النگوهات نشکنه! - قسمت سوم

ایران وایر , داستان زندگی آنا روژینا
ایران وایر , آنا روژینا :من «آنا» هستم؛ یک دختر ترنس‌سکشوال ایرانی، متولد سنندج که۲۹ سال از به دنیا آمدنم می‌گذرد. گوشه ای از زندگی خودم را این جا می‌نویسم به امید این که با خواندنش، برخورد مردم با ترنس‌ها بهتر شود.قسمت اول و دوم این نوشته پیش‌تر منتشر شده‌ است.
 
بالاخره روند تطبیق جنسیت را شروع کردم. برای این کار باید در محله‌ای آرام، خانه‌ای اجاره می‌کردم. پیدا کردن یک خانه خوب که طبقه هم‌کف‌ آن فقط یک واحد داشته باشد، کار زیاد ساده ای نبود. باید جایی را پیدا می‌کردم که وقتی پوشش زنانه داشتم، راحت بتوانم بروم و بیایم و توی دید همسایه‌های «فضول» نباشم.
 
می‌دانستم دیگر نخواهم توانست کاری جز برنامه‌نویسی، آن هم  در خانه  بکنم و درآمدم محدود به همین کار می‌شود. نمی‌خواستم از پس‌اندازم بخورم. کلی عمل‌های جراحی و زیبایی، دارو، لیزردرمانی و صداسازی داشتم که به شدت هزینه‌بر بودند. بالاخره خانه‌ام را پیدا کردم. بیش تر پولم را برای رهن خانه گذاشتم تا هنگام فرا رسیدن موعد جراحی‌ها، خیالم از بابت مسکن راحت باشد.
 
خرید وسایل خانه‌ای که قرار بود خانه «آنا» باشد،  خیلی لذت‌بخش بود. شیرینی هماهنگ کردن ظروف آشپزخانه، خرید لباس و لوازم آرایش به دلخواه خودم و چیدن همه این‌ها در خانه خودم بی‌نظیر بود.
 
یک ماهی طول کشید تا وسایل خانه تکمیل شد. یکی از قشنگ‌ترین قسمت های ساختن خانه‌ام، تکمیل میز آرایشم بود. دقیقاً چیزی بود که همیشه می خواستم؛ چیزی که باید همیشه می‌بود و هرگز نبود. برای اولین بار در زندگی احساس می‌کردم همه چیز دارد سر جای خودش قرار می‌گیرد.
 
با وجود همه این دل‌خوشی‌های بی‌نظیر، ترس‌های تازه‌ای هم به زندگی‌ام اضافه شد. آن قدر در زندگی سرکوب شده بودم که تا مدت‌ها می‌ترسیدم کسی از لای در و پنجره سرک بکشد و لوازم آرایشم را ببیند یا وقتی دارم ناخن‌هایم را لاک می‌زنم، بویش برود طبقه بالا و همسایه‌ها بفهمند و به پلیس خبر بدهند؛ این و خیلی ترس‌های احمقانه دیگر همگی ناشی از سرکوب‌هایی بود که در طول زندگی‌ام چشیده بودم. البته ترس‌های واقعی هم وجود داشت؛ مثلاً نباید می‌گذاشتم از همسایه‌ها یا پست‎چی، پیک یا هرکس دیگری که جلوی در می‌آمد، لاک ناخن‌های پایم را ببیند. برای همین همیشه یک دست لباس پسرانه، جوراب و دستمال مرطوب لاک جلوی در آماده بود که اگر کسی در خانه را زد، فوراً لباس‌هایم را عوض کنم تا متوجه نشوند که من ترنس هستم و امنیتی که ساخته‌بودم، خراب و باز سیل فحش و تحقیر مردم به سویم روان شود.
 
هراس و ستیز مردم نسبت به ترنس‌ها کاری کرده بود که حتی خودم هم در آن مقطع نسبت به آشکارسازی خودم فوبیای شدیدی داشته باشم.این شروع زندگی دوگانه من بود. وقتی داخل خانه بودم، لباس، آرایش، حرکات و رفتارم مطابق میل‌ خودم و کاملاً «دخترانه» بود اما بیرون از خانه هنوز باید «پسر» می‌بودم. حتی سعی می‌کردم تا می‌توانم، ماهانه خرید کنم که کم تر از خانه بیرون بروم.
 
