یادی از گلهای پرپر شده ایران؛ امیرحسین احمدیشریف؛ گلوله به پیشانیاش زدند، پدرش سکته کرد
+11
رأی دهید
-0
ایران وایر:رقیه رضاییجمهوری اسلامی از شروع اعتراضات مردمی در دی۱۴۰۴ این اعتراضات را به «سرویسهای جاسوسی و امنیتی خارجی» نسبت داده است. در تبلیغات نظام، نیز مردم معترض همواره «فریبخورده» یا «عامل بیگانه» خطاب شدهاند. اما بررسیهای «ایرانوایر» و سازمانهای حقوقبشری نشان میدهند که اکثریت قریببهاتفاق جانباختگان از مردم عادی هستند که فقط برای اعتراض به شرایط موجود دست به اعتراض زدهاند. در بسیاری مواقع هم جانباختگان کودکانی بودهاند یا افرادی که در مجاورت تظاهرات زندگی میکردهاند یا فقط برای دیدن آن به خیابان رفته بودند. این گزارش روایت جانباختن «امیرحسین احمدیشریف»، معترض ۲۴سالهای است که ماموران جمهوری اسلامی پیشانیاش را هدف گرفتند.
بر اساس اطلاع «ایرانوایر»، «امیرحسین احمدیشریف»، معترض ۲۴ساله آذربایجانی ساکن کرج، شامگاه جمعه ۱۹دی۱۴۰۴ در محدوده خیابان «ادیب»، روبهروی کتابفروشی «جنگل»، در «جهانشهر» کرج با گلوله ماموران جمهوری اسلامی به پیشانیاش کشته شده است.
منابع آگاه به ایرانوایر گفتهاند امیرحسین از زمان جنبش «زن زندگی آزادی» معترض بوده و در همه اعتراضات خیابانی شرکت میکرده و این را تنها راه ابراز اعتراضش میدانسته است. او که از نوجوانی و سالهای دبیرستان کار میکرده تا کمک خرج خانواده باشد، بهتازگی یک پراید دست دوم خریده بود و ذوق این را داشت که سوارش شود ولی چون هنوز گواهینامه نداشت، مادرش از ترس تصادف مانعش میشد. ایرانوایر تصاویری جانکاه از این جوان را که خندان مقابل پرایدش عکس گرفته، رویت کرده است.
به گفته یک فرد نزدیک به امیرحسین، «آن شبهای اعتراضات به کفشهایش خیلی میبالید و دوستان و نزدیکانش را دست میانداخت که چطور با این کفشها میخواهید بدوید. خیلی شوخی میکرد که نگران من نباشید، کفشهای کتانی من خوب است، فرار میکنم ولی شما با این کفشها گیر میافتید. آماده بود که فرار کند. نمیدانست که قرار است از آن بالا بیهوا با گلوله بزنند توی پیشانیاش.»
پیکر امیرحسین از سوی نزدیکان و خانوادهاش با این امید که شاید تیر ساچمهای به او شلیک کردند، به بیمارستان برده شد. اما نهایتا جمهوری اسلامی رنج تشخیص هویت او در میان هزاران پیکر غرق در خون را بر خواهر جوانش تحمیل کرد. او را به «بهشت سکینه» کرج برده بودند و نهایتا اجازه دفن را در آرامستان کوچک و قدیمی «کلاک» صادر کردند، جایی که امیرحسین ۲۴ ساله بههمراه ۱۹معترض کشته شده دیگر به خاک سپرده شده است.
***
امیرحسین کمک خرج خانواده بود، پدرش بعد از کشتهشدن او سکته کرد
امیرحسین احمدی شریف، متولد ۸آذر۱۳۸۰ بود، ۲۴ساله . پنجشنبهشب برای اعتراض بیرون رفت و سالم به خانه بازگشت. با وجود کشتار گسترده شب هجدهم دی در کرج، باز هم جمعه شب بیرون رفت. خانواده امیرحسین تُرک اهل اردبیل و ساکن جهان شهر کرج هستند، یکی از میلیونها خانواده مهاجری که به امید زندگی بهتر در سالهای دور و نزدیک از شهرهای مختلف تُرک نشین به تهران و کرج و حاشیههایش مهاجرت کردهاند.
