متن کامل دیوان حافظ ( بخش دوم )
عنوان کتاب : دیوان حافظ ( بخش دوم)نویسنده : حافظتاریخ نشر : آذر 82تایپ : https://diglib.sharif.edu
دیوان حافظ winDirVariable="C:/WIN_XP" غزل ۲۵۰
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببرخرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلاگو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهاتای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعله آتشکده فارس بکشدیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل استدیگری گو برو و نام من از یاد ببر
سعی نابرده در این راه به جایی نرسیمزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بدهوان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش میگفت به مژگان درازت بکشمیا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یاربرو از درگهش این ناله و فریاد ببر
غزل ۲۵۱
شب وصل است و طی شد نامه هجرسلام فیه حتی مطلع الفجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باشکه در این ره نباشد کار بی اجر
من از رندی نخواهم کرد توبهو لو آذیتنی بالهجر و الحجر
برآی ای صبح روشن دل خدا راکه بس تاریک میبینم شب هجر
دلم رفت و ندیدم روی دلدارفغان از این تطاول آه از این زجر
وفا خواهی جفاکش باش حافظفان الربح و الخسران فی التجر
غزل ۲۵۲
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگربجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان برومتا زنم آب در میکده یک بار دگر
معرفت نیست در این قوم خدا را سببیتا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناختحاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر مساعد شودم دایره چرخ کبودهم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارندغمزه شوخش و آن طره طرار دگر
راز سربسته ما بین که به دستان گفتندهر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعتکندم قصد دل ریش به آزار دگر
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاستغرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر
غزل ۲۵۳
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمربازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواستکاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن استدریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کی می صبوح و شکرخواب بامدادهشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکردبیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اندیشه از محیط فنا نیست هر که رابر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف که ز خیل حوادث کمینگهیستزان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بی عمر زندهام من و این بس عجب مدارروز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهاناین نقش ماند از قلمت یادگار عمر
غزل ۲۵۴
دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبورگلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسنبا بلبلان بیدل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمیکنمتا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شادما را غم نگار بود مایه سرور
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوارما را شرابخانه قصور است و یار حور
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسیگوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
حافظ شکایت از غم هجران چه میکنیدر هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
غزل ۲۵۵
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخورکلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکنوین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمنچتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفتدایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیبباشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکندچون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدمسرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعیدهیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیبجمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تارتا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
غزل ۲۵۶
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیرهر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
ز وصل روی جوانان تمتعی بردارکه در کمینگه عمر است مکر عالم پیر
نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجویکه این متاع قلیل است و آن عطای کثیر
معاشری خوش و رودی بساز میخواهمکه درد خویش بگویم به ناله بم و زیر
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنماگر موافق تدبیر من شود تقدیر
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردندگر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشککه نقش خال نگارم نمیرود ز ضمیر
بیار ساغر در خوشاب ای ساقیحسود گو کرم آصفی ببین و بمیر
به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بارولی کرشمه ساقی نمیکند تقصیر
می دوساله و محبوب چارده سالههمین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر
دل رمیده ما را که پیش میگیردخبر دهید به مجنون خسته از زنجیر
حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظکه ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر
غزل ۲۵۷
روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیرپیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغبر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر
ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرشدر غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باکآتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر
در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقصور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر
صوف برکش ز سر و باده صافی درکشسیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باشبخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر
میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باشبر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر
رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشمگونهام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ راکه ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر
غزل ۲۵۸
هزار شکر که دیدم به کام خویشت بازز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طریقت ره بلا سپرندرفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز
غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیبکه نیست سینه ارباب کینه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیستمن آن نیم که از این عشقبازی آیم باز
چه گویمت که ز سوز درون چه میبینمز اشک پرس حکایت که من نیم غماز
چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیختکه کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز
بدین سپاس که مجلس منور است به دوستگرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز
غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیستجمال دولت محمود را به زلف ایاز
غزل سرایی ناهید صرفهای نبرددر آن مقام که حافظ برآورد آواز
غزل ۲۵۹
منم که دیده به دیدار دوست کردم بازچه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشویکه کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دلکه مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشقبه قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این مقام مجازی بجز پیاله مگیردر این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلیکه کید دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکند زمزمه عشق در حجاز و عراقنوای بانگ غزلهای حافظ از شیراز
غزل ۲۶۰
ای سرو ناز حسن که خوش میروی به نازعشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازلببریدهاند بر قد سروت قبای ناز
آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوستچون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولیبی شمع عارض تو دلم را بود گداز
صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوشبشکست عهد چون در میخانه دید باز
از طعنه رقیب نگردد عیار منچون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافتاز شوق آن حریم ندارد سر حجاز
هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیستبی طاق ابروی تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنانحافظ که دوش از لب ساقی شنید راز
غزل ۲۶۱
درآ که در دل خسته توان درآید بازبیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بستکه فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفتز خیل شادی روم رخت زداید باز
به پیش آینه دل هر آن چه میدارمبجز خیال جمالت نمینماید باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از توستاره میشمرم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظبه بوی گلبن وصل تو میسراید باز
غزل ۲۶۲
حال خونین دلان که گوید بازو از فلک خون خم که جوید باز
شرمش از چشم می پرستان بادنرگس مست اگر بروید باز
جز فلاطون خم نشین شرابسر حکمت به ما که گوید باز
هر که چون لاله کاسه گردان شدزین جفا رخ به خون بشوید باز
نگشاید دلم چو غنچه اگرساغری از لبش نبوید باز
بس که در پرده چنگ گفت سخنببرش موی تا نموید باز
گرد بیت الحرام خم حافظگر نمیرد به سر بپوید باز
غزل ۲۶۳
بیا و کشتی ما در شط شراب اندازخروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقیکه گفتهاند نکویی کن و در آب انداز
ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطامرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
بیار زان می گلرنگ مشک بو جامیشرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کننظر بر این دل سرگشته خراب انداز
به نیم شب اگرت آفتاب میبایدز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارندمرا به میکده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلتبه سوی دیو محن ناوک شهاب انداز
غزل ۲۶۴
خیز و در کاسه زر آب طربناک اندازپیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان استحالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور استبر رخ او نظر از آینه پاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شومناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخستاز لب خود به شفاخانه تریاک انداز
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهدآتشی از جگر جام در املاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویندپاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندیددود آهیش در آیینه ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظوین قبا در ره آن قامت چالاک انداز
غزل ۲۶۵
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوزبر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین توتا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعهای زان آب آتشگون که مندر میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختنمیزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتابمیرود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفتهست روزی بر لب جانان به سهواهل دل را بوی جان میآید از نامم هنوز
در ازل دادهست ما را ساقی لعل لبتجرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جانجان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبشآب حیوان میرود هر دم ز اقلامم هنوز
غزل ۲۶۶
دلم رمیده لولیوشیست شورانگیزدروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماه رویان بادهزار جامه تقوا و خرقه پرهیز
خیال خال تو با خود به خاک خواهم بردکه تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقیبخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشربه می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمیکه جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفتکه در مقام رضا باش و از قضا مگریز
میان عاشق و معشوق هیچ حال نیستتو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
غزل ۲۶۷
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارسبوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلامپرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دارکز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس
من که قول ناصحان را خواندمی قول ربابگوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشقشب روان را آشناییهاست با میر عسس
عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباززان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت میسپارد جان به چشم مست یارگر چه هشیاران ندادند اختیار خود به کس
طوطیان در شکرستان کامرانی میکنندو از تحسر دست بر سر میزند مسکین مگس
نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوستاز جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس
غزل ۲۶۸
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بسزین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باداز گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشندما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببینکاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهانگر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیمدولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرستکه سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیستطبع چون آب و غزلهای روان ما را بس
غزل ۲۶۹
دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بسنسیم روضه شیراز پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویشکه سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دلحریم درگه پیر مغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشین و ساغر مینوشکه این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس
زیادتی مطلب کار بر خود آسان کنصراحی می لعل و بتی چو ماهت بس
فلک به مردم نادان دهد زمام مرادتو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
هوای مسکن ملوف و عهد یار قدیمز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس
به منت دگران خو مکن که در دو جهانرضای ایزد و انعام پادشاهت بس
به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظدعای نیم شب و درس صبحگاهت بس
غزل ۲۷۰
درد عشقی کشیدهام که مپرسزهر هجری چشیدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کاردلبری برگزیدهام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درشمیرود آب دیدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوشسخنانی شنیدهام که مپرس
سوی من لب چه میگزی که مگویلب لعلی گزیدهام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویشرنجهایی کشیدهام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشقبه مقامی رسیدهام که مپرس
غزل ۲۷۱
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکنادکه چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیستزحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعلدل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس
گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازدهر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هوسم بود ولیشیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسمگفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتاحافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
غزل ۲۷۲
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باشوین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشندما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالکجهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران استگو میرسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخشای درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباری ننشیندای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
حافظ که هوس میکندش جام جهان بینگو در نظر آصف جمشید مکان باش
غزل ۲۷۳
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باشحریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مدهمگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر همنشین باشینهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیستبیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش
طریق خدمت و آیین بندگی کردنخدای را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهارو از آن که با دل ما کردهای پشیمان باش
تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شوخیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
کمال دلبری و حسن در نظربازیستبه شیوه نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور یار ناله مکنتو را که گفت که در روی خوب حیران باش
غزل ۲۷۴
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباشبه بوی گل نفسی همدم صبا میباش
نگویمت که همه ساله می پرستی کنسه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کندبنوش و منتظر رحمت خدا میباش
گرت هواست که چون جم به سر غیب رسیبیا و همدم جام جهان نما میباش
چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهانتو همچو باد بهاری گره گشا میباش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنویبه هرزه طالب سیمرغ و کیمیا میباش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظولی معاشر رندان پارسا میباش
غزل ۲۷۵
صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخشوین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نهتسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
زهد گران که شاهد و ساقی نمیخرنددر حلقه چمن به نسیم بهار بخش
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقانخون مرا به چاه زنخدان یار بخش
یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کنوین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
ای آن که ره به مشرب مقصود بردهایزین بحر قطرهای به من خاکسار بخش
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندیدما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
ساقی چو شاه نوش کند باده صبوحگو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش
غزل ۲۷۶
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدشبر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منالمرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کارکار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریستراهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرامهر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانهاش باید کشیداین دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چنددور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رودعاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
غزل ۲۷۷
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارشگل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشندخواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعلزین تغابن که خزف میشکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبوداین همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما میگذریبر حذر باش که سر میشکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوستهر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دلجانب عشق عزیز است فرومگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاهبه دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بودنازپرورد وصال است مجو آزارش
غزل ۲۷۸
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورشکه تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایشمذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمنبه لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردارکه من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایمبه شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیستسلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان نمیپیچد سر از حافظولیکن خنده میآید بدین بازوی بی زورش
غزل ۲۷۹
خوشا شیراز و وضع بیمثالشخداوندا نگه دار از زوالش
ز رکن آباد ما صد لوحش اللهکه عمر خضر میبخشد زلالش
میان جعفرآباد و مصلاعبیرآمیز میآید شمالش
به شیراز آی و فیض روح قدسیبجوی از مردم صاحب کمالش
که نام قند مصری برد آن جاکه شیرینان ندادند انفعالش
صبا زان لولی شنگول سرمستچه داری آگهی چون است حالش
گر آن شیرین پسر خونم بریزددلا چون شیر مادر کن حلالش
مکن از خواب بیدارم خدا راکه دارم خلوتی خوش با خیالش
چرا حافظ چو میترسیدی از هجرنکردی شکر ایام وصالش
غزل ۲۸۰
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانشبه هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهمکه دل چه میکشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روی تو بستولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
تو خفتهای و نشد عشق را کرانه پدیدتبارک الله از این ره که نیست پایانش
جمال کعبه مگر عذر ره روان خواهدکه جان زنده دلان سوخت در بیابانش
بدین شکسته بیت الحزن که میآردنشان یوسف دل از چه زنخدانش
بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهمکه سوخت حافظ بیدل ز مکر و دستانش
غزل ۲۸۱
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منشمیسپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دوردور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صباچشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاهجای دلهای عزیز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت داردمحترم دار در آن طره عنبرشکنش
در مقامی که به یاد لب او می نوشندسفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوختهر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلالسر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت استآفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
