«کارش را تمام کردند»؛ روایت پدر از کشتن نوجوان معترض در بیمارستان

ایران اینترنشنال: نگار مجتهدی (روزنامه‌نگار و مستندساز ایرانی-کانادایی)
به گفته پدرش، زمانی که لوله تنفسی در دهانش بود، گلوله آخر شلیک شد. این تنها یکی از روایت‌هایی است که از سرکوب قیام دی ماه در ایران منتشر می‌شود.

سام افشاری ۱۷ ساله پس از آن‌که ۱۸ دی ماه در جریان اعتراضات حوالی میدان مهران در منطقه عظیمیه کرج هدف گلوله قرار گرفت، به بیمارستان مدنی منتقل شد. شاهدان بعداً به خانواده‌اش گفتند پزشکان در تلاش برای نجات او بودند و وقتی از او نامش را پرسیدند، هنوز هوشیار بود.

پرویز افشاری، پدر سام، در گفت‌وگو با پادکست انگلیسی ایران‌اینترنشنال، «چشم‌انداز ایران»، گفت: «لوله تنفسی در دهانش بود. آمدند و به او شلیک کردند. یک گلوله آخر.»

آن روز، اعتراضات در سراسر ایران گسترش یافت و معترضان برای پایان دادن به جمهوری اسلامی به خیابان‌ها آمدند. سام نیز یکی از آنها بود.

پدرش گفت: «آنها برای ایرانی آزاد رفتند. با دست خالی برای اعتراض بیرون رفتند، اما با گلوله در پشت سر و پشت‌شان به خانه بازگشتند.»

سام تنها فرزند او بود؛ فقدانی غیرقابل تصور که به گفته پدرش، بسیاری از خانواده‌های ایرانی اکنون در تلاش‌اند آن را درک و توضیح دهند.

سام در سال ۱۳۸۷ در کرج متولد شد و چند هفته پیش از مرگش ۱۷ ساله شده بود. او در رشته شبکه‌های کامپیوتری تحصیل می‌کرد و امیدوار بود تحصیلاتش را در خارج از کشور ادامه دهد.

پدرش که از آلمان صحبت می‌کرد، گفت: «قرار بود امسال به اینجا بیاید تا کارهای مدارکش را انجام دهیم. می‌خواست ادامه تحصیل بدهد، به دانشگاه برود و مهندسی کامپیوتر بخواند.»

او سام را جوانی شاد و بلندپرواز توصیف کرد: «خیلی شوخی می‌کرد. خیلی با هم می‌خندیدیم. همیشه تماس تصویری داشتیم و درباره آینده حرف می‌زدیم.»

او افزود: «فکر نمی‌کنم به خاطر فقر بیرون رفت. به خاطر باورهایش رفت. دموکراسی و آزادی بیان می‌خواست.»
کودکی سام افشاریبر اساس روایت‌هایی که خانواده بعداً جمع‌آوری کردند، سام از پشت و نزدیک یک پاسگاه پلیس امنیت در میدان مهران هدف گلوله قرار گرفت. ساکنان ساختمانی نزدیک تلاش کردند نوجوان زخمی را به پارکینگ بکشند تا از او محافظت کنند.

پدرش گفت نیروهای امنیتی کمی بعد رسیدند و او را با خود بردند: «بچه‌ام را با خودشان بردند.»

بعدتر یکی از کارکنان بیمارستان به خانواده اطلاع داد سام همراه دیگر مجروحان به بیمارستان مدنی منتقل شده است. شاهدان گفتند وقتی کادر درمان از او نامش را پرسیدند، پاسخ داد «سام»، که نشان می‌داد هنوز هوشیار است.

چند ساعت بعد، او جان باخت.

پدرش گفت: «در بیمارستان با شلیک به پشت سرش کارش را تمام کردند. گلوله از گونه‌اش بیرون آمد.»

به دلیل قطع اینترنت در جریان ناآرامی‌ها، افشاری می‌گوید تا چند روز بعد که ارتباطات موقتاً برقرار شد، از آنچه رخ داده بود باخبر نشد. اعضای خانواده بیمارستان‌ها و سردخانه‌ها را جست‌وجو کردند تا اینکه برادرش نام «سام افشاری» را در فهرست جان‌باختگان در سردخانه بهشت سکینه کرج پیدا کرد.

وقتی مادر سام برای شناسایی پیکر آورده شد، به دلیل شدت جراحات ابتدا نتوانست او را بشناسد.

پدرش گفت: «یک طرف صورت بچه‌ام نابود شده بود. پشت سرش هم همین‌طور.»

او تنها پس از آن‌که از مسئولان خواست خالکوبی روی سینه‌اش با واژه «Mother» به خط لاتین را نشان دهند، توانست هویت او را تایید کند. «وقتی خالکوبی را دیدند، فهمیدند بله، متاسفانه خودش است، سام.»

به گفته خانواده، مقامات ابتدا دستور داده بودند سام شبانه و در منطقه‌ای دورافتاده دفن شود. پس از مذاکره و پرداخت پول، بستگان توانستند اجازه دفن او را نزدیک‌تر به کرج بگیرند، اما فضای قبرستان بسیار محدود بود.

پدرش گفت: «این‌قدر قبر بود که گفتند اصلاً جا نیست.»

در گورستان کلک بالا در کرج، سام بالای پیکر یک معترض جوان دیگر دفن شد، زیرا قطعات زمین پر شده بود.

افشاری گفت: «زیر قبرش یک جاویدنام دیگر است، امیر بیاتی، و بالای او پسرم سام افشاری.»
مزار جاویدنام امیر بیاتیخویشاوندان از سالن‌های سردخانه‌ای سخن گفتند که مملو از اجساد بود و کامیون‌های یخچال‌دار بیرون منتظر بودند، صحنه‌هایی که به گفته آنها نشان‌دهنده ابعاد مرگ‌ومیر در روزهای پس از سرکوب بود.
«او ایرانی آزاد می‌خواست»
در ادامه گفت‌وگو، اندوه افشاری به خشم و درخواست پاسخگویی بدل شد.

او گفت: «دیگر وقت اشک‌های من نیست. حالا خشم دارم. اگر هیچ اتفاقی نیفتد، خون بچه‌های ما پایمال می‌شود. مردم ما - ۹۰ میلیون انسان - حالا گروگان‌اند. گروگان جمهوری اسلامی.»

او از جامعه بین‌المللی خواست سکوت نکند: «جمهوری اسلامی تروریست باید پایان یابد.»

در سراسر گفت‌وگو، او بارها به آینده‌ای بازگشت که پسرش هرگز نداشت.

گفت: «او رویاهای زیادی داشت و من هم رویاهای زیادی برایش داشتم. این بچه را با هزاران رویا دفن کردیم.»

برای افشاری، داستان همان‌جا پایان می‌یابد که آغاز شد، با نوجوانی که برای آینده‌ای متفاوت از خانه بیرون رفت.

پدرش گفت: «او برای ایرانی آزاد رفت. و ما به‌جایش او را دفن کردیم.»
+6
رأی دهید
-0

نظر شما چیست؟
جهت درج دیدگاه خود می بایست در سایت عضو شده و لوگین نمایید.