طواف عاشقانه یک معلم
+69
رأی دهید
-0
سهیل با وجود اینکه 4 سال است از سوی معلم روستا حمایت می شود ، هنوز برای درمان نیاز به یاری داردروزنامه ایران: دیدن لبخند آنهایی که رنج میکشند، از دیدن اشک آنها دردناکتر است؛کودکان معصومی که تنها دلخوشی زندگی شان جمع شدن در کنار بخاری نفتی کلاس درس و گوش دادن به درس آقا معلم است. زندگی از چشمان بچههای روستا یعنی تکهای نان داغ، یعنی کار و تلاش در کنار خانواده و تحصیل در مدارسی با نیمکتهای رنگ و رو رفته. سرمشق هر روز این دانشآموزان درس زندگی است.
درسی که معلمان عاشق آن را روی تخته مینویسند و همه بچهها آن را با صدای بلند تکرار میکنند. داستان بچههای روستا سرگذشت کسانی است که با وجود همه محرومیتها هیچگاه خم به ابرو نمیآورند و با همه وجود در کنار کار و تلاش در زمینهای کشاورزی پشت نیمکتهای مدرسه درس زندگی را میآموزند. همه عشق و علاقه این دانشآموزان روستایی معلمانی است که با پشت پا زدن به همه امکانات رفاهی، تدریس در روستاهای مناطق محروم را انتخاب میکنند وآن را جزو افتخارات زندگی شان میدانند.
درسی که معلمان عاشق آن را روی تخته مینویسند و همه بچهها آن را با صدای بلند تکرار میکنند. داستان بچههای روستا سرگذشت کسانی است که با وجود همه محرومیتها هیچگاه خم به ابرو نمیآورند و با همه وجود در کنار کار و تلاش در زمینهای کشاورزی پشت نیمکتهای مدرسه درس زندگی را میآموزند. همه عشق و علاقه این دانشآموزان روستایی معلمانی است که با پشت پا زدن به همه امکانات رفاهی، تدریس در روستاهای مناطق محروم را انتخاب میکنند وآن را جزو افتخارات زندگی شان میدانند.
کاظم جعفری معلم 52 ساله مدرسه بعثت روستای قره زمین از توابع شهرستان شوط در آذربایجان غربی از جمله معلمان فداکار است که نام خود را در کنار 9 معلم دیگر در آسمان پرستاره ایثار و فداکاری جاودانه کرد. هر سال وقتی او را به عنوان معلم نمونه استان انتخاب میکردند تصویر پسر دانشآموز روستایی که با یک بیماری ناشناخته دست و پنجه نرم میکند، مقابل چشمانش بود. دیدن چهره خسته و افسرده سهیل او را بیشتر از همه رنج میداد. نمیتوانست در برابر این همه درد و رنج بیتفاوت باشد. وقتی جایزه نقدی را از دستان مسئولان میگرفت آن را بلافاصله برای درمان سهیل به خانوادهاش تقدیم میکرد. ستارههای عشق این معلم فداکار پایانی نداشت و زمانی که به عنوان معلم نمونه ایران نام او در فهرست مسافران سرزمین وحی قرار گرفت درمان دانشآموز بیمارش را به طواف کعبه ترجیح داد. معلم نمونه روستایی در آستانه بازنشستگی هنوز هم با همان شور و شوق جوانی تدریس میکند. او این روزها در کنار تدریس برای درمان بیماری سهیل دست یاری به سوی مردم دراز کرده است.

