آیا ایران در آستانه سوریه شدن است؟
+4
رأی دهید
-32
یورونیوز: اعتراضات سراسری بیسابقه با سرکوب خونین مواجه شده، بحران اقتصادی عمیق طبقه متوسط را فرسوده کرده، شکافهای نسلی و ارزشی در حال مشروعیتزدایی از حکومت است و در نهایت، سایه تهدید خارجی و مداخله نظامی بر سر ایران افتاده است.برای بسیاری، این تصویر آشناست؛ چنان که میپرسند:«آیا ایران در آستانه سوریه شدن است؟ آیا اعتراض، مداخله خارجی و بحران اقتصادی میتواند کشور را به جنگ داخلی بکشاند؟»
برای پاسخ دادن به این سوالها و ارائه تصویر روشنتری از آینده، در این گزارش تحلیلی تلاش شده تا با تلفیق مدلهای فروپاشی دولت، سیستمهای پویا و سناریومحور، ساختارهای ایران و سوریه به عنوان عوامل تعیین کننده تاثیر وارد آمدن یک شوک(مثل اعتراض یا حمله خارجی) مورد مقایسه و بررسی قرار گیرد؛ ساختارهایی که میتوانند منجر به شکستن سیستم یا انقباض آن شوند.
براین اساس، ایران و سوریه را از ۵ فیلتر استراتژیک عبور داده میشود:
فیلتر اول: دولت بهمثابه زیرساخت بقا
در سوریه پیش از بحران، اگرچه دولت مرکزی (بعث) مقتدر به نظر میرسید، اما نفوذ خدماتی آن در مناطق پیرامونی همانند روستاها و شهرهای کوچکی مثل درعا، ادلب و ریف دمشق بسیار سطحی بود. بخش قابل توجهی از معترضان اولیه سوریه را روستاییان و مهاجران حاشیهنشینی تشکیل میدادند که از اقتصاد کشاورزی معیشتی ارتزاق میکردند. گروه زیادی از آنها به چرخه نان خانگی، سوختهای سنتی و شبکههای همیاری طایفهای متکی بودند.
زمانی که جنگ داخلی آغاز شد، مناطق تحت کنترل معارضان توانستند سالها بدون برق دولتی، بدون سیستم بانکی مرکز و بدون واردات رسمی دارو دوام بیاورند؛ چرا که ساختار زندگی آنها اساسا «پیشامتمرکز» بود. در واقع، زندگی در حاشیه سوریه، وابستگی ارگانیک به خدمات دولتی نداشت.
در مقابل، ایران با نرخ شهرنشینی بالای ۷۵ درصد، جامعهای است که تمام رشتههای حیات آن به «لجستیک متمرکز دولتی» گره خورده است. در ایران، دولت صرفا مالیات نمیگیرد، بلکه «اپراتور زندگی» است.
شبکه گاز که حتی تا دورترین روستاها را هم در بر گرفته و برق سراسری، هیچ جایگزین محلی ندارند. قطع گاز یا برق دولتی در ایران یعنی توقف پخت نان، گرمایش و آبرسانی شهری. برخلاف مناطق وسیعی از سوریه که گندم در زمینهای محلی به نان تبدیل میشد، در ایران آرد یارانهای و بنزین سهمیهای محصول یک چرخه پیچیده دولتی است که از بنادر و پالایشگاهها آغاز شده و در نانواییها توزیع میشود.
در سوریه، خروج از سیطره دولت برای یک روستایی یا شهروند حمصی، به معنای بازگشت به داشتههای محلی بود. اما در ایران، خروج از چتر دولت یا فروپاشی حکومت مرکزی، برای شهروند کرجی، مشهدی یا تهرانی بهمعنای سقوط آنی سبک زندگی شهری است.