هنوز یک ماه به شروع جلسات روان شناسی و رفتار درمانی‌ام مانده بود. تصمیم گرفتم لیزر درمانی را شروع کنم. بعد از یک بار پرداخت هزینه‌ یک ملیون تومانی، از طریق دوستان ترنس خود توانستم مراکز ارزان‌تری پیدا کنم که یک پنجم این هزینه را دریافت می‌کردند اما دردش همان قدر زیاد بود.
 
بالاخره رفتم پیش دکتر. او بعد از یک گفت وگوی نیم ساعته گفت: «می دونم ترنسی اما نمی تونم پرونده ات رو قبول کنم چون باید یکی از اعضای خونواده‌ات باهات باشن.»
خنده‌ام گرفته بود! من توی این سن باید اجازه بگیرم؟ آن هم از آن خانواده؟!
چاره ای نبود؛ خواهرم تنها کسی بود که گه گداری با هم در ارتباط بودیم. به او تلفن کردم و از او خواستم به کرج بیاید. به خانه‌ام آمد و بعد از یک مکالمه خیلی سخت و طولانی، بالاخره قانع شد که من پروسه روان درمانی‌ام را شروع کنم.
 
دوباره نوبت گرفتم. در این فاصله، سراغ دکتر دیگری رفتم تا هورمون درمانی را شروع کنم که ای‌کاش نمی‌کردم! او تنها پزشکی‌ است که در ایران بدون نیاز به مجوز تغییر جنس، هورمون تجویز می‌کند و آن را در اختیار افراد قرار می‌دهد. هورمون‌ها اوایل خوب بودند و یک ماه بعد اولین تأثیرات خود را نشان دادند. نوک پستان‌هایم داشت به شکل هرمی بالا می‌آمد و سرعت رشد موهای بدنم هم کم شده بود. اما همه این ها عوارض زیادی هم داشتند. در آن مدت به شدت چاق شدم و بعد از مدتی، احساس سوزش در نای و گلویم داشتم. بعد از آزمایشات، معلوم شد که هم کبدم چرب شده و هم زخم معده پیدا کرده ام. دکتر داروهای اشتباه با دوز خیلی بالا به من داده بود. مجبور شدم هورمون درمانی را متوقف کنم اما وقتی به دکتر اعتراض کردم، کلی فحش نثارم کرد.
 
با خودم گفتم اشکالی ندارد، هورمون درمانی را می‌گذارم برای بعد از گرفتن مجوز. از مصرف خودسرانه هورمون هم به شدت می‌ترسیدم چون خوب می‌دانستم عوارض بلند مدت‌ و خطرناکی دارد.
 
روزی که تصمیم گرفتم برای اولین بار با پوشش دلخواه از خانه‌ام بیرون بروم، خیلی می‌ترسیدم. بعد از سال ها آرزوی چنین روزی، حالا داشتم با پوشش زنانه، یعنی با لباس‌های واقعی‌ام وارد خیابان می‌شدم.  ضربان قلبم خیلی بالا بود، چند بار و چند بار لباس و مدل آرایشم را عوض کردم و بالاخره پا به خیابان گذاشتم. دقایق اول از نگاه مردم خیلی می‌ترسیدم اما بعد از چند دقیقه همه چیز برایم عادی شد. حس امنیتی که در لباس‌هایم، لباس‌های خودم، داشتم، فوق العاده بود. تازه می‌فهمیدم تا آن روز لباس‌های فرد دیگری را می‌پوشیده‌ام!
 
همه چیز خیلی ساده‌تر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم. با این‌که چند نفری برایم مزاحمت‌های خیابانی ایجاد کردند اما نه آن قدری که خودم را برایش آماده کرده‌ بودم. راستش را بگویم، حتی کمی هم خوشم آمد که مردم مرا به عنوان یک دختر می‌بینند و همان رفتارهای زشت را در قبالم انجام می‌دهند!‌ این بودن «درستِ» من بود، چیزی بود که باید باشم. حالا یک قسمت دیگر از زندگی‌ام سر جای خودش قرار گرفته بود.
 
جلسات روان درمانی و رفتار درمانی‌ شروع شده بود. عاشق جلسات شده بودم. هر هفته دوشنبه‌ها با بچه‌های ترنس می نشستیم و کلی درد دل می‌کردیم. آن جا تنها مکانی بود که خیلی راحت همه می‌توانستیم بدون هیچ ترسی «خودمان» باشیم. تأثیر جلسات لیزردرمانی هم داشت خودش را نشان می‌داد. موهای صورتم تکه تکه ریخته بود و دیگر کامل در نمی‌آمد. شیرینی آن لحظه‌ها که صافی پوست دست را حس می‌کردم، ارزش کل دردهای لیزر و هزینه‌های بالایش را داشت.
 