غزل ۲۸۲
ببرد از من قرار و طاقت و هوشبت سنگین دل سیمین بناگوش
نگاری چابکی شنگی کلهدارظریفی مه وشی ترکی قباپوش
ز تاب آتش سودای عشقشبه سان دیگ دایم میزنم جوش
چو پیراهن شوم آسوده خاطرگرش همچون قبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد استخوانمنگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دینم دل و دینم ببردهستبر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دوای تو دوای توست حافظلب نوشش لب نوشش لب نوش
غزل ۲۸۳
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوشکه دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره میرفتندهزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوییم آن حکایتهاکه از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش
شراب خانگی ترس محتسب خوردهبه روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
ز کوی میکده دوشش به دوش میبردندامام شهر که سجاده میکشید به دوش
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجاتمکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
محل نور تجلیست رای انور شاهچو قرب او طلبی در صفای نیت کوش
بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیرکه هست گوش دلش محرم پیام سروش
رموز مصلحت ملک خسروان دانندگدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش
غزل ۲۸۴
هاتفی از گوشه میخانه دوشگفت ببخشند گنه می بنوش
لطف الهی بکند کار خویشمژده رحمت برساند سروش
این خرد خام به میخانه برتا می لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهندهر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماستنکته سربسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه گیسوی یارروی من و خاک در می فروش
رندی حافظ نه گناهیست صعببا کرم پادشه عیب پوش
داور دین شاه شجاع آن که کردروح قدس حلقه امرش به گوش
ای ملک العرش مرادش بدهو از خطر چشم بدش دار گوش
غزل ۲۸۵
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوشحافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشستتا دید محتسب که سبو میکشد به دوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشانکردم سال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمیدرکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
ساقی بهار میرسد و وجه مینماندفکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهارعذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوری کنیپروانه مراد رسید ای محب خموش
ای پادشاه صورت و معنی که مثل تونادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
چندان بمان که خرقه ازرق کند قبولبخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش
غزل ۲۸۶
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوشو از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبعسخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلکزهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جامنی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنویگوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخورگفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنیدزان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیستیا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کردآصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
غزل ۲۸۷
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوشدلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش
همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیفهمچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش
شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیحچشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش
هم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگارهم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذارکردهام خاطر خود را به تمنای تو خوش
شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماریمی کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش
در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطریستمیرود حافظ بیدل به تولای تو خوش
غزل ۲۸۸
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوشمعاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانیگوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریستسپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش
عروس طبع را زیور ز فکر بکر میبندمبود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش
شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستانکه مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش
میای در کاسه چشم است ساقی را بنامیزدکه مستی میکند با عقل و میبخشد خماری خوش
به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانهکه شنگولان خوش باشت بیاموزند کاری خوش
غزل ۲۸۹
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهشلیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزیبکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به که از او نیک نگه دارم دلکه بد و نیک ندیدهست و ندارد نگهش
بوی شیر از لب همچون شکرش میآیدگر چه خون میچکد از شیوه چشم سیهش
چارده ساله بتی چابک شیرین دارمکه به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پی آن گل نورسته دل ما یا ربخود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش
یار دلدار من ار قلب بدین سان شکندببرد زود به جانداری خود پادشهش
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه درصدف سینه حافظ بود آرامگهش
غزل ۲۹۰
دلم رمیده شد و غافلم من درویشکه آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزمکه دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله بحر میپزد هیهاتچههاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش راکه موج میزندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکدگرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده رومچرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندرنزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظخزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش
غزل ۲۹۱
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویشبیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست میگزم و آه میکشمآتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرودگل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخوبسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذردبگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرونآتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدامجمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
غزل ۲۹۲
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاعکه نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع
شراب خانگیم بس می مغانه بیارحریف باده رسید ای رفیق توبه وداع
خدای را به میام شست و شوی خرقه کنیدکه من نمیشنوم بوی خیر از این اوضاع
ببین که رقص کنان میرود به ناله چنگکسی که رخصه نفرمودی استماع سماع
به عاشقان نظری کن به شکر این نعمتکه من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع
به فیض جرعه جام تو تشنهایم ولینمیکنیم دلیری نمیدهیم صداع
جبین و چهره حافظ خدا جدا مکنادز خاک بارگه کبریای شاه شجاع
غزل ۲۹۳
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداعشمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آنبنماید رخ گیتی به هزاران انواع
در زوایای طربخانه جمشید فلکارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آید که کجا شد منکرجام در قهقهه آید که کجا شد مناع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیرکه به هر حالتی این است بهین اوضاع
طره شاهد دنیی همه بند است و فریبعارفان بر سر این رشته نجویند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان میخواهیکه وجودیست عطابخش کریم نفاع
مظهر لطف ازل روشنی چشم املجامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع
غزل ۲۹۴
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمعشب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرستبس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شدهمچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم روکی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توستاین دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرستور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب استبا کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمتتا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار توچهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنینتا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفتآتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
غزل ۲۹۵
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغکه تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ
به جلوه گل سوری نگاه میکردمکه بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرورکه داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشمنهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسندهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دستیکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دانکه حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ
غزل ۲۹۶
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کفگر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید منگر چه سخن همیبرد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشدوه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دست کش خیال منکس نزدهست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دلیاد پدر نمیکنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنکمغبچهای ز هر طرف میزندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقلمست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه میخوردپاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدقبدرقه رهت شود همت شحنه نجف
غزل ۲۹۷
زبان خامه ندارد سر بیان فراقوگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصالبه سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر میسودمبه راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصالکه ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابیفتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شودز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشمکه روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیبقرین آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شدهستتنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یارمدام خون جگر میخورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشقببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظبه دست هجر ندادی کسی عنان فراق
غزل ۲۹۸
مقام امن و می بیغش و رفیق شفیقگرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ استهزار بار من این نکته کردهام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستمکه کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
به ممنی رو و فرصت شمر غنیمت وقتکه در کمینگه عمرند قاطعان طریق
بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جامحکایتیست که عقلش نمیکند تصدیق
اگر چه موی میانت به چون منی نرسدخوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حلاوتی که تو را در چه زنخدان استبه کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجبکه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توامببین که تا به چه حدم همیکند تحمیق
غزل ۲۹۹
اگر شراب خوری جرعهای فشان بر خاکاز آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخورکه بیدریغ زند روزگار تیغ هلاک
به خاک پای تو ای سرو نازپرور منکه روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک
چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پریبه مذهب همه کفر طریقت است امساک
مهندس فلکی راه دیر شش جهتیچنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک
فریب دختر رز طرفه میزند ره عقلمباد تا به قیامت خراب طارم تاک
به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتیدعای اهل دلت باد مونس دل پاک
غزل ۳۰۰
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاکگرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده میداردو گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویشزمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهاتبود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهمو گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدالان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرمسپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیندبه قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظکه بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
غزل ۳۰۱
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمکحق نگه دار که من میروم الله معک
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدسذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
در خلوص منت ار هست شکی تجربه کنکس عیار زر خالص نشناسد چو محک
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهموعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
بگشا پسته خندان و شکرریزی کنخلق را از دهن خویش مینداز به شک
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گرددمن نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
چون بر حافظ خویشش نگذاری باریای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک
غزل ۳۰۲
خوش خبر باشی ای نسیم شمالکه به ما میرسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لهافصمتها هنا لسان القال
مالسلمی و من بذی سلماین جیراننا و کیف الحال
عفت الدار بعد عافیهفاسالوا حالها عن الاطلال
فی جمال الکمال نلت منیصرف الله عنک عین کمال
یا برید الحمی حماک اللهمرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه بزمگاه خالی مانداز حریفان و جام مالامال
سایه افکند حالیا شب هجرتا چه بازند شب روان خیال
ترک ما سوی کس نمینگردآه از این کبریا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابری تا چندناله عاشقان خوش است بنال
غزل ۳۰۳
شممت روح وداد و شمت برق وصالبیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
احادیا بجمال الحبیب قف و انزلکه نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال
حکایت شب هجران فروگذاشته بهبه شکر آن که برافکند پرده روز وصال
بیا که پرده گلریز هفت خانه چشمکشیدهایم به تحریر کارگاه خیال
چو یار بر سر صلح است و عذر میطلبدتوان گذشت ز جور رقیب در همه حال
بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگکه کس مباد چو من در پی خیال محال
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولیبه خاک ما گذری کن که خون مات حلال
غزل ۳۰۴
دارای جهان نصرت دین خسرو کاملیحیی بن مظفر ملک عالم عادل
ای درگه اسلام پناه تو گشادهبر روی زمین روزنه جان و در دل
تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازمانعام تو بر کون و مکان فایض و شامل
روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهیبر روی مه افتاد که شد حل مسال
خورشید چو آن خال سیه دید به دل گفتای کاج که من بودمی آن هندوی مقبل
شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع استدست طرب از دامن این زمزمه مگسل
می نوش و جهان بخش که از زلف کمندتشد گردن بدخواه گرفتار سلاسل
دور فلکی یک سره بر منهج عدل استخوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق استاز بهر معیشت مکن اندیشه باطل
غزل ۳۰۵
به وقت گل شدم از توبه شراب خجلکه کس مباد ز کردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام ره است و من زین بحثنیم ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل
بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریمکه از سال ملولیم و از جواب خجل
ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشمشدیم در نظر ره روان خواب خجل
رواست نرگس مست ار فکند سر در پیشکه شد ز شیوه آن چشم پرعتاب خجل
تویی که خوبتری ز آفتاب و شکر خداکه نیستم ز تو در روی آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشتز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل
غزل ۳۰۶
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصولرسد به دولت وصل تو کار من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنافراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول
چو بر در تو من بینوای بی زر و زوربه هیچ باب ندارم ره خروج و دخول
کجا روم چه کنم چاره از کجا جویمکه گشتهام ز غم و جور روزگار ملول
من شکسته بدحال زندگی یابمدر آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جای نیافتکه ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صیقلی داردبود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول
چه جرم کردهام ای جان و دل به حضرت توکه طاعت من بیدل نمیشود مقبول
به درد عشق بساز و خموش کن حافظرموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
غزل ۳۰۷
هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمایلهر کو شنید گفتا لله در قال
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اولآخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سرایداز شافعی نپرسند امثال این مسال
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانمگفت آن زمان که نبود جان در میانه حال
دل دادهام به یاری شوخی کشی نگاریمرضیه السجایا محموده الخصال
در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستتو اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل
از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدمو از لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل
ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم استیا رب ببینم آن را در گردنت حمایل
غزل ۳۰۸
ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیلسلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لبهمچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشهایهمچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من استسرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمییابم مجال ای دوستانگر چه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگ است و منزل بس درازدست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ از سرپنجه عشق نگارهمچو مور افتاده شد در پای پیل
شاه عالم را بقا و عز و نازباد و هر چیزی که باشد زین قبیل
غزل ۳۰۹
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فاممجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخنهمنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگیدلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برینگلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران باادبدوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام
باده گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبکنقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغزلف جانان از برای صید دل گسترده دام
نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخنبخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام
هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباهوان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام
غزل ۳۱۰
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیامخیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه بادکه از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیستهر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
گل ز حد برد تنعم نفسی رخ بنماسرو مینازد و خوش نیست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همیفرمایدبرو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم که همیزد ز سر سدره صفیرعاقبت دانه خال تو فکندش در دام
چشم بیمار مرا خواب نه درخور باشدمن له یقتل داY دنف کیف ینام
تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتمذاک دعوای و ها انت و تلک الایام
حافظ ار میل به ابروی تو دارد شایدجای در گوشه محراب کنند اهل کلام
غزل ۳۱۱
عاشق روی جوانی خوش نوخاستهامو از خدا دولت این غم به دعا خواستهام
عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاشتا بدانی که به چندین هنر آراستهام
شرمم از خرقه آلوده خود میآیدکه بر او وصله به صد شعبده پیراستهام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیزهم بدین کار کمربسته و برخاستهام
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کاردر غم افزودهام آنچ از دل و جان کاستهام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبابو که در بر کشد آن دلبر نوخاستهام
غزل ۳۱۲
بشری اذ السلامه حلت بذی سلملله حمد معترف غایه النعم
آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده دادتا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم
از بازگشت شاه در این طرفه منزل استآهنگ خصم او به سراپرده عدم
پیمان شکن هرآینه گردد شکسته حالان العهود عند ملیک النهی ذمم
میجست از سحاب امل رحمتی ولیجز دیدهاش معاینه بیرون نداد نم
در نیل غم فتاد سپهرش به طنز گفتان قد ندمت و ما ینفع الندم
ساقی چو یار مه رخ و از اهل راز بودحافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم
غزل ۳۱۳
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتممشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
