نهاد تاریخی روحانیت شیعه در ایران میتواند باشد. زیرا، به تعبیر او، هیچگاه در تاریخ ایران سرنوشت این دو نهاد تا این حد به هم گره نخورده و نهاد روحانیت تا این اندازه به قدرت سیاسی متکی نبوده و از مواهب و امتیازات آن بهره نبرده است.
علی خامنه ای و اعضای هیئت رئیسه مجلس خبرگان رهبریدر سطح جامعه نیز نشانههای دگرگونی عمیقتر کم نیستند : در مراسم خاکسپاری بسیاری از کشتهشدگان اعتراضهای اخیر، نوعی آیین سوگواری عرفی شکل گرفته است که در آن نمادهای سنتی مذهبی بسیار کمرنگ یا حتی غایباند. در اغلب موارد، خانوادهها و دوستان کشتهشدگان صریحاً خواستهاند که به جای مراسم مذهبی سنتی، مراسمی برگزار شود که بیشتر رنگ و بوی مدنی و ملی داشته باشد. این نشانهها نوعاً گواهی میدهند که جامعه ایران وارد روندی شده است که میتوان آن را عرفی شدن سیاست و قدرت نامید که لازمه و نخستین شرط حیاتی دموکراسی است و بود و نبود جمهوری اسلامی دیگر کمترین خللی در آن ایجاد نمیکند.خروج از دین
در توضیف چنین روندی فیلسوف و جامعهشناس فرانسوی مارسل گوشه از مفهومی سخن میگوید که آن را «خروج از دین» مینامد : فرایندی تاریخی در غرب که در آن قدرت سیاسی از مشروعیت دینی فاصله میگیرد و به حوزهای عرفی تبدیل میشود. تحولات ایران به ویژه طی سه دهه اخیر نشانههایی از آغاز چنین روندی هستند. تناقض تاریخی در اینجاست که محرک اصلی این روند، استقرار یک حکومتی دینی در ایران بوده است. جمهوری اسلامی که با هدف برقراری حکومت دینی تأسیس شد، در عمل شرایطی را پدید آورد که در آن بخشهایی از جامعه به سوی فاصله گرفتن از دین در عرصه سیاست و نهایتاً مقابله با آن گرایش پیدا کردند.
مجیدرضا رهنورد جوانی که در خیزش ١٤٠١ دستگیر و شکنجه شد و پیش از اعدام در مقابل دوربین صدا و سیما گفت که نمیخواهد پس از مرگش برای او عزاداری کرده و فاتحه و قرآن بخوانند، بلکه می خواهد سوگواران شادی کنند.اگر این روند ادامه یابد و به موفقیت برسد، پیامدهای آن تنها به ایران محدود نخواهند ماند. ایران یکی از مهمترین مراکز تشیع در جهان اسلام به شمار رفته و تحولات فکری و سیاسی آن میتواند در درجه اول بر جوامع شیعی در لبنان، عراق و دیگر نقاط خاورمیانه و سپس کل جوامع مسلمان اثر بگذارد. در چنین صورتی، مسئله سکولاریزاسیون قدرت در ایران میتواند به یکی از عوامل مهم تغییر در ژئوپولیتیک فکری و سیاسی خاورمیانه و ای بسا جهان تبدیل شود. طبیعی است که چنین تحول شگرفی جمع گسترده و در عین حال ناهمگونی را چه در ایران و چه در خارج از ایران عمیقاً نگران کند.
۵۶

به امید فردایی بهتر - تهران، ایران
خدمتی که خامنهای به کودن مفعول به ایران و ایرانی و دنیا کرد نه خمینی میتوانست بکند، ن مغول کرد، نه اسکندر کرد، نه هیتلر. این مفعول کودن بی مغز احمق بی استعداد ذاتا حمال، خواسته و یا حتی ناخواسته اسلام را از ایران و سیاست آینده ایران به طور ابد و یک روز بیرون کرد.
0
0
یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۲:۲۸