تصمیم گرفتم حالا که هورمون درمانی نمی‌کنم، عمل بینی‌ام را انجام دهم. هرچند دکتر گفت چون هنوز مجوز ندارم، نمی‌تواند دماغم را «زنانه» عمل کند و تنها می تواند اندازه‌اش را کوچک‌تر کند و حالتی بدهد. با خودم گفتم می‌توانم یک سال بعد ترمیم کنم. بدین ترتیب، تاریخ جراحی پلاستیک بینی را تعیین کردیم.
 
یک هفته قبل از عمل، شاد و خرم، البته با ظاهر پسرانه به طرف جلسه رفتار درمانی می‌رفتم. اتفاقاً آن روز هم تست شخصیتی «مینه‌سوتا» داشتیم و بعد از آن هم نوبت لیزردرمانی‌ بود که برایم یکی از بدترین اتفاقات ممکن پیش آمد؛ در راه مطب پایم پیچ خورد و هرچه می‌گذشت، دردش شدید‌تر می‌شد. با این حال، هر طور بود چهار ساعت درد را تحمل کردم. اما درد آن قدر شدید بود که جلسه لیزردرمانی را لغو کردم. وقتی در تاکسی نشسته بودم تا خودم را به خانه برسانم، از درد اشکم سرازیر شد. راننده وقتی فهمید جریان چیست، به اصرار خواست من را به بیمارستان برساند. شاید برای شما این راه‌حل طبیعی باشد اما من باید می‌رفتم خانه تا لاک ناخن‌های پایم را پاک کنم.‌ بالاخره به بهانه آوردن دفترچه بیمه، راضی شد من را به خانه‌ام برساند. لنگان لنگان و اشک ریزان با لاک پاک‌شده وارد بیمارستان شدم. ساعت ۱۱ شب بود که با پای گچ‌گرفته از در بیمارستان بیرون آمدم و تازه یادم افتاد از ظهر هیچ چیزی نخورده‌ام.  با پای گچ گرفته وسط خیابان تنها و بی‌کس و گرسنه نشسته بودم و به حال و بدبختی خودم گریه می‌کردم. درد داشتم اما دیگر درد پا نبود، درد بی کسی بود.
 
با یک پیچ خوردگی ساده و مو برداشتن قوزک پا، تمام برنامه هایم به هم خورد؛ از عمل بینی گرفته تا جلسات رفتار درمانی و لیزر. برای یک ماه و نیم خانه‌نشین شدم.
 
همین که توانستم سرپا باشم، به سرعت جلسات را از سر گرفتم و لیزر درمانی‌ را ادامه دادم. تصمیم گرفتم عمل بینی را بگذارم برای بعد از دریافت مجوز.
 
چند ماهی گذشت. حالا دیگر جلسات روان درمانی تمام شده بود و فقط منتظر جواب تست‌های روان شناسی بودم تا ببینم آیا مجوزی خواهم داشت یا نه.  یک ماه بعد بالاخره تلفن زنگ خورد. شماره را که دیدم، احساس کردم قلبم دارد به شدت می زند. در این مدت فکر و خیال دیوانه‌ام کرده بود. اگر ترنس‌ نباشم چه؟ اگر بگویند همه‌اش توهم بوده چه؟ اگر روانی تشخیصم داده باشند چه؟ مبادا دوقطبی باشم یا مالیخولیا داشته باشم!
 
صدای شاد منشی را شنیدم که گفت: «مبارکه خانوم خانوم‌ها؛ ترنس کلاسیک هستی. جواب همه تست‌هایت هم اوکی و نرمال است. نگران هیچی نباش.»
 
فقط داد زدم. از ته دل داد می‌زدم و اشک شادی می‌ریختم! من دیوانه نبودم. من دچار توهم و خیالات واهی نشده بودم. من واقعاً «دختر» بودم.  یک دختر ترنس.  وای من واقعی‌ام، خدایا...
 
