چرا جامعه ایران مستاصل شده و به حمله آمریکا دل بسته است؟
رأی دهید
دویچه وله: با تشدید تنش میان تهران و واشنگتن، نشانههایی از انتظار برای مداخله نظامی آمریکا در بخشی از جامعه ایران دیده میشود. به گفته جامعهشناسان ریشههای این امر را باید در سالها سرکوب، بنبست سیاسی و فرسودگی روانی جستوجو کرد
همزمان با تشدید تنشهای سیاسی و نظامی میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده، بار دیگر بحث احتمال درگیری نظامی به فضای عمومی ایران بازگشته است؛ اما آنچه این بار وضعیت را متفاوت میکند، نه فقط تحولات دیپلماتیک یا تهدیدهای متقابل، بلکه تغییر محسوس در واکنش بخشی از جامعه ایران است.
در شبکههای اجتماعی و گفتوگوهای روزمره بیش از گذشته میتوان نشانههایی از انتظار، امید یا حتی تمایل به مداخله نظامی خارجی را حذف حکومت در ایران مشاهده کرد؛ پدیدهای که پرسشهای عمیق اجتماعی و روانی در این باره را پیش میکشد.
این تغییر فضا را نمیتوان جدا از تجربهسالهای اخیر اعتراضات در ایران فهمید. اعتراضات گسترده دیماه، که در ادامهخیزشهای پیشین از جمله اعتراضات ۹۶، ۹۸ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» شکل گرفت، با سرکوبی کمسابقه همراه شد. بنا بر گزارشهای نهادهای حقوق بشری، دهها هزار نفر در جریان این اعتراضات کشته یا زخمی شدند و موجی از بازداشتهای گسترده و احکام سنگین از جمله اعدام معترضان، جامعه را وارد مرحلهای تازه از مواجهه با قدرت حاکم کرد.
بسیاری از معترضان با تکیه بر هشدارهایی که از سوی مقامهای آمریکایی، از جمله دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، خطاب به جمهوری اسلامی مطرح شده بود، از جمله این موضع که در صورت کشتار معترضان، آمریکا واکنش نشان خواهد داد، با این تصور که این بار هزینه سرکوب ممکن است از مرزهای داخلی فراتر برود، به خیابانها آمدند. اما تجربه این سرکوب خونین برای بسیاری از آنان نه یک رویداد مقطعی، بلکه حلقهای دیگر از زنجیرهای طولانی از اعتراضهای پرهزینه بود.
به گفته جامعهشناسان، برای بخشی از جامعه، هشدارهای چندین باره دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا نوعی پشتوانه روانی ایجاد کرد؛ احساسی که گویی برای نخستین بار، سرکوب داخلی ممکن است با پیامدهای خارجی همراه شود.
جامعهای که همه راهها را آزموده است
پیوند خوردن این تجربهناامیدکننده با سابقهطولانی اعتراضات سرکوبشده در ایران، امروز جامعه را در وضعیتی قرار داده که بسیاری آن را "بنبست" توصیف میکنند؛ بنبستی که در آن، مسیرهای درونی، از اصلاحات و رفراندوم گرفته تا کنش مدنی و اعتراض خیابانی کاملا کور سویی از امید به تغییر را ایجاد نکردهاند.
در چنین شرایطی، نگاه بخشی از جامعه به بیرون از مرزها دوخته شده است؛ نه لزوما از سر تمایل به جنگ، بلکه از سر فرسودگی و سرخوردگی از مسیرهایی که بارها آزموده و ناکام ماندهاند.
از همینروست که در فضای کنونی، احتمال حمله نظامی آمریکا، فارغ از واقعبینی یا عدم تحقق آن، برای برخی افراد نه فقط یک سناریوی ژئوپلیتیک، بلکه بهعنوان نمادی از "پایان" مطرح میشود؛ پایانی برای وضعیتی که هیچ افق روشنی برای خروج از آن دیده نمیشود.
در این گزارش، با تکیه بر گفتوگو با یک پژوهشگر جامعهشناسی و یک روانشناس، تلاش شده است ریشههای اجتماعی، تاریخی و روانی این پدیده بررسی شود؛ تحلیلی که میکوشد توضیح دهد چرا بخشی از جامعه ایران امروز به نقطهای رسیده که حتی سناریویی بهشدت ویرانگر مانند حمله نظامی خارجی، برایش به گزینهای قابل تصور و حتی مطلوب تبدیل شده است.
