شب ژنرال‌ها، آن شب بر بام مدرسه رفاه چه گذشت؟

تصویر روزنامه آیندگان- بهمن ۱۳۵۷- آرشیو تاریخ مطبوعاتایندیپندنت فارسی: علیرضا نوری‌زاده
از همان خُردی، به یاد دارم شب‌های شاهنامه‌خوانی پدرم را، شب‌های حافظ و مولانا و شب بیهقی را که بعد از خواندن صفحه‌ای، اشک‌هایش جاری می‌شد و من هم گاه با او می‌گریستم، که اشک‌های پدر و مادرم به هر سببی اشک‌برانگیز بود. بزرگ‌تر که شدم، همه آن کتاب‌ها را خواندم و مقدمه خواجه ابوالفضل بیهقی را به جهان و جانم سپردم، ولی هرگز گمان نداشتم که ۲۰ سال بعد یا کمی بیشتر این مقدمه را در آغاز فصل خونین «شب ژنرال‌ها» ذکر خواهم کرد.

امروز اما با توسل به نفس و قلم خواجه ابوالفضل، مقدمه‌ای خواهم نوشت، چون بیهقی که نوشت: «فصلی خواهم نبشت در ابتدای این، حالِ بَردار کردن این مرد و پس به شرح قصه شد. امروز که من این قصه آغاز می‌کنم، در ذی‌الحجه سنه خمسین و اربعمائه‌ [۴۵۰] در فرخ‌روزگار سلطان معظم ابوشجاع فرخ‌زاد ابن ناصر دین‌الله، اطال‌الله بقائه‌، ازین قوم که من سخن خواهم راند، یک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌ای افتاده‌ و خواجه بوسهل زوزنی‌ چند سال است تا گذشته شده است‌ و به پاسخ آن که از وی رفت، گرفتار. و ما را با آن کار نیست‌ــ هرچند مرا از وی بد آمد‌ــ به هیچ‌ حال‌، چه عمر من به شصت‌وپنج آمده و بر اثر وی می‌بباید رفت، و در تاریخی که می‌کنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیدی‌ کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را؛ بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من، اندرین موافقت کنند و طعنی نزنند.»

و من بر شب خونین ژنرال‌ها می‌نویسم: «فصلی خواهم نوشت در ابتدای حال تیرباران کردن آن چهار ژنرال، پس به شرح قصه شد. امروز که من این قصه آغاز می‌کنم در بهمن (دلو) ۱۴۰۴ در خونین‌روزگار نایب‌المهدی سیدعلی بن میرزاجواد الحسینی ملقب به خامنه‌ای، از این قوم که من  سخن خواهم راند، یکی دوتن باقی مانده‌اند. خمینی و خلخالی با خون‌های نشسته بر جسم و روحشان، رفته‌اند. آن یکی دو تن در گوشه‌ای افتاده، خلخالی چند سال است تا گذشته شده و خواجه روح‌الله کشمیری ملقب به خمینی در خاک پوسیده است‌ــ هرچند مرا از وی بد آمد‌ــ به هیچ حال. چه عمر من از هفتاد گذشته و براثر وی می‌بباید رفت و در تاریخی که می‌کنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیدی‌ کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را؛ بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من، اندرین موافقت کنند و طعنی نزنند.»

روز دوم پیروزی انقلاب، به مدرس رفاه و مدرسه علوی رفتم . آنجا یک ستاد درست کرده بودند. هنوز مهندس بازرگان به نخست‌وزیری نرفته بود. آدم‌ها را می‌گرفتند، روی سرشان کیسه می‌کشیدند و می‌آوردند آنجا، تحویل می‌دادند. همانجا یک زندان درست کرده بودند و بزرگان نظام گذشته، چه آن‌هایی که خودشان آمده بودند، چه آن‌هایی را که گرفته بودند، در همین مدرسه رفاه زندانی بودند.

احمد خمینی به من گفت: «می‌خواهید این آقایان را ببینید؟» من آرزو داشتم. می‌خواستم ببینم جعفریان چه می‌کند. می‌خواستم بدانم مهندس روحانی کجا است، تیمسار جهانبانی را که شنیده بودم گرفته‌اند و دکتر بختیار را. چون دائم می‌گفتند دکتر بختیار را گرفته‌اند.