به گفته یک منبع آگاه، پدر امیرحسین بیماری دیابت دارد و بهدلیل نارسایی کلیوی دیالیز هم میشود و کار نگهداری و رسیدگیهای پزشکی او تماما با امیرحسین ۲۴ساله بوده است. پدر او بعد از شنیدن خبر کشته شدن فرزندش سکته کرده و در بیمارستان بستری است.
فرد آگاهی که با ایرانوایر گفتوگو کرده، درباره جمعهشب که امیرحسین احمدیشریف کشته میشود، نیز میگوید: «جمعهشب حدود ساعتهای ۸شب در کرج، سمت جهانشهر، یک خیابان شهید ادیب هست که نبش خیابان یک کتابفروشی جنگل است. امیرحسین را دقیقا روبه روی کتابفروشی با تیر زدند. آن سمت خیابان یک هم بانک ملی است و دقیقا آنجا او را کشتند.»
او میگوید: «آن شب از سمت میدان آزادگان به سمت چهارراه طالقانی خیلی شلوغ بود. مردم شعار میدادند که یکدفعه گاز اشکآور زدند. گاز را که میزدند همه پراکننده میشوند و نور لیزر سبزی دیده میشود. بعد صدای تیراندازی میآید و همه دور میشوند از منطقه. همراهانش بر میگردند و متوجه میشوند که امیرحسین نیست. دقیقا روبهروی کتابفروشی امیرحسین افتاده بود روی زمین. تیر وسط پیشانیاش خورده بود. از سمت جلو برخورد کرده بود. فکر میکردند شاید زنده باشد و به زور ماشینی را متوقف میکنند و امیرحسین را می برند بیمارستان کسری.»
در بیمارستان کسری بعد از چند دقیقه به خانواده گفته میشود که امیرحسین همان دم «تمام کرده» و شناسنامهاش را میگیرند. کادر درمان برای این که به خانواده کمک کنند که بتوانند پیکر را بدون آزار و اذیت نیروهای امنیتی دریافت کنند، به آنها میگویند که بنویسند که تصادفا در آن محل بوده وکشته شده. همچنین به آنها پیشنهاد میشود که بگویند امیرحسین برای گرفتن داروهای پدرش به آن منطقه رفته بود، که هدف شلیک ماموران قرار گرفته و کشته شده است.
با اینحال پیکر امیرحسین، با اینکه با شناسنامه و در بیمارستان توسط خانواده تحویل داده شده بوده، به بهشت سکینه منتقل میشود و یکی از بیش از هزار پیکری بوده که خواهر جوانش بعدا ناچار میشود از روی عکس شناسایی کند.
در گواهی فوت امیرحسین نوشته شده که علت مرگ، «اصابت گلوله به پیشانی» است: «از بیمارستان کسری همه جنازهها را فرستاده بودند بهشت سکینه که شستوشو بشوند. منتها در بهشت سکینه اجازه دفن ندادند. پدربزرگش بهشت سکینه دفن شده ولی اجازه ندادند همانجا دفن شوند و گفته بودند هر جا که ما میگوییم باید برود. اجازه دفن را در قبرستان کلاک دادند که خیلی کوچکتر و دورتر است.»
رنج کشته شدن برادر و وحشت دیدن چهرههای غرق در خون
به گفته یک شخص مطلع که به دلایل امنیتی نام او نزد ما محفوظ است، خواهر امیرحسین برای شناسایی به بهشت سکینه رفته بوده. او بیش از هزار تصویر از صورتهای متلاشیشده و غرق در خون و پف کرده را دیده و وحشت داشته که مبادا نتواند برادرش را در میان آن انبوه کشتهشدگان بشناسد: «با اینکه در بیمارستان شناسنامه امیرحسین را گرفته بودند و اطلاعاتش را ثبت کرده بودند ولی خواهرش را مجبور کردند بنشیند عکسها را دانه به دانه نگاه کند و از توی این عکسها بگوید امیرحسین کدام است. میگفت همه بدبختیهای من به کنار عکسهایی که دیدم به کنار. دانه دانه مجبور شده عکس صورتهای متلاشی شده، صورتهای پف کرده را ببیند. نزدیک هزار تا عکس دیده که فقط برای یک شب کرج بوده. چون به او گفته بودند اگر در این عکسها نباشد دوباره فردا باید بیایی یک سری عکس جدید هست ببینی. این دختر طفلک میترسیده که اگر برادرش را نتواند شناسایی کند، مجبور شود دوباره همان تعداد عکس ببیند. شانس آورده که توانسته همان سری اول برادرش را تشخیص دهد.»