"استیصال"؛ نقطه تلاقی بنبست اجتماعی و فرسودگی روانی
از منظر جامعهشناسی و روانشناسی اجتماعی، چنین وضعیتی نه پدیدهای منحصر به ایران امروز است و نه الزاماً نشانهای از گرایش ذاتی به خشونت و رفتاری غیر اخلاقی.
یک پژوهشگر جامعهشناسی دانشگاه تهران که نخواست نامش فاش شود، در گفتوگو با بخش فارسی دویچه وله، ریشه این تمایل را در مفهومی کلیدی توضیح میدهد که آن را "استیصال" مینامد: «وقتی مردم یک جامعه به کمک یا حمله خارجی برای خلاص شدن از سرکوب حکومت متوسل میشوند، این وضعیت کلیدواژهای دارد به نام استیصال. به این معنی که مردم دیگر از هر اقدامی ناامید شدهاند و به این نتیجه رسیدهاند که نه با رفراندوم، نه با اصلاحات و نه با فعالیت مدنی یا تظاهرات میلیونی قادر به تغییر وضع موجود نیستند و حتی تلفات بسیار غیر معقولی نیز بابت آن پرداختهاند.»
صبا آلاله، روانتحلیگر سیاسی اجتماعی نیز تائید میکند: «جامعهای که برای دههها امکان مشارکت واقعی، تجربهتصمیمگیری جمعی، و لمس اثرگذاری کنش تدریجی را نداشته است، بهتدریج حس عاملیت فردی و جمعی خود را از دست میدهد.»
آلاله تمایل به منجی را با مفهوم "درماندگی آموختهشده" توضیح میدهد: «تمایل بخشی از جامعه به جستوجوی ناجی یا تکیه بر یک فرد یا قدرت متمرکز، بیش از آنکه ناشی از سادهانگاری، هیجانزدگی یا فقدان آگاهی سیاسی باشد، باز هم ریشه در ترومای جمعی مزمن، فرسایش روانی طولانیمدت دارد.»
سایه استیصال بر فرهنگ مذهبی ملی در طول تاریخ
بنا به تاکید پژوهشگر جامعهشناسی دانشگاه تهران، این وضعیت فقط به سیاست محدود نمیشود و در لایههای عمیقتری از فرهنگ و تاریخ نیز قابل ردیابی است: «در مورد مسئله دین هم همین بوده است به این معنی که هم از بُعد دینی هم از بُعد ملی زمانی اسطورهها خلق میشوند که اشخاص خود را از حل مسئله عاجز میبینند و این عدم توانمندی به معنای گشتن به دنبال منجی چه به شکل رهبری سیاسی جدید و یا به شکل حمله نظامی از سوی یک کشور خارجی است.»
به گفته این پژوهشگر جامعهشناسی "فرهنگ مذهبی و دینی ما در حدود هزار و چهارصد سال قدمت دارد و فرهنگ ملی نیز دو هزار و پانصد سال است که پشتوانه قدمت ماست و توضیح میدهد که چگونه اسطورهها، با وجود تغییر شکل، در حافظه تاریخی جامعه باقی ماندهاند". او در ادامه میگوید: «فرهنگ مذهبی و دینی از دوره صفویه پررنگتر شد ولی اسطورههای ملی ثابت ماندند و فقط شکلشان عوض شد. این اسطورهها نسل به نسل انتقال یافتند و کاملاً در حافظه تاریخی ما ماندند.»
در مقابل، این پژوهشگر دموکراسیخواهی را "پدیدهای بسیار جوان" در تاریخ ایران میداند: «دموکراسیخواهی در ایران یک نهال صد و پنجاه ساله است که دوران مشروطه آغازش بوده؛ آنهم با این شعار که سرنوشت ما دست هیچ شخص خاصی نیست و خودمان میخواهیم برای سرنوشتمان تعیین تکلیف کنیم.»
او اضافه میکند: «این نهال صد و پنجاه ساله در برابر استبداد ملی–مذهبی چند هزار ساله واقعاً خیلی نازک است و در حال آزمون و خطاست. انقلاب سال ۵۷ نیز یکی از همان آزمون و خطاهای دموکراسیخواهی در ایران بود. این نهال بسیار جوان هنوز نتوانسته در برابر درخت بلند استبداد قد علم کند و استیصال نتیجه همین وضعیت است.»
