یادی از گلهای پرپر شده ایران؛ امیررضا میرزایی را کشتند؛ موهای پدرش یک‌شبه سفید شد

امیررضا متولد ۱۶فروردین۱۳۷۶ بود. ته‌تغاری خانواده که قرار بود بعد از عید نوروز جای پدرش در طباخی‌شان مشغول به کار شود و پدرش بعد از سال‌ها کار کردن، بازنشسته شود. فوق‌دیپلم مدیریت داشت. امیررضا به تازگی با هزار امید ماشین خریده بود. می‌خواست ازدواج کند و تشکیل خانواده بدهد
ایران وایر: آیدا قجر
«وقتی از پشت تلفن چهره پدرش را دیدم، نشناختم. باورم نمی‌شد که یک نفر در عرض پنج روز تمام موهای سرش و ریش‌هایش سفید شود. تا به‌حال در عمرم ندیده بودم. امیررضا پسر خانواده بود. ته‌تغاری.»

شما هم شاید دیده‌ باشید که مادری یا پدری یک‌شبه از رنج از دست دادن فرزندش موهایش سفید می‌شود. حالا انگار با این همه کشته و ملتی سوگوار، رنج هم بی‌مرز شده است و ایرانی‌ها در چهارگوشه جهان به عزا نشسته‌اند، انگار که مو سپید می‌کنند. 


 می‌گویند موهای پدر «امیررضا میرزایی» در طول پنج شب ناگهان سفید شد. از شب کشته شدن امیررضا تا پیدا کردن پیکرش و در نهایت به خاک سپردنش، پنج شبانه‌روز طول کشید. 

****

جمعه ۱۹دی۱۴۰۴،‌ اسلامشهر؛ دومین شبی است که جمهوری اسلامی، اینترنت را قطع کرده است. اما معترضان با وجود مواجهه با نیروهای جمهوری اسلامی در شامگاه پنج‌شنبه ۱۸دی، باز هم در جمعیتی انبوه، به خیابان آمده بودند. شاید فکر نمی‌کردند که قرار است قتل‌عام شوند. 

امیررضا میرزایی را همان شامگاه جمعه ۱۹دی کشتند. مقابل چشم‌های خواهران و مادرش، با تیر جنگی سرش را هدف گرفتند. در کسری از ثانیه کشته شد و پیکرش در آغوش یکی از خواهرانش روی زمین افتاد. 

خیابان گلدشت مطهری اسلامشهر، ساعت ۲۰:۱۵ جمعه ۱۹دی؛ «گلدشت مطهری» یکی از خیابان‌های اصلی اسلامشهر است. امیررضا به همراه دو خواهر و مادرش برای اعتراضات به همین خیابان رفته بودند. تازه ساعت فراخوان اعتراضات فرا رسیده بود. مردم جمع شده بودند. شعار می‌دادند. 

مامورها شروع به تیراندازی می‌کنند. معترضان فرار می‌کنند. یا پشت ماشین‌ها پنهان می‌شوند یا در خیابان‌های فرعی پناه می‌گیرند. امیررضا به همراه خواهران و مادرش به داخل کوچه‌ای فرعی می‌دوند. چند ثانیه می‌گذرد. آن‌ها سر کوچه فرعی هستند. امیررضا سرش را برای لحظه‌ای بیرون می‌برد تا ببیند آیا مامورها به‌دنبال شان هستند یا نه. درست همان لحظه، در حالی که هنوز بدن امیررضا در کوچه فرعی‌ست، گردن کشیده و سر به بیرون می‌کشد، گلوله جنگی پیشانی‌اش را می‌شکافد. امیررضا روی زمین می‌افتد؛ در آغوش خواهرش. 

امیررضا را به پارکینگ خانه‌شان می‌برند. چند نفر بالای سرش می‌رسند و اصرار می‌کنند که او را به بیمارستان ببرند. جلوی در بیمارستان اسلامشهر، پرستار به آن‌ها می‌گوید که امیررضا را ببرند چون «اگر بیارید این‌جا، مامورها او را می‌برند.» دوباره امیررضا را با گلوله‌ای در پیشانی و غرق در خون، به پارکینگ خانه بازمی‌گردانند. 

تعدادی از همسایه‌ها و اهالی محل در پارکینگ خانه، می‌گویند که امیررضا هنوز نبض دارد. خانواده دوباره امیررضا را با همان حال، به همان بیمارستان برمی‌گردانند. زمان گذشته بود. 

