صحبتهای فریدالدین حدادعادل در مورد کشته شدن خواهرش (همسر مجتبی خامنهای) + ویدیو
+6
رأی دهید
-41
فریدالدین حدادعادل درباره کشته شدن خواهرش (همسر مجتبی) حرف میزنه ولی میگه داغ «آقا» علی خامنهای براشون مهمتره و خانوادهش با خبر مرگ او «فرو ریختند».اظهارات فریدالدین حدادعادل مبنی بر اینکه داغ علی خامنهای برای خانواده آنها سنگینتر از فقدان خودِ متوفی بوده، نمونهای بارز از تلاش برای بازتولید مفهوم «ذوب در ولایت» است.
فریدالدین حدادعادل درباره کشته شدن خواهرش (همسر مجتبی) حرف میزنه ولی میگه داغ «آقا» #علی_خامنهای براشون مهمتره و خانوادهش با خبر مرگ او «فرو ریختند»
— Maryam Moqaddam مریم مقدم (@MaryamMoqaddam) March 29, 2026
-حقیقتا آدمهای عجیبی هستند طرفداران ج ا
pic.twitter.com/ak0QaNBxdG
در این دیدگاه، پیوندهای خونی و عاطفی در درجه دوم اهمیت قرار میگیرند و آنچه اصالت مییابد، وفاداری مطلق به راس هرم قدرت است.
این نوع روایتگری که در آن «فرو ریختن» خانواده نه برای از دست دادن یک خواهر، بلکه برای اندوه رهبر توصیف میشود، بیش از آنکه نشاندهنده عمق ایمان باشد، به عنوان ابزاری برای مشروعیتبخشی سیاسی و نمایش همبستگی درونی طبقه حاکم به کار میرود.
این رویکرد در حالی ترویج میشود که بسیاری از منتقدان، آن را نوعی تظاهر و بیگانگی با عواطف انسانیِ معمول در جامعه میدانند.
تضاد میان اندوه نمایشدادهشده برای اعضای وابسته به ساختار قدرت و نادیده گرفتن جانباختن هزاران نفر در اعتراضات و حوادث سالهای اخیر، کانون اصلی خشم معترضان و منتقدان است.
در حالی که رسانههای رسمی بر «داغ» و «فرو ریختن» خانوادههای وابسته به قدرت تمرکز میکنند، پاسخگویی درباره کشتهشدگان خیابانی، سرکوبهای خونین و بحرانهای معیشتی که منجر به از دست رفتن جان انسانهای بیشماری شده، همچنان مفقود است.
این دوگانگی در برخورد با مفهوم «ارزش جان انسان»، باعث شده است که حتی مراسمهای مذهبی یا سوگواریهای خصوصی این چهرهها، از سوی بخش بزرگی از جامعه به عنوان بخشی از ساختار سرکوب و تبلیغات سیاسی دیده شود، نه یک سوگ انسانی ساده.
ماجرای ازدواج دختر حداد عادل با مجتبی خامنه ای
عصر ایران - زهرا حداد عادل، دختر غلامعلی حداد عادل و همسر مجتبی خامنه ای، در حملات روز گذشته اسرائیل به شهادت رسید. به همین مناسبت، مروری داریم بر خاطره حداد عادل از روند آشنایی پسر آیت الله خامنه ای یا دخترش و نهایت ازدواج و آغاز زندگی مشترک.
این خاطره سال 1394 به نقل از خبرگزاری زنان ایران در عصر ایران منتشر شده بود و اینک به نقل از غلامعلی حداد عادل، بازنشر می شود:
«سال 77، خانمی به خانه ما زنگ زده بود و گفته بود که می خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می خواهد ادامه تحصیل دهد. ایشان دوباره پرسیده بودند اگر امکان دارد ما بیاییم دخترخانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.
بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. و ایشان هم گفته بودند؛ من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام علیک کرده بود و گفته بود: «ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ایم. اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم.» آن زمان خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود .
بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آنها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اینکه اگر آنها نپسندیدند، لطمه یی به دختر ما نخورد. طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند: «خانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است .»
یک سال از این قضیه گذشت. مجدداً خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند ما می خواهیم برای خواستگاری بیاییم. خانم بنده پرسیده بودند چطور تصمیم تان عوض شده؟ آقا گفته بودند: «خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نیامده بود، منصرف شدند.» و خانم آقا هم گفته بودند: «چون دخترتان دختر محجبه، فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهید، بیاییم .»
آن زمان دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، یک روز پسر آقا و مادرش با یک قواره پارچه به عنوان هدیه برای عروس آمدند و صحبت کردیم و پس از رفتن آقا مجتبی، نظر دخترم را پرسیدم، ایشان موافق بودند .
بعد از چند روز خدمت آقا رفتیم. آقا فرمودند: «آقای دکتر، داریم خویش و قوم می شویم.»
گفتم: «چطور؟» گفتند؛ «خانواده آمدند و پسندیدند و در گفت وگو هم به نتیجه کامل رسیده اند، نظر شما چیست؟»
گفتم: «آقا، اختیار ما دست شماست .»
