یک قتل از آمل تا تهران

یک قتل از آمل تا تهران 

    
    چندی پیش شاهد یک آدم ربایی که منجر به قتل یک کودک ۸ ساله شد و در شهرستان آمل اتفاق افتاد، بودیم. ناگفته های زیادی در این باره بود که به طور حتم در یک قسمت نمی توانیم آن را به چاپ برسانیم، از لحظه ای که در جریان قتل قرار گرفتیم، بر این باور بودیم که باید گزارش کاملی در اختیار شما عزیزان قرار دهیم، از این رو دو خبرنگار به طور جداگانه به آمل فرستادیم، تا با شاهدین، مقتول، قاتل، رییس آگاهی، رییس دادگستری آمل و... گفتگو کنند، اما نکته جالب در پس این گزارش این است که خبرنگار بخش حوادث ما، هنگامی که برای گزارش به خانه مقتول رفته بود تا با خانواده داغدار مصاحبه ای انجام دهد، مسعود را که بعدهامشخص شد قاتل است، در خانه مقتول دیده بود. به هر حال گزارش اولی که در رابطه با این آدم ربایی و قتل برایتان تهیه کردیم، خبرهایی است که غلام عباس شمس از شعب آگاهی و خانواده و نزدیکان مقتول به دست آورده و در شماره آینده گزارش هایی از گفتگو با قاضی پرونده و دیگر دست اندرکاران قضایی و همچنین خانواده قاتل خواهید خواند.
    