پیکر امیرحسین سرانجام تحویل خانواده میشود با شرط اینکه مراسم کوچکی بی سر و صدا در آرامستان کوچک و قدیمی کلاک برگزار شود و به خاک سپرده شود: «پیکر را دادند و بردند کلاک خاک کردند. اجازه مراسم درست و حسابی ندادند. مجبورشان کرده بودن شعار ندهند، بی سر و صدا برگزار کنند و فقط افراد نزدیک.»
به گفته او، اما چهلم فرق میکرده: «فقط در قبرستان کلاک که یک قبرستان خیلی قدیمی و کوچک است، ۲۰ نفر از کشتهشدهها را خاک کردهاند. مردم خودشان آمدند مراسم چهلم گرفتند برای همه آن بیست نفری که آنجا بودند. خیلی شلوغ شده بود. دف آورده بودند و مشخص نیست از طرف که بود. دانه دانه اسم کسانیکه آنجا خاک شدند را خواندند. خود خانواده هم چهلم گرفتند و خیلی باشکوه و شلوغ شد. چهلمش روز چهارشنبه ۲۹بهمن بود.»
هنوز فشار میآورند که امیرحسین را شهید اعلام کنند، ولی او معترض بود
عموی کوچک امیرحسین سرباز جنگ ایران و عراق بوده و در جنگ جان باخته است. در ادبیات جمهوری اسلامی به کشتهشدگان جنگ «شهید» گفته میشود. به گفته یک منبع مطلع، به همین دلیل سازمانها و ارگانهای مختلف مدام سعی دارند تا با تحت فشار گذاشتن خانواده و درخواستهای مکرر، او را شهید جمهوری اسلامی اعلام کنند: «خیلی تماس میگیرند و میخواهند بروند مصاحبه که شهید اعلامش کنند. از آستان قدس هم تماس گرفتند که بیایم خانهتان و سر بزنیم. بنیاد شهید تماس گرفته چند بار. خانوادهاش قبول نکردند که اسمش را شهید رد کنند و به قول خودشان مزایا بدهند. مقاومت کردهاند.»
به گفته این شخص امیرحسین واقعا از وضع موجود ناراضی بوده: «امیرحسین دانشگاه نرفته بود. وضعیت مالی خانواده جوری بود که باید کار میکرد. از دوران دبیرستان تو یک کارخانه لامپسازی کار میکرد و کمکخرج خانه بود، پدرش از کار افتاده است. فنی حرفهای خوانده بود و توی شرکتهای مختلف کار می کرد. این اواخر رفته بود فروشنده یک فروشگاه لوازم ورزشی بود. تازگیها یک پراید دست دوم بعد از کلی وام خریده بود و خیلی به پرایدش افتخار میکرد. گواهینامهاش را هنوز نتوانسته بود، بگیرد. مادرش به خاطر خطر تصادف اجازه نمیداد سوارش شود. منتظر بود گواهینامهاش را بگیرد. خیلی جلوی پرایدش عکس میگرفت و ذوق داشت.»
این فرد ادامه میدهد: «مراقب خواهر و مادرش بود. نگران خانوادهاش بود. ناراحت بود، ناراضی بود. از وضعیت زندگیاش راضی نبود. استوری میگذاشت و از شرایط زندگی راضی نبود، میگفت بعد از این همه مدت، از دبیرستان دارم کار میکنم و به هیچجا نرسیدم. به دوستهایش میگفت من خیلی آدم بدشانسی هستم و از زندگی روی خوش ندیدم. در همه اعتراضات شرکت میکرد. از زن زندگی آزادی تنهایی میرفت خیابان تا به اینجا که جانش را گرفتند. تنها راهی که برای نشان دادن اعتراض داشت را انجام میداد. اینطوری نبود که به حرف کسی رفته باشد، خودش دوست داشت برود.»