آن روز بهترین روز کل زندگی من بود. فکر می‌کردم زایمانی که انتظارش را می‌کشم، خیلی به من نزدیک شده ‌باشد. آنا را می‌دیدم که خیلی عادی و بدون درد و رنج و انکار این همه سال، بالاخره می‌خندد. آرامش و شادی‌ اما زیاد به طول نیانجامید و همه چیز یک بار دیگر، با یک اتفاق ساده به هم ریخت.
+50
رأی دهید
-27

  • قدیمی ترین ها
  • جدیدترین ها
  • بهترین ها
  • بدترین ها
  • دیدگاه خوانندگان
    ۳۵
    winnie1987 - بيرمنگهام، انگلستان

    بعضیها برای دادن کیس پناهندگی چه کارها که نمیکنند. لطفا به نکات زیر توجه کنید؛. ۱ - عجیب نیست که این بابا از همه چیز عکس گرفته؟. ۱ - ۱ - از خودکشی‌ در بیمارستان. ۱ - ۲ - بعد از عمل لیزر. ۱ - ۳ - بعد از سوراخ کردن گوش. ۱ - ۴ - از میز آرایش. اگه از اول برنامه یی برای تهیه کیس وجود نداشت چرا این بابا از همه چیز عکس تهیه کرده؟ آیا اقناع در کار بوده؟ قانع کردن چه کسی‌؟. ۲ - در قسمت آخر خواهید خواند که این بابا با قیافه مردانه تقاضای پناهندگی داده، چون قبل از عمل تغییر جنسیت مجبور به فرار شده. (واقعا عجیب). ۳ - عکس‌های بچگی‌ این فرد هیچ نشانه یی از الگوی رفتاری غیر عادی نداره. ۴ - مدتی‌ به عنوان مترجم در بازداشتگاه پناهجو‌ها کار می‌کردم. یه یارو از ترینیداد بود که اول میگفت سیاسی هست. بعد دید که کیس سیاسی سخته، یهو گفت که همجنس باز هست، شلوارو یک کمی‌ داد پایین و راه رفتنش فرق کرد... ۵ - جای زخم ۲۳ بخیه یی کار دایی ستمگر و بدجنس روی صورت این فرد دقیقا کجاست؟.
    39
    60
    جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴ - ۱۲:۱۵
    ۳۵
    winnie1987 - بيرمنگهام، انگلستان
    ادامه. ۶ - ایشان صحبت کرده از آزار و اذیت جنسی‌ در مدرسه راهنمایی‌. والا ما که راهنمایی بودیم (تقریبا با این بابا همسن هستم) اصلا نمیدونستیم فرق زن و مرد چی‌ هست، چه برسه به آزار و اذیت! . ۷ - یک مرد که دوست داره زن باشه، اونوقت علاقه داره مثل زنان با مردان رابطه داشته باشه. درسته؟ خوب پس چرا این فرد لمس شدن توسط پسران رو آزار و اذیت جنسی‌ میدونه؟
    32
    46
    جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴ - ۱۲:۱۵
    ۴۳
    دایره مینا - تهران-کراکف، لهستان
    [::winnie1987 - بیرمنگهام، انگلستان::]. وینی جان ! بنده هم در همان قسمت دوم هم ذکر و یادآوری کردم که ایشان هرکسی هست -کاری به صحت و سقم کُلیت ِ مطلب اش ندارم - نویسنده خوبی نیست از آنجا که بنده هم سالیان درازیست که دستی برآتش نویسندگی -البته بیشتر طنزنویسی- دارم می توانم با ضرس قاطع بگویم که در نوشتن داستان هم عجله کرده و تناقضات فراوانی را در همان وهله ُ اول می توان در همان نوشتهُ دوم ایشان دید! برای من مهم نیست چگونه دیگران این گفته ُ مرا -یا شما را- قضاوت می کنند اما به قول همان انقلابیون قدیمی :" ننگ با رنگ-کمرنگ یا پُر رنگ!- پاک نمی شود " !! شاد و فیروز باشید !
    19
    24
    جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴ - ۱۴:۲۷
    ۳۵
    winnie1987 - بيرمنگهام، انگلستان
    [::دایره مینا - کراکف ، لهستان::]. هموطن خوبم کاملا با شما موافقم. یک نکته در اینجا هست؛ اساسا ما ایرانیها احساساتمون بر منطق غلبه داره. کسانی‌ که عکس خمینی رو در ماه دیدن از مریخ نیومده بودن، همین مردم خودمون بودن. کار نداریم. من سری کامل این داستان رو در وب سایت دیگری خوندم. اگر این آقا تغییر جنسیت داده بود و تقاضا پناهندگی میداد، حرفش قبول بود. ولی‌ در قسمت بعدی خواهید دید اینقدر داستان ایشون باور نکردنی هست که به یک کمدی بیشتر شبیهه. بهانه و دلیل پشت هم. این آقا انقدر ساده هست که فکر کرده با یه مشت عکس و یه داستان غم انگیز میتونه پناهندگی بگیره؟