فرسودگی روانی؛ چهره درونی همان بنبست اجتماعی
صبا آلاله، روانتحلیگر سیاسی اجتماعی میگوید که استقبال بخشی از جامعه ایران از حمله نظامی آمریکا تحلیلی برای فهم ریشههای روانی و اجتماعی واکنشهاست، نه در مقام تأیید یا رد جنگ، و نه داوری دربارهدرستی یا نادرستی این مواضع.
او همراهی بخشی از جامعه با سناریوی جنگ را بازتاب یک فرسودگی عمیق روانی میداند: «همراهی یا موافقت بخشی از جامعه با جنگ، چه در داخل کشور و چه در میان برخی از مهاجرانی که حتی در کشورهای دموکراتیک زندگی میکنند، بیش از آنکه نشانهبیاعتنایی به جان انسانها باشد، بازتاب فرسودگی عمیق روانی است که طی سالها انباشته شده است.»
صبا آلاله میگوید که استقبال بخشی از جامعه ایران از حمله نظامی آمریکا تحلیلی برای فهم ریشههای روانی و اجتماعی واکنشهاست، نه در مقام تأیید یا رد جنگاز منظر روانشناختی، او میگوید جنگ در ناخودآگاه برخی افراد معنای خاصی پیدا میکند: «در چنین شرایطی جنگ، که در وضعیت عادی باید ترسناکترین سناریو تلقی شود، در ناخودآگاه برخی افراد بهعنوان پایاندهنده معنا میشود: پایانی برای رنجی بیانتها، خشم فروخورده و روانی که سالها فرصت پردازش، سوگواری و ترمیم نداشته است.»
او ادامه میدهد: «از منظر روانشناختی، برای ذهنی خسته و در حالت تعلیق، داشتن یک پایان، حتی اگر ویرانگر باشد، گاهی قابلتحملتر از ادامه یک وضعیت مبهم است.»
و در این چارچوب: «جنگ میتواند بهطور نمادین بهعنوان فروپاشی ساختار سرکوبگر تلقی شود و نوعی امید به تولد دوباره شکل بگیرد؛ امیدی که نه لزوماً مبتنی بر واقعیت سیاسی، بلکه بر نیاز روانی به خروج از بنبست است.»
در پایان، او هشدار میدهد که "سرزنش این میل، بهجای ترمیم، شکافهای درون جامعه را عمیقتر میکند و با تبدیل تجربههای متنوعِ رنج و ناامیدی به داوریهای اخلاقی، همان مسیر حذف و طرد را بازتولید میکند".
همزمان با تشدید تنشهای سیاسی و نظامی میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده، بار دیگر بحث احتمال درگیری نظامی به فضای عمومی ایران بازگشته است؛ اما آنچه این بار وضعیت را متفاوت میکند، نه فقط تحولات دیپلماتیک یا تهدیدهای متقابل، بلکه تغییر محسوس در واکنش بخشی از جامعه ایران است.
در شبکههای اجتماعی و گفتوگوهای روزمره بیش از گذشته میتوان نشانههایی از انتظار، امید یا حتی تمایل به مداخله نظامی خارجی را حذف حکومت در ایران مشاهده کرد؛ پدیدهای که پرسشهای عمیق اجتماعی و روانی در این باره را پیش میکشد.
این تغییر فضا را نمیتوان جدا از تجربهسالهای اخیر اعتراضات در ایران فهمید. اعتراضات گسترده دیماه، که در ادامهخیزشهای پیشین از جمله اعتراضات ۹۶، ۹۸ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» شکل گرفت، با سرکوبی کمسابقه همراه شد. بنا بر گزارشهای نهادهای حقوق بشری، دهها هزار نفر در جریان این اعتراضات کشته یا زخمی شدند و موجی از بازداشتهای گسترده و احکام سنگین از جمله اعدام معترضان، جامعه را وارد مرحلهای تازه از مواجهه با قدرت حاکم کرد.