مرحوم هویدا چون در اتاق با مرحوم آزمون بحثش شده بود، هویدا را به اتاق کوچک ناظم مدرسه منتقل کرده بودند. من رفتم و اسرای خمینی و جهل میلیونی را دیدم، تا نگاهم به جعفریان افتاد. او گریست و من هم گریستم. احمد خمینی گفت: «ایشان کیست؟» گفتم: «آقای دکتر محمود جعفریان، معاون رادیو تلویزیون.» گفت: «همان که عربی بلد است؟» گفتم: «بله». جلو آمد و گفت السلام‌علیکم یا دکتر. آقای دکتر جعفریان هم سلام و علیک کرد. گفت: «راحتید اینجا؟ خواهشی ندارید؟» دکتر جعفریان گفت: «البته بنده ترجیح می‌دادم در یک جای ساکت‌تری بودم. ما همه عمر، تلاشمان خدمت به ایران بود و فکر نمی‌کنم خیانتی بوده باشد.» گفت: «نه نه، اینجا محکمه عدل اسلامی است، این حرف‌ها چیه آقای دکتر؟» به بقیه هم گفت.

مرحوم آزمون آمد جلو و نامه‌ای داد که «آقا من نواده شیخ فضل‌الله نوری‌ام. من خدمت کردم، قانون رفع سانسور را من امضا کردم». راست می‌گفت. در آن جریان اعتصاب مرحوم آزمون وزیر اطلاعات و جهانگردی بود. احمد خمینی گفت: «آقای آزمون ما که با شما این حرف‌ها را نداریم!»

بعد رفتیم به دیدن مرحوم هویدا. حالا این‌ها را من یادداشت می‌کردم. رفتیم به آن اتاق کوچک مرحوم هویدا. تا مرا دید، گفت به فلانی و فلانی (دو تا از بچه‌های روزنامه) بگو من که به شماها بدی نکردم، آخر این‌ها چیست که برداشتید نوشتید؟» خیلی متاثر بود. گفتم: «چیزی می‌خواهید؟» گفت: «اگر توانستی یه توتون پیپ و چند تا کتاب!»

به روزنامه که بازگشتم، شرح دیدار با زندانیان سرشناس را نوشتم و روز بعد مطلبم چاپ شد. پنجشنبه عصر، پس از کارهای روزنامه و دیدار از مدرسه علوی و مدرسه رفاه، به خانه رفتم. غروب‌هنگام بود که مرحوم سیدهادی خسروشاهی زنگ زد (سیدهادی خسروشاهی از دوستان قدیمی من بود) و گفت: «آقا خودت را برسان، امشب آتش‌باران است!» با راننده و عکاس روزنامه تماس گرفتم، آمدند و با هم به مدرسه رفتیم.

فضای مدرسه با چند ساعت قبل که آنجا را ترک کرده بودم، کاملا متفاوت بود. حالا خلخالی آستین بالا زده بود و مقام قاضی شرعی را اعمال می‌کرد. او تک‌تک زندانی‌ها را با دست‌های بسته به کلاسی می‌آورد. بالا سر همه آن‌ها آیه «ولکم فی القصاص...» بر تخته سبز و سیاه نوشته شده بود. ۲۹ تن از جمله مرحوم جعفریان و دکتر آزمون و تعدادی نظامیان را آوردند. فکر می‌کنم ساعت ۱۱ یا  ۱۱.۵ بود.

خلخالی قصد اعدام همه را داشت. یزدی نامه‌ای را که نام زندانیان را در حاشیه‌اش نوشته بودند، از خلخالی گرفت و نزد خمینی رفت. به خمینی گفته بود این خوب نیست که اول انقلاب، شب چهارم، ۲۹ نفر را بکشیم. اثر خوبی ندارد. شما آن چهار نفری را که خطر دارند اعدام کنید. (یزدی از همان مصاحبه‌ای که با مرحوم تیمسار رحیمی داشت، از این صلابت تیمسار رحیمی به وحشت افتاده بود. چون رحیمی به او تحکم می‌کرد و فریاد زد که «شیر، در بند است و سفله، در یله» ، روی این‌ها اثر گذاشت).