آقا فرمودند: «نه، شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانم تان هم همین طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من این طور نیست. اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غیر از کتاب هایم یک وانت بار می شود. اینجا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسوولان در آنجا با من دیدار می کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه یی اجاره کرده ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می کنند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می شود، چیزهایی در ذهنش باشد. ما این طور زندگی می کنیم. اما شما زندگی نسبتاً خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه اینها را به او بگو بداند .»
من هم به دخترم گفتم و ایشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئیس جمهوری شان، در جنوب تهران خانه یی داشتند که آن را اجاره داده اند و خرج زندگی شان را از آن درمی آورند؛ ایشان حقوق رهبری نمی گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی کنند .
هنگام صحبت در مورد مراسم عقد و مهریه و ... آقا فرمودند: «در مورد مهریه، اختیار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه عقد می خوانم، سنت من این بوده که بیشتر از 14 سکه عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده ام، اگر بخواهید، می توانید بیشتر از 14 سکه مهریه معین کنید، ولی شخص دیگری خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بیش از 14 سکه برای مردم عقد نخوانده ام، برای عروسم هم نمی خوانم .»
من گفتم: «آقا، این طور که نمی شود. من با مادرش صحبت می کنم، فکر نمی کنم مخالفتی داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند: «می توانید در تالار بگیرید، ولی من نمی توانم شرکت کنم.» گفتم؛« آقا هر طور شما صلاح بدانید.»
فرمودند: «می خواهید این دو تا اتاق اندرونی و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید. هر چند نفر جا می شوند، نصف می کنیم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت می کنیم.» ما حساب کردیم و دیدیم بیشتر از 150 ، 200 نفر جا نمی شوند. ما حتی اقوام درجه اول مان را هم نمی توانستیم دعوت کنیم، اما قبول کردیم .
آقا غیر از فامیل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و روسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند. یک نوع غذا هم درست کردیم. قبل از اینها صحبت خرید بازار شد.
پسر آقا گفت: «من نه انگشتر می خواهم و نه ساعت و نه چیز دیگری.» آقا گفتند: «خوب نیست.» من هم گفتم: «حداقل یک حلقه بگیرند.» اما آقا فرمودند: «من یک انگشتر عقیق دارم که یکی برای من هدیه آورده، اگر دخترتان قبول می کند، من آن را به ایشان هدیه می دهم و ایشان هم به عنوان حلقه، به مجتبی هدیه دهد.»
قبول کردیم و انگشتر را گرفتیم و بعد به آقا مجتبی دادیم. کمی بزرگ بود. به یک انگشترسازی بردیم تا کوچکش کند و خرجش 600 تومان شد. خلاصه خرج حلقه داماد 600 تومان شد .
به آقا گفتیم در همه این مسائل احتیاط کردیم، دیگر لباس عروس را به ما بسپارید و آقا هم فرمودند؛ «آن را طبق متعارف حساب کنید.» در همان ایام، ما خودمان برای پسرمان عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس برای عروس مان سفارش داده بودیم بدوزند .
خلاصه قبل از اینکه عروس مان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد. بعد آقا گفتند؛ «من یک فرش ماشینی می دهم، شما هم یک فرش بدهید.» و به این ترتیب مراسم برگزار شد.
برای عروسی هم دو پیکان از اقوام ما و دو پیکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت یک طول کشید. خانواده آقا آمده بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهراً کاری داشتند و نیامده بودند. اما وقتی عروس را به خانه آوردیم، دیدیم آقا هنوز بیدار نشسته اند و منتظرند عروس را بیاورند .
فرمودند: «من اخلاقاً وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروس مان قدم به خانه ما می گذارد، من هم بدرقه اش کنم و به اصطلاح خوشامد بگویم .»
ما خیلی تعجب کرده بودیم و فکر نمی کردیم آقا تا آن ساعت شب بیدار باشند، حتی آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند.
آقا گفتند: «دکتر، امشب شام هم نداشتیم، من به یکی از پاسدارها گفتم شما چیزی خوردنی دارید؟ آنها گفتند که غیر از کمی نان چیز دیگری نداریم. گفتم؛ همان را بیاورید، می خوریم .»
بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقیقه یی برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوشامد گفتند.
رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی چقدر ارزش دارد. اینها از برکت انقلاب اسلامی و خون شهداست. ایشان دستور دادند حتی از ریزترین وسایل دفتر استفاده نشود، چون مال بیت المال است. حتی اگر مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد، اجازه ندارند از وسایل دفتر استفاده کنند.

