بازگشت از جهنم مالزی

پیشنهاد سفر به کشور مالزی و اقامت چند روزه در یک هتل مجلل و دریافت چندین میلیون تومان پول نقد آن هم در ازای استفاده از کارت سبز و یا حمل چمدان‌هایی حاوی قطعات کامپیوتر و لوازم آرایشی و بهداشتی که قرار است وارد کشور مالزی شود، برای خیلی از ایرانی‌ها وسوسه‌انگیز است
این نقشه شوم و کثیفی است که باندهای قاچاق مواد مخدر برای قاچاق مواد به مالزی و دیگر کشورهای آسیایی کشیده‌اند و برای اجرای آن از افراد ساده لوحی سوء استفاده می‌کنند که رویای پولدار شدن و یایک سفر خارجی را در سرشان می‌پرورانند.
دی ماه سال 93 بود که وزارت خارجه ایران اعلام کرد با تلاش سفارت کشورمان در مالزی، 6 ایرانی که به اتهام حمل مواد مخدر به این کشور، دستگیر شده و به زندان‌های مالزی افتاده بودند، تبرئه شده‌اند و قرار است به زودی به ایران بازگردند، حالا چند هفته‌ای از آزادی این زندانیان می‌گذرد و آنها پس از تحمل چندین سال حبس و دوران سراسر درد و رنج، دوباره به ایران برگشته‌اند و می‌توانند نوروز امسال را در کنار خانواده‌هایشان باشند.
آزادی این زندانیان بهانه‌ای شد تا برای شنیدن خاطرات تلخ اسارتشان در مالزی، با بعضی از آنها به گفت‌وگو بنشینیم.
پروانه و دو دختر جوانش جزو همان زندانیانی بودند که حدود 4 سال در یکی از زندان‌های مالزی محبوس بودند. زندگی زن میانسال و دو فرزندش پر از فراز و نشیب است.
پروانه که حالا در آستانه 50 سالگی قرار دارد سال‌ها پیش به خاطر اعتیاد همسرش از او جدا شد و به تنهایی جور بزرگ کردن فرزندانش را کشید.
برای مصاحبه با او و دو دخترش به خانه پدری‌اش که در یکی از محله‌های جنوبی شهر تهران است رفتیم. خانه‌ای کوچک که فعلا تنها سرپناه این زن و فرزندانش است، اما به زودی همین سرپناه نیز توسط بانک به خاطر بدهی‌های پرداخت نشده ضبط خواهد شد.
در خانه که باز می‌شود زن میانسالی با چادری رنگی در را باز می‌کند. پروانه با لبخند از ما پذیرایی می‌کند و به اتاقی کوچک که اتاق پذیرایی محسوب می‌شود، دعوتمان می‌‌کند.
قاب عکس‌هایی با روبان مشکی بر روی دیوار جلب توجه می‌‌کنند، عکس‌های یک زن و مرد میانسال و مردی هستند که معلوم است فوت کرده‌اند. پروانه که متوجه کنجکاوی‌ام شده، می‌گوید عکس‌های پدر و مادر و برادرم است.
پدر و مادرم وقتی در مالزی زندانی بودم به فاصله 6 ماه از یکدیگر فوت کردند. آنقدر غصه خوردند که دق کردند.
برادرم سالها پیش تصادف کرد و جانش را از دست داد و من و دخترهایم، همه امید پدر و مادرم بودیم و برای همین وقتی به زندان افتادیم، آنها ضربه شدیدی خوردند. درباره مرگ پدر و مادرم هیچکس به من و دو دخترم که در زندان بودیم چیزی نگفت.
می‌دانستند که اگر در آن شرایط، این خبر را بشنوم، من هم دق می‌کنم و می‌میرم. برای همین کسی چیزی نگفته بود تا اینکه وقتی به ایران آمدیم، متوجه ماجرا شدیم. نمی‌دانید وقتی فهمیدم که آنها رفته‌اند چه حالی داشتم.
حدود 4 سال اسارت و حالا هم شنیدن خبر مرگ ناگهانی پدر و مادر. اینها دلایل‌کافی‌ای هستند تا یک زن به سن و سال پروانه، اینچنین شکسته و غمگین شود. با این حال بار اولی نیست که او باید تکیه‌گاه دخترانش باشد.
مثل همان وقتی که از شوهر معتادش جدا شد و با ترشی درست کردن و فروختن آنها و کار کردن در آرایشگاه خرج زندگی‌شان را درمی‌آورد.