خاکی و کاشی، عکاسان ما در روزنامه اطلاعات، از این‌ها عکس گرفتند. همینطور از پیکرهای سوراخ‌سوراخشان بر بام مدرسه رفاه. عکس‌ها را ما در روزنامه چاپ کردیم. بر بام مدرسه علوی، از سردخانه و پزشکی قانونی عکس‌ گرفتند. در یک عکس، زنده‌یاد تیمسار رحیمی دستش از تابوتی که پیکرش در آن بود، بیرون افتاده بود و در تصویر دیده نمی‌شد، انگار دست ندارد و همین باعث بروز شایعه قطع دست او با تبر شد.

سپهبد رحیمی به روی بام برف گرفته دلاورانه ایستاد، بدون التماس. «پاینده ایران» گفت و «جاوید شاه» و کشته شد. تیمسار خسروداد خودش فرمان تیر داد. گفت افسر ارشد منم، من فرمان تیر می‌دهم.

تیمسار نصیری چون در موقعی که دستگیر شده بود، با طناب، دار ناقص را تجربه کرده بود، با گلوی پاره عملا صدایش در نمی‌آمد. خفه خفه یا علی می‌کشید. مرحوم تیمسار ناجی بسیار متاثر بود و گریه می‌کرد. این تصویر تا پایان عمر از یادم نخواهد رفت. از بچگی وقتی در عید قربان گوسفند می‌کشتند، من می‌رفتم قایم می‌شدم، دو روز مریض می‌شدم. ولی این لحظه را دیدم. خیلی هم عجیب بود. آمدند به من گفتند شما از روزنامه اطلاعات هستید؟ نمی‌خواهید ببینید؟ گفتم چرا. باورم نمی‌شد. یک شوک بود، حال غریبی داشتم، اما خدا را شکر می‌کنم که بودم تا شرح جنایت روح‌الله را بنویسم. تا همسر تیمسار رحیمی، همسر خسروداد، خانواده‌هایشان، فرزندانشان و ملت ایران بدانند که بر بام مدرسه علوی چه گذشت. یکی باید این روایت را به آن‌ها می‌گفت.

گفتم که هرگز خود را پای بیهقی نمی‌گذارم، ولی هر بار بردار کردن حسنک وزیر را می‌خوانم، اشک مجالم نمی‌دهد. بگذارید هزار سال دیگر هم مردمانی شرحی را که من نوشتم، بخوانند و بدانند. بسیار تلخ بود. بر بام خونین می‌گریستم. عکاس روزنامه به من گفت: «بسه، می‌تواند به ضررت تمام شود.» اما من نمی‌توانستم باور کنم و جلو اشکم را بگیرم. تا آن‌ موقع باور نمی‌کردم که جمهوری اسلامی یعنی خون، یعنی آدم‌کشی، یعنی جنایت. چون اسلامی که از پدرم و بقیه اطرافیانم شناخته بودم، چنین نبود. حتی خانواده‌های آن‌ها باخبر نشدند. فردایش در روزنامه‌ خبر جان باختن عزیزانشان را خواندند یا از طریق برخی اعضای روزنامه اطلاعات که با آن‌ها آشنایی داشتند، زودتر از چاپ خبر در روزنامه متوجه شدند.

به خانه که آمدم، ساعتی زیر دوش بودم تا چرک مرگ از پیکرم پاک شود. به همسر کرد بیزار از خمینی و انقلاب، گفتم: تو راس می‌گفتی. خمینی جبار خونخوار همه زمان‌ها است (خامنه‌ای با جنایاتش ثابت کرد این شیوه و اخلاق آخوند است که بکشد، ویران کند و بسوزاند).

