زندگی مجازی رها بهلولیپور؛ دختری که با بوی بهارنارنج شیراز میگریست
+3
رأی دهید
-0
ایران وایر: مریم دهکردی۱۸ و ۱۹دی۱۴۰۴ در تاریخ معاصر ایران دو روز خونبارند. روزهایی که هزاران شهروند معترض با دستهای خالی به خیابان آمدند تا علیه فساد،نابرابری، ناکارآمدی حاکمیت در اقتصاد، آزادیهای فردی اجتماع و صدها مطالبه انسانی دیگر اعتراض کنند و با سرب داغ در سر و سینه پاسخ گرفتند.
برخی از کشتهشدگان هنوز شناسایی نشدهاند، نام برخی به رسانهها راه یافته اما بعضی از آنها به نماد مبارزه و نماینده نسلی که در خیابان بود بدل شدهاند.
یکی از کشتهشدگان اعتراضات که روز جمعه ۱۹در تهران با شلیک گلوله به سینهاش کشته شد «رها (زهرا) بهلولیپور» است. زن جوانی که ردپا و حضورش در رسانههای اجتماعی به قدر حضورش در اجتماع پررنگ است.
***۲۳ساله بود. متولد ۳۰ آذر ۱۳۸۱، دانشجوی زبان ایتالیایی دانشگاه تهران و یکی از صدها دختر دانشجوی خوابگاهی ساکن کوی. زهرا بهلولیپور دلش میخواست «رها» نامیده شود.
رها فرزند دوم از خانوادهای چهارنفره از ایل بزرگ قشقایی بود. اهل شهر «فیروزآباد» و آموخته و آشنا به هوای پر از عطر بهارنارنجهای شیراز؛ آنقدر که بهار سال قبل، وقتی به شهر و دیارش سفر کرد نوشت: «شیراز با بوی بهارنارنجاش فقط باعث میشه گریهم بگیره.»
پیکر جوان رها حالا در گوشهای از خاک فیروزآباد آرمیده است. او یکی از دانشجویانی است که بارها علیه وضع موجود شوریده بود و در عین اینکه شیفته زندگی بود اما نارضایتیهایش از شرایطی که خود و همنسلانش را مستحق آن نمیدید را فریاد زده بود.
او صبح روزی که جمهوری اسلامی با شلیک دو موشک سپاه پاسداران هواپیمای پی اس ۷۵۲ را با ۱۷۶مسافر و خدمه میان زمین و آسمان هدف گرفت و ساقط کرد در کانال تلگرامش نوشت: «همیشه ازتون بیزارم. اما این روز خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی و خیلی خیلی بیشتر! خیلی بیشتر!»
و برای کشتهشدگان آن پرواز نوشت: «زمان نمیگذرد. چهطور میتواند از این هزارتوی درد، غم، خون، رنج و ظلم بیتفاوت به گذرش ادامه دهد؟ زمان نمیگذرد؛ او هم مانده. ما همه در ان اتفاق ماندهایم. و درست همان گونه که ساعدی گفته است، سرزمین ما، سرزمین کابوس است، سرزمین تعلیق، تعلیق میان گذشته و اینده. تعلیق در هزارتوی ۶:۱۹ صبح ۱۸ دی ۹۸.به همهی ۱۷۶ها، یک را اضافه کن؛ قلبی درون شکم مادرش میتپید.»
رها در شبهای گرم خرداد ۱۴۰۴ وقتی قطعی برق امان از دانشجویان دانشگاه تهران گرفت و پسران کوی دانشگاه در اعتراض به نبود امکانات رفاهی تجمع کردند و سرکوبشدند نوشت: «بیزارم، بیزارم، بیزارم و خیلی خسته از جمهوری اسلامی. امروز از وقتی پامو گذاشتم توی دانشکده تا لحظهی خروج فقط اشک ریختم. امیرمحمد به ذهنم اومد و گریه کردم. زیادی خسته و بیزارم از جمهوری اسلامی.»
بارها درباره عملکرد دانشگاه و بیتوجهی به خواستههای دانشجویان اعتراض کرده بود. خشمگین بود که بودجهای که باید برای بهبود وضعیت دانشجویان هزینه میشد را برای «همایشهای مذهبی و استخدام حجاببان» صرف میکنند.
اندکی پیش از این رویدادها دو موتور سوار در خیابانهای تاریک نزدیک به خوابگاه پسران دانشگاه تهران به هوای دزدیدن لپتاپ دانشجویی به نام «امیرمحمدخالقی» او را با چاقو زدند. امیرمحمد که برای خریدن آن لپتاپ رنجها برده بود با زخم باز خونچکانش دنبالشان دویده بود و تاب نیاورده بود و مرده بود. این رویداد، رها را خشمگین کرده بود.