زان جا که فیض جام سعادت فروغ توستبیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهتتا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیمکاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیاراین موهبت رسید ز میراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویشدر عشق دیدن تو هواخواه غربتم
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیفای خضر پی خجسته مدد کن به همتم
دورم به صورت از در دولتسرای تولیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم
حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جاندر این خیالم ار بدهد عمر مهلتم
غزل ۳۱۴
دوش بیماری چشم تو ببرد از دستملیکن از لطف لبت صورت جان میبستم
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیستدیرگاه است کز این جام هلالی مستم
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جوردر سر کوی تو از پای طلب ننشستم
عافیت چشم مدار از من میخانه نشینکه دم از خدمت رندان زدهام تا هستم
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر استتا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم
بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسودچون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم
بوسه بر درج عقیق تو حلال است مراکه به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم
صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفتآه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلک برشده بودکرد غمخواری شمشاد بلندت پستم
غزل ۳۱۵
به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستمبیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به بادبه خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشقکه در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امنبه کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگوسخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوستکه خدمتی به سزا برنیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفتکه مرهمی بفرستم که خاطرش خستم
غزل ۳۱۶
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادمناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگرسر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندمطره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشمغم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلمقد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما رایاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوهشور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رستا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند رویمن از آن روز که دربند توام آزادم
غزل ۳۱۷
فاش میگویم و از گفته خود دلشادمبنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراقکه در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بودآدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوضبه هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوستچه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناختیا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشقهر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاستکه چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشکور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم
غزل ۳۱۸
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردمتو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داریبه درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزیگذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم همکه بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کیدمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستمرخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویتنهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میدهچو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
غزل ۳۱۹
سالها پیروی مذهب رندان کردمتا به فتوی خرد حرص به زندان کردم
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راهقطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
سایهای بر دل ریشم فکن ای گنج روانکه من این خانه به سودای تو ویران کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنونمیگزم لب که چرا گوش به نادان کردم
در خلاف آمد عادت بطلب کام که منکسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
نقش مستوری و مستی نه به دست من و توستآن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمعگر چه دربانی میخانه فراوان کردم
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواختاجر صبریست که در کلبه احزان کردم
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظهر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجبسالها بندگی صاحب دیوان کردم
غزل ۳۲۰
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدمنقشی به یاد خط تو بر آب میزدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوختهجامی به یاد گوشه محراب میزدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجستبازش ز طره تو به مضراب میزدم
روی نگار در نظرم جلوه مینمودوز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگفالی به چشم و گوش در این باب میزدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدمبر کارگاه دیده بیخواب میزدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفتمیگفتم این سرود و می ناب میزدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کامبر نام عمر و دولت احباب میزدم
غزل ۳۲۱
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدمهر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدابر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان بر دولت بخور که مندر سایه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبوددر مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات میکندهر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شدکز ساکنان درگه پیر مغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بختبا جام می به کام دل دوستان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسیدایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بیوفاستبر من چو عمر میگذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظابازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
غزل ۳۲۲
خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدمبه صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالمبه گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
امید در شب زلفت به روز عمر نبستمطمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
به شوق چشمه نوشت چه قطرهها که فشاندمز لعل باده فروشت چه عشوهها که خریدم
ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادیز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباریکه بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواهکه من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمیکه پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظکه بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم
غزل ۳۲۳
ز دست کوته خود زیر بارمکه از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجیر مویی گیردم دستوگر نه سر به شیدایی برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردونکه شب تا روز اختر میشمارم
بدین شکرانه میبوسم لب جامکه کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعای می فروشانچه باشد حق نعمت میگزارم
من از بازوی خود دارم بسی شکرکه زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکنبه لطف آن سری امیدوارم
غزل ۳۲۴
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارمهمچنان چشم گشاد از کرمش میدارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جامخون دل عکس برون میدهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد بردآه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شبتا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخناز نی کلک همه قند و شکر میبارم
دیده بخت به افسانه او شد در خوابکو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
چون تو را در گذر ای یار نمییارم دیدبا که گویم که بگوید سخنی با یارم
دوش میگفت که حافظ همه روی است و ریابجز از خاک درش با که بود بازارم
غزل ۳۲۵
گر دست دهد خاک کف پای نگارمبر لوح بصر خط غباری بنگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید استاز موج سرشکم که رساند به کنارم
پروانه او گر رسدم در طلب جانچون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
امروز مکش سر ز وفای من و اندیشزان شب که من از غم به دعا دست برآرم
زلفین سیاه تو به دلداری عشاقدادند قراری و ببردند قرارم
ای باد از آن باده نسیمی به من آورکان بوی شفابخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاریمن نقد روان در دمش از دیده شمارم
دامن مفشان از من خاکی که پس از منزین در نتواند که برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز استعمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم
غزل ۳۲۶
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارمکز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و میخواره به آواز بلندوین همه منصب از آن حور پریوش دارم
گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داریمن به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوستمن رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زدنقل شعر شکرین و می بیغش دارم
ناوک غمزه بیار و رسن زلف که منجنگها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر استبهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم
غزل ۳۲۷
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارمهواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویمفروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصلچه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدشفراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازندبحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانیچو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانهکه من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نهکه من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمداللهنه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکنچه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم
غزل ۳۲۸
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرملطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگوکه من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدسکه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسانکه فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بارو از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصلدیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگوتا کند پادشه بحر دهان پرگهرم
غزل ۳۲۹
جوزا سحر نهاد حمایل برابرمیعنی غلام شاهم و سوگند میخورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارسازکامی که خواستم ز خدا شد میسرم
جامی بده که باز به شادی روی شاهپیرانه سر هوای جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که مناز جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سریر فضلمملوک این جنابم و مسکین این درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سالکی ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نمیکند از بنده این حدیثاز گفته کمال دلیلی بیاورم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهرآن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازیست حرز منو از این خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بودو از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاهمن نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاهکی باشد التفات به صید کبوترم
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شوددر سایه تو ملک فراغت میسرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشادگویی که تیغ توست زبان سخنورم
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبحنی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوی تو میشنیدم و بر یاد روی تودادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیستمن سالخورده پیر خرابات پرورم
با سیر اختر فلکم داوری بسیستانصاف شاه باد در این قصه یاورم
شکر خدا که باز در این اوج بارگاهطاووس عرش میشنود صیت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو بادگر جز محبت تو بود شغل دیگرم
شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و منگر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم
ای عاشقان روی تو از ذره بیشترمن کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کیستتا دیدهاش به گزلک غیرت برآورم
بر من فتاد سایه خورشید سلطنتو اکنون فراغت است ز خورشید خاورم
مقصود از این معامله بازارتیزی استنی جلوه میفروشم و نی عشوه میخرم
غزل ۳۳۰
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرمتبسمی کن و جان بین که چون همیسپرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توستبنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشادهام در چشمکه یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک اللهکه روز بیکسی آخر نمیروی ز سرم
غلام مردم چشمم که با سیاه دلیهزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه میکند لیکنکس این کرشمه نبیند که من همینگرم
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون بادز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم
غزل ۳۳۱
به تیغم گر کشد دستش نگیرموگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابرویت را گو بزن تیرکه پیش دست و بازویت بمیرم
غم گیتی گر از پایم درآردبجز ساغر که باشد دستگیرم
برآی ای آفتاب صبح امیدکه در دست شب هجران اسیرم
به فریادم رس ای پیر خراباتبه یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگندکه من از پای تو سر بر نگیرم
بسوز این خرقه تقوا تو حافظکه گر آتش شوم در وی نگیرم
غزل ۳۳۲
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرمکه پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال استزکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبیبه سیب بوستان و شهد و شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوستکه فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشقجوان بخت جهانم گر چه پیرم
قراری بستهام با می فروشانکه روز غم بجز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و میاگر نقشی کشد کلک دبیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسدمن از پیر مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستیفراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاهز بام عرش میآید صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارماگر چه مدعی بیند حقیرم
غزل ۳۳۳
نماز شام غریبان چو گریه آغازمبه مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زارکه از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریبمهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا منبه کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیردکه باز با صنمی طفل عشق میبازم
بجز صبا و شمالم نمیشناسد کسعزیز من که بجز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار آب زندگانی ماستصبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به رویشکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم میگفتغلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
غزل ۳۳۴
گر دست رسد در سر زلفین تو بازمچون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیستدر دست سر مویی از آن عمر درازم
پروانه راحت بده ای شمع که امشباز آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحیمستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نیست نماز من آلوده نمازیدر میکده زان کم نشود سوز و گدازم
در مسجد و میخانه خیالت اگر آیدمحراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم
گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزیچون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار در این راهگر سر برود در سر سودای ایازم
حافظ غم دل با که بگویم که در این دورجز جام نشاید که بود محرم رازم
غزل ۳۳۵
در خرابات مغان گر گذر افتد بازمحاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنمخازن میکده فردا نکند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالیجز بدان عارض شمعی نبود پروازم
صحبت حور نخواهم که بود عین قصوربا خیال تو اگر با دگری پردازم
سر سودای تو در سینه بماندی پنهانچشم تردامن اگر فاش نگردی رازم
مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتمبه هوایی که مگر صید کند شهبازم
همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلماز لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم
ماجرای دل خون گشته نگویم با کسزان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم
گر به هر موی سری بر تن حافظ باشدهمچو زلفت همه را در قدمت اندازم
غزل ۳۳۶
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزمطایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانیاز سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانیپیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشینتا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکاتکز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کشتا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بدهتا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم
غزل ۳۳۷
چرا نه در پی عزم دیار خود باشمچرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمیتابمبه شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شومز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولیکه روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بیسامانگرم بود گلهای رازدار خود باشم
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بوددگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظوگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
غزل ۳۳۸
من دوستدار روی خوش و موی دلکشممدهوش چشم مست و می صاف بیغشم
گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگوآن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم
من آدم بهشتیم اما در این سفرحالی اسیر عشق جوانان مه وشم
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوزاستادهام چو شمع مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعل است و کان حسنمن جوهری مفلسم ایرا مشوشم
از بس که چشم مست در این شهر دیدهامحقا که می نمیخورم اکنون و سرخوشم
شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهتچیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوستگیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوستآیینهای ندارم از آن آه میکشم
غزل ۳۳۹
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشمدل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
سزای تکیه گهت منظری نمیبینممنم ز عالم و این گوشه معین چشم
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم توز گنج خانه دل میکشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشتگرم نه خون جگر میگرفت دامن چشم
نخست روز که دیدم رخ تو دل میگفتاگر رسد خللی خون من به گردن چشم
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوشبه راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمی که دل دردمند حافظ رامزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم
غزل ۳۴۰
من که از آتش دل چون خم می در جوشممهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردنتو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دمهندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویشاین قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزافیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروختمن چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیستپردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خمچه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشقشعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
غزل ۳۴۱
گر من از سرزنش مدعیان اندیشمشیوه مستی و رندی نرود از پیشم
زهد رندان نوآموخته راهی بدهیستمن که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم
شاه شوریده سران خوان من بیسامان رازان که در کم خردی از همه عالم بیشم
بر جبین نقش کن از خون دل من خالیتا بدانند که قربان تو کافرکیشم
اعتقادی بنما و بگذر بهر خداتا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم
شعر خونبار من ای باد بدان یار رسانکه ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم
من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کسحافظ راز خود و عارف وقت خویشم
غزل ۳۴۲
حجاب چهره جان میشود غبار تنمخوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیستروم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتمدریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدسکه در سراچه ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق میآیدعجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمعکه سوزهاست نهانی درون پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردارکه با وجود تو کس نشنود ز من که منم
غزل ۳۴۳
چل سال بیش رفت که من لاف میزنمکز چاکران پیر مغان کمترین منم
هرگز به یمن عاطفت پیر می فروشساغر تهی نشد ز می صاف روشنم
از جاه عشق و دولت رندان پاکبازپیوسته صدر مصطبهها بود مسکنم
در شان من به دردکشی ظن بد مبرکلوده گشت جامه ولی پاکدامنم
شهباز دست پادشهم این چه حالت استکز یاد بردهاند هوای نشیمنم
حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفسبا این لسان عذب که خامش چو سوسنم
آب و هوای فارس عجب سفله پرور استکو همرهی که خیمه از این خاک برکنم
حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشیدر بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم
تورانشه خجسته که در من یزید فضلشد منت مواهب او طوق گردنم
غزل ۳۴۴
عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنمدست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خوددامی به راهی مینهم مرغی به دامی میزنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کوحالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم
تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهیگلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی میزنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دلنقش خیالی میکشم فال دوامی میزنم
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه رااین آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم
با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبمدر مجلس روحانیان گه گاه جامی میزنم
غزل ۳۴۵
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنمزلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویتنیست چون آینهام روی ز آهن چه کنم
برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیرکارفرمای قدر میکند این من چه کنم
برق غیرت چو چنین میجهد از مکمن غیبتو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداختدستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم
مددی گر به چراغی نکند آتش طورچاره تیره شب وادی ایمن چه کنم
حافظا خلد برین خانه موروث من استاندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم
غزل ۳۴۶
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنممحتسب داند که من این کارها کمتر کنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارهاتوبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
عشق دردانهست و من غواص و دریا میکدهسر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسقداوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب منتا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم
من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنجهاکی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شستکجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبارعهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دستکی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتمگر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم
عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوستتنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
دوش لعلش عشوهای میداد حافظ را ولیمن نه آنم کز وی این افسانهها باور کنم
غزل ۳۴۷
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنمتا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنودمگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهاتدر یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خودکو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کرزوی دیدن جانم باشددر نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهددین و دل را همه دربازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگویمن نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظچون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
غزل ۳۴۸
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنمو اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهیکتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاستمیکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاهتا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خوردهام تیر فلک باده بده تا سرمستعقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه جام بر این تخت روان افشانمغلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطامن چرا عشرت امروز به فردا فکنم
غزل ۳۴۹
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنمگفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشمدوستان از راست میرنجد نگارم چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دارعشوهای فرمای تا من طبع را موزون کنم
زردرویی میکشم زان طبع نازک بیگناهساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کیربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم
من که ره بردم به گنج حسن بیپایان دوستصد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم
ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کنتا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم
غزل ۳۵۰
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنمبهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم
سخن درست بگویم نمیتوانم دیدکه می خورند حریفان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاهپیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنیدگر از میانه بزم طرب کناره کنم
ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفتحواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
گدای میکدهام لیک وقت مستی بینکه ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزیچرا ملامت رند شرابخواره کنم
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانیز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظبه بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم
غزل ۳۵۱
حاشا که من به موسم گل ترک می کنممن لاف عقل میزنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علمدر کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفتیک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیارتا من حکایت جم و کاووس کی کنم
از نامه سیاه نترسم که روز حشربا فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
کو پیک صبح تا گلههای شب فراقبا آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوستروزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
غزل ۳۵۲
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنمدر لباس فقر کار اهل دولت میکنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرامدر کمینم و انتظار وقت فرصت میکنم
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخندر حضورش نیز میگویم نه غیبت میکنم
با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوستو از رفیقان ره استمداد همت میکنم
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از اینلطفها کردی بتا تخفیف زحمت میکنم
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تیر بلاستیاد دار ای دل که چندینت نصیحت میکنم
دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوشزین دلیریها که من در کنج خلوت میکنم
حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلیبنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم
غزل ۳۵۳
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنمصد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حوربا خاک کوی دوست برابر نمیکنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت استگفتم کنایتی و مکرر نمیکنم
هرگز نمیشود ز سر خود خبر مراتا در میان میکده سر بر نمیکنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کنمحتاج جنگ نیست برادر نمیکنم
این تقواام تمام که با شاهدان شهرناز و کرشمه بر سر منبر نمیکنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولت استمن ترک خاک بوسی این در نمیکنم
غزل ۳۵۴
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینمبیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یادمرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریادکه کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گلبیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقیکه سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوستحرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیزکه غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعیناگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتادهمانا بیغلط باشد که حافظ داد تلقینم
غزل ۳۵۵
حالیا مصلحت وقت در آن میبینمکه کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شومیعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیمتا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سروگر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاحشرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهاتمرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهراین متاعم که همیبینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبرکه اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسندکه مکدر شود آیینه مهرآیینم
غزل ۳۵۶
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینمز جام وصل مینوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد بردلبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روزسخن با ماه میگویم پری در خواب میبینم
لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخوارانمنم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامتز حال بنده یاد آور که خدمتگار دیرینم
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتدتذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم
اگر باور نمیداری رو از صورتگر چین پرسکه مانی نسخه میخواهد ز نوک کلک مشکینم
وفاداری و حق گویی نه کار هر کسی باشدغلام آصف ثانی جلال الحق و الدینم
رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظکه با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم
غزل ۳۵۷
در خرابات مغان نور خدا میبینماین عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که توخانه میبینی و من خانه خدا میبینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردنفکر دور است همانا که خطا میبینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شباین همه از نظر لطف شما میبینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیالبا که گویم که در این پرده چهها میبینم
کس ندیدهست ز مشک ختن و نافه چینآن چه من هر سحر از باد صبا میبینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنیدکه من او را ز محبان شما میبینم
غزل ۳۵۸
غم زمانه که هیچش کران نمیبینمدواش جز می چون ارغوان نمیبینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفتچرا که مصلحت خود در آن نمیبینم
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیرچرا که طالع وقت آن چنان نمیبینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دارکه در مشایخ شهر این نشان نمیبینم
بدین دو دیده حیران من هزار افسوسکه با دو آینه رویش عیان نمیبینم
قد تو تا بشد از جویبار دیده منبه جای سرو جز آب روان نمیبینم
در این خمار کسم جرعهای نمیبخشدببین که اهل دلی در میان نمیبینم
نشان موی میانش که دل در او بستمز من مپرس که خود در میان نمیبینم
من و سفینه حافظ که جز در این دریابضاعت سخن درفشان نمیبینم
غزل ۳۵۹
خرم آن روز کز این منزل ویران برومراحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریبمن به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفترخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقتبه هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفتبا دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزیتا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنانتا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیستپارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرونهمره کوکبه آصف دوران بروم
غزل ۳۶۰
گر از این منزل ویران به سوی خانه رومدگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسمنذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوکبه در صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورندناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگارچند و چند از پی کام دل دیوانه روم
گر ببینم خم ابروی چو محرابش بازسجده شکر کنم و از پی شکرانه روم
خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیرسرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم
غزل ۳۶۱
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهمخاک میبوسم و عذر قدمش میخواهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشابنده معتقد و چاکر دولتخواهم
بستهام در خم گیسوی تو امید درازآن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ذره خاکم و در کوی توام جای خوش استترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
پیر میخانه سحر جام جهان بینم دادو اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
صوفی صومعه عالم قدسم لیکنحالیا دیر مغان است حوالتگاهم
با من راه نشین خیز و سوی میکده آیتا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبودآه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم
خوشم آمد که سحر خسرو خاور میگفتبا همه پادشهی بنده تورانشاهم
غزل ۳۶۲
دیدار شد میسر و بوس و کنار هماز بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من استجامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عیب کس به مستی و رندی نمیکنیملعل بتان خوش است و می خوشگوار هم
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماندو از می جهان پر است و بت میگسار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکیستمجموعهای بخواه و صراحی بیار هم
بر خاکیان عشق فشان جرعه لبشتا خاک لعل گون شود و مشکبار هم
آن شد که چشم بد نگران بودی از کمینخصم از میان برفت و سرشک از کنار هم
چون کانات جمله به بوی تو زندهاندای آفتاب سایه ز ما برمدار هم
چون آب روی لاله و گل فیض حسن توستای ابر لطف بر من خاکی ببار هم
حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترسو از انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملک و دین که ز دست وزارتشایام کان یمین شد و دریا یسار هم
بر یاد رای انور او آسمان به صبحجان میکند فدا و کواکب نثار هم
گوی زمین ربوده چوگان عدل اوستوین برکشیده گنبد نیلی حصار هم
عزم سبک عنان تو در جنبش آورداین پایدار مرکز عالی مدار هم
تا از نتیجه فلک و طور دور اوستتبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم
خالی مباد کاخ جلالش ز سرورانو از ساقیان سروقد گلعذار هم
غزل ۳۶۳
دردم از یار است و درمان نیز همدل فدای او شد و جان نیز هم
این که میگویند آن خوشتر ز حسنیار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ماعهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده میگویم سخنگفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شبهای وصلبگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوستگفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهانبلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیاربلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق استو آصف ملک سلیمان نیز هم
غزل ۳۶۴
ما بی غمان مست دل از دست دادهایمهمراز عشق و همنفس جام بادهایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاندتا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیدهایما آن شقایقیم که با داغ زادهایم
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شدگو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم
کار از تو میرود مددی ای دلیل راهکانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم
چون لاله می مبین و قدح در میان کاراین داغ بین که بر دل خونین نهادهایم
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیستنقش غلط مبین که همان لوح سادهایم
غزل ۳۶۵
عمریست تا به راه غمت رو نهادهایمروی و ریای خلق به یک سو نهادهایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علمدر راه جام و ساقی مه رو نهادهایم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهایمهم دل بدان دو سنبل هندو نهادهایم
عمری گذشت تا به امید اشارتیچشمی بدان دو گوشه ابرو نهادهایم
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفتهایمما تخت سلطنت نه به بازو نهادهایم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که بازبنیاد بر کرشمه جادو نهادهایم
بی زلف سرکشش سر سودایی از ملالهمچون بنفشه بر سر زانو نهادهایم
در گوشه امید چو نظارگان ماهچشم طلب بر آن خم ابرو نهادهایم
گفتی که حافظا دل سرگشتهات کجاستدر حلقههای آن خم گیسو نهادهایم
غزل ۳۶۶
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایماز بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدمتا به اقلیم وجود این همه راه آمدهایم
سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشتبه طلبکاری این مهرگیاه آمدهایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امینبه گدایی به در خانه شاه آمدهایم
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاستکه در این بحر کرم غرق گناه آمدهایم
آبرو میرود ای ابر خطاپوش ببارکه به دیوان عمل نامه سیاه آمدهایم
حافظ این خرقه پشمینه مینداز که مااز پی قافله با آتش آه آمدهایم
غزل ۳۶۷
فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیمکه حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنمروح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر منسالها شد که منم بر در میخانه مقیم
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفتای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذریسر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم
دلبر از ما به صد امید ستد اول دلظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم
غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباشکز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کندرد عاشق نشود به به مداوای حکیم
گوهر معرفت آموز که با خود ببریکه نصیب دگران است نصاب زر و سیم
دام سخت است مگر یار شود لطف خداور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باشچه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم
غزل ۳۶۸
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیمبه ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم
زاد راه حرم وصل نداریم مگربه گدایی ز در میکده زادی طلبیم
اشک آلوده ما گر چه روان است ولیبه رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حراماگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زدمگر از مردمک دیده مدادی طلبیم
عشوهای از لب شیرین تو دل خواست به جانبه شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم
تا بود نسخه عطری دل سودازده رااز خط غالیه سای تو سوادی طلبیم
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شادما به امید غمت خاطر شادی طلبیم
بر در مدرسه تا چند نشینی حافظخیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
غزل ۳۶۹
ما ز یاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی برگی دهدحالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبودور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشتما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروزما دم همت بر او بگماشتیم
نکتهها رفت و شکایت کس نکردجانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظاما محصل بر کسی نگماشتیم
غزل ۳۷۰
صلاح از ما چه میجویی که مستان را صلا گفتیمبه دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
در میخانهام بگشا که هیچ از خانقه نگشودگرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم
من از چشم تو ای ساقی خراب افتادهام لیکنبلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
اگر بر من نبخشایی پشیمانی خوری آخربه خاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم
قدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آوردکه این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم
جگر چون نافهام خون گشت کم زینم نمیبایدجزای آن که با زلفت سخن از چین خطا گفتیم
تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار درنگرفتز بدعهدی گل گویی حکایت با صبا گفتیم
غزل ۳۷۱
ما درس سحر در ره میخانه نهادیممحصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتشاین داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما دادتا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان رامهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بودبنیاد از این شیوه رندانه نهادیم
چون میرود این کشتی سرگشته که آخرجان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بیدل و دین بودآن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظیا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم
غزل ۳۷۲
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریمکز بهر جرعهای همه محتاج این دریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشقشرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
جایی که تخت و مسند جم میرود به بادگر غم خوریم خوش نبود به که میخوریم
تا بو که دست در کمر او توان زدندر خون دل نشسته چو یاقوت احمریم
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که مابا خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
چون صوفیان به حالت و رقصند مقتداما نیز هم به شعبده دستی برآوریم
از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافتبیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیستبا خاک آستانه این در به سر بریم
غزل ۳۷۳
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریمشطح و طامات به بازار خرافات بریم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفردلق بسطامی و سجاده طامات بریم
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرندچنگ صبحی به در پیر مناجات بریم