 بامداد روز جمعه بود، من تلفن زدم به آقای صالحیار که یک فوق‌العاده بدهیم بیرون. گفت: برو بده! رفتم و چهار صفحه فوق‌العاده دادیم با تصاویر چهار قربانی نخست انقلاب ننگین سید روح‌الله خمینی. وقتی این فوق‌العاده بیرون آمد، مردمی که تا دیروز نعره «امام امام» می‌زدند، شوکه شدند. یعنی این حالت را من در چهره‌ها می‌دیدم و فکر می‌کنم خیلی‌ها از آنجا متوجه شدند که ما با خود چه کردیم! 

حدود ۲۰ نفری روی بام بودند. محسن رفیق‌دوست نظارت می‌کرد، حمیدرضا نقاشیان، محافظ خمینی، هم بود. خانواده چند نفر از کشته‌شدگان مجاهدین خلق و فداییان اسلام هم حضور داشتند. مثلا پدر و مادر مهدی رضایی، از اعضای سازمان مجاهدین خلق که در دوران قبل از انقلاب کشته شد و مادر معصومه شادمانی، معروف به مادر کبیری. مرحوم طالقانی با وجود اینکه به او خبر داده بودند، حاضر نشده بود بیاید. به پدر رضایی اسلحه برای شلیک دادند، اما گریه کرد و گفت من نمی‌توانم. چند نفر دیگر از خانواده‌ها هم حاضر نشدند تیر بزنند.

بعد چهار جوان انقلابی به‌عنوان مسئول تیراندازی آمدند که صورتشان را پوشانده بودند. هوا آن شب سرد و برفی بود. با کلاه و کاپشن و پارچه‌ای روی صورت. چهره‌هایشان قابل‌شناسایی نبود. فردی به اسم اینکه «همافر» است، تیر خلاص را به آن‌ها زد و جنازه‌ها روی برف افتاده بودند. نیمه‌شب خمینی را بالا آوردند. نگاهی طولانی به پیکرهای خونین انداخت و با لبخند رضایت بر لب، گفت: «الحمدالله به جهنم واصل شدند. بروید نماز شکر به جا بیاورید.»

بعد پایین رفت و یک عده هم پشت سرش ایستادند و نماز خواندند.
+6
رأی دهید
-0

  • قدیمی ترین ها
  • جدیدترین ها
  • بهترین ها
  • بدترین ها
  • دیدگاه خوانندگان
    ۴۶
    Momijii - توکیو، ژاپن
    بزودی و برنامه آینده ، انقلاب ملی ایرانیان و آغاز اعدام حلقه وفاداران سیدعلی موش اونی ، از آخوندها و سرداران سپاه و سپاهی و بسیجی و لباس شخصی و یگان ویژه و اعضاء بیت و روئسای سه قوه و معاونینشون و ائمه جماعات و قاضیهای خونخوار وووو !
    0
    7
    ‌پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۰:۴۴
    پاسخ شما چیست؟
    0%
    ارسال پاسخ
    ۲۶
    zan,zendgi,azadi - کلن، آلمان
    نوری زاده چند سال است هر سال دارد این داستان را تعریف می کند و مزد می گیرد ، در اینکه خلخالی جنایت کرد و دادگاه وجهه قانونی نداشت ( مثل دادگاه گل سرخی ) و قاضی عادل نبود و بدون حق دفاع قانونی متهمان را قبل از احراز جرم اعدام کرد ، بر همگان عیان است و این مزدور با بیان مجدد ان قصد ریختن روغن بر زمین پاشیده را به حساب امام حسین که خودش است می کند ، اما چنان ژنرال ژنرال می کند که گویا این جانباختگان مظلوم ( چون جرمشان به تایید یک دادگاه بی طرف نرسیده بود ) همه درجات لیاقت را پیموده بودند ! بجز ربیعی یک عده چاپلوس و رانت خوار که برای و اثبات وفاداری به شاه مثل ان جانی نصیری خون ملت خورده بودند و مثل لاریجانی های این نظام روی فقر و بدبختی ملت کاخ ساخته بودند
    5
    1
    ‌پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۰:۵۱
    پاسخ شما چیست؟
    0%
    ارسال پاسخ
    نظر شما چیست؟
    جهت درج دیدگاه خود می بایست در سایت عضو شده و لوگین نمایید.