سرکوب مطلق و حملات هوایی در ایران زندگی را در هراسی بیامان فرو برده است
رأی دهید
بیبیسی به تصاویر و گفتوگوهایی از تهران دست یافته که شهری را با اعصابی فرسوده به تصویر میکشد؛ شهری که در انتظار دائمی انفجار بعدی است و زیر سایه ترسی بیامان از دستگاه امنیتی حکومت زندگی میکند.
باران ـ که نام واقعی او نیست ـ زنی صاحب کسبوکار در دهه سوم زندگیاش است. او اکنون آنقدر میترسد که دیگر به محل کارش نمیرود. میگوید: «از وقتی حملات پهپادی شروع شده، کسی جرات بیرون رفتن ندارد. اگر در خانهام را باز کنم و قدم بیرون بگذارم، انگار با جانم قمار کردهام.»
او تنها زندگی میکند، اما مدام با دوستانش در تماس است. «مدام به هم پیام میدهیم و میپرسیم هر کس کجاست… حتی وقتی هیچ صدایی هم نیست، خود سکوت ترسناک است. هر کاری از دستم برمیآید میکنم تا زنده بمانم و ببینم چه در انتظار ماست.»
باران مانند بسیاری از جوانان ایرانی، امیدهایش برای تغییر را در ماههای اخیر از دسترفته میبیند. در پی اعتراضهای گستردهای که خواهان تغییر بود، هزاران نفر در سرکوب نیروهای حکومتی در ماه ژانویه کشته شدند.
در حال حاضر سرکوب مطلق حکمفرماست. مخالفت علنی ناممکن شده، چرا که دیدبانهای حکومت در همهجا حضور دارند. تصاویر بهدستآمده نشان میدهد که حامیان نظام شبهنگام با خودروهایی که پرچم روی آنها نصب شده در شهر گشت میزنند؛ پیامی روشن به هر کسی که ممکن است سودای اعتراض در سر داشته باشد.
تنها روایت مجاز، روایت رسمی است. تلویزیون دولتی تصاویری از تجمعها و مراسم خاکسپاری پخش میکند. گفتوگو با مقامها و معترضان حامی حکومت، مملو از محکوم کردن مکرر آمریکا و اسرائیل است. در تبلیغات حکومتی، مردم ایران به عنوان کسانی تصویر میشوند که آماده تحمل رنج و شهادت هستند.
روزنامهنگاران مستقل همچنان تلاش میکنند روایتهایی گردآوری کنند که تصویری متفاوت و معتبر ارائه دهد، اما با خطر بازداشت، شکنجه و حتی بدتر از آن روبهرو هستند. یکی از آنها به من گفت: «در شرایط جنگی واقعا نمیدانی تا کجا ممکن است پیش بروند.»
حالا او خیابانهای اطراف خانهاش را پر از نیروهای امنیتی میبیند؛ مردان مسلح و نقابداری که ایست بازرسی به راه انداختهاند. او میگوید: «وقتی به خیابان میروم، درد میکشم. شهر شبیه شهر مردگان شده است.» میگوید برای اینکه بتواند تعادلش را حفظ کند، قرص ضدافسردگی مصرف میکند.
«در خیابان گروههایی از مردم را میبینم که اصلا از ما نیستند، کسانی که از حکومت حمایت میکنند و در واقع خیابانها را از ما گرفتهاند.»
چندین ایرانی که با بیبیسی صحبت کردهاند، از احساسات متناقض خود میگویند. آنها خواهان رفتن حکومت هستند، اما در عین حال احساس میکنند خودشان و کشورشان زیر حملهاند.
علی میگوید: «وضعیت ترسناک است… آسمان کشورت در کنترل نیروهای دشمن است. اما در عین حال همیشه امیدی در دل مردم هست. اینطور نیست که از آمریکا یا اسرائیل حمایت کنیم، بلکه فقط امید داریم شاید لحظهای برسد که چیزی اتفاق بیفتد و این حکومت پایان یابد و مردم بتوانند تغییر ایجاد کنند.»
باران در آپارتمانش به صدای انفجارها گوش میدهد و به دوستانش در محلههای دیگر پیام میفرستد. میپرسد: «میدانی فرق آسمان ما با آسمان بقیه جهان چیست؟ آنها شب زیر ستارهها میخوابند و ما زیر موشکها. هر دو نور دارند، اما از دو جنس متفاوت.»
باران معتقد است که این جنگ ممکن است سالها ادامه یابد و آثار روانی آن حتی بیشتر طول بکشد. «این جنگ به این زودی تمام نمیشود، چون این جنگ داخل خانههای ماست، داخل خانوادهها… این جنگ وارد خون ما شده و وارد زندگی ما شده است.»
ساکنان این شهر در هراس از بمبهای آمریکا و اسرائیل زندگی میکنند؛ از حکومت و شکنجهگرانش. هراسی روزانه و بیوقفه که نشانی از پایان آن دیده نمیشود.