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیمهمچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیمعلم عشق تو بر بام سماوات بریم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فرداهمه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهداز گلستانش به زندان مکافات بریم
شرممان باد ز پشمینه آلوده خویشگر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکندبس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه میبارد از این سقف مقرنس برخیزتا به میخانه پناه از همه آفات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کیره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریزحاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
غزل ۳۷۴
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیمفلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزدمن و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیمنسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوشکه دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب اندازبود کن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافدبیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانهکه از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیرازبیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
غزل ۳۷۵
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیموین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه مینهیمدلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهندغلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیانغارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمانروزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
سر خدا که در تتق غیب منزویستمستانهاش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوهای ز ابروی او تا چو ماه نوگوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
حافظ نه حد ماست چنین لافها زدنپای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
غزل ۳۷۶
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیمسخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذردچاره آن است که سجاده به می بفروشیم
خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرستنازنینی که به رویش می گلگون نوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر استچون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبیلاجرم ز آتش حرمان و هوس میجوشیم
میکشیم از قدح لاله شرابی موهومچشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که مابلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
غزل ۳۷۷
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیمغم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددیتا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفتبازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاستتا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نهکار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
سایه طایر کم حوصله کاری نکندطلب از سایه میمون همایی بکنیم
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاستتا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم
غزل ۳۷۸
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیمجامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد استکار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیمسر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشدالتفاتش به می صاف مروق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروانفکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر میشکندتکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجیدگو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر اوور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
غزل ۳۷۹
سرم خوش است و به بانگ بلند میگویمکه من نسیم حیات از پیاله میجویم
عبوس زهد به وجه خمار ننشیندمرید خرقه دردی کشان خوش خویم
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوستکشید در خم چوگان خویش چون گویم
گرم نه پیر مغان در به روی بگشایدکدام در بزنم چاره از کجا جویم
مکن در این چمنم سرزنش به خودروییچنان که پرورشم میدهند میرویم
تو خانقاه و خرابات در میانه مبینخدا گواه که هر جا که هست با اویم
غبار راه طلب کیمیای بهروزیستغلام دولت آن خاک عنبرین بویم
ز شوق نرگس مست بلندبالاییچو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
بیار می که به فتوی حافظ از دل پاکغبار زرق به فیض قدح فروشویم
غزل ۳۸۰
بارها گفتهام و بار دگر میگویمکه من دلشده این ره نه به خود میپویم
در پس آینه طوطی صفتم داشتهاندآن چه استاد ازل گفت بگو میگویم
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هستکه از آن دست که او میکشدم میرویم
دوستان عیب من بیدل حیران مکنیدگوهری دارم و صاحب نظری میجویم
گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب استمکنم عیب کز او رنگ ریا میشویم
خنده و گریه عشاق ز جایی دگر استمیسرایم به شب و وقت سحر میمویم
حافظم گفت که خاک در میخانه مبویگو مکن عیب که من مشک ختن میبویم
غزل ۳۸۱
گر چه ما بندگان پادشهیمپادشاهان ملک صبحگهیم
گنج در آستین و کیسه تهیجام گیتی نما و خاک رهیم
هوشیار حضور و مست غروربحر توحید و غرقه گنهیم
شاهد بخت چون کرشمه کندماش آیینه رخ چو مهیم
شاه بیدار بخت را هر شبما نگهبان افسر و کلهیم
گو غنیمت شمار صحبت ماکه تو در خواب و ما به دیده گهیم
شاه منصور واقف است که ماروی همت به هر کجا که نهیم
دشمنان را ز خون کفن سازیمدوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبودشیر سرخیم و افعی سیهیم
وام حافظ بگو که بازدهندکردهای اعتراف و ما گوهیم
غزل ۳۸۲
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوانلب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرودگو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان
ای که طبیب خستهای روی زبان من ببینکاین دم و دود سینهام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفتهمچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطنچشمم از آن دو چشم تو خسته شدهست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببیننبض مرا که میدهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشهام از پی عیش داده استشیشهام از چه میبرد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتمترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان
غزل ۳۸۳
چندان که گفتم غم با طبیباندرمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هر دم در دست بادیستگو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تا بازبیندچشم محبان روی حبیبان
درج محبت بر مهر خود نیستیا رب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر بر خوان جودتتا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتیگر میشنیدی پند ادیبان
غزل ۳۸۴
میسوزم از فراقت روی از جفا بگردانهجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
مه جلوه مینماید بر سبز خنگ گردونتا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبلگرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمستدر سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
ای نور چشم مستان در عین انتظارمچنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان
دوران همینویسد بر عارضش خطی خوشیا رب نوشته بد از یار ما بگردان
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیستگر نیستت رضایی حکم قضا بگردان
غزل ۳۸۵
یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسانوان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
دل آزرده ما را به نسیمی بنوازیعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسندیار مه روی مرا نیز به من بازرسان
دیدهها در طلب لعل یمانی خون شدیا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان
برو ای طایر میمون همایون آثارپیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیاتبشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان
آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رببه مرادش ز غریبی به وطن بازرسان
غزل ۳۸۶
خدا را کم نشین با خرقه پوشانرخ از رندان بیسامان مپوشان
در این خرقه بسی آلودگی هستخوشا وقت قبای می فروشان
در این صوفی وشان دردی ندیدمکه صافی باد عیش دردنوشان
تو نازک طبعی و طاقت نیاریگرانیهای مشتی دلق پوشان
چو مستم کردهای مستور منشینچو نوشم دادهای زهرم منوشان
بیا و از غبن این سالوسیان بینصراحی خون دل و بربط خروشان
ز دلگرمی حافظ بر حذر باشکه دارد سینهای چون دیگ جوشان
غزل ۳۸۷
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنانکه به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداختگفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بودبنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورزتا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داریشادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش بادگفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسلمرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر میگفتمکه شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایماز می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
غزل ۳۸۸
بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکنبه شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن
رسید باد صبا غنچه در هواداریز خود برون شد و بر خود درید پیراهن
طریق صدق بیاموز از آب صافی دلبه راستی طلب آزادگی ز سرو چمن
ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگرشکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن
عروس غنچه رسید از حرم به طالع سعدبه عینه دل و دین میبرد به وجه حسن
صفیر بلبل شوریده و نفیر هزاربرای وصل گل آمد برون ز بیت حزن
حدیث صحبت خوبان و جام باده بگوبه قول حافظ و فتوی پیر صاحب فن
غزل ۳۸۹
چو گل هر دم به بویت جامه در تنکنم چاک از گریبان تا به دامن
تنت را دید گل گویی که در باغچو مستان جامه را بدرید بر تن
من از دست غمت مشکل برم جانولی دل را تو آسان بردی از من
به قول دشمنان برگشتی از دوستنگردد هیچ کس دوست دشمن
تنت در جامه چون در جام بادهدلت در سینه چون در سیم آهن
ببار ای شمع اشک از چشم خونینکه شد سوز دلت بر خلق روشن
مکن کز سینهام آه جگرسوزبرآید همچو دود از راه روزن
دلم را مشکن و در پا میندازکه دارد در سر زلف تو مسکن
چو دل در زلف تو بستهست حافظبدین سان کار او در پا میفکن
غزل ۳۹۰
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمنمقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسرویتا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمتکاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درشهر نفس با بوی رحمان میوزد باد یمن
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر اودر همه شهنامهها شد داستان انجمن
خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زینشهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن
جویبار ملک را آب روان شمشیر توستتو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
بعد از این نشکفت اگر با نکهت خلق خوشتخیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن
گوشه گیران انتظار جلوه خوش میکنندبرشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوشساقیا می ده به قول مستشار متمن
ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دارتا از آن جام زرافشان جرعهای بخشد به من
غزل ۳۹۱
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودنتا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ایام نماندگو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن
مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر اورحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن
باده خور غم مخور و پند مقلد منیوشاعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دست رنج تو همان به که شود صرف به کامدانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن
پیر میخانه همیخواند معمایی دوشاز خط جام که فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزلتا جزای من بدنام چه خواهد بودن
غزل ۳۹۲
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدندر کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکناز دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگوان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتنگه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذارکخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزلچون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیییا رب به یادش آور درویش پروریدن
غزل ۳۹۳
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدنمنم که دیده نیالودم به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیمکه در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجاتبخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیستبه دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آبکه تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نهکشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلسکه وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوبکه گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظکه دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
غزل ۳۹۴
ای روی ماه منظر تو نوبهار حسنخال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن
در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحردر زلف بیقرار تو پیدا قرار حسن
ماهی نتافت همچو تو از برج نیکوییسروی نخاست چون قدت از جویبار حسن
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبریفرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه خال تو در جهانیک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن
دایم به لطف دایه طبع از میان جانمیپرورد به ناز تو را در کنار حسن
گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر استکب حیات میخورد از جویبار حسن
حافظ طمع برید که بیند نظیر تودیار نیست جز رخت اندر دیار حسن
غزل ۳۹۵
گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کنیعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ راچون شیشههای دیده ما پرگلاب کن
ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کردساقی به دور باده گلگون شتاب کن
بگشا به شیوه نرگس پرخواب مست راو از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گیربنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
زان جا که رسم و عادت عاشقکشی توستبا دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن
همچون حباب دیده به روی قدح گشایوین خانه را قیاس اساس از حباب کن
حافظ وصال میطلبد از ره دعایا رب دعای خسته دلان مستجاب کن
غزل ۳۹۶
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کندور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خرابما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کردگر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کندزنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیمبا ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظابرخیز و عزم جزم به کار صواب کن
غزل ۳۹۷
ز در درآ و شبستان ما منور کنهوای مجلس روحانیان معطر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مبازپیالهای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپردهام دل و جانبیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نمیفشاند نوربه بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلسبه تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگمبه یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواندکرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکایت بسی کند ساقیتو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمالبیا و خرگه خورشید را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبودحوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان دهبدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویانز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن
غزل ۳۹۸
ای نور چشم من سخنی هست گوش کنچون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیستپیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماندای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدتهمت در این عمل طلب از می فروش کن
پیران سخن ز تجربه گویند گفتمتهان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشقخواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیستصد جان فدای یار نصیحت نیوش کن
ساقی که جامت از می صافی تهی مبادچشم عنایتی به من دردنوش کن
سرمست در قبای زرافشان چو بگذرییک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن
غزل ۳۹۹
کرشمهای کن و بازار ساحری بشکنبه غمزه رونق و ناموس سامری بشکن
به باد ده سر و دستار عالمی یعنیکلاه گوشه به آیین سروری بشکن
به زلف گوی که آیین دلبری بگذاربه غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن
برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کسسزای حور بده رونق پری بشکن
به آهوان نظر شیر آفتاب بگیربه ابروان دوتا قوس مشتری بشکن
چو عطرسای شود زلف سنبل از دم بادتو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن
چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظتو قدر او به سخن گفتن دری بشکن
غزل ۴۰۰
بالابلند عشوه گر نقش باز منکوتاه کرد قصه زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علمبا من چه کرد دیده معشوقه باز من
میترسم از خرابی ایمان که میبردمحراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشقغماز بود اشک و عیان کرد راز من
مست است یار و یاد حریفان نمیکندذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آنگردد شمامه کرمش کارساز من
نقشی بر آب میزنم از گریه حالیاتا کی شود قرین حقیقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گریه میکنمتا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمیرودهم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبابا شاه دوست پرور دشمن گداز من
غزل ۴۰۱
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز منور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گلور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببینگفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شودکام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیستبس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شودور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگریدکو به چیزی مختصر چون باز میماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غمعشق در هر گوشهای افسانهای خواند ز من
غزل ۴۰۲
نکتهای دلکش بگویم خال آن مه رو ببینعقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین
عیب دل کردم که وحشی وضع و هرجایی مباشگفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین
حلقه زلفش تماشاخانه باد صباستجان صد صاحب دل آن جا بسته یک مو ببین
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلندای ملامتگو خدا را رو مبین آن رو ببین
زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهادبا هواداران ره رو حیله هندو ببین
این که من در جست و جوی او ز خود فارغ شدمکس ندیدهست و نبیند مثلش از هر سو ببین
حافظ ار در گوشه محراب مینالد رواستای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین
از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتابتیزی شمشیر بنگر قوت بازو ببین
غزل ۴۰۳
شراب لعل کش و روی مه جبینان بینخلاف مذهب آنان جمال اینان بین
به زیر دلق ملمع کمندها دارنددرازدستی این کوته آستینان بین
به خرمن دو جهان سر فرو نمیآرنددماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین
بهای نیم کرشمه هزار جان طلبندنیاز اهل دل و ناز نازنینان بین
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفتوفای صحبت یاران و همنشینان بین
اسیر عشق شدن چاره خلاص من استضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین
کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوستصفای همت پاکان و پاکدینان بین
غزل ۴۰۴
میفکن بر صف رندان نظری بهتر از اینبر در میکده می کن گذری بهتر از این
در حق من لبت این لطف که میفرمایدسخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این
آن که فکرش گره از کار جهان بگشایدگو در این کار بفرما نظری بهتر از این
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشقبرو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این
دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهممادر دهر ندارد پسری بهتر از این
من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوسبشنو از من که نگوید دگری بهتر از این
کلک حافظ شکرین میوه نباتیست به چینکه در این باغ نبینی ثمری بهتر از این
غزل ۴۰۵
به جان پیر خرابات و حق صحبت اوکه نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران استبیار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن بادکه زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه میخانه گر سری بینیمزن به پای که معلوم نیست نیت او
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیبنوید داد که عام است فیض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مستکه نیست معصیت و زهد بی مشیت او
نمیکند دل من میل زهد و توبه ولیبه نام خواجه بکوشیم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو استمگر ز خاک خرابات بود فطرت او
غزل ۴۰۶
گفتا برون شدی به تماشای ماه نواز ماه ابروان منت شرم باد رو
عمریست تا دلت ز اسیران زلف ماستغافل ز حفظ جانب یاران خود مشو
مفروش عطر عقل به هندوی زلف ماکان جا هزار نافه مشکین به نیم جو
تخم وفا و مهر در این کهنه کشته زارآن گه عیان شود که بود موسم درو
ساقی بیار باده که رمزی بگویمتاز سر اختران کهن سیر و ماه نو