این وابستگی بیولوژیک، میتواند به عنوان قدرتمندترین ترمز ساختاری در برابر تبدیل شدن اعتراضات به یک جنگ داخلی طولانیمدت به سبک سوریه عمل کند. ترکیب تورم مزمن دو رقمی، فرسایش دستمزد واقعی، کسری بودجه ساختاری و کاهش سرمایهگذاری زیرساختی، اگرچه نارضایتی را تشدید کرده، اما همزمان میتواند وابستگی جامعه به شبکههای توزیعی-یارانهای دولتی را افزایش داده و پارادوکس «نارضایتی بالا ـ توان شورش پایین» را بازتولید کند.
فیلتر دوم: ارتش نهادی در برابر ارتش فرقهایتفاوت در نحوه چیدمان نیروهای مسلح، سرنوشت اعتراضات را در لحظات بحرانی تعیین میکند. ارتش سوریه پیش از بحران ۲۰۱۱، بر اساس یک مهندسی فرقهای دقیق بنا شده بود. در حالی که بدنه سربازان وظیفه عمدتا از اکثریت سنی بودند، لایههای فرماندهی و واحدهای کلیدی (مانند گارد ریاستجمهوری و لشکر چهارم) در انحصار اقلیت علوی قرار داشت.
با آغاز اعتراضات در درعا و حمص، سربازان سنی با پارادوکس «هویت در برابر دستور» مواجه شدند. برای یک افسر یا سرباز سنی، ماندن در ارتش به معنای شلیک به هممذهبان خود برای بقای یک اقلیت دیگر بود. در سوریه، فرار از ارتش نه تنها ممکن بود، بلکه با استقبال جامعه و حمایت کشورهای همسایه، به یک «فرصت» برای قهرمانسازی تبدیل شد. این امر منجر به شکلگیری سریع «ارتش آزاد سوریه» شد؛ یعنی اسلحه از درون سیستم علیه خود سیستم چرخید.
در مقابل، ساختار نظامی-امنیتی ایران نه بر مبنای شکافهای متقارن با جامعه، بلکه بر پایه یک کارتل نهادی–ایدئولوژیک بنا شده است؛ کارتلـی که اگرچه محدودیتهای هویتی و مذهبی در مسیر صعود به سطوح عالی قدرت ایجاد میکند، اما منطق وفاداری در آن محصول پیوند همزمان ایدئولوژی، امنیت و منافع اقتصادی است.
نخبگان نظامی در ایران صرفا فرماندهان میدان نیستند؛ آنها در قالب شبکههایی نهادی، سهامداران اقتصاد، زیرساختها و تصمیمسازی کلاناند.اگرچه نظامیان ارشد سوری نیز پیش از ۲۰۱۱ در شبکههای گسترده فساد و رانت دست داشتند، اما این فساد عمدتا شخصی و قابل تفکیک از بقای حکومت بود. در مقابل، در ایران، فروپاشی کل سیستم برای نخبگان نظامی نه به معنای جابهجایی قدرت، بلکه معادل حذف همزمان فیزیکی، حقوقی و اقتصادی است.
برخلاف مدل سوریه، خطرِ پیش روی ماشین نظامی ایران «کودتا» یا «پیوستن به معترضان با تانک و اسلحه» نیست. خطر اصلی، فرسایش انگیزه و مشروعیت است. سرباز وظیفه یا درجهدار جوانی که تحت فشار شدید تورم است و با نسل معترض پیوندهای عاطفی و طبقاتی دارد، دچار «فلج عملیاتی» میشود.
در نتیجه در لحظه بحران، ماشین سرکوب میتواند کند شود و به تحلیل رفتن تدریجی اقتدار (Atrophy) بینجامد؛ جایی که حکومت هنوز پابرجاست، اسلحه هم هست، اما اراده چکاندن ماشه دیگر وجود ندارد.
در واقع، وابستگی بیولوژیک برای بدنه سرکوب یک تیغ دو لبه است؛ از یک سو هراس از فروپاشی زیرساختهای زندگی، آنها را به حفظ نظم موجود ترغیب میکند، اما از سوی دیگر، همین فشار اقتصادی خردکننده، هزینه وفاداری را برای سرباز و درجهداری که سفرهاش با مردم گره خورده، به سطحی غیرقابلتحمل میرساند. اینجاست که بدنه نه به قصد سرنگونی، بلکه از شدت فرسودگی، دچار نوعی «بیعملی صیانتی» میشود.