این فرد آگاه در پایان نیز میگوید:«آن شبهای اعتراضات به کفشهایش خیلی میبالید و دوستان و نزدیکانش را دست میانداخت که چطور با این کفشها میخواهید بدوید. خیلی شوخی میکرد که نگران من نباشید، کفشهای کتانی من خوب است، فرار میکنم ولی شما با این کفشها گیر میافتید. آماده بود که فرار کند. نمیدانست که قرار است از آن بالا بیهوا با گلوله بزنند توی پیشانیاش.»
بر اساس اطلاع «ایرانوایر»، «امیرحسین احمدیشریف»، معترض ۲۴ساله آذربایجانی ساکن کرج، شامگاه جمعه ۱۹دی۱۴۰۴ در محدوده خیابان «ادیب»، روبهروی کتابفروشی «جنگل»، در «جهانشهر» کرج با گلوله ماموران جمهوری اسلامی به پیشانیاش کشته شده است.
منابع آگاه به ایرانوایر گفتهاند امیرحسین از زمان جنبش «زن زندگی آزادی» معترض بوده و در همه اعتراضات خیابانی شرکت میکرده و این را تنها راه ابراز اعتراضش میدانسته است. او که از نوجوانی و سالهای دبیرستان کار میکرده تا کمک خرج خانواده باشد، بهتازگی یک پراید دست دوم خریده بود و ذوق این را داشت که سوارش شود ولی چون هنوز گواهینامه نداشت، مادرش از ترس تصادف مانعش میشد. ایرانوایر تصاویری جانکاه از این جوان را که خندان مقابل پرایدش عکس گرفته، رویت کرده است.
به گفته یک فرد نزدیک به امیرحسین، «آن شبهای اعتراضات به کفشهایش خیلی میبالید و دوستان و نزدیکانش را دست میانداخت که چطور با این کفشها میخواهید بدوید. خیلی شوخی میکرد که نگران من نباشید، کفشهای کتانی من خوب است، فرار میکنم ولی شما با این کفشها گیر میافتید. آماده بود که فرار کند. نمیدانست که قرار است از آن بالا بیهوا با گلوله بزنند توی پیشانیاش.»
پیکر امیرحسین از سوی نزدیکان و خانوادهاش با این امید که شاید تیر ساچمهای به او شلیک کردند، به بیمارستان برده شد. اما نهایتا جمهوری اسلامی رنج تشخیص هویت او در میان هزاران پیکر غرق در خون را بر خواهر جوانش تحمیل کرد. او را به «بهشت سکینه» کرج برده بودند و نهایتا اجازه دفن را در آرامستان کوچک و قدیمی «کلاک» صادر کردند، جایی که امیرحسین ۲۴ ساله بههمراه ۱۹معترض کشته شده دیگر به خاک سپرده شده است.
***
امیرحسین کمک خرج خانواده بود، پدرش بعد از کشتهشدن او سکته کرد
امیرحسین احمدی شریف، متولد ۸آذر۱۳۸۰ بود، ۲۴ساله . پنجشنبهشب برای اعتراض بیرون رفت و سالم به خانه بازگشت. با وجود کشتار گسترده شب هجدهم دی در کرج، باز هم جمعه شب بیرون رفت. خانواده امیرحسین تُرک اهل اردبیل و ساکن جهان شهر کرج هستند، یکی از میلیونها خانواده مهاجری که به امید زندگی بهتر در سالهای دور و نزدیک از شهرهای مختلف تُرک نشین به تهران و کرج و حاشیههایش مهاجرت کردهاند.
به گفته یک منبع آگاه، پدر امیرحسین بیماری دیابت دارد و بهدلیل نارسایی کلیوی دیالیز هم میشود و کار نگهداری و رسیدگیهای پزشکی او تماما با امیرحسین ۲۴ساله بوده است. پدر او بعد از شنیدن خبر کشته شدن فرزندش سکته کرده و در بیمارستان بستری است.