شکل هلال هر سر مه میدهد نشاناز افسر سیامک و ترک کلاه زو
حافظ جناب پیر مغان مامن وفاستدرس حدیث عشق بر او خوان و ز او شنو
غزل ۴۰۷
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نویادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمیدگفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلکاز چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیارتاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوشدور خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسنبیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشقخرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوختحافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
غزل ۴۰۸
ای آفتاب آینه دار جمال تومشک سیاه مجمره گردان خال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سودکاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسنیا رب مباد تا به قیامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست بازطغرانویس ابروی مشکین مثال تو
در چین زلفش ای دل مسکین چگونهایکشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوی گل ز در آشتی درآیای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شودکو عشوهای ز ابروی همچون هلال تو
تا پیش بخت بازروم تهنیت کنانکو مژدهای ز مقدم عید وصال تو
این نقطه سیاه که آمد مدار نورعکسیست در حدیقه بینش ز خال تو
در پیش شاه عرض کدامین جفا کنمشرح نیازمندی خود یا ملال تو
حافظ در این کمند سر سرکشان بسیستسودای کج مپز که نباشد مجال تو
غزل ۴۰۹
ای خونبهای نافه چین خاک راه توخورشید سایه پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه میبرد از حد برون خرامای من فدای شیوه چشم سیاه تو
خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمالاز دل نیایدش که نویسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب توییزان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو
با هر ستارهای سر و کار است هر شبماز حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
یاران همنشین همه از هم جدا شدندماییم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبتآتش زند به خرمن غم دود آه تو
غزل ۴۱۰
ای قبای پادشاهی راست بر بالای توزینت تاج و نگین از گوهر والای تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعی میدهداز کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو
جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجاسایهاندازد همای چتر گردون سای تو
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلافنکتهای هرگز نشد فوت از دل دانای تو
آب حیوانش ز منقار بلاغت میچکدطوطی خوش لهجه یعنی کلک شکرخای تو
گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالم استروشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو
آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگارجرعهای بود از زلال جام جان افزای تو
عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیستراز کس مخفی نماند با فروغ رای تو
خسروا پیرانه سر حافظ جوانی میکندبر امید عفو جان بخش گنه فرسای تو
غزل ۴۱۱
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای توپرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوزکز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگانقال و مقال عالمی میکشم از برای تو
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخارگوشه تاج سلطنت میشکند گدای تو
خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همنداین همه نقش میزنم از جهت رضای تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سرکاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو
شاهنشین چشم من تکیه گه خیال توستجای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسنحافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو
غزل ۴۱۲
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابروجهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستینگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویشکه باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دمهزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریستکه بر طرف سمن زارش همیگردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنیکه این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافردل نمیبندی نقاب زلف و میترسمکه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداریبه تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
غزل ۴۱۳
خط عذار یار که بگرفت ماه از اوخوش حلقهایست لیک به در نیست راه از او
ابروی دوست گوشه محراب دولت استآن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دارکیینهایست جام جهان بین که آه از او
کردار اهل صومعهام کرد می پرستاین دود بین که نامه من شد سیاه از او
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکنمن بردهام به باده فروشان پناه از او
ساقی چراغ می به ره آفتاب دارگو برفروز مشعله صبحگاه از او
آبی به روزنامه اعمال ما فشانباشد توان سترد حروف گناه از او
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کردخالی مباد عرصه این بزمگاه از او
آیا در این خیال که دارد گدای شهرروزی بود که یاد کند پادشاه از او
غزل ۴۱۴
گلبن عیش میدمد ساقی گلعذار کوباد بهار میوزد باده خوشگوار کو
هر گل نو ز گلرخی یاد همیکند ولیگوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیستای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو
حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبادست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زدخصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزومردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت استاز غم روزگار دون طبع سخن گزار کو
غزل ۴۱۵
ای پیک راستان خبر یار ما بگواحوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخوربا یار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو میزد آن سر زلفین مشکباربا ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاستگو این سخن معاینه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابات میکندگو در حضور پیر من این ماجرا بگو
گر دیگرت بر آن در دولت گذر بودبعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیرشاهانه ماجرای گناه گدا بگو
بر این فقیر نامه آن محتشم بخوانبا این گدا حکایت آن پادشا بگو
جانها ز دام زلف چو بر خاک میفشاندبر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو
جان پرور است قصه ارباب معرفترمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه میدهندمی نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو
غزل ۴۱۶
خنک نسیم معنبر شمامهای دلخواهکه در هوای تو برخاست بامداد پگاه
دلیل راه شو ای طایر خجسته لقاکه دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه
به یاد شخص نزارم که غرق خون دل استهلال را ز کنار افق کنید نگاه
منم که بی تو نفس میکشم زهی خجلتمگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه
ز دوستان تو آموخت در طریقت مهرسپیده دم که صبا چاک زد شعار سیاه
به عشق روی تو روزی که از جهان برومز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه
مده به خاطر نازک ملالت از من زودکه حافظ تو خود این لحظه گفت بسم الله
غزل ۴۱۷
عیشم مدام است از لعل دلخواهکارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کشگه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردندپیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبهو از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقتچشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدهستاز قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظدرس شبانه ورد سحرگاه
غزل ۴۱۸
گر تیغ بارد در کوی آن ماهگردن نهادیم الحکم لله
آیین تقوا ما نیز دانیملیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیمیا جام باده یا قصه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گلآن گاه توبه استغفرالله
مهر تو عکسی بر ما نیفکندآیینه رویا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فانیا لیت شعری حتام القاه
حافظ چه نالی گر وصل خواهیخون بایدت خورد در گاه و بیگاه
غزل ۴۱۹
وصال او ز عمر جاودان بهخداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشیرم زد و با کس نگفتمکه راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگی مردن بر این دربه جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبیب من بپرسیدکه آخر کی شود این ناتوان به
گلی کان پایمال سرو ما گشتبود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت ای زاهد مفرماکه این سیب زنخ زان بوستان به
دلا دایم گدای کوی او باشبه حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پیرانکه رای پیر از بخت جوان به
شبی میگفت چشم کس ندیدهستز مروارید گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حیات استولی شیراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکرولیکن گفته حافظ از آن به
غزل ۴۲۰
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چهمست از خانه برون تاختهای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیباین چنین با همه درساختهای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهایقدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادیبازم از پای درانداختهای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میانو از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغولعاقبت با همه کج باختهای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یارخانه از غیر نپرداختهای یعنی چه
غزل ۴۲۱
در سرای مغان رفته بود و آب زدهنشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
سبوکشان همه در بندگیش بسته کمرولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشیدهعذار مغبچگان راه آفتاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران نازشکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته رحمتز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده
ز شور و عربده شاهدان شیرین کارشکر شکسته سمن ریخته رباب زده
سلام کردم و با من به روی خندان گفتکه ای خمارکش مفلس شراب زده
که این کند که تو کردی به ضعف همت و رایز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهندکه خفتهای تو در آغوش بخت خواب زده
بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنمهزار صف ز دعاهای مستجاب زده
فلک جنیبه کش شاه نصره الدین استبیا ببین ملکش دست در رکاب زده
خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرفز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده
غزل ۴۲۲
ای که با سلسله زلف دراز آمدهایفرصتت باد که دیوانه نواز آمدهای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادتچون به پرسیدن ارباب نیاز آمدهای
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگچون به هر حال برازنده ناز آمدهای
آب و آتش به هم آمیختهای از لب لعلچشم بد دور که بس شعبده بازآمدهای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثوابکشته غمزه خود را به نماز آمدهای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلممست و آشفته به خلوتگه راز آمدهای
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلودهستمگر از مذهب این طایفه بازآمدهای
غزل ۴۲۳
دوش رفتم به در میکده خواب آلودهخرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروشگفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده
شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرامتا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
به هوای لب شیرین پسران چند کنیجوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکنخلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآیکه صفایی ندهد آب تراب آلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیستکه شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایان ره عشق در این بحر عمیقغرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروشآه از این لطف به انواع عتاب آلوده
غزل ۴۲۴
از من جدا مشو که توام نور دیدهایآرام جان و مونس قلب رمیدهای
از دامن تو دست ندارند عاشقانپیراهن صبوری ایشان دریدهای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنکدر دلبری به غایت خوبی رسیدهای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمانمعذور دارمت که تو او را ندیدهای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظابیش از گلیم خویش مگر پا کشیدهای
غزل ۴۲۵
دامن کشان همیشد در شرب زرکشیدهصد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده
از تاب آتش می بر گرد عارضش خویچون قطرههای شبنم بر برگ گل چکیده
لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابکرویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده
یاقوت جان فزایش از آب لطف زادهشمشاد خوش خرامش در ناز پروریده
آن لعل دلکشش بین وان خنده دل آشوبوان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده
آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شدیاران چه چاره سازم با این دل رمیده
زنهار تا توانی اهل نظر میازاردنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبتروزی کرشمهای کن ای یار برگزیده
گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظبازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده
بس شکر بازگویم در بندگی خواجهگر اوفتد به دستم آن میوه رسیده
غزل ۴۲۶
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامهانی رایت دهرا من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامتلیست دموع عینی هذا لنا العلامه
هر چند کزمودم از وی نبود سودممن جرب المجرب حلت به الندامه
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتافی بعدها عذاب فی قربها السلامه
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردمو الله ما راینا حبا بلا ملامه
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرینحتی یذوق منه کاسا من الکرامه
غزل ۴۲۷
چراغ روی تو را شمع گشت پروانهمرا ز حال تو با حال خویش پروا نه
خرد که قید مجانین عشق میفرمودبه بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شدهزار جان گرامی فدای جانانه
من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوشنگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشهها که برانگیختیم و سود نداشتفسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپندبه غیر خال سیاهش که دید به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسیز شمع روی تواش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانیکه بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که بازفتاد در سر حافظ هوای میخانه
غزل ۴۲۸
سحرگاهان که مخمور شبانهگرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از میز شهر هستیش کردم روانه
نگار می فروشم عشوهای دادکه ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدمکه ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمرواراگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نهکه عنقا را بلند است آشیانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهیکه با خود عشق بازد جاودانه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوستخیال آب و گل در ره بهانه
بده کشتی می تا خوش برانیماز این دریای ناپیداکرانه
وجود ما معماییست حافظکه تحقیقش فسون است و فسانه
غزل ۴۲۹
ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز میطامات تا به چند و خرافات تا به کی
بگذر ز کبر و ناز که دیدهست روزگارچین قبای قیصر و طرف کلاه کی
هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هانبیدار شو که خواب عدم در پی است هی
خوش نازکانه میچمی ای شاخ نوبهارکشفتگی مبادت از آشوب باد دی
بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیستای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی
فردا شراب کوثر و حور از برای ماستو امروز نیز ساقی مه روی و جام می
باد صبا ز عهد صبی یاد میدهدجان دارویی که غم ببرد درده ای صبی
حشمت مبین و سلطنت گل که بسپردفراش باد هر ورقش را به زیر پی
درده به یاد حاتم طی جام یک منیتا نامه سیاه بخیلان کنیم طی
زان می که داد حسن و لطافت به ارغوانبیرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی
مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگاناستاده است سرو و کمر بسته است نی
حافظ حدیث سحرفریب خوشت رسیدتا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری
غزل ۴۳۰
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی میعلاج کی کنمت آخرالدواY الکی
ذخیرهای بنه از رنگ و بوی فصل بهارکه میرسند ز پی رهزنان بهمن و دی
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهومنه ز دست پیاله چه میکنی هی هی
شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی دادز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی
خزینه داری میراث خوارگان کفر استبه قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی
زمانه هیچ نبخشد که بازنستاندمجو ز سفله مروت که شیه لا شی
نوشتهاند بر ایوان جنه الماویکه هر که عشوه دنیی خرید وای به وی
سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاستبده به شادی روح و روان حاتم طی
بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظپیاله گیر و کرم ورز و الضمان علی
غزل ۴۳۱
لبش میبوسم و در میکشم میبه آب زندگانی بردهام پی
نه رازش میتوانم گفت با کسنه کس را میتوانم دید با وی
لبش میبوسد و خون میخورد جامرخش میبیند و گل میکند خوی
بده جام می و از جم مکن یادکه میداند که جم کی بود و کی کی
بزن در پرده چنگ ای ماه مطربرگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت به باغ آورد مسندبساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذاربه یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جداییکه باشد خون جامش در رگ و پی
زبانت درکش ای حافظ زمانیحدیث بی زبانان بشنو از نی
غزل ۴۳۲
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابیپر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نایدمطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبتزین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
در انتظار رویت ما و امیدواریدر عشوه وصالت ما و خیال و خوابی
مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامیبیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی
حافظ چه مینهی دل تو در خیال خوبانکی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی
غزل ۴۳۳
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختیلطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضتحالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باشجام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باختزان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ماسایه دولت بر این کنج خراب انداختی
زینهار از آب آن عارض که شیران را از آنتشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی
خواب بیداران ببستی وان گه از نقش خیالتهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی
پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاهو از حیا حور و پری را در حجاب انداختی
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جمشاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی
از فریب نرگس مخمور و لعل می پرستحافظ خلوت نشین را در شراب انداختی
و از برای صید دل در گردنم زنجیر زلفچون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
داور دارا شکوهای آن که تاج آفتاباز سر تعظیم بر خاک جناب انداختی
نصره الدین شاه یحیی آن که خصم ملک رااز دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
غزل ۴۳۴
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستیوان گه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شوهر قبلهای که بینی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باشبیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر استآری طریق دولت چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینییک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی
در آستان جانان از آسمان میندیشکز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهدسهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیزای کوته آستینان تا کی درازدستی
غزل ۴۳۵
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستیتا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آیدناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانمبا کافران چه کارت گر بت نمیپرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما راتا کی کند سیاهی چندین درازدستی
در گوشه سلامت مستور چون توان بودتا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
آن روز دیده بودم این فتنهها که برخاستکز سرکشی زمانی با ما نمینشستی
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظچون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی
غزل ۴۳۶
آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتیگردون ورق هستی ما درننوشتی
هر چند که هجران ثمر وصل برآرددهقان جهان کاش که این تخم نکشتی
آمرزش نقد است کسی را که در این جایاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی
در مصطبه عشق تنعم نتوان کردچون بالش زر نیست بسازیم به خشتی
مفروش به باغ ارم و نخوت شدادیک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی
تا کی غم دنیای دنی ای دل داناحیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی
آلودگی خرقه خرابی جهان استکو راهروی اهل دلی پاک سرشتی
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظتقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی
غزل ۴۳۷
ای قصه بهشت ز کویت حکایتیشرح جمال حور ز رویت روایتی