    قتل فجیع
    
    از اطاق سرهنگ کشفی معاون عملیاتی که خارج می شوم، چشمانم را نم اشکی، خیس نموده و خبر ندارم که از گوشه چشمم راه گرفته که منشی می گوید: گریه می کنی؟
    و آنجاست که می فهمم که نه بابا من هم دل دارم. آخر کدام سنگدلی است که از جنایتی چنین فجیع و بی رحمانه و نامردانه، با خبر شود و اشک نریزد. از پله ها که پایین می آیم تابلو دایره ۱۱ آدم ربایی جلوچشمانم، مرابه یاد سوالی که صدها بار از روزی که از این جنایت باخبر شدم از خودم کرده ام، می اندازد که: «اگر این پرونده در تهران بررسی می شد...»
    و به خودم نهیب می زنم که: چه فرقی می کند، قسمت این بوده.
    دل و دماغ ماندن و گرفتن گزارشات بقیه شعب را ندارم. از آگاهی خارج می شوم. لازم است کمی قدم بزنم. حتی داغی آفتاب را حس نمی کنم. به یاد روزی می افتم که قبل از دستگیری قاتل رفته بودم آمل تا از قتل کودک ۸ ساله «محمد پرویزی عمران» گزارش تهیه کنم و عجیب در آن خاطره غرق می شوم. از دادگستری آمل که بیرون می آیم، مسیرم مشخص است. منزل فتحعلی پرویزی عمران. حالا دیگر تمام شهر، نشانی آن خانه را می دانند. همان خیابانی که به تهران می رود، سرکوچه اش اداره راهنمایی و رانندگی است، تاکسی مرا تا آن طرف پل بیشتر نمی برد. راننده تاکسی می گوید: بچه فداشد.
    بعد انگار که خودش آنجا بوده، با آب و تاب تعریف می کند که چطور اختلاف پیدا شده و بالاخره...
    شایعات متفاوت است اما بعضی از شایعات غیر قابل باور است. تاکسی دوم مرا تا سرکوچه شان می برد. سرکوچه که پیاده می شوم، اداره راهنمایی و رانندگی در حال تعطیل شدن است. این طرف یک حجله گذاشته اند با عکس مقتول. پیش خودم می گویم: بمیرم، چه چشمهای گویایی داره... چطور دلشون اومد؟ پیداکردن خانه اصلا" سخت نیست. یک حجله هم آنجاست، پارچه های تسلیت، دیوار خانه را پرکرده اند حتی تا دیوارهای همسایه هم رفته اند. زنگ می زنم. خانمی از آنطرف می گوید بفرمایید و در باز شد. معلوم است هنوز هم به خانه شان برای تسلیت می آیند. مردد وارد می شوم. خانمی به پیشواز آمده که تسلیت می گویم و مرا به داخل اطاقی که مخصوص آقایان است دعوت می کند. داخل اطاق هیچکس نیست. بالاخره یک دختر جوان همراه یک زن هر دو سیاه پوش و غمزده وارد می شوند. بلند می شوم. سلام و علیک که رد و بدل می شود، تسلیت می گویم. زن می پرسد: از تهران اومدید؟ جوابش را می دهم: بله
    اما دو دل هستم که بگویم خبرنگارم یا نه و بالاخره هم می گویم. زن و دختر به همدیگر نگاه می کنند و بالاخره دختر سکوت را می شکند که: از روزنامه... هم آمده بودند. اما دروغ نوشتند. خیال می کنن که ما بچه مون رو دادیم دستشون و گفتیم بفرما بکش... هر دو گریه می کنند. کلمات را گم کرده ام و رشته کلام را گم می کنم بالاخره می گویم: من نمی دانم اما من توی مجله... دختر نمی گذارد حرفم تمام شودو می گوید: هیچ فرقی نمی کنه... چشم غره زن، او را آرام می کند. می پرسم: شما... مادر...
    در جوابم سرش را تکان می دهد. می گوید: وقتی به دنیا اومد، قلبش ناراحت بود. خیلی دکتر بردیم. اما بالاخره شفا گرفت. همین یه پسر بود. پنج تا خواهر هم داره از ۱۴ ساله تا ۲۱ ساله که دانشجو هستند. ای کاش مدرسه نمی رفت