رها از عدم پاسخگویی مقامات دانشگاه تهران در برابر آنچه برای امیر محمد رخ داد هم خشمگین بود. او در انتقاد به آنها نوشت: «اونموقع که همین نیروهای شما تو جنبش زن،زندگی،آزادی وسط شونزدهآذر در حوالی دانشگاه تهران، نه درون دانشگاه دانشجوها رو، دانشجوهای دختر رو داشتن روی زمین میکشیدند، اونموقع حوالی دانشگاه در حوزهی استفاده شما بود!؟ الان نیست؟ یکبار در زندگی تو این مملکت وقتی که یکنفر به قتل میرسه، وقتی یکنفر کشته میشه، یکبار توضیح بدین، یکبار بگین من مسئولیت این کارو قبول میکنم!»
او خودش هم ساکن خوابگاه بود. اما از شرایط خوابگاه رضایت نداشت. چندی قبل در حساب تلگرامش نوشت:«دلم میخواد تا صبح توی خیابون باشم اما به این خوابگاه لعنتی برنگردم.»
با اینهمه رها شیفته زندگی بود. خودش به کرات در همه صفحاتش در اینستاگرام، توییتر و تلگرام نوشته بود: «من خیلی طرفدار زندگیام.»
این زن جوان پرشور که ویدیوهای رقص و خندههای از ته دلش در رسانههای اجتماعی منتشر شدهاند از مخاطبانش میخواست «حسهای کوچک زندگی» را پاس بدارند. واقف بود که «زندگی سعی میکند او و بقیه را له کند» اما دلش میخواست «در خیابانهای این کشور بیواهمه» برقصد. آرزو داشت «شبهای عید» در خیابانها «از ته دل بخندیم و آواز بخوانیم. چون قراره بیاندازه هر لحظه عاشقتر بشیم»
رها شیفته سینما و ادبیات بود. نوشته بود که روزها را وقف سینما و شبها را وقف ادبیات میکند. او کراواتهای رنگی میبست و دوستانش میگویند هیچ چیزی به اندازه کراوات هدیه گرفتن خوشحالش نمیکرد.
یکی از دوستانش درباره او نوشت: «از دیدگاه رها، هیچچیز زشت نبود؛ هربار که چیزی را زشت خطاب میکردم میگفت زشت از چهنظر؟، هیچچیز زشتی در این جهان وجود ندارد؛ همهچیز با عشق روشن میشود و این شاید ارزشمندترین چیزیست که از او آموختم.»
رها دغدغههای اجتماعی بسیار داشت. نگاهی به حسابهایش در شبکههای اجتماعی روشن میکند که تقریبا در همه رخدادهای سالهای اخیر پا به پای مردم رنج برده و هرگز سکوت نکرده است.
یکی از یادداشتهای کوتاه و در عین حال دردناکش پیش از اعدام «نوید افکاری» نوشته شده: «از زندگی و عشق و مهربانی سخن بگوییم؟ چگونه میتوانیم از چیزی که نداشتهایم سخن بگوییم؟ نوید افکاری را، تو، من، ما، زندگی را اعدام نکنید.»
او تقریبا برای تمام بازداشتیها مینوشت و صدای همه بود.
رها میگفت:«بیاین زنده بمونیم، بیاین زنده بمونیم و برای زندگی بجنگیم.»
و جنگید. او با همه وجودش برای زندگی بهتر ایستاد و جنگید. تنها ساعتی پیش از آنکه هدف شلیک گلوله قرار بگیرد، در تلگرام خود نوشت: «یک لحظه وصل شدهم و فقط میخوام بنویسم زن، زندگی، آزادی برای همیشه.»
او شیفته موسیقی بود و ترانه و ترجمه و ابزارش کلمه بود. پر احساس بود تا آنجا که دست میگذاشت روی تن درختهای خیابان و به ترانه «ایرج جنتی عطایی» فکر میکرد: «هیچ درختی بیشتر از درخت ایرج جنتی عطایی من رو ویرون نمیکنه. درختی که وقتِ تبر خوردن، به فکر خستگیهای پَر پرندههاست؛ به فکر غربت مسافراست.»
او در ۲۳سالگی به دست نیروهای سرکوب در پایتخت ایران کشته شد در حالی که تا آخرین لحظه حضورش در این جهان با الگویی که حکومت از «زن سربهراه» میخواست فاصله داشت. زن،زندگی،آزادی باور او بود، نه شعاری برای عبور از روزهای سخت.