    7
    16
    جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴ - ۱۷:۱۴
    ۱۰۳
    Nasrin-a - کبک، کانادا
    [::winnie1987 - بیرمنگهام، انگلستان::]. اصلا اگر دقت کنی از همون بچگیش هم برای روز مبادا کلی عکس گرفته. از همون شش هفت سالگی تا توی یک جمع دخترونه می نشست، سریع میگفت یک عکس ازم بگیرید بزرگ شم به درد پروندم میخوره! // شما هنوز هم زن و مرد رو نمیشناسید. زن بودن به معنی تمایل برای داشتن رابطه با همه مردها نیست. لمس شدن که خیلی زیاده، حتی نگاه یک مرد هم میتونه برای یک زن آزاردهنده باشه. حرف شما منو یاد قاضی پرونده ریحانه انداخت. میگفت پرینت تلفنهای ریحانه نشون میده که دوست پسر داشته. پس (چون تونسته با پسر دیگه ای رابطه داشته باشه) میتونسته با آقای سربندی هم رابطه داشته باشه!!! شما فقط ترجمه کنید. با قضاوت نادرست زندگی کسی رو تحت تاثیر قرار ندید.
    23
    12
    جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴ - ۱۷:۴۲
    ۳۵
    winnie1987 - بيرمنگهام، انگلستان
    [::Nasrin-a - کبک، کانادا::]. خانم نسرین عزیز، شما که اطلاع دارید ممکن هست زحمت بکشید به من بی‌ اطلاع توضیح بدید، فرق زن و مرد به جز پوشش و ظاهر و فیزیک چی‌ هست؟ یعنی‌ چه چیزی هست که یک مرد نمیتونه انجام بده، و دوست داره زن باشه؟ مگه زنها چه فرق خاصی‌ دارند با مردها؟ زن گریه میکنه، مرد هم گریه می‌کنه. زن عاشق میشه، مرد هم عاشق میشه. تغییر ظاهر از مرد به زن دقیقا چه تفاوتی‌ ایجاد میکنه؟ باعث میشه طرف بهتر آشپزی کنه؟ بهتر خیاطی کنه؟ تو اجتماع بهتر پذیرفته بشه؟ یا اینکه نیاز جنسیش رو برآورده کنه؟ این سوال هست برای من، لطفا شما توضیح بدید. چه کاری هست که زنانه محسوب میشه و مردان نمی‌تونن انجام بدن؟!
    7
    13
    جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴ - ۲۰:۴۱
    ۳۵
    winnie1987 - بيرمنگهام، انگلستان
    [::Nasrin-a - کبک، کانادا::]. چیزی که شما به اون توجه نکردید خانم عزیز، این هست که در عمل تغییر جنسیت نه مغز رو عوض می‌کنن نه چیز دیگری رو، بلکه اندام‌های جنسی‌ رو تغییر میدن. تکرار می‌کنم "اندام‌های جنسی‌". میشه از افراد محترم و با اطلاع این سایت بپرسم، چرا اندام جنسی‌ رو تغییر میدن؟ اصلا کار کرد اندامهای جنسی‌ چی‌ هست؟ جز برای کسب لذت "و" زاد و ولد؟ این بابا که هر کاری بکنه نمیتونه حامله بشه، پس میمونه برای لذت. اگه من اشتباه می‌کنم شما مارو لطفا راهنمایی کنید.
    9
    12
    جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴ - ۲۰:۴۷
    ۱۰۳
    leila leila - گوتنبرگ، سوئد
    [::winnie1987 - بیرمنگهام، انگلستان::]. منم کاملا با شما موافقم و خوشحالم که دیدم غیر از من سایر خوانندگان این داستان هم به این فکر و نتیجه رسیدن ، این آقا میگه در اصل دختر ولی‌ تو قسمت قبلی‌ میگه عاشق یه دختری شده که بعد با فضاحت از طرف دختر پس زده شده ، یعنی این خانم ترنس و در اصل دختر اما در عین حال لزبین هم هست ؟ مگه همچین چیزی ممکنه ؟ این آدم صد در صد با نقشه خاصی‌ این داستان ناشیانه و این عکسهای مرموز رو گرفته
    7
    9
    جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴ - ۲۳:۳۸
    ۱۰۳
    Nasrin-a - کبک، کانادا