    همش ۸ سالش بود. اون روز یه کمی حالش خوب نبود. مثل این که سرما خورده بود. گفتم مادر جون نرو مدرسه. اصلا" دلم رضایت نمی داد بچه مدرسه بره. دلم جوش می زد. واسه ی همین اون روز، پدرش با ماشین خودش اونو برد مدرسه. همون روز بود که.... گریه امانش نمی دهد. از این که او را به یاد پسرش می اندازم شرمنده می شوم بالاخره دختر جوان نجاتم می دهد که: فعلا" پدرمون خونه نیست. شما نیم ساعت دیگه زنگ بزنید. شماره تلفن خانه را که می دهد، بلند می شوم، خداحافظی می کنم و می گوید: ناهار خدمت باشیم....
    سرکوچه آن طرف راهنمایی، یک بانک است، چسبیده به بانک یک سوپر و بعد، یک لوازم التحریر که روزنامه هم می فروشد. یک روزنامه می خرم. سرصحبت را با جمشید امینی، صاحب مغازه باز می کنم. می گوید: هر روز ظهر می اومد. از سرویس که پیاده می شد، یک پفک یا بیسکویت از سوپر می گرفت. از سرویس تا در دکون حدودا" چند متره. هیچکس متوجه نشد. بچه از سرویس که پیاده می شه، می برنش. آقا آشنا بود و گرنه بچه، جیغی، دادی، هواری. جلو چشم این همه کاسب و آدم. فقط یک مشتری بانک، مثل اینکه دیده که یه پیکان مشکوک سر کوچه بوده. به بانک ملی سرکوچه می رویم. کارمند بانک می گوید: نه بابا... همین طوری می گویند... چون هر روز یک جور می گویند...
    آن طرف تر، فروشگاه دانه و لوازم مرغداری فتحعلی پرویزی عمران پدر کودک است. باز است. می روم داخل، مسئول فروشگاه، خیلی گرم برخورد می کند. از آن جا به خانه تلفن می کنم. پدر بچه، خانه است، قرار می گذاریم برای ساعت ۲/۵ خیلی اصرار می کند برای ناهار بروم. اما می خواهم کمی با خودم باشم. عذر خواهی می کنم. گوشی را می گذارم و رها می شوم در شهر آمل... ساعت ۲/۵ زنگ را می فشارم. مثل دفعه اول، در باز می شود. کمی جلوی در معطل می کنم، دو مرد به استقبالم می آیند. هر دو، لباسی سیاه پوشیده اند. مرد اول خودش را معرفی می کند: پرویزی هستم.
    دست می دهیم، تسلیت می گویم و وارد خانه می شویم. سه مرد دیگر در خانه هستند. یکی از آنان پسر جوانی است. نگاهش جور عجیبی است که احساس بدی به او پیدا می کنم. بعد از سلام علیک و تعارفات و تسلیت، دختر بزرگ خانواده که قبلا" او را دیده بودم با مادرش وارد می شود و می نشیند و بلافاصله دختر می گوید: ببخشید. شما کارت شناسایی دارید؟
    جوابش معلوم است. همچنین یک مجله را به او نشان می دهم با صفحه ای که اسمم روی آن است و شناسنامه و کارتم را نگاه می کند. به پدرش نگاه می کند. با سر تایید می کند و پدر که: نه آقا... خواهش می کنم و...
    بعد پدر ادامه می دهد: دادگستری به همه شک کرده حتی به این فامیل ما که دانشجو است و در تهران تحصیل می کند!
    به جوان نگاه می کنم. باز هم نگاهش جور عجیبی است. هنوز هم فکر می کنم او بود... یا نه؟ یعنی او، همان قاتلی است که بعدا" معرفی می شه؟ نمی دانم، شاید هم خودش بود.
    پدر تعریف می کند: اون روز صبح خودم بردمش مدرسه. حالش خوب نبود. مادرش گفت مدرسه نرو ولی من اصرار کردم که باید بره. چشمانش تر می شود. به عکس پسر، به دیوار سمت راستش خیره می شود: آره... رفت که رفت.
    سرش را پایین می اندازد. شاید هم خودش را مقصر می داند به خاطر اصرار آن روز، آهی عمیق می کشد و ادامه می دهد: وقتی می گویند محمد جواد مثل هر روز به خانه نمی آید، مادرش نگران می شه. هر روز سرکوچه پیاده می شد. مادرش رفته بود سرکوچه. بچه نرسیده بود. از بقالی هر روز پفک می خریده. اون روز نخریده بود. مادرش بیشتر نگران می شه. به من خبر داد و رفتیم مدرسه گفتند با سرویس رفته. راننده سرویس هم گفت که سر کوچه پیاده ش کرده و ما هم با ۱۱۰ تماس گرفتیم.
    