بسیاری از معترضان با تکیه بر هشدارهایی که از سوی مقامهای آمریکایی، از جمله دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، خطاب به جمهوری اسلامی مطرح شده بود، از جمله این موضع که در صورت کشتار معترضان، آمریکا واکنش نشان خواهد داد، با این تصور که این بار هزینه سرکوب ممکن است از مرزهای داخلی فراتر برود، به خیابانها آمدند. اما تجربه این سرکوب خونین برای بسیاری از آنان نه یک رویداد مقطعی، بلکه حلقهای دیگر از زنجیرهای طولانی از اعتراضهای پرهزینه بود.
به گفته جامعهشناسان، برای بخشی از جامعه، هشدارهای چندین باره دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا نوعی پشتوانه روانی ایجاد کرد؛ احساسی که گویی برای نخستین بار، سرکوب داخلی ممکن است با پیامدهای خارجی همراه شود.
جامعهای که همه راهها را آزموده است
پیوند خوردن این تجربهناامیدکننده با سابقهطولانی اعتراضات سرکوبشده در ایران، امروز جامعه را در وضعیتی قرار داده که بسیاری آن را "بنبست" توصیف میکنند؛ بنبستی که در آن، مسیرهای درونی، از اصلاحات و رفراندوم گرفته تا کنش مدنی و اعتراض خیابانی کاملا کور سویی از امید به تغییر را ایجاد نکردهاند.
در چنین شرایطی، نگاه بخشی از جامعه به بیرون از مرزها دوخته شده است؛ نه لزوما از سر تمایل به جنگ، بلکه از سر فرسودگی و سرخوردگی از مسیرهایی که بارها آزموده و ناکام ماندهاند.
از همینروست که در فضای کنونی، احتمال حمله نظامی آمریکا، فارغ از واقعبینی یا عدم تحقق آن، برای برخی افراد نه فقط یک سناریوی ژئوپلیتیک، بلکه بهعنوان نمادی از "پایان" مطرح میشود؛ پایانی برای وضعیتی که هیچ افق روشنی برای خروج از آن دیده نمیشود.
در این گزارش، با تکیه بر گفتوگو با یک پژوهشگر جامعهشناسی و یک روانشناس، تلاش شده است ریشههای اجتماعی، تاریخی و روانی این پدیده بررسی شود؛ تحلیلی که میکوشد توضیح دهد چرا بخشی از جامعه ایران امروز به نقطهای رسیده که حتی سناریویی بهشدت ویرانگر مانند حمله نظامی خارجی، برایش به گزینهای قابل تصور و حتی مطلوب تبدیل شده است.
"استیصال"؛ نقطه تلاقی بنبست اجتماعی و فرسودگی روانی
از منظر جامعهشناسی و روانشناسی اجتماعی، چنین وضعیتی نه پدیدهای منحصر به ایران امروز است و نه الزاماً نشانهای از گرایش ذاتی به خشونت و رفتاری غیر اخلاقی.
یک پژوهشگر جامعهشناسی دانشگاه تهران که نخواست نامش فاش شود، در گفتوگو با بخش فارسی دویچه وله، ریشه این تمایل را در مفهومی کلیدی توضیح میدهد که آن را "استیصال" مینامد: «وقتی مردم یک جامعه به کمک یا حمله خارجی برای خلاص شدن از سرکوب حکومت متوسل میشوند، این وضعیت کلیدواژهای دارد به نام استیصال. به این معنی که مردم دیگر از هر اقدامی ناامید شدهاند و به این نتیجه رسیدهاند که نه با رفراندوم، نه با اصلاحات و نه با فعالیت مدنی یا تظاهرات میلیونی قادر به تغییر وضع موجود نیستند و حتی تلفات بسیار غیر معقولی نیز بابت آن پرداختهاند.»
صبا آلاله، روانتحلیگر سیاسی اجتماعی نیز تائید میکند: «جامعهای که برای دههها امکان مشارکت واقعی، تجربهتصمیمگیری جمعی، و لمس اثرگذاری کنش تدریجی را نداشته است، بهتدریج حس عاملیت فردی و جمعی خود را از دست میدهد.»
آلاله تمایل به منجی را با مفهوم "درماندگی آموختهشده" توضیح میدهد: «تمایل بخشی از جامعه به جستوجوی ناجی یا تکیه بر یک فرد یا قدرت متمرکز، بیش از آنکه ناشی از سادهانگاری، هیجانزدگی یا فقدان آگاهی سیاسی باشد، باز هم ریشه در ترومای جمعی مزمن، فرسایش روانی طولانیمدت دارد.»
