خانه‌ای در غرب تهران که ۱۹ شب پناهگاه معترضان زخمی شد

ایران اینترنشنال: از شب ۱۹ دی و به مدت ۱۹ شب، خانه یک خانواده سه نفره در غرب تهران به پناهگاه امنی برای برخی معترضان زخمی تبدیل شد. دختر دندان‌پزشک و پدر و مادر سالخورده‌اش با حداقل امکانات و تا خروج آخرین نفر، از معترضان مجروح پرستاری کردند و برای زخمی‌های گلوله جنگی خورده، پزشک به خانه بردند.

ساعات پایانی ۱۹ دی‌ماه، شماری از معترضان زخمی در غرب تهران، یکی‌یکی به یک خانه پناه بردند. آنان یا در خیابان هدف گلوله‌های ساچمه‌ای یا جنگی نیروهای سرکوب جمهوری اسلامی قرار گرفته بودند یا از ترس بازداشت، جایی برای ماندن نداشتند.

دختر خانواده تا جایی که می‌توانست، خودش گلوله‌های ساچمه‌ای را از بدن زخمی‌ها خارج می‌کرد، اما خیلی زود و با افزایش شمار زخمی‌ها و شدت جراحات، روشن شد برخی گلوله جنگی خورده‌اند ولی امکان انتقالشان به بیمارستان نیست.

در چنین وضعیتی، خانواده خطر بزرگ‌تری را پذیرفت: پزشک را به خانه آوردند و با حداقل امکانات، گلوله‌ها همان جا از تن زخمی‌ها خارج شد و درمان ادامه یافت.
پناه آوردن زخمی‌ها
در فاصله ۱۴ تا ۱۹ روز، این خانه به محل پرستاری از زخمی‌شدگان بدل شد. زخمی‌ها همان‌جا می‌خوابیدند، پانسمان می‌شدند و با مراقبت مداوم برای حفظ جانشان تلاش می‌شد.

یکی از اعضای این خانواده به ایران‌اینترنشنال گفت: «همه چیز ناخواسته شروع شد. چند نفر را داخل آوردیم، اما اوضاع طوری شد که دیگر نمی‌توانستند بروند. می‌دانستیم اگر بیرون بروند، شاید زنده نمانند.»

تا هفتم یا هشتم بهمن، پس از روزها مراقبت، آن‌هایی که جان سالم به در برده بودند، یکی‌یکی خانه را ترک کردند. گرچه خانه دیگر آن خانه پیش از آن نبود.

دختر خانواده که خود را با نام مستعار مریم معرفی کرد، در این‌باره به ایران‌اینترنشنال گفت: «دیدیم تک‌تیراندازها روی پشت‌بام‌ها مستقر شده‌اند و با گلوله‌های جنگی به معترضان بی‌سلاح شلیک می‌کنند. از بلندگو اعلام کردند حکم تیر دارند. همان لحظه گلوله‌ای از کنارم رد شد و دختر جوانی کنار دستم روی زمین افتاد؛ گلوله وسط پیشانی‌اش نشسته بود و چشمانش باز مانده بود.»

او افزود: «با چند نفر دیگر بلندش کردیم و به گوشه‌ای از پیاده‌رو بردیم. همان لحظه صدای رگبار آمد و چند نفر همزمان زمین افتادند. بعضی زخمی شدند و بعضی در همان لحظه جان دادند. تمام بدنم می‌لرزید و بغضم شکسته بود، اما نمی‌توانستم گریه کنم.»

مریم در ادامه گفت که شلیک‌ها محدود به پشت‌بام‌ها نبود؛ نیروهای لباس‌شخصی، بسیجی و ماموران سپاه پاسداران از فاصله نزدیک به مردم تیراندازی می‌کردند و حتی به زخمی‌ها تیر خلاص می‌زدند.

به گفته او، «ماموران آدم‌کش علی خامنه‌ای برای کشتن آمده بودند و نمی‌خواستند کسی زنده بماند».

مادر خانواده که خود را نسرین معرفی کرد، به ایران‌اینترنشنال گفت: «وقتی دخترم در را باز کرد، چند جوان همراه او وارد خانه شدند. بعد چند نفر زخمی آمدند و خون کف حیاط را پر کرد. از خیابان هم صدای مرگ بر خامنه‌ای و حیدر حیدر و شلیک‌های پی‌درپی می‌آمد.»