سهیل قبل از آغاز بیماریعشق معلمی
وقتی 6 سال داشت مادرش هنگام زایمان برادر کوچکتر از دنیا رفت و 6 سال بعد نیز سایه پدر برای همیشه از سرش کنار رفت. کاظم جعفری که در کودکی طعم تلخ یتیمی و محرومیت را چشیده است میگوید: با دیدن محرومیت دانشآموزان روستای قره زمین رنج میکشم و با همه وجود تلاش میکنم تا گوشهای از این محرومیت را برای دانشآموزان جبران کنم. وقتی 6 سالم بود مادرم به خاطر نبودن امکانات پزشکی مناسب هنگام زایمان برادرم از دنیا رفت. بعد از او همه دلخوشی ما پدرمان بود، ولی 6 سال بعد او نیز ما را ترک کرد و برای همیشه نزد مادرم رفت. دهستان شوط در آذربایجان غربی جایی بود که زندگی میکردیم. برادر بزرگم نان آور خانه شده بود و من و برادردیگرم به مدرسه میرفتیم. تابستانها در فصل تعطیلات کارگری میکردم تا بتوانم کمک خرج خانواده باشم و در فصل مدرسه نیز با هزاران مشکل و محرومیت درس میخواندم. روزهای سرد زمستان با کفش کهنه به مدرسه میرفتم و پس از بازگشت به خانه برای فرار از سرما ساعتها جلوی بخاری هیزمی میایستادم. آن سالها وقتی کسی درس نمیخواند معلم با ترکه چوب او را فلک میکرد. این صحنههای تلخ را هیچگاه فراموش نمیکنم. از همان دوران ابتدایی دوست داشتم معلم شوم. میخواستم معلمی شوم که همه بچهها او را دوست داشته باشند و کسی را تنبیه نکنم. با هر سختی که بود دبیرستان را پشت سرگذاشتم. وقتی جنگ شروع شد به جبهه رفتم و در بحبوحه جنگ در دانشسرای تربیت معلم پذیرفته شدم و تصمیم گرفتم در سنگر علم و دانش خدمت کنم. اعتقادم این بود که باید به آموزش و پرورش صحیح دانشآموزان که آینده سازان کشور خواهند شد، توجه ویژهای داشت. هیچ وقت نخستین روزی را که سرکلاس به دانشآموزان درس دادم، فراموش نمیکنم. یک سال معلم یکی از روستاهای ماکو بودم، وقتی به چهره ساده دانشآموزان کلاس نگاه میکردم، کودکیام را میدیدم ، من طعم تلخ محرومیت را با همه وجود چشیدهام و بخوبی میفهمم دانشآموزان روستاهای مناطق محروم در چه وضعیتی قرار دارند. پس از آن 11 سال سرپرست دانشسرای تربیت معلم شهید دستغیب ماکو بودم و سه سال به عنوان مسئول تربیت بدنی به شهرستان شوط آمدم. زندگی واقعی من در این شهرستان رقم خورد. زمانی که پیشنهاد مدیریت یکی از دبیرستانهای این شهرستان به من داده شد به یاد بچههایی افتادم که در روستاهای محروم همین منطقه به خاطر نداشتن معلم از درس و تحصیل عقب افتادند. کسی نبودم که پشت میزنشین باشم و به همین دلیل به مسئولان آموزش و پرورش پیشنهاد دادم که اجازه دهند در روستاهای محروم منطقه تدریس کنم.
وقتی 6 سال داشت مادرش هنگام زایمان برادر کوچکتر از دنیا رفت و 6 سال بعد نیز سایه پدر برای همیشه از سرش کنار رفت. کاظم جعفری که در کودکی طعم تلخ یتیمی و محرومیت را چشیده است میگوید: با دیدن محرومیت دانشآموزان روستای قره زمین رنج میکشم و با همه وجود تلاش میکنم تا گوشهای از این محرومیت را برای دانشآموزان جبران کنم. وقتی 6 سالم بود مادرم به خاطر نبودن امکانات پزشکی مناسب هنگام زایمان برادرم از دنیا رفت. بعد از او همه دلخوشی ما پدرمان بود، ولی 6 سال بعد او نیز ما را ترک کرد و برای همیشه نزد مادرم رفت. دهستان شوط در آذربایجان غربی جایی بود که زندگی میکردیم. برادر بزرگم نان آور خانه شده بود و من و برادردیگرم به مدرسه