در این میان، برخلاف سوریه که شاهد ورود نیروهای خارجی بود، در ایران پتانسیل بازگشت نیروهای نیابتی به داخل مرزها برای حفاظت از حکومت وجود دارد؛ امری که میتواند فاز لبنانیزه شدن را به جای جنگ داخلی کلاسیک، به سمت یک نظم شبهنظامی ماندگار سوق دهد.
فیلتر سوم: تله زیستسیاسی؛ شهر بهمثابه سنگر یا گروگان؟
در سوریه، تقسیمبندی شهرها به گونهای بود که محلات و شهرها میتوانستند به صورت «سلولهای جداگانه» عمل کنند. شهرهایی مثل حمص، حماه و حلب دارای بافتهای قدیمی، کوچههای تنگ و بازارهایی بودند که از نظر لجستیکی به مرکز دمشق وابستگی حیاتی نداشتند. محلات بهصورت سنتی دارای چاههای آب محلی، انبارهای غله پیرامونی و شبکههای توزیع خرد بودند.
در ناحیه باباعمرو در جنوبغربی شهر حمص یا بخشهایی از حلب، محاصره نظامی سالها طول کشید، اما زندگی هرچند با دشواری جریان داشت؛ چون ماشین زندگی شهری در سوریه یکپارچه و دیجیتالی نشده بود. شهروند سوری میتوانست با قطع برق یا گاز دولتی، به سوختهای جایگزین و منابع محلی بازگردد. این استقلال زیرساختی، اجازه داد شهرها به میدان جنگ شهری تبدیل شوند.
برخلاف سوریه، کلانشهرهای ایران (تهران با بیش از ۱۰ میلیون جمعیت، مشهد و اصفهان) نه دژهای مستقل، بلکه بسیار وابسته به لجستیک و خدمات حکومت مرکزی هستند. برای شهروند ایرانی، جنگ داخلی به معنای قطع آب، برق، گاز و اینترنت»، خالی شدن سوپرمارکتها و از کار افتادن شبکه حمل و نقل عمومی است. این «آسیبپذیری مدرن» میتواند این فضا را حاکم نگه دارد که طبقه متوسط، اعتراض را تا آستانه برهم خوردن نظم حیاتی پیش ببرد، اما بهمحض مشاهده علائم «سوریهای شدن» (توقف خدمات شهری)، عقبنشینی کند.
فیلتر چهارم: جغرافیای دژگونه؛ بنبست لجستیک در برابر عمق استراتژیک
جنگ داخلی صرفا محصول «خشم» نیست، بلکه محصول فضا و تدارکات است. از این منظر، یکی از دلایلی که موجب پایداری جنگ داخلی در سوریه شد، این بود که شورشیان توانستند مفاهیم «عمق استراتژیک» و «پناهگاه امن» را محقق کنند.
سوریه دارای مرزهای طولانی قابل نفوذ و چندمسیره با ترکیه، اردن و لبنان بود. این مرزها به معنای جریان مداوم سلاح، نیرو و تدارکات پزشکی بود. در ادلب و حلب، شورشیان به جای فرار، به عقبنشینی به سمت مرز روی میآوردند، بازسازی میشدند و بازمیگشتند.
در سوریه، مناطق تحت کنترل معارضان به هم پیوسته بودند. این پیوستگی اجازه داد تا آنها قلمرو ایجاد کنند؛ یعنی نقطهای از خاک که دولت در آن حضور نداشت و شورشیان میتوانستند در آنجا بوروکراسی، دادگاه و انبار لجستیک خود را برپا کنند.