عصر ایران - زهرا حداد عادل، دختر غلامعلی حداد عادل و همسر مجتبی خامنه ای، در حملات روز گذشته اسرائیل به شهادت رسید. به همین مناسبت، مروری داریم بر خاطره حداد عادل از روند آشنایی پسر آیت الله خامنه ای یا دخترش و نهایت ازدواج و آغاز زندگی مشترک.
این خاطره سال 1394 به نقل از خبرگزاری زنان ایران در عصر ایران منتشر شده بود و اینک به نقل از غلامعلی حداد عادل، بازنشر می شود:
«سال 77، خانمی به خانه ما زنگ زده بود و گفته بود که می خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می خواهد ادامه تحصیل دهد. ایشان دوباره پرسیده بودند اگر امکان دارد ما بیاییم دخترخانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.
بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. و ایشان هم گفته بودند؛ من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام علیک کرده بود و گفته بود: «ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ایم. اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم.» آن زمان خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود .
بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آنها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اینکه اگر آنها نپسندیدند، لطمه یی به دختر ما نخورد. طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند: «خانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است .»
یک سال از این قضیه گذشت. مجدداً خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند ما می خواهیم برای خواستگاری بیاییم. خانم بنده پرسیده بودند چطور تصمیم تان عوض شده؟ آقا گفته بودند: «خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نیامده بود، منصرف شدند.» و خانم آقا هم گفته بودند: «چون دخترتان دختر محجبه، فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهید، بیاییم .»
آن زمان دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، یک روز پسر آقا و مادرش با یک قواره پارچه به عنوان هدیه برای عروس آمدند و صحبت کردیم و پس از رفتن آقا مجتبی، نظر دخترم را پرسیدم، ایشان موافق بودند .
بعد از چند روز خدمت آقا رفتیم. آقا فرمودند: «آقای دکتر، داریم خویش و قوم می شویم.»
گفتم: «چطور؟» گفتند؛ «خانواده آمدند و پسندیدند و در گفت وگو هم به نتیجه کامل رسیده اند، نظر شما چیست؟»
گفتم: «آقا، اختیار ما دست شماست .»
آقا فرمودند: «نه، شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانم تان هم همین طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من این طور نیست. اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غیر از کتاب هایم یک وانت بار می شود. اینجا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسوولان در آنجا با من دیدار می کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه یی اجاره کرده ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می کنند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می شود، چیزهایی در ذهنش باشد. ما این طور زندگی می کنیم. اما شما زندگی نسبتاً خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه اینها را به او بگو بداند .»
من هم به دخترم گفتم و ایشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئیس جمهوری شان، در جنوب تهران خانه یی داشتند که آن را اجاره داده اند و خرج زندگی شان را از آن درمی آورند؛ ایشان حقوق رهبری نمی گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی کنند .