    اولین تماس
    
    ساعت حدود ۳ بود که تماس گرفتند. خیلی یواش صحبت می کرد مثل پچ پچ. لهجه اش رو عوض کرده بود مثل ترکی. معلوم بود لهجه اش ساختگی یه. از همون لحظه ای که مادرش رفته بود سرکوچه و مثل دیوانه ها گریه می کرد علی رضا منصوری سوپر سرکوچه می ره کلانتری ۱۳ خبر می ده، کلانتری میگه باید صاحب بچه بیاد که اون میگه صاحب بچه افتاده خونه. کلانتری ۱۳ خودشون با ما تماس گرفتن که اونا به قاضی کشیک دادگستری نامه می نویسند و او هم دستور پی گیری می دهد. ساعت حدود ۵/۵ تا ۶، آدم ربا دوباره تماس گرفت که این دفعه لهجه اش را به کردها شبیه کرده بود اما یواش صحبت می کرد، پچ پچ می کرد و گفت: واسه آزادی بچه باید صد هزار دلار با چهار میلیون نقد بدی. گفتم: بچه باید صحبت کنه.
    آخه دفعه اول که تماس گرفت، گفته بود بچه ی تو پیش منه. اگه اطلاع بدی بچه رو می کشیم. مابا هم یه خورده حسابی داریم که باید پاک بشه.
    پلیس ها هم اینجا بودن. از همون ساعت ۱/۵ که بچه گم شد. مخابرات تلفن رو کنترل می کرد. از اول تحت نظر آگاهی آمل بودیم که به خونه ما اومدند. آگاهی استان هم تو جریان قرار گرفت. همون روز چهار شنبه که بچه روبرده بودن. من خواسته بودم با بچه صحبت کنم. روز پنجشنبه دوباره مامورین اومدند. همون وقت من برای تهیه پول، یعنی دلار به تهرون رفتم. با یکی از دوستان، همین آقا. (مرد کناردستیش کمی سرش را خم می کند) ۱۲ ظهر که ما"مورین از خونه خارج میشن، آدم ربا تلفن می کنه. مادرش گوشی رو برمیداره. آدم ربا نبود بلکه بچه خودش میگه الو، تلفن قطع می شه. پنج دقیقه بعد دوباره زنگ زده شد، مادرش گوشی رو گرفت و گفت: آقا... من خواهش می کنم بذارین بچه با من صحبت کنه. بعد شما صحبت کنید.
    بچه خودش میگه: مامان، من رو دزدیدن...
    مادرش جواب داده: نگران نباش پول آماده است.
    بعد تلفن قطع می شود. شب جمعه بود. یعنی پنجشنبه شب. ما با پول از تهران اومدیم. هشتادمیلیون تومان دادم که صدهزار دلار خریدم با چهار میلیون تومان پول ایرانی. آدم رباها زنگ زدند با همون صدای یواش کردی. ما هم گفتیم پول آماده است. به سرهنگ احمدی خبر دادم. همون شب حدود ۱۱/۵ شب معاون امور قضایی آمل، وکیلی راد تماس گرفت که ما"مورین هم بایدبیایند. خواستم که ایشان را ببینم. با هم قرار گذاشتیم. به اتفاق دوستم رستم علی زاده حدود یک ربع به دوازده شب به خونه شون رفتیم بعد از بیست دقیقه که ملاقات ما طول کشید، سرهنگ احمدی جلوی دادگاه انقلاب با ما قرار ملاقات گذاشت. رفتیم و هماهنگ کردیم. به خونه که رسیدیم دیدم بچه ها همه گریه می کنند. آدم رباها، چند بار تماس گرفته بودن، من نبودم. آخرین دفعه، تهدید کرده بودن اگه پدر گوشی رو نگیره، ما شما رو چشم انتظار می ذاریم.
    ده دقیقه بعد، آدم رباها تماس گرفتن که: اگه پول آماده است، همین امشب حرکت کن. اگه پول درست بود بچه رو تحویل میدیم. از درخونه، شما رو زیر نظر داریم. با ماشین خودت از طرف پلیس راه تا پلور می آیی. هر جا مناسب بود پول رو از تو میگیریم.
    خلاصه قرار شد رستم علی زاده رو با پول بفرستیم. با وکیلی راد تماس گرفتم که پول را خواسته اند. او هم گفت با سرهنگ احمدی هماهنگ کنید. خلاصه سرهنگ احمدی گفت یک ماشین دیگه می خوایم. یه پراید باشه بهتره چون ممکنه همه ماشینای ما شناسایی شده باشه.
    علی شاه محمدی یکی دیگه از رفقا رو با تلفن خبر کردیم که ماشین خودش رو ببره توی فلکه قائم تحویل سرهنگ و ما"مورین بده که ما"مورین اون رو هم به عنوان راننده با خودشون بردن. ماشین حامل پول هم یک پژو جی ال ایکس دوهزار بود وقتی ماشین رو تحویل گرفتن سرهنگ به رستم علی زاده دستور حرکت داد.
    
    با اتومبیل پول از آمل تا...
    