پروانه روبه‌رویم می‌نشیند و شروع می‌کند به تعریف کردن ماجرایی که برای او و دخترهایش رخ داد. «‌همه چیز بر می‌گردد به سال 90.من آن زمان در یک دفتر خدمات الکترونیک کار می‌کردم و خرج و مخارجمان را در می‌آوردم.
مستاجر بودیم و همان زمان قرار بود خانه دیگری اجاره کنیم. یک روز که برای پیدا کردن خانه به بنگاه معاملات ملکی رفتم، با 2 خواهر به نام‌های محبوبه و منصوره مواجه شدم.
آنها را می‌شناختم. زمانی که در یک آرایشگاه کار می‌کردم، زیاد به آنجا می‌آمدند. به خاطر داشتم که هر بار که به آرایشگاه می‌آمدند می‌گفتند که سفرهای زیادی به سوریه و مالزی دارند و جنس برای فروش به ایران می‌آورند.
بعد از دیدن آنها و احوالپرسی، وقتی فهمیدند که خانه‌ام همان حوالی است به بهانه کمی استراحت و استفاده از سرویس بهداشتی به خانه‌ام آمدند که ای کاش هیچ‌وقت پایشان را به خانه‌ام نمی‌گذاشتند. این دو خواهر با ورود به خانه‌ام بدبختی را هم همراه خودشان آوردند.
زن میانسال می‌گوید: وقتی نگاهی به خانه و زندگی‌ام انداختند حرف از سفر سوریه و زیارت زدند. بعد از مرگ تنها پسرم، دختر کوچکم از لحاظ روحی دچار مشکل شده بود و این دو خواهر که از این ماجرا باخبر بودند پیشنهاد سفر دادند و گفتند این سفر می‌تواند برای روحیه خودم و دخترهایم خوب باشد.
وقتی به آنها گفتم پول سفر زیارتی را ندارم گفتند پسر دایی‌شان آدم دست به خیری است و هر از گاهی کاروانی زیارتی به سوریه می‌برد و می‌توانند با او صحبت کنند تا پول سفر را قسطی به او بدهیم.
وقتی این حرف را شنیدم خیلی خوشحال شدم.قرار شد نفری 150 هزار تومان بدهیم و بقیه را قسطی پرداخت کنیم، پول را با کلی بدبختی جور کردیم وپس از گرفتن گذرنامه‌ها، کارهایمان برای رفتن به سوریه فراهم شد.
صحبت‌های پروانه به اینجا که می‌رسد مهناز، یکی از دخترهایش، با سینی چایی وارد خانه می‌شود، او همان کسی بودکه چمدان‌های حاوی مواد به نامش ثبت شده بود.مهناز درکنار مادرش می‌نشیند و می‌گوید:9 مهرماه سال 90 بود که با اتوبوس به سوریه رفتیم و دو روز در آنجا بودیم که محبوبه و منصوره پیشنهاد سفر مالزی را به ما دادند.
پروانه حرف دخترش را قطع می‌کند و ادامه می‌دهد:البته از تهران که راه افتادیم این دوخواهر مدام در گوشم می‌خواندند که بعد از سوریه، به مالزی برویم و از آنجا جنس بیاوریم و در ایران بفروشیم.
ابتدا حرف‌هایشان را باور نکردم، حتی به آنها شک هم کردم تا اینکه در سوریه آنقدر گفتند که قبول کردم.قرار شد پول سفر به مالزی را هم قسطی به آنها بدهیم و در مقابل آنها از کارت سبز ما استفاده کنند وهم دلار بگیرند و هم جنس بیاورند و به ما هم سهمی بدهند.
روز دوم اقامتان در سوریه بود که دو خواهر گفتند قرار شده از همینجا به مالزی برویم.شوکه شده بودیم.بچه‌ها هم خوب شوق سفر داشتند ونمی دانم چه شد که همه کارها برای رفتن به مالزی انجام شد.
از دمشق به قطر رفتیم تا با پرواز دیگری به مالزی برویم.به همراه ما یک مرد و دو خانم دیگر که یکی از آنها کودک 4 ساله‌ای هم داشت آمدند و همگی به قطر رفتیم.
در فرودگاه قطر بود که ناگهان منصوره پایش را گرفت و روی زمین نشست و طوری وانمود کرد که پایش درد گرفته.