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفهایآب خضر ز نوش لبانت کنایتی
هر پاره از دل من و از غصه قصهایهر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی
کی عطرسای مجلس روحانیان شدیگل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی
در آرزوی خاک در یار سوختیمیاد آور ای صبا که نکردی حمایتی
ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفتصد مایه داشتی و نکردی کفایتی
بوی دل کباب من آفاق را گرفتاین آتش درون بکند هم سرایتی
در آتش ار خیال رخش دست میدهدساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیستاز تو کرشمهای و ز خسرو عنایتی
غزل ۴۳۸
سبت سلمی بصدغیها فادیو روحی کل یوم لی ینادی
نگارا بر من بیدل ببخشایو واصلنی علی رغم الاعادی
حبیبا در غم سودای عشقتتوکلنا علی رب العباد
امن انکرتنی عن عشق سلمیتزاول آن روی نهکو بوادی
که همچون مت به بوتن دل و ای رهغریق العشق فی بحر الوداد
به پی ماچان غرامت بسپریمنغرت یک وی روشتی از امادی
غم این دل بواتت خورد ناچارو غر نه او بنی آنچت نشادی
دل حافظ شد اندر چین زلفتبلیل مظلم و الله هادی
غزل ۴۳۹
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدیکز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفرکرده میرسدای کاج هر چه زودتر از در درآمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال منکز در مدام با قدح و ساغر آمدی
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویشتا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دستآب خضر نصیبه اسکندر آمدی
آن عهد یاد باد که از بام و در مراهر دم پیام یار و خط دلبر آمدی
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلممظلومی ار شبی به در داور آمدی
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشقدریادلی بجوی دلیری سرآمدی
آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمونای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقممقبول طبع شاه هنرپرور آمدی
غزل ۴۴۰
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندیخطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود استبدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید بازورای حد تقریر است شرح آرزومندی
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرورپدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیستز مهر او چه میپرسی در او همت چه میبندی
همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کیدریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند استخدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
به شعر حافظ شیراز میرقصند و مینازندسیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
غزل ۴۴۱
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودیکه حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی
بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوستگرم به هر سر مویی هزار جان بودی
برات خوشدلی ما چه کم شدی یا ربگرش نشان امان از بد زمان بودی
گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیزسریر عزتم آن خاک آستان بودی
ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشککه بر دو دیده ما حکم او روان بودی
اگر نه دایره عشق راه بربستیچو نقطه حافظ سرگشته در میان بودی
غزل ۴۴۲
به جان او که گرم دسترس به جان بودیکمینه پیشکش بندگانش آن بودی
بگفتمی که بها چیست خاک پایش رااگر حیات گران مایه جاودان بودی
به بندگی قدش سرو معترف گشتیگرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی
به خواب نیز نمیبینمش چه جای وصالچو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگر دلم نشدی پایبند طره اوکی اش قرار در این تیره خاکدان بودی
به رخ چو مهر فلک بینظیر آفاق استبه دل دریغ که یک ذره مهربان بودی
درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نورکه بر دو دیده ما حکم او روان بودی
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادیاگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی
غزل ۴۴۳
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاریخورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز کفر زلف تو هر حلقهای و آشوبیز سحر چشم تو هر گوشهای و بیماری
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خوابکه در پی است ز هر سویت آه بیداری
نثار خاک رهت نقد جان من هر چندکه نیست نقد روان را بر تو مقداری
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندانچو تیره رای شوی کی گشایدت کاری
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کاردلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آیبه خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
غزل ۴۴۴
شهریست پرظریفان و از هر طرف نگارییاران صلای عشق است گر میکنید کاری
چشم فلک نبیند زین طرفهتر جوانیدر دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری
هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکببر دامنش مبادا زین خاکیان غباری
چون من شکستهای را از پیش خود چه رانیکم غایت توقع بوسیست یا کناری
می بیغش است دریاب وقتی خوش است بشتابسال دگر که دارد امید نوبهاری
در بوستان حریفان مانند لاله و گلهر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری
چون این گره گشایم وین راز چون نمایمدردی و سخت دردی کاری و صعب کاری
هر تار موی حافظ در دست زلف شوخیمشکل توان نشستن در این چنین دیاری
غزل ۴۴۵
تو را که هر چه مراد است در جهان داریچه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری
بخواه جان و دل از بنده و روان بستانکه حکم بر سر آزادگان روان داری
میان نداری و دارم عجب که هر ساعتمیان مجمع خوبان کنی میانداری
بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنکسوادی از خط مشکین بر ارغوان داری
بنوش می که سبکروحی و لطیف مدامعلی الخصوص در آن دم که سر گران داری
مکن عتاب از این بیش و جور بر دل مامکن هر آن چه توانی که جای آن داری
به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاستبه قصد جان من خسته در کمان داری
بکش جفای رقیبان مدام و جور حسودکه سهل باشد اگر یار مهربان داری
به وصل دوست گرت دست میدهد یک دمبرو که هر چه مراد است در جهان داری
چو گل به دامن از این باغ میبری حافظچه غم ز ناله و فریاد باغبان داری
غزل ۴۴۶
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داریبه یادگار بمانی که بوی او داری
دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوستتوان به دست تو دادن گرش نکو داری
در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفتجز این قدر که رقیبان تندخو داری
نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتدکه گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت بادخود از کدام خم است این که در سبو داری
به سرکشی خود ای سرو جویبار منازکه گر بدو رسی از شرم سر فروداری
دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدنتو را رسد که غلامان ماه رو داری
قبای حسن فروشی تو را برازد و بسکه همچو گل همه آیین رنگ و بو داری
ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشققدم برون نه اگر میل جست و جو داری
غزل ۴۴۷
بیا با ما مورز این کینه داریکه حق صحبت دیرینه داری
نصیحت گوش کن کاین در بسی بهاز آن گوهر که در گنجینه داری
ولیکن کی نمایی رخ به رندانتو کز خورشید و مه آیینه داری
بد رندان مگو ای شیخ و هش دارکه با حکم خدایی کینه داری
نمیترسی ز آه آتشینمتو دانی خرقه پشمینه داری
به فریاد خمار مفلسان رسخدا را گر میدوشینه داری
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظبه قرآنی که اندر سینه داری
غزل ۴۴۸
ای که در کوی خرابات مقامی داریجم وقت خودی ار دست به جامی داری
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روزفرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرندگر از آن یار سفرکرده پیامی داری
خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولیبر کنار چمنش وه که چه دامی داری
بوی جان از لب خندان قدح میشنومبشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری
چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبودمیکنم شکر که بر جور دوامی داری
نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شودتویی امروز در این شهر که نامی داری
بس دعای سحرت مونس جان خواهد بودتو که چون حافظ شبخیز غلامی داری
غزل ۴۴۹
ای که مهجوری عشاق روا میداریعاشقان را ز بر خویش جدا میداری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاببه امیدی که در این ره به خدا میداری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکنبه از این دار نگاهش که مرا میداری
ساغر ما که حریفان دگر مینوشندما تحمل نکنیم ار تو روا میداری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توستعرض خود میبری و زحمت ما میداری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروماز که مینالی و فریاد چرا میداری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبندسعی نابرده چه امید عطا میداری
غزل ۴۵۰
روزگاریست که ما را نگران میداریمخلصان را نه به وضع دگران میداری
گوشه چشم رضایی به منت باز نشداین چنین عزت صاحب نظران میداری
ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگاردست در خون دل پرهنران میداری
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغهمه را نعره زنان جامه دران میداری
ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضورچشم سری عجب از بیخبران میداری
چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغسر چرا بر من دلخسته گران میداری
گوهر جام جم از کان جهانی دگر استتو تمنا ز گل کوزه گران میداری
پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه رویطمع مهر و وفا زین پسران میداری
کیسه سیم و زرت پاک بباید پرداختاین طمعها که تو از سیمبران میداری
گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولیعاشقی گفت که تو بنده بر آن میداری
مگذران روز سلامت به ملامت حافظچه توقع ز جهان گذران میداری
غزل ۴۵۱
خوش کرد یاوری فلکت روز داوریتا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دستگو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرنداقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآیتا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیستآن به کز این گریوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنجدرویش و امن خاطر و کنج قلندری
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت استای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
نیل مراد بر حسب فکر و همت استاز شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشویکاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری
غزل ۴۵۲
طفیل هستی عشقند آدمی و پریارادتی بنما تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباشکه بنده را نخرد کس به عیب بیهنری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چندبه عذر نیم شبی کوش و گریه سحری
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کارکه در برابر چشمی و غایب از نظری
هزار جان مقدس بسوخت زین غیرتکه هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
ز من به حضرت آصف که میبرد پیغامکه یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدمگر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری
کلاه سروریت کج مباد بر سر حسنکه زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری
به بوی زلف و رخت میروند و میآیندصبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری
چو مستعد نظر نیستی وصال مجویکه جام جم نکند سود وقت بیبصری
دعای گوشه نشینان بلا بگرداندچرا به گوشه چشمی به ما نمینگری
بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسنو از این معامله غافل مشو که حیف خوری
طریق عشق طریقی عجب خطرناک استنعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
به یمن همت حافظ امید هست که بازاری اسامر لیلای لیله القمر
غزل ۴۵۳
ای که دایم به خویش مغروریگر تو را عشق نیست معذوری
گرد دیوانگان عشق مگردکه به عقل عقیله مشهوری
مستی عشق نیست در سر تورو که تو مست آب انگوری
روی زرد است و آه دردآلودعاشقان را دوای رنجوری
بگذر از نام و ننگ خود حافظساغر میطلب که مخموری
غزل ۴۵۴
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزیاز این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کنکه قارون را غلطها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل استکه زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانیبه گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیستمجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردنکلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آیکه بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیستمگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
میای دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبشخدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمعکه حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محرومبیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوشکه بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشاهز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیدهجبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی
غزل ۴۵۵
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسیای پسر جام میام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شدهاندشاهبازان طریقت به مقام مگسی
دوش در خیل غلامان درش میرفتمگفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بودهر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
لمع البرق من الطور و آنست بهفلعلی لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیشوه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زنحیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرمجان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظیسر الله طریقا بک یا ملتمسی
غزل ۴۵۶
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشیکه بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوشکه تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولیوعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر استحیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزافگر شب و روز در این قصه مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوسترفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشدصید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
غزل ۴۵۷
هزار جهد بکردم که یار من باشیمرادبخش دل بیقرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردیانیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازندتو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه اواگر کنم گلهای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرندگرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه احزان عاشقان آییدمی انیس دل سوکوار من باشی
شود غزاله خورشید صید لاغر منگر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کردهای وظیفه مناگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبیبه جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافظ شهرم جوی نمیارزممگر تو از کرم خویش یار من باشی
غزل ۴۵۸
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشیبی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشندچشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آنشرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکنور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیشکی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمایور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشانچند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این استهیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی
غزل ۴۵۹
زین خوش رقم که بر گل رخسار میکشیخط بر صحیفه گل و گلزار میکشی
اشک حرم نشین نهانخانه مرازان سوی هفت پرده به بازار میکشی
کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلفهر دم به قید سلسله در کار میکشی
هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مستاز خلوتم به خانه خمار میکشی
گفتی سر تو بسته فتراک ما شودسهل است اگر تو زحمت این بار میکشی
با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنموه زین کمان که بر من بیمار میکشی
بازآ که چشم بد ز رخت دفع میکندای تازه گل که دامن از این خار میکشی
حافظ دگر چه میطلبی از نعیم دهرمی میخوری و طره دلدار میکشی
غزل ۴۶۰
سلیمی منذ حلت بالعراقالاقی من نواها ما الاقی
الا ای ساروان منزل دوستالی رکبانکم طال اشتیاقی
خرد در زنده رود انداز و می نوشبه گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حماکمحماک الله یا عهد التلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانمسقاک الله من کاس دهاق
جوانی باز میآرد به یادمسماع چنگ و دست افشان ساقی
می باقی بده تا مست و خوشدلبه یاران برفشانم عمر باقی
درونم خون شد از نادیدن دوستالا تعسا لایام الفراق
دموعی بعدکم لا تحقروهافکم بحر عمیق من سواقی
دمی با نیکخواهان متفق باشغنیمت دان امور اتفاقی
بساز ای مطرب خوشخوان خوشگوبه شعر فارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختر رزولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرد را برازدکه با خورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزی ما نیستبخوان حافظ غزلهای فراقی
غزل ۴۶۱
کتبت قصه شوقی و مدمعی باکیبیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
بسا که گفتهام از شوق با دو دیده خودایا منازل سلمی فاین سلماک
عجیب واقعهای و غریب حادثهایانا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی
که را رسد که کند عیب دامن پاکتکه همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی
ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گلچو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی
صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیزو هات شمسه کرم مطیب زاکی
دع التکاسل تغنم فقد جری مثلکه زاد راهروان چستی است و چالاکی
اثر نماند ز من بی شمایلت آریاری مثر محیای من محیاک
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زندکه همچو صنع خدایی ورای ادراکی
غزل ۴۶۲
یا مبسما یحاکی درجا من اللالییا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی
حالی خیال وصلت خوش میدهد فریبمتا خود چه نقش بازد این صورت خیالی
می ده که گر چه گشتم نامه سیاه عالمنومید کی توان بود از لطف لایزالی
ساقی بیار جامی و از خلوتم برون کشتا در به در بگردم قلاش و لاابالی
از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرکامن و شراب بیغش معشوق و جای خالی
چون نیست نقش دوران در هیچ حال ثابتحافظ مکن شکایت تا می خوریم حالی
صافیست جام خاطر در دور آصف عهدقم فاسقنی رحیقا اصفی من الزلال
الملک قد تباهی من جده و جدهیا رب که جاودان باد این قدر و این معالی
مسندفروز دولت کان شکوه و شوکتبرهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی
غزل ۴۶۳
سلام الله ما کر اللیالیو جاوبت المثانی و المثالی
علی وادی الاراک و من علیهاو دار باللوی فوق الرمال
دعاگوی غریبان جهانمو ادعو بالتواتر و التوالی
به هر منزل که رو آرد خدا رانگه دارش به لطف لایزالی
منال ای دل که در زنجیر زلفشهمه جمعیت است آشفته حالی
ز خطت صد جمال دیگر افزودکه عمرت باد صد سال جلالی
تو میباید که باشی ور نه سهل استزیان مایه جاهی و مالی
بر آن نقاش قدرت آفرین بادکه گرد مه کشد خط هلالی
فحبک راحتی فی کل حینو ذکرک مونسی فی کل حال
سویدای دل من تا قیامتمباد از شوق و سودای تو خالی
کجا یابم وصال چون تو شاهیمن بدنام رند لاابالی
خدا داند که حافظ را غرض چیستو علم الله حسبی من سالی
غزل ۴۶۴
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالیخوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
در وهم مینگنجد کاندر تصور عقلآید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما راهرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزیوان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
چون من خیال رویت جانا به خواب بینمکز خواب مینبیند چشمم بجز خیالی
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبتشد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهیزین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی
غزل ۴۶۵
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلیآمد به گوش ناگهم آواز بلبلی
مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلاو اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی
میگشتم اندر آن چمن و باغ دم به دممیکردم اندر آن گل و بلبل تاملی
گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشقآن را تفضلی نه و این را تبدلی
چون کرد در دلم اثر آواز عندلیبگشتم چنان که هیچ نماندم تحملی
بس گل شکفته میشود این باغ را ولیکس بی بلای خار نچیدهست از او گلی
حافظ مدار امید فرج از مدار چرخدارد هزار عیب و ندارد تفضلی
غزل ۴۶۶
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولیوین دفتر بیمعنی غرق می ناب اولی
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردمدر کنج خراباتی افتاده خراب اولی
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشیهم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفتاین قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دستدر سر هوس ساقی در دست شراب اولی
از همچو تو دلداری دل برنکنم آریچون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آیرندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
غزل ۴۶۷
زان می عشق کز او پخته شود هر خامیگر چه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفتزلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی
روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دلصحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپردکه نهادهست به هر مجلس وعظی دامی