هنگام صحبت در مورد مراسم عقد و مهریه و ... آقا فرمودند: «در مورد مهریه، اختیار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه عقد می خوانم، سنت من این بوده که بیشتر از 14 سکه عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده ام، اگر بخواهید، می توانید بیشتر از 14 سکه مهریه معین کنید، ولی شخص دیگری خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بیش از 14 سکه برای مردم عقد نخوانده ام، برای عروسم هم نمی خوانم .»
من گفتم: «آقا، این طور که نمی شود. من با مادرش صحبت می کنم، فکر نمی کنم مخالفتی داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند: «می توانید در تالار بگیرید، ولی من نمی توانم شرکت کنم.» گفتم؛« آقا هر طور شما صلاح بدانید.»
فرمودند: «می خواهید این دو تا اتاق اندرونی و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید. هر چند نفر جا می شوند، نصف می کنیم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت می کنیم.» ما حساب کردیم و دیدیم بیشتر از 150 ، 200 نفر جا نمی شوند. ما حتی اقوام درجه اول مان را هم نمی توانستیم دعوت کنیم، اما قبول کردیم .
آقا غیر از فامیل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و روسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند. یک نوع غذا هم درست کردیم. قبل از اینها صحبت خرید بازار شد.
پسر آقا گفت: «من نه انگشتر می خواهم و نه ساعت و نه چیز دیگری.» آقا گفتند: «خوب نیست.» من هم گفتم: «حداقل یک حلقه بگیرند.» اما آقا فرمودند: «من یک انگشتر عقیق دارم که یکی برای من هدیه آورده، اگر دخترتان قبول می کند، من آن را به ایشان هدیه می دهم و ایشان هم به عنوان حلقه، به مجتبی هدیه دهد.»
قبول کردیم و انگشتر را گرفتیم و بعد به آقا مجتبی دادیم. کمی بزرگ بود. به یک انگشترسازی بردیم تا کوچکش کند و خرجش 600 تومان شد. خلاصه خرج حلقه داماد 600 تومان شد .
به آقا گفتیم در همه این مسائل احتیاط کردیم، دیگر لباس عروس را به ما بسپارید و آقا هم فرمودند؛ «آن را طبق متعارف حساب کنید.» در همان ایام، ما خودمان برای پسرمان عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس برای عروس مان سفارش داده بودیم بدوزند .
خلاصه قبل از اینکه عروس مان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد. بعد آقا گفتند؛ «من یک فرش ماشینی می دهم، شما هم یک فرش بدهید.» و به این ترتیب مراسم برگزار شد.
برای عروسی هم دو پیکان از اقوام ما و دو پیکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت یک طول کشید. خانواده آقا آمده بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهراً کاری داشتند و نیامده بودند. اما وقتی عروس را به خانه آوردیم، دیدیم آقا هنوز بیدار نشسته اند و منتظرند عروس را بیاورند .
فرمودند: «من اخلاقاً وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروس مان قدم به خانه ما می گذارد، من هم بدرقه اش کنم و به اصطلاح خوشامد بگویم .»
ما خیلی تعجب کرده بودیم و فکر نمی کردیم آقا تا آن ساعت شب بیدار باشند، حتی آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند.
آقا گفتند: «دکتر، امشب شام هم نداشتیم، من به یکی از پاسدارها گفتم شما چیزی خوردنی دارید؟ آنها گفتند که غیر از کمی نان چیز دیگری نداریم. گفتم؛ همان را بیاورید، می خوریم .»
بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقیقه یی برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوشامد گفتند.
رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی چقدر ارزش دارد. اینها از برکت انقلاب اسلامی و خون شهداست. ایشان دستور دادند حتی از ریزترین وسایل دفتر استفاده نشود، چون مال بیت المال است. حتی اگر مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد، اجازه ندارند از وسایل دفتر استفاده کنند.
۴۵