برای چند لحظه به سرویس بهداشتی رفتم، وقتی برگشتم نه منصوره را دیدم و نه محبوبه را.از بچه‌ها که سراغشان را گرفتم گفتند حال منصوره بد شد و پزشک فرودگاه، او را با ویلچر برد.بچه‌ها گفتند که قرار است منصوره را به خاطر بیماری‌اش به صورت ویژه با هواپیما بیاورند و محبوبه هم به خاطر مراقبت از او همراهش باشد.
به هر ترتیب سوار هواپیما شدیم و به راه افتادیم.قبل پرواز، همه جای هواپیما را جست و جو کردم اما هیچ اثری از دو خواهر نبود، با خودم گفتم احتمالا در پشت کابین خلبان، قسمتی است که برای بیماران است.
سرانجام 5 زن و یک مرد ایرانی پس از چند ساعت پرواز به مالزی رسیدند، پروانه و دخترانش هنوز خاطره تلخ آن روز را خوب به خاطر دارند.زن میانسال جرعه‌ای از چایی‌اش را سر می‌کشد و بعد ادامه می‌دهد.
وقتی از هواپیما پیاده شدیم چند ساعت منتظر ماندیم تا محبوبه و منصوره هم بیایند اما خبری از آنها نبود.تقریبا فرودگاه خلوت شده بود که پلیس به ما اشاره کرد، وقت تغییر شیفتشان شده بود و باید هرچه سریعتر چمدان هایمان را بازرسی می‌کردند، ما در قطر 10 چمدان و یک بسته که برای آن خانم بچه دار بود تحویل دادیم اما در مالزی فقط10 چمدان گرفتیم و دیگر از آن بسته خبری نشد.
چمدان‌های خودمان و دوچمدان که متعلق به محبوبه و منصوره بود را برداشتیم و به طرف بازرسی رفتیم.پلیس، چمدان اول را باز کرد و پس از جست وجو کنار گذاشت اماوقتی چمدان دوم را باز کرد دیدیم پر از اسپری است، حتی خودمان تعجب کردیم.
مامور پلیس یکی از اسپری‌ها را برداشت و تا آخر خالی کرد و بعد آن را تکان داد.انگار متوجه چیزی شده بود.دومین اسپری را هم خالی کرد و آن را نیز تکان داد.نگاهی به ما انداخت با یک چکش قوطی اسپری‌ها را شکافت و یک بسته از داخلش خارج کرد.
در آن بسته پلاستیکی چیزی شبیه برفک یخچال بود.ناگهان روبه ما کردند و گفتند «شوبا »«شوبا» بعدا فهمیدیم که منظورشان ماده مخدر شیشه است.
تا آن لحظه، همه ما گیج شده بودیم و نمی‌دانستیم چه اتفاقی رخ داده است.بعدا معلوم شد محبوبه و منصوره 7 تا از چمدان‌ها را به نام مریم زده‌اند و بقیه را به نام مردی که همراه ما بود.
دیگر کارمان بیخ پیدا کرده بود.تنها شانسی که آوردیم این بود که تنها یک بار مهر مالزی روی پاسپورت هایمان بود، آنجا هر کس چند بار مهر مالزی روی پاسپورتش باشد و دستگیر شود، حسابی کتک می‌خورد مثل همان مردی که همراهمان بود.
مهناز وقتی حرف‌های مادرش تمام می‌شود می‌گوید: باورم نمی‌شد آن دو زن این کار را با من کرده باشند و دو چمدانی که پر از مواد بود را به نامم زده باشند.تا صبح، ما را در همان فرودگاه نگه داشتند.همه وسایلمان حتی گوشی هایمان را نیز گرفتند.
یکی از ماموران پلیس مالزی، جلوی چشمان خودم گوشی ام را داخل جیبش گذاشت و برای خودش برداشت.حتی چند تا از عکس‌هایم را نیز به گوشی خودش منتقل کرد، از همه بدتر این بود که تا صبح شاید بیشتر از 40 تا پلیس آمدند و از همان موادی که از ما گرفته بودند مصرف کردند.همه این‌ها را می‌دیدیم اما صدایمان در نمی‌آمد.
صبح که شد همه ما را به اداره پلیس بردند و پس از گرفتن اثر انگشت و آزمایش دی ان ای، به دادگاه فرستادند.آن جا یک مترجم ایرانی نزدمان آمد و دلداری‌مان داد.ابتدا فکر کردیم او آدم خوبی است اما آن مرد یک کار چاق کن بود و دستش با پلیس مالزی برای سرکیسه کردن ایرانی‌ها در یک کاسه بود.