در مقابل، ایران یک دژ کوهستانی با مرزهای بهشدت کنترلشده و مرکزیت جغرافیایی کمتر نفوذپذیر است. ورود سلاح سنگین یا لجستیک جنگی به عمق خاک ایران برای یک نیروی مخالف جمهوری اسلامی بسیار دشوار است. هرگونه کانون نارضایتی در بخشهایی از ایران مثل کردستان یا بلوچستان از نظر جغرافیایی محصور است و پیوستگی فضایی با مرکز ندارد.
در سوریه، انشقاق ارتش بلافاصله نیروی مسلح جایگزین ایجاد کرد. در ایران، هیچ نیروی مسلحی که توانایی نگهداری قلمرو در برابر نیروی هوایی و زرهی متمرکز را داشته باشد وجود ندارد. اعتراضات در ایران نقطهای و سیار هستند، نه قلمرومحور.
گروهی از تحلیلگران تصور میکنند فضای مجازی میتواند جایگزین جغرافیا شود، اما گرچه فضای مجازی میتواند با ایجاد بسیج همزمان، روایتسازی سراسری و اوردوز اطلاعاتی، ظرفیت واکنش دولت را تحت فشار قرار دهد؛ اما این جغرافیای دیجیتال، برخلاف کوهستان و مرز باز، قادر به تأمین سلاح، پناهگاه و تداوم لجستیکی نیست و بنابراین نمیتواند بهتنهایی جنگ داخلی قلمرومحور ایجاد کند.
جنگ داخلی به لجستیک فیزیکی نیاز دارد. در نتیجه، به محض آنکه اعتراضات در ایران از حالت مدنی به فاز نظامی نزدیک شود، به دلیل غیاب عمق استراتژیک و انسداد مرزی، نیروی معترض در یک بنبست جغرافیایی گیر میافتد.
در واقع، در سوریه، جغرافیا به شورشیان زمان و فضا فروخت تا ارتش را فرسوده کنند. در ایران، جغرافیا در خدمت مرکز است. به دلیل ساختار جزیرهای نارضایتیها و فقدان پیوستگی مرزی، تا کنون هرگونه تلاش برای نظامی کردن اعتراضات به سرعت به درگیریهای موضعی و محدود تبدیل شده و پیش از آنکه به جنگ داخلی سراسری بدل شود، توسط لجستیک برتر دولت سرکوب یا مهار میشود. لذا اعتراض در ایران توانسته تکرار شود، اما نتوانسته مستقر شود.
البته باید این تبصره را در نظر گفت که نفوذناپذیری جغرافیایی ایران وحی مُنزل نیست. در سناریوی سقوط مرکز، جغرافیا میتواند از دژ به گذرگاه تغییر ماهیت دهد؛ به این معنا که قدرتهای منطقهای با ایجاد کریدورهای لجستیکی در نقاطی از مرز زمینی یا سواحل جنوبی، عمق استراتژیک مصنوعی برای گروههای مسلح ایجاد کنند. در این صورت، انسداد مرزی که لنگر ثبات بود، به پاشنه آشیل تمامیت ارضی تبدیل خواهد شد.
فیلتر پنجم: خصولتیسازی نظم؛ از سقوط دولت تا نظمهای خاکستری
در سوریه، قدرت مانند یک «ردای واحد» بود که با افتادن از دوش دولت، روی زمین ماند؛ اما در ایران، قدرت یک شبکه مویرگی است که حتی بدون مرکزیت واحد، میتواند در قالبهای کوچکتر بازتولید شود.
در سوریه دوران بشار اسد، نظم کاملا دولتی و عمودی بود. به محض اینکه ارتش از یک منطقه (مانند ادلب یا رقه) عقبنشینی کرد، هیچ سازوکار واسطی برای حفظ نظم وجود نداشت. با خروج دولت، حفرههای بزرگی در امنیت و خدمات ایجاد شد که بلافاصله توسط گروههای معارض، شورشیان محلی و بعدها گروههای تندرو پر شد.
این وضعیت منجر به جنگ داخلی کلاسیک شد؛ یعنی نبرد برای حذف فیزیکی رقیب و تسخیر کامل قلمرو. در نتیجه، نظم در سوریه تکهتکه شد، اما بازتولید نشد.