او توضیح داد که چند نفر، از جمله زخمی‌ها را از حیاط به داخل هدایت کرده و دخترش در رفت‌وآمدهای بعدی افراد دیگری را هم به خانه رسانده است.
در خانه ماندن یا بازگشت به خیابان؟
خسرو، پدر خانواده، به ایران‌اینترنشنال گفت در آن شب‌ها تلاش کرده است فضا در خانه آرام بماند و به پناه‌گرفته‌ها تاکید می‌کرده بی‌سروصدا و بدون جر و بحث بمانند؛ هر‌چند بعضی از آن‌ها اصرار داشته‌اند دوباره به خیابان برگردند و دیگران را تنها نگذارند.

او که تجربه «دهه ۶۰» را دارد، گفت دیدن جوان‌هایی که با وجود کشتار شب قبل دوباره به خیابان آمده بودند، تکان‌دهنده بود.

به گفته خسرو، بسیاری از آن‌ها به‌دنبال از دست دادن دوستان و نزدیکانشان، می‌گفتند دیگر برایشان مهم نیست زنده بمانند: «ما فقط شعار دادیم و سنگ پرت کردیم، اما گلوله خوردیم.»

مریم، دختر خانواده، در ادامه گفت که پس از فروکش کردن نسبی تیراندازی، چند نفر تلاش کردند خانه را ترک کنند، اما وقتی نتوانستند از میان ماموران عبور کنند، بازگشتند و ناچار همان‌جا ماندند.

به گفته او، با همان امکانات محدود خانه، درمان زخمی‌ها آغاز شد: «ساچمه‌های سطحی، به‌ویژه از بدن زن‌ها و دخترها و پسران نوجوان، همان شب خارج شد و خود زخمی‌ها هم در حد توان کمک می‌کردند.»

او در ادامه گفت: «همان شب، ساچمه‌های ریز و درشت را از بدن حدود ۱۰ نفر بیرون کشیدیم. فقط یک نفر بود که صورتش پر از ساچمه بود و توانستیم چندتایش را خارج کنیم. کلی آدم کنارم بودند که سر و صورتشان پر از ساچمه بود.»

صبح شنبه ۲۰ دی، در حالی که برخی هنوز خواب بودند و بعضی دیگر مشغول ادامه درمان، صدای شلیک‌های پی‌درپی دوباره خیابان را پر کرد: «یکی از جوان‌ها روی مبل نشسته بود و با گریه می‌پرسید با مردم چه می‌کنند.»

به گفته مریم، آدم‌ها تلاش می‌کردند همدیگر را آرام کنند و از امید، از کنار هم ماندن و از ادامه راه تا رسیدن به آزادی حرف می‌زدند، در حالی که صدای تیراندازی گاهی قطع و دوباره از سر گرفته می‌شد.
صبحی همراه پیکرها؛ نان، گریه و سکوت
صبح، نسرین برای تهیه نان و چند وسیله ضروری از خانه بیرون رفته و وقتی برگشته، وسایل را زمین گذاشته، نشسته و شروع به گریه کرده است: «همه جا جنازه بود. هیچ جا امن نیست. با مردم چه می‌کنند این قاتل‌ها؟ ...»

به گفته نسرین، در یکی از مسیرها از او عکس گرفته‌اند و پرسیده‌اند کجا می‌رود؛ اما چیزی نگفته‌اند و اجازه داده‌اند برود.

بر اساس این روایت، برخی پناه‌گرفته‌ها کم‌کم چیزی خورده‌اند: «پدر و مادر خانواده و برخی دیگر با اصرار دیگران لقمه‌ای برداشتند. چند نفر آبمیوه خوردند، چند نفر سیگار روشن کردند. همه کنار هم ماندند؛ بی‌آنکه چیزی بگویند، شبیه یک خانواده زیر یک سقف انتظار می‌کشیدند.»

با وخیم شدن وضعیت چند زخمی گلوله‌خورده، بحث درباره انتقال آن‌ها به بیمارستان بالا گرفته است؛ خطری که بیشتر حاضران آن را به‌معنای بازداشت یا تیر خلاص می‌دانسته‌اند.

آنان در نهایت، به پیشنهاد آوردن پزشک به خانه رضایت داده‌اند: «یکی از پسران حاضر گفت پزشکی را می‌شناسد که می‌توان به او اعتماد کرد و اگر بداند، می‌آید.»

نسرین برای آوردن پزشک، همراه او می‌رود.