سایه استیصال بر فرهنگ مذهبی ملی در طول تاریخ
بنا به تاکید پژوهشگر جامعهشناسی دانشگاه تهران، این وضعیت فقط به سیاست محدود نمیشود و در لایههای عمیقتری از فرهنگ و تاریخ نیز قابل ردیابی است: «در مورد مسئله دین هم همین بوده است به این معنی که هم از بُعد دینی هم از بُعد ملی زمانی اسطورهها خلق میشوند که اشخاص خود را از حل مسئله عاجز میبینند و این عدم توانمندی به معنای گشتن به دنبال منجی چه به شکل رهبری سیاسی جدید و یا به شکل حمله نظامی از سوی یک کشور خارجی است.»
به گفته این پژوهشگر جامعهشناسی "فرهنگ مذهبی و دینی ما در حدود هزار و چهارصد سال قدمت دارد و فرهنگ ملی نیز دو هزار و پانصد سال است که پشتوانه قدمت ماست و توضیح میدهد که چگونه اسطورهها، با وجود تغییر شکل، در حافظه تاریخی جامعه باقی ماندهاند". او در ادامه میگوید: «فرهنگ مذهبی و دینی از دوره صفویه پررنگتر شد ولی اسطورههای ملی ثابت ماندند و فقط شکلشان عوض شد. این اسطورهها نسل به نسل انتقال یافتند و کاملاً در حافظه تاریخی ما ماندند.»
در مقابل، این پژوهشگر دموکراسیخواهی را "پدیدهای بسیار جوان" در تاریخ ایران میداند: «دموکراسیخواهی در ایران یک نهال صد و پنجاه ساله است که دوران مشروطه آغازش بوده؛ آنهم با این شعار که سرنوشت ما دست هیچ شخص خاصی نیست و خودمان میخواهیم برای سرنوشتمان تعیین تکلیف کنیم.»
او اضافه میکند: «این نهال صد و پنجاه ساله در برابر استبداد ملی–مذهبی چند هزار ساله واقعاً خیلی نازک است و در حال آزمون و خطاست. انقلاب سال ۵۷ نیز یکی از همان آزمون و خطاهای دموکراسیخواهی در ایران بود. این نهال بسیار جوان هنوز نتوانسته در برابر درخت بلند استبداد قد علم کند و استیصال نتیجه همین وضعیت است.»
فرسودگی روانی؛ چهره درونی همان بنبست اجتماعی
صبا آلاله، روانتحلیگر سیاسی اجتماعی میگوید که استقبال بخشی از جامعه ایران از حمله نظامی آمریکا تحلیلی برای فهم ریشههای روانی و اجتماعی واکنشهاست، نه در مقام تأیید یا رد جنگ، و نه داوری دربارهدرستی یا نادرستی این مواضع.
او همراهی بخشی از جامعه با سناریوی جنگ را بازتاب یک فرسودگی عمیق روانی میداند: «همراهی یا موافقت بخشی از جامعه با جنگ، چه در داخل کشور و چه در میان برخی از مهاجرانی که حتی در کشورهای دموکراتیک زندگی میکنند، بیش از آنکه نشانهبیاعتنایی به جان انسانها باشد، بازتاب فرسودگی عمیق روانی است که طی سالها انباشته شده است.»
او ادامه میدهد: «از منظر روانشناختی، برای ذهنی خسته و در حالت تعلیق، داشتن یک پایان، حتی اگر ویرانگر باشد، گاهی قابلتحملتر از ادامه یک وضعیت مبهم است.»
و در این چارچوب: «جنگ میتواند بهطور نمادین بهعنوان فروپاشی ساختار سرکوبگر تلقی شود و نوعی امید به تولد دوباره شکل بگیرد؛ امیدی که نه لزوماً مبتنی بر واقعیت سیاسی، بلکه بر نیاز روانی به خروج از بنبست است.»
در پایان، او هشدار میدهد که "سرزنش این میل، بهجای ترمیم، شکافهای درون جامعه را عمیقتر میکند و با تبدیل تجربههای متنوعِ رنج و ناامیدی به داوریهای اخلاقی، همان مسیر حذف و طرد را بازتولید میکند".