در مقابل، ایران با دههها تجربه در ایجاد نهادهای موازی و اقتصادهای شبهدولتی، به مرحلهای رسیده که نظم هم در آن خصولتیسازی شده است. در ایران، لایههای امنیتی و اقتصادی تنها در دست بوروکراسی رسمی (دولت) نیست. لذا اگر در یک استان ایران، استانداری یا فرمانداری (بهعنوان نماد دولت رسمی) از کار بیفتد، نظم لزوما فرونمیپاشد. شبکههای نهادی و محلی موازی که دارای منابع مالی، تسلیحاتی و لجستیکی مستقل هستند، بلافاصله جایگزین میشوند تا از داراییهای خود محافظت کنند.
پس در صورت تضعیف شدید مرکز، ایران به احتمال زیاد به سمت «جنگ داخلی همه علیه همه» (مدل سوریه) نمیرود؛ بلکه میتواند به سمت «حکمرانی ملوکالطوایفی مدرن» یا «فئودالیسم نهادی مدرن»حرکت کند.
در این میان، شیرهای نفت متغیر تعیینکنندهای هستند که میتواند مدل ایران را از سوریه متمایزتر میکنند. برخلاف سوریه که نبرد بر سر ایدئولوژی و قلمرو بود، در ایران تضعیف مرکز میتواند به جنگ کارتلها بر سر منابع ارزی منجر شود. خصوصیسازی نظم در مناطق نفتخیز ممکن است نه به آرامش، بلکه به رقابتی خونین میان نهادهای موازی برای کنترل شریانهای ثروت بینجامد؛ سناریویی که در آن ثروت ملی، سوخت جنگ قدرت میشود.
البته این ساختار ملوکالطوایفی مدرن، راهکاری برای ثبات نیست؛ چرا که کارتلهای محلی در غیاب یک دولت مرکزی مشروع، بعید است که قادر به برقراری ارتباط با سیستمهای مالی و بنادر جهانی باشند. در نتیجه، این نظمهای خاکستری میتوانند تنها یک ایستگاه میانی پیش از نبرد نهایی کارتلها یا فروپاشی کامل اقتصادی باشند.
با این حال، پایداری این ساختار ملوکالطوایفی مدرن با یک چالش بنیادین روبروست: تله وابستگی مالی. برخلاف فئودالیسم سنتی که بر منابع زمین استوار بود، کارتلهای نهادی ایران به شریان پولی و بانکی مرکز وابستهاند. فروپاشی مرکز میتواند به معنای بحران نقدینگی و اعتبار این نهادها باشد؛ امری که نه تنها قادر است که توان حکمرانی محلی را از آنها بگیرد، بلکه میتواند بدنه حقوقبگیر این کارتلها را نیز به عاملی برای شورش درونی علیه خودشان تبدیل کند.
البته باید در نظر داشت که ثبات این نظمهای خاکستری مشروط به عدم ورود به فاز «زمین سوخته» است. اگر تضاد میان کارتلهای قدرت به جای رقابت بر سر منابع، به سمت حذف فیزیکی مطلق سوق پیدا کند، ساختار حکومت نه به صورت منظم، بلکه میتواند به شکل یک تلاشی کور فرو بریزد؛ جایی که ایدئولوژی بقا به هر قیمت، بر عقلانیت حفظ زیرساخت چیره میشود.
نبرد نهایی این کارتلها لزوما بر سر حذف فیزیکی یکدیگر نیست، بلکه رقابتی است برای کسب مشروعیت بینالمللی؛ چرا که به احتمال زیاد هر یک میکوشند خود را به عنوان تنها اپراتور باثبات به قدرتهای جهانی معرفی کنند تا شریانهای مالیشان تضمین شود.