به گفته دختر خانواده، وقتی مادر او همراه پزشک و همسرش وارد خانه شدند، انگار همه جان تازه‌ای گرفتند: «پزشک همان‌جا لباس عوض کرد، تشک‌ها و ملافه‌ها کنار هم چیده شد و خانه به شکل یک بخش درمانی کوچک درآمد.
لحظه‌های امید و گلوله‌هایی که خارج می‌شدند
مریم در ادامه روایت خود گفت که پزشک یکی‌یکی زخمی‌ها را معاینه کرد، با تزریق مسکن و دارو دردشان را کم کرد و هر بار که گلوله‌ای از بدن کسی خارج شد، فضای خانه برای لحظه‌ای با لبخند و اشک شوق روشن شد: «وقتی می‌فهمیدیم گلوله‌ای از بدن کسی خارج شده، خوشحال می‌شدیم و دست می‌زدیم.»

مادر مریم نیز گفت پزشک با آرامش و دقت کار می‌کرد و چند روز در خانه ماند: «همسرش هم مرتب وسایل پانسمان و سرم می‌آورد.»

به گفته او، خانه بی‌هیچ برنامه قبلی، شبیه یک بخش درمانی شده بود و همه، با اشک شوق، هر کاری از دستشان برمی‌آمد انجام می‌دادند.
خسرو، پدر خانواده، گفت در ساعت‌های اول، به‌دلیل پارازیت و قطع اینترنت و تلفن، هیچ راه ارتباطی وجود نداشت و خبرها ابتدا از تلویزیون حکومتی دنبال می‌شد: «با بهتر شدن وضعیت ماهواره و دیدن ایران‌اینترنشنال بود که فهمیدیم کشتار فقط به محله ما محدود نبوده و شهرهای دیگر هم با نیروهای سرکوب درگیر بوده‌اند.»

یکی از معترضان که در همین خانه درمان شده است، به ایران‌اینترنشنال گفت باور نمی‌کرده زنده بماند. او نجاتش را شبیه «خیال و معجزه» توصیف کرد و گفت تصاویر جنازه‌ها و آن شب‌ها تا همیشه با او خواهد ماند.

این معترض افزود با توجه به اختلاف‌نظرها، وقتی بحث‌ها بالا می‌گرفت، نسرین همه را به آرامش دعوت می‌کرد و خانه را مثل یک خانواده نگه می‌داشت: «می‌گفت من مادرتان هستم. همه‌تان آزادی و سلامتی می‌خواهید. باید کنار هم آرام باشید. همه به او گوش می‌دادند.»

این معترض جوان ادامه داد: «از شب ۱۹ دی که گلوله به پای راستم خورد، توان راه رفتن نداشتم. دو شب بعد نوبت من شد و گلوله را خارج کردند. قبل از من شش نفر دیگر گلوله از پا و شکمشان خارج شده بود. دو نفر هم گلوله در دستشان داشتند.»

او گفت: «بعضی که حالشان زودتر بهتر شد، خجالت می‌کشیدند بمانند و با وجود خطرها، به‌تدریج خانه را ترک کردند. بعضی ترسیدند شناسایی شده باشند و به خانه‌های خودشان نرفتند و به شهرهای دیگر و خانه آشنایانشان رفتند. بعضی هم روزهای بیشتری ماندند.»
آوازها، سوگ و خاطره
این شهروند ادامه داد: «آن شب‌ها همه خاطره شد. درد زیادی کشیدیم و مرگ عزیزان و آدم‌هایی را دیدیم که نمی‌شناختیم، اما هدفمان یکی بود. یک شب یکی از بچه‌ها برایمان کُردی خواند. ترانه‌ای پر از سوز. خیلی‌ها معنی‌اش را نمی‌فهمیدند، اما اشک همه سرازیر شد.»

او افزود: «یکی لُری خواند و "دایه دایه وقت جنگه" را خواند. چند روز قبلش در اینستاگرام دیده بودیم، اما آن‌جا، از زبان کسی که شکمش پر از ساچمه بود، جور دیگری بود. زنی که همراه پسرش بود، چند بیت ترکی خواند و آقا خسرو هم سرودی انقلابی از دهه ۶۰ خواند. آوازها نقطه مشترکمان شده بود.»

به گفته این معترض، وقتی آنان عکس کشته‌شده‌ها را از تلویزیون می‌دیدند، با هم گریه می‌کردند: «وقتی تصاویر جان‌باختگان در کهریزک تهران و سردخانه‌های مشهد و دیگر شهرها آمد، همه بغض کردیم و همدیگر را بغل می‌کردیم. آقا خسرو از دهه ۶۰ برایمان می‌گفت و می‌گفت بعضی وقت‌ها شرایط حتی از این هم بدتر بود، اما دوام آوردیم چون به آزادی معتقد بودیم.»