یکی از نزدیکان امیررضا روایت می‌کند: «امیررضا را که تحویل دادیم، گفتند فردا بیایید. فردا رفتیم اما گفتند بروید کهریزک دنبال امیررضا.» امیررضا میرزایی را همان شامگاه جمعه ۱۹دی کشتند. مقابل چشم‌های خواهران و مادرش، با تیر جنگی سرش را هدف گرفتند. در کسری از ثانیه کشته شد و پیکرش در آغوش یکی از خواهرانش روی زمین افتاداز بیمارستان به کهریزک، از کهریزک به بهشت‌زهرا 
شنبه ۲۰دی شده بود. خانواده امیررضا به‌دنبال پیکر عزیزشان از صبح راهی مرکز قانونی «کهریزک» می‌شوند و تا شب، کاورهای سیاه را تک‌به‌تک باز می‌کردند تا بلکه پسرشان را پیدا کنند. اما امیررضا نبود. 

وقتی مادر و پدر امیررضا به مسوولان کهریزک می‌گویند که پیکر بچه‌شان آن‌جا نیست، به آن‌ها پاسخ می‌دهند که یک‌سری از جنازه‌ها را به «بهشت‌ زهرا» برده‌اند. 

یکشنبه ۲۱دی می‌شود. خانواده امیررضا راهی «بهشت زهرا» می‌شوند. آن‌جا هم پر از پیکرهای معترضان به قتل رسیده بود. دوباره از صبح تا شب روی جنازه‌ها را کنار می‌زنند. به سراغ مسوولان می‌روند. امیررضا این‌جا هم نبود. 

به کهریزک برمی‌گردنند، پاسخ همان است: «تحویل بهشت‌زهرا داده شده.» 

دوشنبه ۲۲دی شده است. خانواده راهی «بهشت زهرا» می‌شوند. یک کاغذ به آن‌ها می‌دهند که امضا کنند پسرشان «بسیجی» بوده است و خاکسپاری «بدون اعتراض و شلوغ‌کاری» انجام می‌شود. خانواده امیررضا این شروط را نمی‌پذیرند. در نهایت، نیروی امنیتی به آن‌ها می‌گوید که با پرداخت یک میلیارد تومان «پول تیر» پیکر عزیزشان را تحویل می‌گیرند.

قیمت نخست که نیروهای جمهوری اسلامی تعیین کرده بودند ۲میلیارد تومان بود. می‌رسانند به ۱میلیارد و دویست‌هزار تومان، با ادامه چانه‌زنی، یک میلیارد تومان پرداخت می‌شود تا اجازه دهند پیکر تیرخورده جوان‌شان را تحویل بگیرند. 

به خانواده امیررضا اجازه برگزاری مراسم داده نمی‌شود. پیکر امیررضا را در همان «بهشت زهرا» به خاک می‌سپارند و برای مراسم سوگواری به دیارشان می‌روند؛ سنندج. 
امیررضا، ته‌تغاری خانواده قرار بود به جای پدرش در طباخی کار کند 
فرد نزدیک به امیررضا در گفت‌وگو با ایران‌وایر، در حالی‌که بهت و شوک هنوز در صدا و روایتش مشهود است، می‌گوید: «کشته‌های جمعه بیشتر بود. می‌گفتند مردم را انگار به رگبار بسته بودند. تک‌به‌تک شلیک نمی‌کردند. پشت‌سر هم به مردم تیر می‌زدند. مثل رگبار. امیررضا فقط یک ثانیه سرش را برد بیرون، انگار با سلام دوربین‌‌دار تک تیرانداز، نشانه گرفته بودند و زدند.» 

امیررضا متولد ۱۶فروردین۱۳۷۶ بود. ته‌تغاری خانواده که قرار بود بعد از عید نوروز جای پدرش در طباخی‌شان مشغول به کار شود و پدرش بعد از سال‌ها کار کردن، بازنشسته شود. 

پسری که او را «بچه خانواده» توصیف می‌کنند. با مادر و پدرش و یکی از خواهرهایش زندگی می‌کرد. به خواهرهایش وابستگی زیادی داشت و همیشه کنار هم بودند. انگار مرگ هم وابستگی می‌فهمد، پیکر امیررضا بعد از تیر خوردن در آغوش خواهرش افتاد. 

امیررضا فوق‌دیپلم مدیریت داشت. اصالتا کرد بود و در شهر «واوان» اسلامشهر زندگی می‌کرد. آخرین فرزند خانواده، ورزشکار هم بود. به تازگی با هزار امید ماشین خریده بود. می‌خواست ازدواج کند و تشکیل خانواده بدهد. 

اما جمعه ۱۹دی که نیروهای جمهوری اسلامی به کشتار معترضان مشغول بودند، ساعت ۲۰:۱۵ دقیقه، نیرویی حکومتی، پیشانی امیررضا میرزایی را هدف گرفت، ماشه را کشید، تیر جنگی به سر امیررضا شلیک کرد و تمام آرزوهای او و خانواده‌اش را در ثانیه‌ای از بین برد. 
رأی دهید
نظر شما چیست؟
جهت درج دیدگاه خود می بایست در سایت عضو شده و لوگین نمایید.