    [::winnie1987 - بیرمنگهام، انگلستان::]. اگر واقعا شما به دنبال جواب هستید، توی قسمت قبلی هم کاریران سایت توضیح دادند. من هم خلاصه میگم: ترانسهای ایران اگر جراحی میکنند به خاطر اینه که این تنها راهیه که در پیش رو دارند. بر خلاف کشوری مثل انگلیس، در کشوری مثل ایران نه اجتماع، نه قانون یک فرد ترنس رو در ظاهری که خودش دوست داره باشه، نمی پذیره // ضمن اینکه ظاهر فرد و رضایت از اون یکی از اولین مواردیه که سبب میشه یک نفر از کلیت زندگیش راضی باشه. تغییر جنسیت دادن برای لذت بردن نیست (چون مشکلی در این ضمینه ندارند) یا به خاطر نگاه جامعه و قانون مجبور به این جراحی میشن، یا برای هماهنگی کامل بدنشون با تمایلات درونیشونه.
    10
    3
    شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ - ۰۶:۱۸
    ۳۶
    raha1984 - هامبورگ، آلمان
    عمل بینی چه ربطی به مجوز و این چیزها داره !!! توی ایران پیش هر دکتری و هر طور که خودت بخواهی برات اون عمل رو انجام میدن کاری هم به اینکه چه شکلی میشی بهت میاد یا نمیاد ندارن !!!! البته نظر میدن ولی نظر خود طرف مهمه !!!
    3
    4
    شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ - ۰۸:۲۷
    ۵۲
    ایران بر باد رفته - برلین، آلمان
    [::winnie1987 - بیرمنگهام، انگلستان::]. این آقا و یا خانم یا هر اسم دیگه ای که بشه روش گذاشت، احساس دختر بودن یا زن بودن میکنه! همین! چرا چونه میزنی!؟ تو بگو اول تو چه رشته ای تحصیل کردی؟ وقتی کامنت اول و دوم تو رو خوندم و متوجه شدم که کلمه همجنس باز رو به جای همجنسگرایی بکار بردی ، هیچ تمایلی برای بحث باهات نداشتم! تو اینهمه موشکافی کردی اما بکار بردن کلمه همجنس بازی نمیتونه دلیل بی اطلاعی تو باشه و حتماً نشانه توهین تو به جامعه همجنسگرایی هست! تو پروفسور رشته پزشگی هم که باشی بهت توصیه میکنم برو تو یوتوپ و گفته های دکتر هلاکویی و دکتر مریم محبی ، و چند متخصص دیگه رو گوش بدی!. این آدم از بچگی یا بدبختی کشیده و یا نکشیده که حتماً کشیده وگرنه ایرانیان یوکا نمی یاد دروغ تحویل کاربران سایت بده! حتی شما عکس برای نمایش میفرستی باید تمام مشخصات عکس و فرستنده و جا و مکان و زمان مشخص باشه!
    10
    6
    شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ - ۰۸:۳۲
    ۵۲
    ایران بر باد رفته - برلین، آلمان
    اصلاً دروغ همش! چرا منو شما اینکارو نکردیم؟ چرا از ۷۷ میلیون ایرانی شاید ۷۷ نفر هم این حرکت بخصوص رو از بچگی تا بحال و این سرگذشت رو به روز نکردن؟ اصلاً چرا جامعه غربی به همجنسگرا ها به راحتی پناهندگی میده، اما به خیلی های دیگه نمیده؟ بقول تو و دوستانت این آقا بلوف میزنه، اما اینهمه همجنسگرای ایرانی تو دنیای خارج دارن زندگی میکنن بلوف زدن؟ شما بازم بی طرفانه برو و به گفته های هلاکویی و دکتر مریم محبی گوش کن و ببین که چه احترامی برای همه آدمها میگذارند! دکتر سروش رو ببین که کلمه همجنس بازو بکار میبره در بحثش و فوراً از طرف دانشجو ها حرفش تصحیح میشه و حرفشو پس میگیره و میگه همجنسگرا! درخت هرچه بارش بیشتر ، خمیده تر! آره عزیزم ، خوبه در بدبختی و فلاکتی که مملکتتو گرفته کمی موشکافی کنی ، یه جامعه چند درصدی همجنسگرا هیچ مشکلی برای تو و دوستانت ایجاد نکرد و نمیکنه! دفعه بعد اگر در خبری باز از باز استفاده کردی بیشتر برات توضیح میدم!
    11
    9
    شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ - ۰۸:۴۳
    ۵۲
    ایران بر باد رفته - برلین، آلمان