فرد آگاهی که با ایرانوایر گفتوگو کرده، درباره جمعهشب که امیرحسین احمدیشریف کشته میشود، نیز میگوید: «جمعهشب حدود ساعتهای ۸شب در کرج، سمت جهانشهر، یک خیابان شهید ادیب هست که نبش خیابان یک کتابفروشی جنگل است. امیرحسین را دقیقا روبه روی کتابفروشی با تیر زدند. آن سمت خیابان یک هم بانک ملی است و دقیقا آنجا او را کشتند.»
او میگوید: «آن شب از سمت میدان آزادگان به سمت چهارراه طالقانی خیلی شلوغ بود. مردم شعار میدادند که یکدفعه گاز اشکآور زدند. گاز را که میزدند همه پراکننده میشوند و نور لیزر سبزی دیده میشود. بعد صدای تیراندازی میآید و همه دور میشوند از منطقه. همراهانش بر میگردند و متوجه میشوند که امیرحسین نیست. دقیقا روبهروی کتابفروشی امیرحسین افتاده بود روی زمین. تیر وسط پیشانیاش خورده بود. از سمت جلو برخورد کرده بود. فکر میکردند شاید زنده باشد و به زور ماشینی را متوقف میکنند و امیرحسین را می برند بیمارستان کسری.»
در بیمارستان کسری بعد از چند دقیقه به خانواده گفته میشود که امیرحسین همان دم «تمام کرده» و شناسنامهاش را میگیرند. کادر درمان برای این که به خانواده کمک کنند که بتوانند پیکر را بدون آزار و اذیت نیروهای امنیتی دریافت کنند، به آنها میگویند که بنویسند که تصادفا در آن محل بوده وکشته شده. همچنین به آنها پیشنهاد میشود که بگویند امیرحسین برای گرفتن داروهای پدرش به آن منطقه رفته بود، که هدف شلیک ماموران قرار گرفته و کشته شده است.
با اینحال پیکر امیرحسین، با اینکه با شناسنامه و در بیمارستان توسط خانواده تحویل داده شده بوده، به بهشت سکینه منتقل میشود و یکی از بیش از هزار پیکری بوده که خواهر جوانش بعدا ناچار میشود از روی عکس شناسایی کند.
در گواهی فوت امیرحسین نوشته شده که علت مرگ، «اصابت گلوله به پیشانی» است: «از بیمارستان کسری همه جنازهها را فرستاده بودند بهشت سکینه که شستوشو بشوند. منتها در بهشت سکینه اجازه دفن ندادند. پدربزرگش بهشت سکینه دفن شده ولی اجازه ندادند همانجا دفن شوند و گفته بودند هر جا که ما میگوییم باید برود. اجازه دفن را در قبرستان کلاک دادند که خیلی کوچکتر و دورتر است.»
رنج کشته شدن برادر و وحشت دیدن چهرههای غرق در خون
به گفته یک شخص مطلع که به دلایل امنیتی نام او نزد ما محفوظ است، خواهر امیرحسین برای شناسایی به بهشت سکینه رفته بوده. او بیش از هزار تصویر از صورتهای متلاشیشده و غرق در خون و پف کرده را دیده و وحشت داشته که مبادا نتواند برادرش را در میان آن انبوه کشتهشدگان بشناسد: «با اینکه در بیمارستان شناسنامه امیرحسین را گرفته بودند و اطلاعاتش را ثبت کرده بودند ولی خواهرش را مجبور کردند بنشیند عکسها را دانه به دانه نگاه کند و از توی این عکسها بگوید امیرحسین کدام است. میگفت همه بدبختیهای من به کنار عکسهایی که دیدم به کنار. دانه دانه مجبور شده عکس صورتهای متلاشی شده، صورتهای پف کرده را ببیند. نزدیک هزار تا عکس دیده که فقط برای یک شب کرج بوده. چون به او گفته بودند اگر در این عکسها نباشد دوباره فردا باید بیایی یک سری عکس جدید هست ببینی. این دختر طفلک میترسیده که اگر برادرش را نتواند شناسایی کند، مجبور شود دوباره همان تعداد عکس ببیند. شانس آورده که توانسته همان سری اول برادرش را تشخیص دهد.»