با این حال، پایداری این نظمهای خاکستری با یک چالش هویتی روبروست: برخلاف مدلهای کلاسیک لبنانیزه شدن که بر گسستهای مذهبی یا طایفهای استوارند، کارتلهای ایران فاقد چسب اجتماعی برای مشروعیتبخشی به حکمرانی محلی خود هستند؛ امری که میتواند فاز تعلیق را به جای یک استقرار طولانی، به یک آنارشی پرشتاب تبدیل کند.

پاشنه آشیل: تلاقی شوکهای غیرخطی
لایههای پایداری پنجگانه تا زمانی کارایی دارند که به صورت مجزا تحت فشار باشند. خطر اصلی در برهمکنش همزمان آنهاست؛ جایی که تلاقی یک شوک خارجی با فرسودگی زیرساختی، آستانه تحمل روانی جامعه را به نقطه تسلیم میرساند. در این مرحله، وابستگی بیولوژیک که پیشتر ترمز اعتراض بود، ماهیت خود را از دست میدهد؛ چرا که وقتی کیفیت زندگی به زیر سطح کرامت انسانی سقوط کند، جامعه دچار هیچانگاری بقا میشود. در این وضعیت، هراس از قطع برق یا نان دولتی رنگ میبازد، زیرا شهروند به این ادراک میرسد که نظم موجود دیگر حتی قادر به تامین حداقلهای زیست انسانی نیست. اینجاست که ریسکگریزی طبقه متوسط به جسارت ناشی از فقدان افق بقا تغییر فاز میدهد و نظم شهری میتواند وارد یک آنارشی مهارناپذیر شود.
اما اگر ایران به دلایل پنجگانه مذکور، دچار جنگ داخلی به سبک سوریه نمیشود، پس فرجام آن با وجود بحرانهای فعلی چه میشود؟ پاسخ در تلاقی سه وضعیت بحرانی است که میتوانند «صلابت ساختاری» را به «شکنندگی مطلق» تبدیل کنند.
مدل مورد استفاده بر فرض عقلانیت معطوف به بقا در هسته سخت قدرت استوار است؛ با این حال، تاریخ نشان داده که خطای محاسباتی، جنون سیاسی یا تصمیمات انتحاری در راس، میتواند منطق ساختاری را دور بزند و سیستمهایی با اسکلت مستحکم را بهطور ناگهانی وارد مسیر فروپاشی غیرخطی کند:
۱. فلج تصمیمگیری در ساعت جانشینی
در سیستمهای اقتدارگرای نهادی، «اراده مرکز» موتور محرک تمام اجزاست. ولی در لحظه انتقال قدرت یا خلا رهبری، بدنه سرکوب و بوروکراسی خدماتی میتواند به دلیل عدم دریافت دستور قاطع یا هراس از تغییر سطح وفاداری، دچار فلج شود. اگر در این ساعت حساس، یک اعتراض خیابانی رخ دهد، سیستمی که همیشه با مشت آهنین پاسخ میداده با کاهش اطاعت موثر در بدنه خود مواجه شود.
در این میان، قدرت روایت در فضای مجازی به عنوان یک کاتالیزور عمل میکند. اگر رسانهها بتوانند ادراک از پیروزی و احساس فروپاشی حتمی را به بدنه لرزان بوروکراسی و نیروهای مسلح القا کنند، سیستم حتی با وجود داشتنِ لجستیک و اسلحه، دچار پیشگویی خودمحققکننده شده و پیش از شکست فیزیکی، در ذهن کارگزارانش فرو میپاشد.
در این میان، سیستم میتواند با یک تضاد کارکردی روبرو شود: استفاده از قطع کامل اینترنت برای مهار اعتراضات، همزمان منجر به از کار افتادن شریانهای اقتصاد پلتفرمی و لجستیک توزیع کالا میشود. این اقدام که با هدف بقای امنیتی انجام میگیرد، عملا دولت اپراتور را خلعسلاح کرده و با توقف زنجیره تامین در کلانشهرها، فرآیند سقوط سبک زندگی را تسریع و تودههای بیشتری را به دلیل استیصال معیشتی به خیل معترضان پیوند میدهد. در چنین لحظاتی، وفاداری بوروکراتیک میتواند دچار پدیده ریزش ناگهانیشود.