میرفتیم. تابستانها در فصل تعطیلات کارگری میکردم تا بتوانم کمک خرج خانواده باشم و در فصل مدرسه نیز با هزاران مشکل و محرومیت درس میخواندم. روزهای سرد زمستان با کفش کهنه به مدرسه میرفتم و پس از بازگشت به خانه برای فرار از سرما ساعتها جلوی بخاری هیزمی میایستادم. آن سالها وقتی کسی درس نمیخواند معلم با ترکه چوب او را فلک میکرد. این صحنههای تلخ را هیچگاه فراموش نمیکنم. از همان دوران ابتدایی دوست داشتم معلم شوم. میخواستم معلمی شوم که همه بچهها او را دوست داشته باشند و کسی را تنبیه نکنم. با هر سختی که بود دبیرستان را پشت سرگذاشتم. وقتی جنگ شروع شد به جبهه رفتم و در بحبوحه جنگ در دانشسرای تربیت معلم پذیرفته شدم و تصمیم گرفتم در سنگر علم و دانش خدمت کنم. اعتقادم این بود که باید به آموزش و پرورش صحیح دانشآموزان که آینده سازان کشور خواهند شد، توجه ویژهای داشت. هیچ وقت نخستین روزی را که سرکلاس به دانشآموزان درس دادم، فراموش نمیکنم. یک سال معلم یکی از روستاهای ماکو بودم، وقتی به چهره ساده دانشآموزان کلاس نگاه میکردم، کودکیام را میدیدم ، من طعم تلخ محرومیت را با همه وجود چشیدهام و بخوبی میفهمم دانشآموزان روستاهای مناطق محروم در چه وضعیتی قرار دارند. پس از آن 11 سال سرپرست دانشسرای تربیت معلم شهید دستغیب ماکو بودم و سه سال به عنوان مسئول تربیت بدنی به شهرستان شوط آمدم. زندگی واقعی من در این شهرستان رقم خورد. زمانی که پیشنهاد مدیریت یکی از دبیرستانهای این شهرستان به من داده شد به یاد بچههایی افتادم که در روستاهای محروم همین منطقه به خاطر نداشتن معلم از درس و تحصیل عقب افتادند. کسی نبودم که پشت میزنشین باشم و به همین دلیل به مسئولان آموزش و پرورش پیشنهاد دادم که اجازه دهند در روستاهای محروم منطقه تدریس کنم.
ســـتارهای در آسمان فداکاری
هـــــــــمه 100 خانوار روستای قره زمین او را بخوبی میشناسند. 15 سال قبل وقتی وارد روستا شد همه از معلم تازه وارد میگفتند. 150 دانشآموز دختر و پسر مدرسه بعثت وقتی او را دیدند، احساس کردند پدری مهربان برای تدریس علم و دانش آمده است. نخستین سرمشق معلم روستا درس زندگی بود. وقتی نوشت بابا نان داد همه با نگاهی پر از غم به یکدیگر نگاه کردند. ماهها بود که از پدر خبری نبود. بسیاری از مردان روستا کشاورزی را رها کرده و برای کار به شهرهای دوردست رفته بودند. کاظم جعفری بخوبی احساس کرده بود برای این بچهها باید هم پدر و هم معلم باشد. میگوید: «از آنجا که طعم محرومیت را چشیده بودم بخوبی بچههای روستای محروم قره زمین را درک میکردم. چند سال پایه اول و دوم را تدریس کردم و همه بچهها مثل یک پدر من را دوست داشتند. زمستانهای سرد مسیر پر از برف را به شوق دیدن دانشآموزان به مدرسه میرفتم. هیچ وقت به خود اجازه ندادم تا دانشآموزی را تنبیه کنم. پایههای مختلف را تدریس کردم و سالها نیز معاون آموزگار بودم. تعدادی از دانشآموزانم تحصیل را ادامه دادند و امروز در دانشگاههای تبریز و تهران مشغول به تحصیل هستند. در فاصله میان دو ترم تحصیلی وقتی به روستا باز میگردند از دیدن آنها خیلی خوشحال میشوم و از شنیدن موفقیت شان انگیزهام بیشتر میشود، گرچه تعداد دیگری از دانشآموزان سالهای اول تدریسم در این روستا به خاطر کمبود امکانات و همچنین ضعیف بودن اقتصاد خانواده شان نتوانستند تحصیل را ادامه دهند و مجبور شدند کارگری کنند. »