پیکر امیرحسین سرانجام تحویل خانواده میشود با شرط اینکه مراسم کوچکی بی سر و صدا در آرامستان کوچک و قدیمی کلاک برگزار شود و به خاک سپرده شود: «پیکر را دادند و بردند کلاک خاک کردند. اجازه مراسم درست و حسابی ندادند. مجبورشان کرده بودن شعار ندهند، بی سر و صدا برگزار کنند و فقط افراد نزدیک.»
به گفته او، اما چهلم فرق میکرده: «فقط در قبرستان کلاک که یک قبرستان خیلی قدیمی و کوچک است، ۲۰ نفر از کشتهشدهها را خاک کردهاند. مردم خودشان آمدند مراسم چهلم گرفتند برای همه آن بیست نفری که آنجا بودند. خیلی شلوغ شده بود. دف آورده بودند و مشخص نیست از طرف که بود. دانه دانه اسم کسانیکه آنجا خاک شدند را خواندند. خود خانواده هم چهلم گرفتند و خیلی باشکوه و شلوغ شد. چهلمش روز چهارشنبه ۲۹بهمن بود.»

هنوز فشار میآورند که امیرحسین را شهید اعلام کنند، ولی او معترض بود
عموی کوچک امیرحسین سرباز جنگ ایران و عراق بوده و در جنگ جان باخته است. در ادبیات جمهوری اسلامی به کشتهشدگان جنگ «شهید» گفته میشود. به گفته یک منبع مطلع، به همین دلیل سازمانها و ارگانهای مختلف مدام سعی دارند تا با تحت فشار گذاشتن خانواده و درخواستهای مکرر، او را شهید جمهوری اسلامی اعلام کنند: «خیلی تماس میگیرند و میخواهند بروند مصاحبه که شهید اعلامش کنند. از آستان قدس هم تماس گرفتند که بیایم خانهتان و سر بزنیم. بنیاد شهید تماس گرفته چند بار. خانوادهاش قبول نکردند که اسمش را شهید رد کنند و به قول خودشان مزایا بدهند. مقاومت کردهاند.»
به گفته این شخص امیرحسین واقعا از وضع موجود ناراضی بوده: «امیرحسین دانشگاه نرفته بود. وضعیت مالی خانواده جوری بود که باید کار میکرد. از دوران دبیرستان تو یک کارخانه لامپسازی کار میکرد و کمکخرج خانه بود، پدرش از کار افتاده است. فنی حرفهای خوانده بود و توی شرکتهای مختلف کار می کرد. این اواخر رفته بود فروشنده یک فروشگاه لوازم ورزشی بود. تازگیها یک پراید دست دوم بعد از کلی وام خریده بود و خیلی به پرایدش افتخار میکرد. گواهینامهاش را هنوز نتوانسته بود، بگیرد. مادرش به خاطر خطر تصادف اجازه نمیداد سوارش شود. منتظر بود گواهینامهاش را بگیرد. خیلی جلوی پرایدش عکس میگرفت و ذوق داشت.»
این فرد ادامه میدهد: «مراقب خواهر و مادرش بود. نگران خانوادهاش بود. ناراحت بود، ناراضی بود. از وضعیت زندگیاش راضی نبود. استوری میگذاشت و از شرایط زندگی راضی نبود، میگفت بعد از این همه مدت، از دبیرستان دارم کار میکنم و به هیچجا نرسیدم. به دوستهایش میگفت من خیلی آدم بدشانسی هستم و از زندگی روی خوش ندیدم. در همه اعتراضات شرکت میکرد. از زن زندگی آزادی تنهایی میرفت خیابان تا به اینجا که جانش را گرفتند. تنها راهی که برای نشان دادن اعتراض داشت را انجام میداد. اینطوری نبود که به حرف کسی رفته باشد، خودش دوست داشت برود.»
این فرد آگاه در پایان نیز میگوید:«آن شبهای اعتراضات به کفشهایش خیلی میبالید و دوستان و نزدیکانش را دست میانداخت که چطور با این کفشها میخواهید بدوید. خیلی شوخی میکرد که نگران من نباشید، کفشهای کتانی من خوب است، فرار میکنم ولی شما با این کفشها گیر میافتید. آماده بود که فرار کند. نمیدانست که قرار است از آن بالا بیهوا با گلوله بزنند توی پیشانیاش.»