در این سناریو، دژ فولادی بدون آنکه لزوما در یک جنگ کلاسیک شکست خورده باشد، به دلیل از دست رفتن آنی تصلب زنجیره فرمان، میتواند دچار تلاشی ناگهانی شود.
۲. خستگی اسکلت فلزی و فرسودگی زیرساختی
تحریمهای طولانی و سایش اقتصادی، ایران را دچار پدیده فرسودگی اسکلت فلزی کرده است. وقتی دولتی برای سالها نتواند در زیرساختهای کلان (نیروگاههای برق، شبکه توزیع آب و گاز و ناوگان حملونقل عمومی) سرمایهگذاری کند، این لایهها دچار فرسودگی پنهان میشوند. البته این فرسودگی تنها فیزیکی نیست، بلکه با تخلیه تخصص و مهاجرت تکنوکراتها، سیستم در لحظه بحران با فقدان اپراتورهای ماهر مواجه میشود.
نقطه شکست زمانی است که یک تکانه کوچک مثل موج سرمای شدید یا یک حمله سایبری محدود منجر به خرابی زنجیرهای شود. در یک سازه پیچیده، وابستگی متقابل زیرساختها (اینترنت، انرژی و بانکداری) به این معناست که فرسودگی در یک بخش، به صورت خطی پیش نمیرود؛ بلکه یک خرابی کوچک دیجیتال میتواند منجر به سکته سراسری لجستیک شود. در این حالت، دولت اپراتور نه به دلیل اراده سیاسی، بلکه به دلیل تلاشی فنی ابزارهایش، از تامین نیازهای بیولوژیک ناتوان شده و ترمزِ ساختاری اعتراضات میتواند به یک محرک سقوط تبدیل شود. در این حالت، این احتمال وجود دارد که مردم برای بقا به خیابان بیایند که مهار آن با وجود خرابیهای زنجیرهای، بر پایه مدلهای کلاسیک امنیتی بسیار دشوار میشود.
۳. خطای محاسباتی: وقتی عقلانیت بقا شکست میخورد
سیستمهایی که دههها در برابر فشارهای بیرونی مقاومت کردهاند، مستعد «توهم شکستناپذیری» هستند. خطای محاسباتی یعنی اتخاذ تصمیمی که موازنه طولانیمدت را برهم بزند؛ مانند یک درگیری نظامی نابههنگام با قدرتی بزرگ، یا بستن کامل منافذ تنفسی جامعه در اوج بحران اقتصادی.
در این سناریو، یک ضربه خارجی هدفمند به زیرساختهای کلان (انرژی و توزیع)، میتواند فرآیند سایش را به یک انفجار ساختاری تبدیل کند. در این میان، متغیر دخالت خارجی میتواند با یک پارادوکس عملی روبرو شود: اگرچه فشار بینالمللی اسکلت را فرسوده کرده، اما هراس از تبدیل شدن ایران به یک سیاهچاله لجستیک و انرژی که کل منطقه را در خود میبلعد، میتواند باعث شود که قدرتهای جهانی در لحظه برخورد با نقطه شکست، میان فروپاشی مطلق و حفظ یک نظم حداقلی کارتلمحور، دچار تردید راهبردی شوند. این بیمه اجباری ناشی از وحشت، لایه حفاظتی ناخواستهای است که مانع از ضربه نهایی خارجی به زیرساختهای کلان میشود.
در جایی که دولت توان اپراتوری خود را از دست میدهد و وابستگی بیولوژیک مردم، به جای ترمز، به نیروی گریز از مرکز تبدیل میشود؛ چرا که در دژ فولادی، گرسنگی و تاریکی ناشی از تخریب زیرساخت، بسیار سریعتر از محیطهای سنتی به فروپاشی نظم شهری میانجامد.