هـــــــــمه 100 خانوار روستای قره زمین او را بخوبی میشناسند. 15 سال قبل وقتی وارد روستا شد همه از معلم تازه وارد میگفتند. 150 دانشآموز دختر و پسر مدرسه بعثت وقتی او را دیدند، احساس کردند پدری مهربان برای تدریس علم و دانش آمده است. نخستین سرمشق معلم روستا درس زندگی بود. وقتی نوشت بابا نان داد همه با نگاهی پر از غم به یکدیگر نگاه کردند. ماهها بود که از پدر خبری نبود. بسیاری از مردان روستا کشاورزی را رها کرده و برای کار به شهرهای دوردست رفته بودند. کاظم جعفری بخوبی احساس کرده بود برای این بچهها باید هم پدر و هم معلم باشد. میگوید: «از آنجا که طعم محرومیت را چشیده بودم بخوبی بچههای روستای محروم قره زمین را درک میکردم. چند سال پایه اول و دوم را تدریس کردم و همه بچهها مثل یک پدر من را دوست داشتند. زمستانهای سرد مسیر پر از برف را به شوق دیدن دانشآموزان به مدرسه میرفتم. هیچ وقت به خود اجازه ندادم تا دانشآموزی را تنبیه کنم. پایههای مختلف را تدریس کردم و سالها نیز معاون آموزگار بودم. تعدادی از دانشآموزانم تحصیل را ادامه دادند و امروز در دانشگاههای تبریز و تهران مشغول به تحصیل هستند. در فاصله میان دو ترم تحصیلی وقتی به روستا باز میگردند از دیدن آنها خیلی خوشحال میشوم و از شنیدن موفقیت شان انگیزهام بیشتر میشود، گرچه تعداد دیگری از دانشآموزان سالهای اول تدریسم در این روستا به خاطر کمبود امکانات و همچنین ضعیف بودن اقتصاد خانواده شان نتوانستند تحصیل را ادامه دهند و مجبور شدند کارگری کنند. »
معلم فداکار که در آستانه سی امین سال تدریس از سوی وزارت آموزش و پرورش به عنوان یکی از 10 معلم ایثارگر کشور معرفی و قدردانی شد از تلاشهایی که برای درمان یکی از دانشآموزانش انجام داده است اینگونه میگوید: در این سالها به خاطر خشکسالی بسیاری از اهالی روستا به شهرها مهاجرت کردند و تعداد دانشآموزان نیز به 43 نفر رسیده است. سالهاست که برای گرم کردن کلاس از بخاریهای نفتی استفاده میکنیم و مدیرعامل منطقه آزاد بخاریهای کاربراتوری استاندارد در اختیار مدرسه قرار داده است، گرچه به تازگی به این روستا گازرسانی شده اما هنوز ساکنان آن از نعمت گاز محروم هستند. چهار سال قبل وقتی پایه اول و دوم را تدریس میکردم قیافه خسته و افسرده سهیل درکلاس نگرانم کرده بود. موهای او هر روز میریخت و هنگام فعالیت ورزشی خیلی زود خسته میشد، نمیتوانستم بیتفاوت باشم. از او خواستم تا پدرش را به مدرسه بیاورد. پدر سهیل کارگری ساده است و از لحاظ وضعیت اقتصادی بسیار ضعیف هستند. به او گفتم سهیل بیمار است و باید هرچه سریعتر او را نزد یک پزشک متخصص ببرد. گفت پول نداریم و نمیتوانیم. میدانستم که راست میگوید به همین دلیل از او خواستم تا سهیل را نزد یک پزشک متخصص ببرد و نگران پول آن نباشد. همان سال از طرف آموزش و پرورش منطقه به عنوان معلم نمونه انتخاب شدم و مبلغ 350 هزار تومان به من پاداش دادند، تصمیم گرفتم این پول را برای درمان سهیل به پدر او بدهم. «ولی زالی» یکی از همکارانم که او هم معلم نمونه شده بود هدیهاش را به من داد تا برای درمان این دانشآموز هزینه کنم. وقتی به روستا بازگشتم به خانه سهیل رفتم و همه پول را به پدرش دادم و گفتم هرچه سریعتر سهیل را برای درمان به تهران ببرید.