دختر جوانی که همراه مریم اغلب کارهای پرستاری را انجام می‌داد نیز گفت: «حدود سه هفته در آن خانه بودم و فضا پر از اضطراب بود. هر بار زنگ در صدا می‌داد، همه از جا می‌پریدند. دیده بودیم چه جنایتی مرتکب شده‌اند، اما ما همدیگر را داشتیم و می‌خواستیم هر طور شده زنده بمانیم.»

او ادامه داد: «بعد از آن‌که از خانه بیرون رفتم، فهمیدم خانه‌مان را بازرسی کرده‌اند و دنبالم هستند. به یکی از شهرستان‌های شمال ایران رفتم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. دو نفر از دوستانم در تهران و رشت کشته شده‌اند. چند نفر هم ناپدید شده‌اند و امیدواریم بازداشت شده باشند. خیلی‌های دیگر هم شبیه ما هستند.»
روایت پزشک؛ ترس از بیمارستان و تیر خلاص
پزشک جوانی که همراه با همسرش به معترضان زخمی کمک کرده است، به ایران‌اینترنشنال گفت: «سال ۱۴۰۱ هم تجربه‌ای شبیه این داشتم، اما این بار حجم جنایتی که حکومت مرتکب شد وحشتناک بود و همه چیز ناگهان اتفاق افتاد.»

این پزشک در ادامه گفت بسیاری از زخمی‌ها می‌توانستند زنده بمانند: «از همکارانم در شهرهای مختلف شنیدم که در بیمارستان‌ها و حتی در مسیر انتقال به بیمارستان، ماموران بارها به معترضان زخمی تیر خلاص زده‌اند.»

او ادامه داد: «این یکی-دو مورد نبود که بتوان گفت بزرگ‌نمایی شده است. از هر شهری خبر می‌رسید. مردم را به رگبار بسته بودند. شنیدیم کسانی که جان سالم به در برده بودند و با گلوله در دست، پا یا شکمشان به بیمارستان پناه برده بودند، بعد جنازه‌شان در سردخانه یا جایی دیگر پیدا شده؛ با گلوله‌ای در پیشانی یا پشت سر. معلوم است که جنایت شده است.»

همسر این پزشک نیز گفت: «وقتی وارد آن خانه شدیم، دیدیم با یک پناهگاه واقعی روبه‌رو هستیم. جایی که آدم‌ها فقط برای زنده ماندن کنار هم جمع شده بودند. هیچ چیز عادی نبود، اما همه سعی می‌کردند آرام بمانند و به هم کمک کنند. با همه تفاوت عقیده‌ها به هم کمک کردند زنده بمانند و ادامه دهند.»

آن خانه در غرب تهران حالا دوباره به زندگی روزمره برگشته است، اما آن ۱۹ شب از آن جدا نمی‌شود. خانه‌ای که برای روزها، بی‌هیچ برنامه‌ای، به پناه زخمی‌ها بدل شد و جان‌هایی در آن حفظ شد که امکان ماندن در خیابان یا رفتن به بیمارستان را نداشتند.

اهل خانه گفتند کاری جز آنچه پیش آمده و از توانشان برمی‌آمده، نکردند؛ همان‌قدر که توانسته‌اند و شرایط اجازه داده است.

آن‌ها تاکید کردند کاش می‌توانستند جان‌های بیشتری را نجات دهند.

زخمی‌شدگانی که به این خانه پناه آورده بودند، حالا رفته‌اند، اما خیابان‌ها هنوز پر از رد خون کشته‌شدگان و زخمی‌هاست و تصاویر آن شب‌ها در ذهن همه کسانی که آن‌جا بوده‌اند، باقی مانده است.
+15
رأی دهید
-1

  • قدیمی ترین ها
  • جدیدترین ها
  • بهترین ها
  • بدترین ها
  • دیدگاه خوانندگان
    ۴۷
    سیمرغ ایران - برلین، آلمان
    فرشتگان واقعی روی زمین و بین ماهستند بیخود تو بهشت واهی دنبال فرشته نباشیم
    0
    4
    ‌سه شنبه ۰۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۰:۴۳
    پاسخ شما چیست؟
    0%
    ارسال پاسخ
    نظر شما چیست؟
    جهت درج دیدگاه خود می بایست در سایت عضو شده و لوگین نمایید.