او به ما گفت فعلا شما را بازداشت می‌کنند تا زمان برگزاری دادگاهتان، همینطور هم شد و ما را به لوکاپ یا همان بازداشتگاه بردند، اما چه بازداشتگاهی؟بیرون ساختمان را که دیدیم خیلی قشنگ بود.
سرسبز و با طراوت با خودمان گفتیم اگر بیرونش این است حتما داخل ساختمان، گلستان است اما چشمتان روز بد نبیند.به محض اینکه وارد ساختمان شدیم شوکه شدیم.یک چهاردیواری کثیف و متعفن.
لباس‌هایمان را در آوردند و یک دست لباس نارنجی که بوی بدی می‌داد تنمان کردند.اتاقک‌های زندان سیمانی بود و حتی یک زیرانداز برای خوابیدن نداشتیم.حدودا 2 هفته در آنجا بودیم و چون زبان بلد نبودیم شرایط سختی را پشت سر گذاشتیم.اما پس ازآن دادگاهی شدیم و این بار ما را به زندان ایالت کجنگ منتقل کردند.
زندان کنجگ برای زنان ایرانی خیلی ترسناک بود و هنوز از آن با ترس صحبت می‌کنند.مهناز می‌گوید:زندان کجنگ سه طبقه بود.طبقه اول، برای زندانیانی بود که سریع آزاد می‌شدند.
طبقه دوم قرنطینه وبرای افرادی بود که 6 ماه تا یک سال زندانی بودند و اما طبقه سوم برای افرادی مثل ما بود که جرم سنگینی داشتند، با ما حدودا 35 ایرانی در زندانی دیگر نیز بودند.اتاق‌ها بیشتر از 6 متر نبود، در هر اتاق 7 یا 8 نفر بودند.
تنها چیزی که در این زندان مخوف باعث خوشحالی‌مان شد دیدن ایرانی‌ها بود.البته به غیر از ایرانی ها، آفریقایی‌ها؛اندونزیایی‌ها،چینی‌ها و زنانی از میانمار هم بودند.2 دست لباس بنفش به ما دادند که بوی بدی می‌داد و سالها بود که رنگ آب به خود ندیده بودند، دو هفته در قرنطینه نگهمان داشتند و بعد به سلول‌ها منتقل شدیم.
هنوز امید به زندگی و آزادی وجود داشت اما هر روز که ایرانی‌ها در زندان می‌ماندند، این امید کم رنگ و کم‌رنگتر می‌شد.
پروانه خانم بغضش را فرو می‌خورد و می‌گوید:مریضی، غذای نامناسب که حتی جلوی گربه هم می‌انداختیم آن را نمی‌خورد و نبود آب خوردن مشکلاتی بود که با آن سرو کار داشتیم.یک بیماری پوستی آنجا بین زندانیان افتاده بود که به آن کوراب می‌گفتند.
این بیماری پوستی از یک جوش آغاز می‌شد و مثل خوره همه بدن آدم را می‌گرفت.به شدت احساس خارش می‌کردید واگر این زخم‌ها را می‌خاراندید خونریزی پیدا می‌کرد وبعد همه بدن را فرا می‌گرفت.
من و مهناز این مریضی را گرفتیم.8 ماه تمام حتی یک پزشک نبود که به او مراجعه کنیم، مجبور بودیم با صابون‌هایی که برای شستن لباس دراختیارمان گذاشته بودند این زخم‌ها را بشوییم اما این شست و شوها آنچنان با درد و سوزش همراه بود که کمتر کسی طاقت می‌آورد.
در این مدت چندین بار دیگر به دادگاه رفتیم و دادستان دوباره از قاضی درخواست می‌کرد زمان رسیدگی به پرونده را به تعویق بیندازد.
در زندان هم شایع شده بود که اگر مارمولک بخوریم این زخم‌ها خوب می‌شود، حتی خیلی‌ها از این طریق درآمد داشتند، مخصوصا خود مالزیایی ها.ما هیچ‌وقت نخوردیم اما افرادی بودند که پول می‌دادند و مارمولک را می‌گرفتند و پس از قطع کردن سر و دمشان، آن را می‌خوردند تا شاید زخم‌هایشان خوب شود اما هیچ فایده‌ای نداشت.
بیماری ما همچنان ادامه داشت و هر روز بدتر می‌شد تا اینکه از سفارت به زندان آمدند.یعنی راستش را بخواهید هر ماه از سفارت ایران به زندان می‌آمدند و جویای احوالمان می‌شدند.
هیچ سفارتی مانند سفارت ایران به زندانی هایش سر نمی‌زد و واقعا تنها دلگرمی امان همین ملاقات‌های یک ماهه بود.سفارت ایران وقتی درجریان بیماری ما قرار گرفت با اینکه برای درمانمان، داروهای گرانی نیاز بود اما آن‌ها را تهیه کرد و از این طریق بود که ما بهبود پیدا کردیم.
سرگرم صحبت بودیم که شهلا دختر دیگر زن میانسال وارد اتاق می‌شود، در تمام طول مدت اسارت این دختر جوان به خاطر بیماری‌اش در قسمت زندانیان بیمار نگهداری می‌شد که این سلول هم تعریف چندانی نداشت.
در ادامه وقتی از وضع غذا و خوراک می‌پرسم، شهلا می‌گوید:اسمش را نمی‌شد گذاشت غذا.یک ماهی آکواریومی آب پز، آن هم سر ماهی یا دم ماهی و هیچ‌وقت گوشتش نصیب ما نمی‌شد و یا خیار آب پز و چند قاشق برنج.آب یک دبه کوچک پر از سوسک و هزارپا و کرم و سیاه رنگ برای خوردن، استحمام، شست و شوی ظرف و دستشویی.
+66
رأی دهید
-2

  • قدیمی ترین ها
  • جدیدترین ها
  • بهترین ها
  • بدترین ها
  • دیدگاه خوانندگان
    ۴۲
    farid137HH - هامبورگ، آلمان

    واقعا چه سرنوشت‌های عجیب غریبی خدایا شکرت‌
    1
    33
    شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ - ۰۹:۴۷
    پاسخ شما چیست؟
    0%
    ارسال پاسخ
    ۵۷
    اسداله میرزا - کلن، آلمان

    بوی گًل سوسن و یاسمن آید ، رهبر محبوب ما از سفر آید - تا شاه کفن نشود این وطن،وطن نشود !!! خب اینم بازی روزگاره دیگه ، چیکار می‌شه کرد !! خودمون دنبال آخوند رفتیم و تا به امروز میریم و نعره میکشیم : روحانی متشکریم !! دم همین فدای آقا و باور عمیق گرم که ذوب شدن تو ولایت وقیح و ککشونم نمی‌گزه و به این امر معتقدند که بجز آخوند و حزب الهی گور پدر بقیه ایران !!! حداقل اعصابشون راحته!!
    7
    67
    شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ - ۰۹:۴۹
    پاسخ شما چیست؟
    0%
    ارسال پاسخ
    ۴۹
    dorssa - اورنج كانتي، ایالات متحده امریکا

    فقط کسی که اونجا بوده میفهمه اینا چی میگن ، دلم میخواست اون دوتا خانم عوضی رو باید حکم إعدام بدن تا با زندگی وسرنرشت مردم بازی نکنن . حالا بگین اعدام بده حقوق بشر رو به رخ بکشید . پس حق و حقوق این بدبختایی که به بازی گرفته شدن چی؟؟؟
    4
    72
    شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ - ۰۹:۵۲
    پاسخ شما چیست؟
    0%
    ارسال پاسخ
    ۶۵
    mina minavand - هانور، آلمان

    الهی بمیرم،چی کشیدن :(
    1
    31
    شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۱:۳۰
    پاسخ شما چیست؟
    0%
    ارسال پاسخ
    ۶۱
    farokhzad - کنت، انگلستان

    این سفارت هر ماه سر میزد اونم چون خانوم بودن و مامورهاى سفارت هیز و کثافت بودن سر میزدن میگید نه ببینید إز زندانى هاى مرد هم حمایت هر ماه میکردن بیشرفها !!! بعدا إز سوریه مواد بردن کار سپاه پاسدارانه وگرنه خود مامورهاى سوریه یک مشت لاشخور هستند این مردم بیچاره گرفتار این جانى هاى تروریست که حالا مافیاى مخدر را دست خودش گرفته هست
    7
    29
    شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۲:۵۲
    پاسخ شما چیست؟
    0%
    ارسال پاسخ
    ۴۲
    raha1984 - هامبورگ، آلمان

    اخه ادم اینقدر ساده لوح ؟؟؟؟!!! این بیجاره گی و زجر به خاطر ساده لوحی
    0
    36
    شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۳:۳۶
    پاسخ شما چیست؟
    0%
    ارسال پاسخ
    نظر شما چیست؟
    جهت درج دیدگاه خود می بایست در سایت عضو شده و لوگین نمایید.