Shahn - باربودا، آنتیگوا و باربودا
داش تو اول بیوو یک بشتی بزن با اون پدر شیره ایت. یک عمر مردم کشتین و دستتون تو خون مردم کردین و کاخ ها ساختین . حالا نوبت شماست. هر که باد میکارد طوفان درو میکند پف....ز جمهوری اسه.....لی که یک مملکت آباد ویران گردید ، شرم بر شما پلیدان شیره ای باجناقباز
4
48
دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ - ۰۷:۵۰
۴۸

ماینر - اسن، آلمان
سطر سطر این خزعبلات جز تزویر و یا چیزی دیگه درش وجود نداره از کنار سفر آقاشون فریدالدین و دکتر حدادعادل حساب های میلیون دلاری در بانکهای خارج دارند باید هم خودشون رو جر بدن اگه یه زمان این رژیم به درک واصل بشه .پس این وابستگی به راس هرم نیست بلکه چپاول و دزدی از منابع ملته با گریه و زاری دروغین.
4
43
دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ - ۰۷:۵۸
۷۰

Parsa-Aachen - آخن، آلمان
خطاب من به گردانندگان این سایت: چرا وقتی من برای موضوع بالا گزینه منفی را انتخاب کردهام، همزمان ۱ رأی منفی و ۲ رأی مثبت ثبت می گردد. این موضوع را چند وقت پیش نیز سوال کرده، اما پاسخی داده نشد. این موضوع به دفعات پیش آمده است. دوستان آگر شما هم این تجربه را دارید، لطفا اعلام نمایید.
5
17
دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۱
۷۰

Parsa-Aachen - آخن، آلمان
نظر بنده به موضوع بالا، یک مشت چرندیات. یک مشت مفتخور کمتر. والا....
2
26
دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۵
۴۶

Pir00z - آخن، آلمان
شماها چطور میتونید اینقدر متظاهر و ریاکار باشین آخه؟پاچه خاری و از آغا بالا رفتن تا کی دروغگوهای زبونباز.اینقدر حرفهای پدر و پسر دزد و قاتل چندش آور و اعصاب خوردکنی بود که آدم دوست داره بشینه یکی یکی موهای خودشو از حرس بکنه. من از این وسعت خا..مالی خجالت کشیدم به مرگ رهبر جدید
2
24
دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۹
۴۷

danyou - تل آویو، اسرائیل
چون اقا مجتبی خودش زن یکی دیگه بوده. البته شنیده هایی هست که میگن خواهر ایشون چون خوب بلد نبوده از استرپ استفاده کنه اقا مجتبی میره هرجایی میشه و میره بیرون از خونه. من هم دقیق "نمیدانم " "اطلاعی ندارم " .
0
4
دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ - ۰۸:۴۷
۶۶

zarduscht1 - فرانکفورت، آلمان
ترجمه از زبان آخوندی به زبان فارسی. زن که ارزش ندارد همان که زنده است است کافی است. چیز عجیبی نیست . ما مثلا کاربر زن زندگی آزادی داریم که میگوید طرفداران شیخ علی غیرتی هستند. راه حل تضاد با مارکس را هم پیدا کرده. در نسخه کاپیتال مارکس چاپ حوزه علمیه. که مارکس در آن فرموده.زحمت کاشان جهان متحد شوید البته بجز خواهران اگر درانقلاب شرکت کنند به غیرت کارگران بر میخورد. حالا شما حیران چرا ایشون فرمودند ؟ خواهرم به تخ. " آقا را عشق است ؟
0
4
دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ - ۰۸:۵۴
۵۳

ako kermanshah - اسنانبول، ترکیه
متاسفانه رژیم اخوندی شیعه حاکم بر قدرت این فرهنگ زشت چاپلوسی و دو چهره بودن رو در جامعه ایران رواج داده و مردم ما هم دچارش شدن، امیدوارم که نظام بعدی ایران این فرهنگ بد و زشت رو از جامعه ایران پاک کنه.
1
8
دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