    [::winnie1987 - بیرمنگهام، انگلستان::]. تفاوت زن و مرد بسیار و تو این زمان کم نمیشه بهش پرداخت! این احساس زن بودن درش هست و نیاز رو در این میبینه که چهره زنانه و آلت تناسلی زنانه داشته باشه و حقش و رفته برای درمان و این حق رو هم بهش دادن! البته نظر خودم این هست که در ایران جراحی نکنه و طبق گفته شما نکرده ! چه بهتر! اینکه نمیتونه باردار بشه ، بله نمیتونه و درسته، اما این احساس دختر بودن رو داره! و باید در دنیای آزاد اونجور که میخواد با احساسش انجام بده! شاید در دنیای آزاد وقتی به اون چیزی که خواست، پوشیدن لباس زنانه، آرایش زنانه و غیره براش کافی باشه و نیازی به جراحی نبینه! بهر حال آزادی خیلی از کارها رو آسون کرده که در غرب به واضح میشه دید! من حوصله بحث های بی ربط رو ندارم! سروش میگه حق گرفتنیست اما بحث اخلاقو شروع میکنه و گفته میلیونها ایرانی! و همینطور تصور شما رو که پس اخلاق چی میشه؟ برای دونستن اینکه اخلاق چی میشه توصیه میکنم ویدئو خانم دکتر مریم محبی رو ببینید! ماساژ پروستات!
    9
    3
    شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ - ۰۸:۵۴
    ۳۵
    winnie1987 - بيرمنگهام، انگلستان
    [::ایران بر باد رفته - برلین، آلمان::]. دوست عزیز رشته تحصیلی‌ من چه ربطی‌ به نظر دادن داره؟ منظور من کلمه گی‌ بود که شما تصحیح کردید به همجنسگرا. فکر می‌کنم کمی‌ غیر منصفانه باشه که شما نظری رو فقط به خاطر انتخاب غیر عمدی یک کلمه کامل نخوانده باشید. در نظر داشته باشید، این داستان در یک وب سایت دیگه نوشته شده، وب سایتی که هر کس میتونه توش مطلب بنویسه و ایرانین‌یوکی فقط کپی‌ پیست کرده. باز هم تکرار می‌کنم، این مطلب که شما بدون خواندن نظرات من به طور کامل، اقدام به حمله به من می‌کنید بسیار آزار دهنده هست. بنده مشخصا ذکر کردم این داستان رو در وب سایت دیگری خوندم. عرض به حضور شما، بالاخره من یه عمری رو زندگی‌ کردم، تقریبا همه جور آدمی‌ رو دیدم. امثال این فرد رو هم دیدم که فکر می‌کنن با یه مو رنگ کردن، یا مو بلند کردن یا ابرو تراشیدن می‌تونن به عنوان همجنسگرا یا ترنسسکشوال پناهندگی بگیرن. اینکه هر کس آزاد هست هر طور که می‌خواد زندگی‌ کنه، و من هم آزاد هستم تردید خودم رو نسبت به یک داستان - که از نظر من کاملا غیر واقعی‌ هست - عنوان کنم، امری بدیهی‌ هست.
    7
    5
    شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ - ۱۱:۴۰
    ۳۵
    winnie1987 - بيرمنگهام، انگلستان
    [::ایران بر باد رفته - برلین، آلمان::]. من صحبت اخلاق رو هم مطرح نکردم (باز متاسف هستم که مطلب من رو کامل نخوندید)، بنده غیر واقعی‌ بودن کیس این بابا رو عنوان کردم. حالا شما قسمت 4 رو بخون ببین این فرد چی‌ میگه! بهش جواب ندادن، آقا فکر کرده از دیگران کمک بخواد. اگه این فرد راست میگفت، یه عکس از کپی‌ نامه یی که این فرد رو ترانس تایید کرده بود میذاشت، نه عکس از میز آرایش و سلفی.
    6
    5
    شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ - ۱۱:۴۱
    ۵۲
    ایران بر باد رفته - برلین، آلمان
    [::winnie1987 - بیرمنگهام، انگلستان::]. بکار بردن کلمه همجنس باز به جای همجنسگرا یا نشانه بی اطلاعی هست و یا نشانه توهین! اگر شما واقعاً عمداً این کلمه رو بکار نبردید پس من یه عذر خواهی بده کارم به شما! به هر دلیلی که این آقا این کارها رو کرده و نهایتاً برای گرفتن پناهندگی بوده باشه حقشه! از یه جهنمی مانند ایران امروز هر کسی از هر راهی که بتونه حقش که بزنه بیرون و باید هم بزنه بیرون اگر می تونه! من مطلب شما رو تا آخر و چند بار خوندم! با توجه به کلمه همجنس بازی که شما بکار بردید منو به به واژه اخلاق برد و سروش!در قسمت بعدی اگر تونستم حتماً در موردش خواهم نوشت! بدرود
