یادی از گلهای پرپر شده ایران؛ آریانا ارجمندی، دانشجوی ۲۳ ساله روانشناسی که در بروجرد با شلیک به قلبش کشته شد
+1
رأی دهید
-0
ایران وایر: آیدا قجر«آریانا ارجمندی»، دانشجوی روانشناسی، پنجشنبه ۱۸دی۱۴۰۴ در اعتراضات بروجرد، با شلیک مستقیم سرکوبگران به قلبش از فاصلهای نزدیک، به قتل رسید. سرکوبگران جمهوری اسلامی پیکر آریا را برای چهار شبانهروز به خانوادهاش تحویل ندادند تا بلکه آنها بپذیرند آریانا را «بسیجی» معرفی کنند. خانواده آریانا حتی حاضر شدند که از تحویل پیکر فرزندشان چشمپوشی کنند اما او را همان که بود، یعنی جوانی معترض و باورمند به آزادی، معرفی کنند. در نهایت، پیکر آریانا، در نخستین ساعات بامدادی دوشنبه ۲۲دی۱۴۰۴ با حضور تعدادی از اعضای خانواده و شماری از نیروهای امنیتی، میان فریادهای دادخواهی مادرش، در آرامستان بروجرد به خاک سپرده شد.
در این نوشته که در گفتوگو با «محمدرضا» نزدیکترین رفیق آریانا تهیه شده، آریانا و آنچه را که بر او و خانوادهاش طی هفته گذشته گذشت، مرور میکنیم.
****
در عکسهای آریانا، پسری معصوم و ریز جثه گاه به دوربین خیره شده و گاه در حالی که دوربینش را هم میبینیم، از خودش سلفی میگیرد. جوانی عاشق کتاب خواندن. از نوجوانی کتابخوان بود. وقتی چهار سال پیش همزمان با رفیقش محمدرضا در رشته مترجمی زبان آلمانی قبول شد، تصمیم گرفت با تغییر رشته در بروجرد بماند و روانشناسی بخواند. دو سال دیگر فارغالتحصیل میشد و میخواست مهاجرت کند. همزمان زبان آلمانی یاد میگرفت و میخواست برای فوقلیسانس به آلمان برود. اما نیروی سرکوبگر جمهوری اسلامی، از فاصلهای نزدیک به قلبش شلیک کرد و تمام تلاشها و زحماتاش به خون نشست.
پنجشنبه ۱۸دی۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۰ آریانا ارجمندی ۲۳ساله را در اعتراضات بروجرد کشتند. در آن ساعتها هنوز اینترنت و تماسها قطع نشده بود. آریانا با تعدادی از دوستانش به میدان «شهدا» در بروجرد رفته بود. فضا ملتهب بود. صدای شعارها بالا میگرفت. همه منتظر بودند. منتظر اتفاقی بزرگ و نقطه پایانی بر جمهوری اسلامی.
در میدان «شهدا» بنری حکومتی وجود داشت. آریانا و دوستانش بنر حکومتی را به آتش کشیدند. اما دقایقی که گذشت احساس کردند که شناسایی شدهاند و هرطرف که میروند، نگاه ماموران دنبالشان میکند. آریانا در یک لحظه تصمیم میگیرد که فرار کند.
از میدان «شهدا» بروجرد به داخل خیابان «تختی» میدود. مامور سرکوبگر و مسلح جمهوری اسلامی دنبالش میکند. آریانا از خیابان تختی به داخل یک کوچه فرعی میپیچد. مامور سرکوبگر به او میرسد. و در یک لحظه، از فاصلهای نزدیک، قلب آریانا را با گلوله ساچمهای میشکافد.
دوستان آریانا بالای سر پیکرش میرسند. آریانا تمام کرده بود. آنها هم فرار میکنند. پیکر آریانا را معلوم نیست چه زمانی، اما ماموران امنیتی جمهوری اسلامی با خودشان میبرند و در تماسی با خانوادهاش به آنها خبر میدهند که عزیزشان کشته شده است.