گله از زاهد بدخو نکنم رسم این استکه چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی
یار من چون بخرامد به تماشای چمنبرسانش ز من ای پیک صبا پیغامی
آن حریفی که شب و روز می صاف کشدبود آیا که کند یاد ز دردآشامی
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهدکام دشوار به دست آوری از خودکامی
غزل ۴۶۸
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامیکه به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی
شدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارمکه به همت عزیزان برسم به نیک نامی
تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کنکه بضاعتی نداریم و فکندهایم دامی
عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمودنه به نامه پیامی نه به خامه سلامی
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پختهبه هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیحکه چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروشکه چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکایت به که گویم این حکایتکه لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظکه چنان کشندهای را نکند کس انتقامی
غزل ۴۶۹
انت رواح رند الحمی و زاد غرامیفدای خاک در دوست باد جان گرامی
پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامتمن المبلغ عنی الی سعاد سلامی
بیا به شام غریبان و آب دیده من بینبه سان باده صافی در آبگینه شامی
اذا تغرد عن ذی الاراک طار خیرفلا تفرد عن روضها انین حمامی
بسی نماند که روز فراق یار سر آیدرایت من هضبات الحمی قباب خیام
خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامتقدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام
بعدت منک و قد صرت ذابا کهلالاگر چه روی چو ماهت ندیدهام به تمامی
و ان دعیت بخلد و صرت ناقض عهدفما تطیب نفسی و ما استطاب منامی
امید هست که زودت به بخت نیک ببینمتو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی
چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظکه گاه لطف سبق میبرد ز نظم نظامی
غزل ۴۷۰
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزروساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفتصعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگلشاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاستریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیستره روی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دستعالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیمکز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشقکاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
غزل ۴۷۱
ز دلبرم که رساند نوازش قلمیکجاست پیک صبا گر همیکند کرمی
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشقچو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمی
بیا که خرقه من گر چه رهن میکدههاستز مال وقف نبینی به نام من درمی
حدیث چون و چرا درد سر دهد ای دلپیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی
طبیب راه نشین درد عشق نشناسدبرو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی
دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیمبه آن که بر در میخانه برکشم علمی
بیا که وقت شناسان دو کون بفروشندبه یک پیاله می صاف و صحبت صنمی
دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق استاگر معاشر مایی بنوش نیش غمی
نمیکنم گلهای لیک ابر رحمت دوستبه کشته زار جگرتشنگان نداد نمی
چرا به یک نی قندش نمیخرند آن کسکه کرد صد شکرافشانی از نی قلمی
سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیستجز از دعای شبی و نیاز صبحدمی
غزل ۴۷۲
احمد الله علی معدله السلطاناحمد شیخ اویس حسن ایلخانی
خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژادآن که میزیبد اگر جان جهانش خوانی
دیده نادیده به اقبال تو ایمان آوردمرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی
ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزننددولت احمدی و معجزه سبحانی
جلوه بخت تو دل میبرد از شاه و گداچشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
برشکن کاکل ترکانه که در طالع توستبخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی
گر چه دوریم به یاد تو قدح میگیریمبعد منزل نبود در سفر روحانی
از گل پارسیم غنچه عیشی نشکفتحبذا دجله بغداد و می ریحانی
سر عاشق که نه خاک در معشوق بودکی خلاصش بود از محنت سرگردانی
ای نسیم سحری خاک در یار بیارکه کند حافظ از او دیده دل نورانی
غزل ۴۷۳
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانیحاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض داردجهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت بادگر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشتعاقلا مکن کاری کورد پشیمانی
محتسب نمیداند این قدر که صوفی راجنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیزدر پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآکاین همه نمیارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمیکز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفتبا طبیب نامحرم حال درد پنهانی
میروی و مژگانت خون خلق میریزدتیز میروی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکنابروی کماندارت میبرد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان راای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دلحال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
غزل ۴۷۴
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانیکه هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوقنبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آورکه از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند استخدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کردکه در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان استمباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشتندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیستبکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظنگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی
غزل ۴۷۵
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانیچون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویمای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچههرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کامچون سوسن آزاده چرا جمله زبانی
گویی بدهم کامت و جانت بستانمترسم ندهی کامم و جانم بستانی
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراندبیمار که دیدهست بدین سخت کمانی
چون اشک بیندازیش از دیده مردمآن را که دمی از نظر خویش برانی
غزل ۴۷۶
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا راز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانستتو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب استاسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
امید در کمر زرکشت چگونه ببندمدقیقهایست نگارا در آن میان که تو دانی
یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظحدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
غزل ۴۷۷
دو یار زیرک و از باده کهن دومنیفراغتی و کتابی و گوشه چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهماگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی
هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا دادفروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونق این کارخانه کم نشودبه زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
ز تندباد حوادث نمیتوان دیدندر این چمن که گلی بوده است یا سمنی
ببین در آینه جام نقش بندی غیبکه کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشتعجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکندچنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظکجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
غزل ۴۷۸
نوش کن جام شراب یک منیتا بدان بیخ غم از دل برکنی
دل گشاده دار چون جام شرابسر گرفته چند چون خم دنی
چون ز جام بیخودی رطلی کشیکم زنی از خویشتن لاف منی
سنگسان شو در قدم نی همچو آبجمله رنگ آمیزی و تردامنی
دل به می دربند تا مردانه وارگردن سالوس و تقوا بشکنی
خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگرخویشتن در پای معشوق افکنی
غزل ۴۷۹
صبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنیبرگ صبوح ساز و بده جام یک منی
در بحر مایی و منی افتادهام بیارمی تا خلاص بخشدم از مایی و منی
خون پیاله خور که حلال است خون اودر کار یار باش که کاریست کردنی
ساقی به دست باش که غم در کمین ماستمطرب نگاه دار همین ره که میزنی
می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفتخوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی
ساقی به بینیازی رندان که می بدهتا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی
غزل ۴۸۰
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنیسود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارندقصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشمشرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیده ما چو به امید تو دریاست چرابه تفرج گذری بر لب دریا نکنی
نقل هر جور که از خلق کریمت کردندقول صاحب غرضان است تو آنها نکنی
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهداز خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
حافظا سجده به ابروی چو محرابش برکه دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی
غزل ۴۸۱
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنیخون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شدحالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس استعیش با آدمی ای چند پری زاده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزافمگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنانگر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهاتمگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم بازگذاری حافظای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کنکه جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی
غزل ۴۸۲
ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنیاسباب جمع داری و کاری نمیکنی
چوگان حکم در کف و گویی نمیزنیباز ظفر به دست و شکاری نمیکنی
این خون که موج میزند اندر جگر تو رادر کار رنگ و بوی نگاری نمیکنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبابر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی
ترسم کز این چمن نبری آستین گلکز گلشنش تحمل خاری نمیکنی
در آستین جان تو صد نافه مدرج استوان را فدای طره یاری نمیکنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاکو اندیشه از بلای خماری نمیکنی
حافظ برو که بندگی پادشاه وقتگر جمله میکنند تو باری نمیکنی
غزل ۴۸۳
سحرگه ره روی در سرزمینیهمیگفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صافکه در شیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بارکه صد بت باشدش در آستینی
مروت گر چه نامی بینشان استنیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمناگر رحمی کنی بر خوشه چینی
نمیبینم نشاط عیش در کسنه درمان دلی نه درد دینی
درونها تیره شد باشد که از غیبچراغی برکند خلوت نشینی
گر انگشت سلیمانی نباشدچه خاصیت دهد نقش نگینی
اگر چه رسم خوبان تندخوییستچه باشد گر بسازد با غمینی
ره میخانه بنما تا بپرسممال خویش را از پیش بینی
نه حافظ را حضور درس خلوتنه دانشمند را علم الیقینی
غزل ۴۸۴
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینیور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
به خدایی که تویی بنده بگزیده اوکه بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی
گر امانت به سلامت ببرم باکی نیستبی دلی سهل بود گر نبود بیدینی
ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کردآفرین بر تو که شایسته صد چندینی
عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خارظاهرا مصلحت وقت در آن میبینی
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنمعاشقان را نبود چاره بجز مسکینی
باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاستکه تو خوشتر ز گل و تازهتر از نسرینی
شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راستگر بر این منظر بینش نفسی بنشینی
سخنی بیغرض از بنده مخلص بشنوای که منظور بزرگان حقیقت بینی
نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهادبهتر آن است که با مردم بد ننشینی
سیل این اشک روان صبر و دل حافظ بردبلغ الطاقه یا مقله عینی بینی
تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگللایق بندگی خواجه جلال الدینی
غزل ۴۸۵
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جویمن نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یک رنگی از این نقش نمیآید خیزدلق آلوده صوفی به می ناب بشوی
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکنای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببراز در عیش درآ و به ره عیب مپوی
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهاربیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
روی جانان طلبی آینه را قابل سازور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
گوش بگشای که بلبل به فغان میگویدخواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی از حافظ ما بوی ریا میآیدآفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی
غزل ۴۸۶
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلویمیخواند دوش درس مقامات معنوی
یعنی بیا که آتش موسی نمود گلتا از درخت نکته توحید بشنوی
مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گویتا خواجه می خورد به غزلهای پهلوی
جمشید جز حکایت جام از جهان نبردزنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
این قصه عجب شنو از بخت واژگونما را بکشت یار به انفاس عیسوی
خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امنکاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی
چشمت به غمزه خانه مردم خراب کردمخموریت مباد که خوش مست میروی
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسرکای نور چشم من بجز از کشته ندروی
ساقی مگر وظیفه حافظ زیاده دادکشفته گشت طره دستار مولوی
غزل ۴۸۷
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شویتا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشقهان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشویتا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کردآن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتدبالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبرکز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شوددر راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظرزین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شوددر دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظاباید که خاک درگه اهل هنر شوی
غزل ۴۸۸
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهیگفت بازآی که دیرینه این درگاهی
همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهانپرتو جام جهان بین دهدت آگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشندکه ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پایدست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
سر ما و در میخانه که طرف بامشبه فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکنظلمات است بترس از خطر گمراهی
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دلکمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
تو دم فقر ندانی زدن از دست مدهمسند خواجگی و مجلس تورانشاهی
حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدارعملت چیست که فردوس برین میخواهی
غزل ۴۸۹
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهیدر فکرت تو پنهان صد حکمت الهی
کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشادهصد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظمملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی
در حکمت سلیمان هر کس که شک نمایدبر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهیمرغان قاف دانند آیین پادشاهی
تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آبتنها جهان بگیرد بی منت سپاهی
کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیارتعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی
ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزتو ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی
ساقی بیار آبی از چشمه خراباتتا خرقهها بشوییم از عجب خانقاهی
عمریست پادشاها کز می تهیست جامماینک ز بنده دعوی و از محتسب گواهی
گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتدیاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینانگر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زدما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی
حافظ چو پادشاهت گه گاه میبرد نامرنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی
غزل ۴۹۰
در همه دیر مغان نیست چو من شیداییخرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارداز خدا میطلبم صحبت روشن رایی
کردهام توبه به دست صنم باده فروشکه دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنجنروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبانور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
جویها بستهام از دیده به دامان که مگردر کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوستگشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرستکز وی و جام میام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفتبر در میکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ داردآه اگر از پی امروز بود فردایی
غزل ۴۹۱
به چشم کردهام ابروی ماه سیماییخیال سبزخطی نقش بستهام جایی
امید هست که منشور عشقبازی مناز آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوختدر آرزوی سر و چشم مجلس آرایی
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زدبیا ببین که که را میکند تماشایی
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنیدکه میرویم به داغ بلندبالایی
زمام دل به کسی دادهام من درویشکه نیستش به کس از تاج و تخت پروایی
در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنندعجب مدار سری اوفتاده در پایی
مرا که از رخ او ماه در شبستان استکجا بود به فروغ ستاره پروایی
فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلبکه حیف باشد از او غیر او تمنایی
درر ز شوق برآرند ماهیان به نثاراگر سفینه حافظ رسد به دریایی
غزل ۴۹۲
سلامی چو بوی خوش آشناییبدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایانبدان شمع خلوتگه پارسایی
نمیبینم از همدمان هیچ بر جایدلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جافروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن استز حد میبرد شیوه بیوفایی
دل خسته من گرش همتی هستنخواهد ز سنگین دلان مومیایی
می صوفی افکن کجا میفروشندکه در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستندکه گویی نبودهست خود آشنایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامعبسی پادشایی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادتز همصحبت بد جدایی جدایی
مکن حافظ از جور دوران شکایتچه دانی تو ای بنده کار خدایی
غزل ۴۹۳
ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیمانددریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردمگفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصنداین است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کردکز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالمرخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیستشمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامیو ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیملطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیستکفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می دهتا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمدشادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
غزل ۴۹۴
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآییهر جا که روی زود پشیمان به درآیی
هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوشآدم صفت از روضه رضوان به درآیی
شاید که به آبی فلکت دست نگیردگر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی
جان میدهم از حسرت دیدار تو چون صبحباشد که چو خورشید درخشان به درآیی
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همتکز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمدوقت است که همچون مه تابان به درآیی
بر رهگذرت بستهام از دیده دو صد جویتا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه روبازآید و از کلبه احزان به درآیی
غزل ۴۹۵
می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجوییاین گفت سحرگه گل بلبل تو چه میگویی
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی رالب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کنتا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد دادای شاخ گل رعنا از بهر که میرویی
امروز که بازارت پرجوش خریدار استدریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی
چون شمع نکورویی در رهگذر باد استطرف هنری بربند از شمع نکورویی
آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزدخوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی
هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمدبلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی
