چهار روایت کوتاه با ضرب گلوله؛ پس از کشتار سراسری دی ماه در خانهها چه میگذرد
+6
رأی دهید
-1
ایران اینترنشنال: صبح هنوز کامل روشن نشده که «تبسم» روپوش مدرسهاش را میپوشد و پیش از آنکه راهی کلاس شود، از مادرش میخواهد مسیرشان را عوض کنند. او به قطعهای از قبرستان میرود که حالا عکس کاغذی پدرش روی سنگی سیاه چسبانده شده است.با هر دو دست، سنگ را محکم در آغوش میکشد، صورتش را به آن میچسباند و صبح بهخیر میگوید. انگار اگر این دیدار صبحگاهی نباشد، روزش شروع نمیشود. پدرش، وحید فیروزی، ۱۹ دی ماه در نسیمشهر تهران کشته شد و از آن روز، خانه تبسم، یک ساکن کمتر و یک نبودن بیشتر دارد.
۲
در مرودشت، جایی که ستونهای تخت جمشیدش هنوز سر پا ایستادهاند، صدای لرزان مادربزرگی در غم فراق میلاد میخواند: «گلی بودی چه وقت چیدنت بود...». میلاد خاکسار علمدارلو، ۳۴ ساله و پدر دو فرزند، در ۱۹ دی ماه هدف شلیک چند گلوله قرار گرفت و جان باخت.
دختر ۱۲ سالهاش که به مرگ پدر آگاه است، عکساش را کنار مزار میبوسد و بیقراری میکند، اما پسر کوچکتر چیزی نمیداند، صبحها که بیدار میشود میگوید: «من باز بابا رو ندیدم.» برای او، پدر زودتر بیدار شده و به سر کار رفته و وقتی او خواب بوده به خانه برگشته.
خواهر میلاد تصویری از تلفن همراهش منتشر کرده که ۹۲ تماس بیپاسخ را نشان میدهد، در لحظهای که خبر «تیر خوردن» برادر را شنیده است. هر تماس، تلاشی بود برای شکستن خبری هولناک که هنوز قطعی نشده بود.
میلاد خاکساراین همان نقطه تعلیق است؛ جایی که ذهن تا آخرین ثانیه احتمال بازگشت را زنده نگه میدارد. در روانشناسی، به این وضعیت «فقدان مبهم» گفته میشود. وقتی مرگ ناگهانی و بدون خداحافظی رخ میدهد، رابطه بهسادگی قطع نمیشود. فرد میان دانستن و ندانستن معلق میماند و میان امید و واقعیت رفتوآمد میکند. در چنین خانهای، «نبودن» تثبیت نشده، بلکه «حضور» تغییر شکل داده است.۳در چمستان نور، ساعتهای پایانی روز ۱۹ دی ماه، سامان علایی از پشت سر هدف شلیک چند گلوله جنگی قرار میگیرد و دیگر شباش به صبح نمیرسد.
مادر عکس پسر ۲۲ ساله را در آغوش گرفته و به دردی روی دستش اشاره میکند: «برای من یه سرم زدن، دستم درد گرفت… یاد سر تو افتادم، چطور تونستن به سرت شلیک کنن؟»
سامان علاییاین جمله کوتاه، پیوندی میان بدن و خاطره ایجاد میکند. در سوگهای ناشی از خشونت، بدن به حافظه تبدیل میشود. بوی بیمارستان، صدای آمبولانس، لمس یک زخم کوچک، حتی یک قطره خون میتواند تصویر لحظه مرگ را دوباره فعال کند.روانشناسان این وضعیت را نوعی «سوگ تروماتیک» میدانند، حالتی که در آن، اندوه با نشانههای تروما درهم میآمیزد. در چنین سوگی، خاطره فقط در ذهن باقی نمیماند، بلکه بدن نیز به محرکهای کوچک واکنش نشان میدهد و صحنه فقدان دوباره فعال میشود.۴
در چالوس، مادری کنار مزار پسرش فریاد میکشد: «وقتی داشتی جون میدادی چند بار صدام کردی که من نبودم آراز؟ اولین باره که من دیر رسیدم… من دیر رسیدم مامان منو ببخش».
آراز سلیمیان، ۲۷ ساله و تک فرزند خانواده، در ۱۸ دی ماه هدف شلیک گلوله ماموران قرار گرفت. صدای مادرش میان ضجه و نجوا میلرزد و باز تکرار میکند: «من دیر رسیدم». مثل زخمی که دوباره باز شده باشد.
در سوگهای ناگهانی، ذهن بهدنبال نقطهای میگردد که بتواند مرگ را جابهجا کند. روانشناسان این وضعیت را «گناه بازماندگی» مینامند، احساسی که در آن فرد خود را بهطور ناخودآگاه مسئول مرگی میداند که کنترلی بر آن نداشته است. ذهن بارها به عقب برمیگردد و میپرسد: شاید میشد کاری کرد، شاید میشد محافظت کرد، شاید میشد نجات داد.
در خانه آراز، از آن روز به بعد، زمان دو نیم شده است؛ قبل از «دیر رسیدن» و بعد از آن. مادر با این جمله زندگی میکند، با پرسشی که پاسخی ندارد.
رشتهای نامرئی بین خانوادههای دو نیم شده
اینها خانههایی جدا از هم نیستند. از نسیمشهر تا مرودشت، از چالوس تا قشم، رشتهای نامرئی خانوادهها را به هم وصل میکند، رشتهای از مرگ خشونتبار، تهدید و اجبار به سکوت، خاکسپاری در ناکجاآباد و خانوادههای دو نیم شده.
ساختار عاطفی خانواده، زیر فشار فقدانی که فرصت هضم نیافته، تغییر شکل میدهد. کودک زودتر بزرگ میشود، مادر همزمان باید سوگوار و ستون خانه باشد و خواهر دوقلوی ۱۷ساله تبدیل به حامل حافظه برادر میشود.
صبح فردا، تبسم دوباره روپوشاش را میپوشد و از مادرش میخواهد به دیدار پدر بروند. سنگ سرد را در آغوش میگیرد، صورتش را میچسباند به نامی که دیگر جواب نمیدهد و زیر لب چیزی میگوید که کسی جز خودش نمیشنود. خانههای دیگر، با صندلیهای خالی و چراغهای خاموش، اول به نبودن سلام میکنند و بعد روزشان آغاز میشود.