خانواده آریانا برای شناسایی پیکر فرزند بزرگشان میروند. پیکر او دیگر آرام گرفته بود.
احراز هویت آریانا که انجام میشود، پیکر او را به خانواده نمیدهند. برای خانواده شرط میگذارند که در صورت اعلام هویت آریانا بهعنوان یک بسیجی، حاضرند که جسدش را به والدینش بدهند. آنها نمیپذیرند. پدر آریانا در پاسخ ماموران امنیتی میگوید: «بچه من برای آزادی جنگید. بهش خیانت کنم که روحش در آزار باشد؟»
پس شرط دوم تعیین میشود. تحویل دادن پیکر فرزند به این شرط که آریانا را از بروجرد به شهر «فسا» ببرند و در آنجا به خاک بسپارند. پدر آریانا اینبار هم مقاومت میکند و پاسخ میدهد: «اصلا جسد بچهام را نمیخواهم. پسر من سلحشور شد. لازم نیست با شرط و شروط جسدی به من بدهید.»
نیمههای یکشنبه شب ۲۱دی بود. یعنی چهارمین شب قتل آریانا ارجمندی. نیروهای امنیتی با خانواده او تماس میگیرند و میگویند که با هر تعداد اعضای خانواده که همین الان در خانهشان حضور دارند به آرامستان بروجرد بروند و آریانا را خاک کنند، اما کسی را خبر نکنند. در نخستین ساعات بامدادی دوشنبه ۲۲دی، آنها در همان جمعیت اندک به آرامستان میروند و با دهها مامور یونیفرمپوش و لباس شخصی مواجه میشوند. پیکر آریانا را ماموران امنیتی میآورند.
و مادر آریانا که فریاد میزد: «بچهام قهرمان ایران شد.»
ماموران امنیتی تحمل شنیدن نداشتند. یکی از آنها روی شانه مادر آریانا میزند و با تهدید، ساکتش میکند.
خانواده به سوگ فرزند نشست. مادر آریانا هنوز بیقرار است و پدرش تمام این روزها میگفت که سیاه نخواهد پوشید و بلکه سفید بر تن میکند. او اجازه نداد کسی قرآن در سوگواری پسرش بیاورد.
مادر آریانا بازنشسته سامانکاشی بروجرد است و پدرش بازنشسته نساجی بروجرد.
آریانا ارجمندی برای مدت دو سال، همزمان با تحصیل، در کافه شهر کتاب «گاف» که بر بلندای پاساژ «دیپلمات» بروجرد بنا شده، کار میکرد. آنقدر کارش خوب بود که طی دو سال شد مدیرداخلی کافه. اما یکماهونیم پیش از محل کارش خارج شد و در کافهای دیگر برای نیمهوقت، یعنی روزی شش ساعت مشغول به کار شد. باقی روز هم درس یا کتاب میخواند.
محمدرضا میگوید: «میخواهم آریانا را همانطور که بود، بدون سانسور و سرکوب روایت کنم. آریانا آزارش به مورچه هم نمیرسید. ما از کلاس نهم با هم بزرگ شدیم. هر شب با هم در تماس بودیم. آریانا قرار بود دو سال دیگر به آلمان پیش من بیاید. در نوجوانی کتابهای فروید را از حفظ بود… .»
مکثی میکند و ادامه میدهد: «در ایران نگذاشتند که ما هویت جنسی واقعی خودمان را داشته باشیم. آریانا برای آزادی به خیابان رفت. برای آنکه در کنار تمامی آزادیها، مجبور نباشد هویت جنسیاش را مخفی کند.»
یک ماه و نیم پیش، وقتی آریانا هنوز در کافه شهر کتاب مشغول به کار بود، از اماکن با کافه تماس میگیرند که «میدانیم آریانا ارجمندی "همجنسباز" است و میخوایم سراغش بیاییم.» اما آریانا به محمدرضا گفته بود که این بهانهشان است که چرا در کافه بیحجاب راه میدهند. همین فشارها باعث شد که آریانا محل کارش را تغییر بدهد.
یک ماه دیگر، ۹ اسفند تولد ۲۴سالگی آریاناست، مادرش در اتاق آریانا را قفل کرده تا وقتی محمدرضا به ایران برود و خودش در اتاق رفیقش را باز کند. و محمدرضا حالا در غربت، صدای آریانا شده است تا نام او برای همیشه بماند.
در این نوشته که در گفتوگو با «محمدرضا» نزدیکترین رفیق آریانا تهیه شده، آریانا و آنچه را که بر او و خانوادهاش طی هفته گذشته گذشت، مرور میکنیم.
****
در عکسهای آریانا، پسری معصوم و ریز جثه گاه به دوربین خیره شده و گاه در حالی که دوربینش را هم میبینیم، از خودش سلفی میگیرد. جوانی عاشق کتاب خواندن. از نوجوانی کتابخوان بود. وقتی چهار سال پیش همزمان با رفیقش محمدرضا در رشته مترجمی زبان آلمانی قبول شد، تصمیم گرفت با تغییر رشته در بروجرد بماند و روانشناسی بخواند. دو سال دیگر فارغالتحصیل میشد و میخواست مهاجرت کند. همزمان زبان آلمانی یاد میگرفت و میخواست برای فوقلیسانس به آلمان برود. اما نیروی سرکوبگر جمهوری اسلامی، از فاصلهای نزدیک به قلبش شلیک کرد و تمام تلاشها و زحماتاش به خون نشست.
پنجشنبه ۱۸دی۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۰ آریانا ارجمندی ۲۳ساله را در اعتراضات بروجرد کشتند. در آن ساعتها هنوز اینترنت و تماسها قطع نشده بود. آریانا با تعدادی از دوستانش به میدان «شهدا» در بروجرد رفته بود. فضا ملتهب بود. صدای شعارها بالا میگرفت. همه منتظر بودند. منتظر اتفاقی بزرگ و نقطه پایانی بر جمهوری اسلامی.
در میدان «شهدا» بنری حکومتی وجود داشت. آریانا و دوستانش بنر حکومتی را به آتش کشیدند. اما دقایقی که گذشت احساس کردند که شناسایی شدهاند و هرطرف که میروند، نگاه ماموران دنبالشان میکند. آریانا در یک لحظه تصمیم میگیرد که فرار کند.
از میدان «شهدا» بروجرد به داخل خیابان «تختی» میدود. مامور سرکوبگر و مسلح جمهوری اسلامی دنبالش میکند. آریانا از خیابان تختی به داخل یک کوچه فرعی میپیچد. مامور سرکوبگر به او میرسد. و در یک لحظه، از فاصلهای نزدیک، قلب آریانا را با گلوله ساچمهای میشکافد.
دوستان آریانا بالای سر پیکرش میرسند. آریانا تمام کرده بود. آنها هم فرار میکنند. پیکر آریانا را معلوم نیست چه زمانی، اما ماموران امنیتی جمهوری اسلامی با خودشان میبرند و در تماسی با خانوادهاش به آنها خبر میدهند که عزیزشان کشته شده است.
خانواده آریانا برای شناسایی پیکر فرزند بزرگشان میروند. پیکر او دیگر آرام گرفته بود.
احراز هویت آریانا که انجام میشود، پیکر او را به خانواده نمیدهند. برای خانواده شرط میگذارند که در صورت اعلام هویت آریانا بهعنوان یک بسیجی، حاضرند که جسدش را به والدینش بدهند. آنها نمیپذیرند. پدر آریانا در پاسخ ماموران امنیتی میگوید: «بچه من برای آزادی جنگید. بهش خیانت کنم که روحش در آزار باشد؟»
پس شرط دوم تعیین میشود. تحویل دادن پیکر فرزند به این شرط که آریانا را از بروجرد به شهر «فسا» ببرند و در آنجا به خاک بسپارند. پدر آریانا اینبار هم مقاومت میکند و پاسخ میدهد: «اصلا جسد بچهام را نمیخواهم. پسر من سلحشور شد. لازم نیست با شرط و شروط جسدی به من بدهید.»
نیمههای یکشنبه شب ۲۱دی بود. یعنی چهارمین شب قتل آریانا ارجمندی. نیروهای امنیتی با خانواده او تماس میگیرند و میگویند که با هر تعداد اعضای خانواده که همین الان در خانهشان حضور دارند به آرامستان بروجرد بروند و آریانا را خاک کنند، اما کسی را خبر نکنند. در نخستین ساعات بامدادی دوشنبه ۲۲دی، آنها در همان جمعیت اندک به آرامستان میروند و با دهها مامور یونیفرمپوش و لباس شخصی مواجه میشوند. پیکر آریانا را ماموران امنیتی میآورند.
و مادر آریانا که فریاد میزد: «بچهام قهرمان ایران شد.»
ماموران امنیتی تحمل شنیدن نداشتند. یکی از آنها روی شانه مادر آریانا میزند و با تهدید، ساکتش میکند.
خانواده به سوگ فرزند نشست. مادر آریانا هنوز بیقرار است و پدرش تمام این روزها میگفت که سیاه نخواهد پوشید و بلکه سفید بر تن میکند. او اجازه نداد کسی قرآن در سوگواری پسرش بیاورد.
مادر آریانا بازنشسته سامانکاشی بروجرد است و پدرش بازنشسته نساجی بروجرد.
آریانا ارجمندی برای مدت دو سال، همزمان با تحصیل، در کافه شهر کتاب «گاف» که بر بلندای پاساژ «دیپلمات» بروجرد بنا شده، کار میکرد. آنقدر کارش خوب بود که طی دو سال شد مدیرداخلی کافه. اما یکماهونیم پیش از محل کارش خارج شد و در کافهای دیگر برای نیمهوقت، یعنی روزی شش ساعت مشغول به کار شد. باقی روز هم درس یا کتاب میخواند.
محمدرضا میگوید: «میخواهم آریانا را همانطور که بود، بدون سانسور و سرکوب روایت کنم. آریانا آزارش به مورچه هم نمیرسید. ما از کلاس نهم با هم بزرگ شدیم. هر شب با هم در تماس بودیم. آریانا قرار بود دو سال دیگر به آلمان پیش من بیاید. در نوجوانی کتابهای فروید را از حفظ بود… .»
مکثی میکند و ادامه میدهد: «در ایران نگذاشتند که ما هویت جنسی واقعی خودمان را داشته باشیم. آریانا برای آزادی به خیابان رفت. برای آنکه در کنار تمامی آزادیها، مجبور نباشد هویت جنسیاش را مخفی کند.»
یک ماه و نیم پیش، وقتی آریانا هنوز در کافه شهر کتاب مشغول به کار بود، از اماکن با کافه تماس میگیرند که «میدانیم آریانا ارجمندی "همجنسباز" است و میخوایم سراغش بیاییم.» اما آریانا به محمدرضا گفته بود که این بهانهشان است که چرا در کافه بیحجاب راه میدهند. همین فشارها باعث شد که آریانا محل کارش را تغییر بدهد.
یک ماه دیگر، ۹ اسفند تولد ۲۴سالگی آریاناست، مادرش در اتاق آریانا را قفل کرده تا وقتی محمدرضا به ایران برود و خودش در اتاق رفیقش را باز کند. و محمدرضا حالا در غربت، صدای آریانا شده است تا نام او برای همیشه بماند.