    3
    3
    شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ - ۱۶:۲۴
    ۳۵
    winnie1987 - بيرمنگهام، انگلستان
    [::ایران بر باد رفته - برلین، آلمان::]. نخیر دوست عزیز، بنده عمدا به کار نبرد‌م. اینکه حقشه یا نه، شما فکر کن کسی‌ واقعا مشکلی از این لحاظ داره و شاید حقش در این زمینه به خاطر کیس‌های غیر واقعی‌ خورده بشه. میدونید، من تا پایان قسمت 3 رو خوندم و دلم به حال این فرد سوخت. ولی‌ وقتی‌ قسمت 4 رو خوندم دیدم این بابا همه مارو گذشته سر کار. این آقا حتا رفته سازمان جهانی‌ رنگین کمان (سازمان حمایت از حقوق دگر باشان جنسی‌) اونجا هم محلش نزاشتن. یکی‌ نیست بگه مرد حسابی‌، تو اگه اینقدر در حسرت پناهندگی هستی‌ برو با 4 نفر آگاه در این زمینه صحبت کن. از جوونی‌ و عمر خودش میره اینطور بلاتکلیف و علاف بمونه. بعضیها فکر می‌کنن خیلی‌ زرنگ هستن، با یه داستان و یه تعداد عکس میخوان برن آمریکا و کانادا. با یه ریش و تسبیح هیچ کس شیخ میشه یه شبه، به قول شاعر "که کفنها باید برد..."
    3
    2
    شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ - ۱۹:۰۹
    ۳۵
    winnie1987 - بيرمنگهام، انگلستان
    . دوستان اجازه بدید یک خاطره جالب برای شما تعریف بکنم؛. همونطور که بالاتر گفتم، مدتی‌ به عنوان مترجم داوطلب برای خیریه کار می‌کردم. معمولا ما رو میبردن به [IRC] یا "مرکز اخراج مهاجرین". ایرانی‌هایی بودن که اکثرا به خاطر جرائم مواد مخدر و غیره و تعدادی هم پناهجو در اونجا بودن. ما برای اینها معمولا کتاب، کارت تلفن یا کمی‌ پول که بتونن برای خودشون سیگار یا بیسکوییت یا چیزی از فروشگاه زندان بخرند می‌بردیم. در ضمن نامه‌هایی‌ که از دادگاه یا از جای دیگری داشتند رو برایشان ترجمه می‌کردم، یا اگر میخواستن نامه یا تقاضایی بنویسند کمکشان می‌کردم. در این دید و بازدید‌ها با یه جوانی از ترینیداد که فکر کرده بود من کاریی هستم دوست شدیم. همونطور که گفتم اول گفت کیس سیاسی داره، بعد گفت که همجنس گرا هست. خلاصه در مصاحبه و دادگاه راد شد. به قول ما تهرانی‌ می‌خواست زمین رو گاز بگیره.
    2
    2
    شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ - ۱۹:۵۲
    ۳۵
    winnie1987 - بيرمنگهام، انگلستان
    ادامه: . وقتی‌ از کم و کیف روند مصاحبه پرسیدیم، معلوم شد که مصاحبه‌گر ازش پرسیده تو این مدت که زندان بوده به عنوان یک همجنس گرا با کسی‌ رابطه ایجاد کرده یا نه. طرف هم گفته بود نه. سوال پیچ شده بود که تو به جنس مرد گرایش داری و تو اینجا همه هم مرد هستند، یعنی‌ تو این خراب شده بین ۱۰۰۰ نفر که همه هم تحت فشار جنسی‌ هستند، کسی‌ نبود که تو بهش علاقه داشته باشی‌؟ بیایم کودکانه به قضیه نگاه نکنیم. منی که دگر جنس گرا هستم، اگر من رو بزارن بین ۱۰۰۰ تا زن که همگی‌ هم تحت فشار جنسی‌ هستند، بالاخره اتفاقی‌ صورت خواهد گرفت، درست میگم یا غلط؟ به قول اون هموطن خوبمون که مقاله طنز "راهنمای گام به گام پناهجویی" رو نوشته بود، اینها گرگ باران دیده هستند. بچه نیستند که با یک ادعا و یک کاغذ به شما جواب قبول بدن. کسی‌ نمیتونه بگه من همجنس گرا هستم، ولی‌ به هیچ کس هم علاقه ندارم.
    4
    3
    شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ - ۱۹:۵۳
    نظر شما چیست؟