    بقیه قضیه را رستم علیزاده تعریف کرد که: با ماشین حاجی حرکت کردم. پول ها توی ساک بود. دو موبایل داشتم یکی مال خودم، یکی مال حاجی، آدم رباها گفته بودن با موبایل حاجی تماس می گیرن. با پلیس هماهنگ کردم و بعد هم حرکت. به پلور که رسیدیم، رفتم زیر تابلو، همونجا که آدم رباها گفته بودن. یکی از آدم رباها زنگ زد که: کجایی؟ گفتم: سرقرار. خیلی یواش حرف می زد با لهجه کردی که: ادامه بده به طرف تهرون.
    ادامه دادم تا رسیدم به پمپ بنزین. بنزین زدم و حرکت کردم. همین طور ادامه دادم تا رودهن. رودهن دوباره با من تماس گرفت که: کجایی؟ گفتم رودهن. گفت: حرکت کن برو به طرف تهرون.
    باز حرکت کردم. مدام تماس می گرفت که کجائی، من هم می گفتم. تااین که سر چهارراه تهرانپارس رسیدم به ما"مورین با موبایل خودم اطلاع دادم. یک ربع بعد زنگ زد و گفت بیا زیر پل شهید بابایی و وارد اتوبان بشید. مشخص بود که با برنامه ریزی قبلی سعی در ردگم کردن ما را دارد حرکت کردم و رفتم. داخل اتوبان که شدم کمی که رفتم، زنگ زد گفت: کجایی؟ گفتم: تو اتوبان، کنارم توی جاده هلیکوپتری رو می بینم. گفت: بیا زیر تابلو دارآباد.
    زیر تابلو که رسیدم، خودم به ما"مورین اطلاع دادم. دوباره آدم ربا زنگ زد که: بیا عقب سرپل. عقب آمدم تا سر پل رسیدم زنگ زد که: کجایی؟ گفتم: سرپل.
    قطع کرد. حدود دو دقیقه بعد زنگ زد که: موبایل رو خاموش کن بگذار توی کیف پول و از بالای پل پرت کن پایین. خواستم زنگ بزنم که به ما"مورین بگم دوباره زنگ زد که: گفتم بنداز پایین و گرنه خودت رو با ماشین به مسلسل می گیرم. در رو باز بگذار. ماشینت رو روشن بگذار. موبایل رو خاموش کن. کیف رو بنداز پایین و زود سوار ماشین شو برو. (آیا قاتل هم دستی داشت یا همه یک بلوف بود) جای معطلی نبود نگاه کردم پایین. یک جاده خاکی فرعی کنار پل بود. زیر پل رو نگاه کردم هیچکس نبود. موبایل رو توی ساک گذاشتم و انداختم پایین و به سرعت حرکت کردم. رفتم از اون طرف اومدم پایین. ساک نبود. بعد مامورین رسیدند. نه ساک بود، نه کسی و برگشتیم به سمت آمل... تماس حاصل نشد
    دوباره پدر رشته را به دست می گیرد که: دیگه با ما تماس نگرفتن. از همون وقت تا یکشنبه که تماس گرفته بودند با منزل برادرم مهر علی پرویزی و گفته بودن، پول به دست ما رسید. دستش درد نکنه، بچه رو صحیح و سالم حمام کردیم و به شما تحویل می دیم. منتهی خونه حاجی شلوغه، بچه رو جای دیگه تحویل می دیم.
    خانم برادرم خواسته بود با بچه صحبت کنه که قبول کرده بودند. دیگر با ما تماس نگرفتن تا اینکه روز ۱۴ اردیبهشت توی جاده هراز سی متر بعد از تونل امامزاده هاشم، زیر جاده توی سرازیری سمت چپ توی یک ساک در حالی که سربچه بیرون بوده بچه رو مرده پیدا
    می کنند. بعد مادر ادامه می دهد: دوشنبه غروب بود. آگاهی آمد به ما اعلام کرد. پدرش با دوستش رفتند رودهن. توی سردخونه، بچه رو تحویل می گیرن. گلوش رو بریده بودند. خدانشناس ها. و اطاق پر از صدای گریه مرد و زن می شود. آرام که می گیریم، پدر
    بچه می گوید: ای آقا، همه مان را بازجویی می کنند. میگن خودی بوده. همه رو حتی این فامیلمون رو که تهرون درس می خونه! جوان را نشان می دهد، در نگاه جوان همان حالت را می بینیم. هنوز هم شک دارم که او، همان خود قاتل بوده یا نه.... خداحافظی که می کنم در خیابان، هنوز در حال و هوای آن خانه هستم. در اتوبوس وقت برگشتن هم، سردبیر می گوید: چه شد؟
    می گویم: صبر کن تا قاتل رو بگیرن...
    قبول می کند تا امروز...
    
    
    دستگیری قاتل
    
    قاتل را گرفتند و مشخص شده یک قتل دیگر هم انجام داده. یک مامور از شعبه ۱۰ آگاهی تهران به آمل رفته و اعترافاتی گرفته. تمام صحنه قتل ها را هم در گزارش نوشته. هم قتل پسر و هم قتل قبلی را. قاتل پسر عموی پدر مقتول، مسعود پرویزی عمران، دانشجوی رشته پزشکی است. هنوز هم با خودم کلنجار می روم که نکند همان جوانی، باشد که من، همان روز در خانه مقتول دیدم. هنوز هم شک دارم که خودش بوده یا نه.

+3
رأی دهید
-0

نظر شما چیست؟
جهت درج دیدگاه خود می بایست در سایت عضو شده و لوگین نمایید.