طواف خانه دل
سالها بود که آرزو داشت به زیارت خانه خدا برود و خاک کعبه را سرمه چشم کند. هربار که میشنید بستگان یا همکاران راهی سفر حج هستند از آنها میخواست برایش دعا کنند و از خدا بخواهند که این زیارت را قسمت او کند. میخواست تا در کنار قبرستان بقیع شفای سهیل را از خدا طلب کند. سال 90 آرزویش برآورده شد و به عنوان معلم نمونه کشور معرفی شد، وقتی برای گرفتن هدیه از او دعوت شد، با شنیدن هدیهای که برای او در نظر گرفته بودند اشک شوق از چشمانش جاری شد؛ خودش را در لباس احرام تصور کرد که لبیک گویان به دور کعبه میچرخد. این شیرینترین رؤیایی بود که همیشه در ذهن داشت. وقتی مراسم به پایان رسید تصویر سهیل با سری بدون مو مقابل چشمانش آمد. پسرک هر روز ضعیفتر میشد و دستان خالی پدر نمیتوانست کاری کند. معلم به پاکتی که در دستانش بود نگاه کرد. فیش حج عمره پاداشی بود که به خاطر سالها تلاش برای دانشآموزان مناطق محروم به او داده بودند. روزی که سالها انتظارش را میکشید فرا رسیده بود، اما در دلش غوغایی به پا بود. آرزو داشت به زیارت خانه خدا برود اما در خانه دلش پسر بیماری نشسته بود که همه امیدش به او گره خورده بود؛ تصمیمش را گرفت و اعلام کرد درمان سهیل را به طواف خانه خدا ترجیح میدهد.
سالها بود که آرزو داشت به زیارت خانه خدا برود و خاک کعبه را سرمه چشم کند. هربار که میشنید بستگان یا همکاران راهی سفر حج هستند از آنها میخواست برایش دعا کنند و از خدا بخواهند که این زیارت را قسمت او کند. میخواست تا در کنار قبرستان بقیع شفای سهیل را از خدا طلب کند. سال 90 آرزویش برآورده شد و به عنوان معلم نمونه کشور معرفی شد، وقتی برای گرفتن هدیه از او دعوت شد، با شنیدن هدیهای که برای او در نظر گرفته بودند اشک شوق از چشمانش جاری شد؛ خودش را در لباس احرام تصور کرد که لبیک گویان به دور کعبه میچرخد. این شیرینترین رؤیایی بود که همیشه در ذهن داشت. وقتی مراسم به پایان رسید تصویر سهیل با سری بدون مو مقابل چشمانش آمد. پسرک هر روز ضعیفتر میشد و دستان خالی پدر نمیتوانست کاری کند. معلم به پاکتی که در دستانش بود نگاه کرد. فیش حج عمره پاداشی بود که به خاطر سالها تلاش برای دانشآموزان مناطق محروم به او داده بودند. روزی که سالها انتظارش را میکشید فرا رسیده بود، اما در دلش غوغایی به پا بود. آرزو داشت به زیارت خانه خدا برود اما در خانه دلش پسر بیماری نشسته بود که همه امیدش به او گره خورده بود؛ تصمیمش را گرفت و اعلام کرد درمان سهیل را به طواف خانه خدا ترجیح میدهد.
کاظم جعفری از روزی که این تصمیم بزرگ را گرفت اینگونه میگوید: وقتی فیش حج را به من دادند بیدرنگ گفتم آن را برای درمان سهیل میفروشم، یکی از معلمان حاضر در این مراسم نیز 350 هزار تومان پاداش گرفته بود که برای این کار بزرگ آن را به من داد و با فروختن فیش حج به مبلغ دو میلیون تومان پولها را به پدر سهیل دادم تا با خیالی آسوده درمان پسرش را ادامه دهد. هیچگاه لبخند سهیل را وقتی فهمید هزینه درمانش را تهیه کردهام فراموش نمیکنم. آن روز احساس کردم هزاران بار خانه خدا را طواف کردهام. در این سه سال بارها سهیل مورد آزمایش و بررسی پزشکی قرار گرفته است، اما هنوز علت اصلی بیماری و نوع آن شناخته نشده است. همه موهای سر سهیل ریخته اما به همه دانشآموزان مدرسه تأکید کردهام کسی حق ندارد او را مسخره کند وخوشبختانه همه بچهها و همکلاسیهایش او را دوست دارند.
سهیل امسال کلاس ششم و در همه درس هایش موفق است. او پسر باهوشی است و تصمیم دارم پس از بازنشستگی با همت خیرین درمان او را ادامه دهیم، گرچه در این راه تنها هستم و حقوق من کفاف درمان او را نمیدهد اما ناامید نیستم؛ چندی قبل وقتی ماجرای ماهان پسر دانشآموز مریوانی و معلم فداکار او را از تلویزیون دیدم از اینکه مردم آنها را تنها نگذاشتند خوشحال شدم، اما متأسفانه در این مدت رسانهها توجهی به سهیل که در یکی از محرومترین مناطق ایران با بیماری ناشناخته دست و پنجه نرم میکند نکردند و امیدوارم با کمک افراد خیر بتوانم دل این خانواده محروم را شاد کنم.کاظم جعفری از بهترین روزهای یک معلم گفت و ادامه داد: روز معلم بسیاری از دانشآموزان از دشت اطراف روستا برای من گل میآورند و گاهی نیز تخم مرغی به عنوان کادو به من میدهند. همیشه به آنها تأکید کردهام که توقعی از آنها برای هدیه روز معلم ندارم و بهترین هدیه همان گلهایی است که برای من میآورند و شیرینترین هدیه را روزی خواهم گرفت که بهبودی سهیل را با چشمانم ببینم.
آرزوی کودک روستایی
بیماری او را بشدت ضعیف کرده است اما با وجود این تلاش میکند تا در کلاس درس حاضر باشد. تحمل درد بیماری زبانش را به لکنت انداخته است، اما با همه وجود میگوید معلم فداکار را دوست دارد. تنها آرزوی سهیل کرهلی دانشآموز 13 ساله روستای قره زمین رویش دوباره موهای سرش است. میگوید: فرزند اول خانواده هستم و دو برادر دیگر دارم. پدرم کارگر فصلی است و روی زمین زراعی مردم کار میکند و در فصلی که زراعت نباشد کارگری میکند، چند سال قبل موهای سرم شروع به ریختن کرد، سرگیجه داشتم؛ پدرم پول نداشت تا مرا برای درمان به شهر ببرد.
بیماری او را بشدت ضعیف کرده است اما با وجود این تلاش میکند تا در کلاس درس حاضر باشد. تحمل درد بیماری زبانش را به لکنت انداخته است، اما با همه وجود میگوید معلم فداکار را دوست دارد. تنها آرزوی سهیل کرهلی دانشآموز 13 ساله روستای قره زمین رویش دوباره موهای سرش است. میگوید: فرزند اول خانواده هستم و دو برادر دیگر دارم. پدرم کارگر فصلی است و روی زمین زراعی مردم کار میکند و در فصلی که زراعت نباشد کارگری میکند، چند سال قبل موهای سرم شروع به ریختن کرد، سرگیجه داشتم؛ پدرم پول نداشت تا مرا برای درمان به شهر ببرد.
هربار خودم را در آیینه میدیدم غصه میخوردم تا اینکه آقا معلم متوجه شد بیمار هستم و به پدرم پول داد تا مرا برای درمان به شهر ببرد. او بهترین معلم دنیا است. در خانه سعی میکنم به پدر و مادرم کمک کنم، میخواهم در آینده پلیس شوم تا بتوانم به مردم خدمت کنم؛ میدانم که هیچگاه نمیتوانم زحمات آقا معلم را جبران کنم، اما همه سعی و تلاشم این است که با درس خواندن و موفقیت در امتحانات گوشهای از تلاشهای او را پاسخ دهم.
۴۸

شیلان - نیویورک، ایالات متحده امریکا
زندگى صحنه یکتای هنرمندی ماست، هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود، صحنه پیوسته به جاست، ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد!
0
32
جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۳ - ۰۹:۰۳
۵۸

perser68 - فلوریدا، ایالات متحده امریکا
حداقل یه مسافرت به مکه امروز ۵میلیون تموم میشه! چقدر درسال تو جیب صعودیا میره نمیدونم اما این پول چندتا چاله چوله رو تو خود ایران پر میکنه نمیدونم! امیدوارم نسلای آینده به جای مکه و کربلا. شیرازو اصفهانو تمام شهرای ایرانو برای سفر انتخاب کنن!شمال ، جنوب ، شرق ، غرب همه جاش قشنگه ;)
2
13
جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۳:۴۵
۴۴

Realman - کالیفرنیا ، ایالات متحده امریکا
شماره حساب یا تماس لطفا
1
12
جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۷:۴۴