در نتیجه، در لحظهای که سیستم به جای «انقباض تاکتیکی» برای بقا، به سمت «انبساط انتحاری» حرکت کند، مکانیسمهای دفاعی فیلترهای پنجگانه تضعیف میشوند. در این شرایط، فرسایش آرام سیستم میتواند ناگهان به یک «سقوط آزاد غیرخطی» تبدیل میشود که در هیچ مدل پیشبینیکنندهای نمیگنجد.
اگرچه تمرکز بر سناریوهای سقوط به دلیل وخامت بحرانها پررنگ است، اما اسکلت فلزی جمهوری اسلامی دو مسیر خروجی دیگر را نیز در بطن خود دارد:
۱. انطباق تدریجی (بقا در سایه اصلاحات قطرهچکانی): این سناریو بر پدیده «تابآوری زیرساختی» استوار است. در این حالت، هسته قدرت با درک خطرِ «فروریزش ناگهانی»، دست به انقباضی هوشمندانه میزند؛ یعنی با واگذاری امتیازات اقتصادی یا اجتماعی محدود (اصلاحات جزئی) و مهار زیادهخواهی برخی کارتلها، بار فشار را از روی اسکلت فلزی برمیدارد. در این مسیر، اگرچه کیفیت زندگی به سطح پیش از بحران باز نمیگردد، اما سیستم میتواند موفق شود که وابستگی بیولوژیک مردم را از یک «محرک سقوط» دوباره به یک «ترمز اعتراض» تبدیل کند.
۲. بازسازی کنترلشده (عبور از هسته سخت قدرت بدون فروپاشی تمدنی): این سناریو زمانی محقق میشود که فروپاشی هسته مرکزی قدرت، با یک «مدیریت هوشمند گذار» همراه شود. در سناریو، نخبگان جایگزین و تکنوکراتهای باقیمانده، با درک آسیبپذیریِ مدرن کلانشهرها، اولویت مطلق را نه بر تسویهحسابهای سیاسی، بلکه بر «حفظ جریان زندگی» (وصل ماندن آب، برق و اینترنت) قرار میدهند. در این حالت، همکاری سریع بینالمللی برای بازسازی زیرساختها، مانع از آن میشود که ایران در چاه آنارشی یا مدل سوریه سقوط کند؛ مسیری که در آن طبقه متوسط، به جای فرار یا آنارشی، دوباره به مدار زندگی شهری و قرارداد اجتماعی بازمیگردد.
نتیجهگیری راهبردی: فرجام اسکلتفلزی
نتایج مدل مورد بررسی نشان میدهد که احتمال این که ایران به سرنوشت سوریه دچار شود پایین است چون ساختمانش از آجر و ملات سنتی نیست که خرد شود؛ بلکه از فولاد است. اما همین ساختمان، در برابر «زلزله جانشینی»، «زنگزدگی زیرساختی» و «خطای مهندسی در راس» آسیبپذیر است.
درواقع، اسکلت فلزی برخلاف آجر، «سیگنالهای پیشآگاهی» کمی صادر میکند. ساختمانهای آجری قبل از فروریختن، تَرَک میخورند (مثل سوریه)، اما سازههای فولادی تا لحظه آخر ایستاده به نظر میرسند و ناگهان دچار تلاشی ناگهانی میشوند.
باید توجه داشت که میان همسرنوشتی نخبگان و خصولتیسازی نظم مرز باریکی وجود دارد. تا زمانی که بقای کل سیستم در خطر باشد، انجماد و وحدت نخبگان حفظ میشود. اما به محض عبور از نقطه شکست، این وحدت میتواند به جنگ داخلی درونسیستمی تبدیل شود. در واقع، خطر بزرگ برای ایران نه لزوما جنگ میان مردم و حکومت، بلکه نبرد دولت علیه دولت یا همان رویارویی کارتلهای نظامی-اقتصادی برای تصاحب میراث قدرت در غیاب یک مرکزیت واحد است.
نقطه پایان این اسکلت فلزی، لزوما یک فروریزش آنی نیست؛ بلکه میتواند ورود به فاز تعلیق مخرب باشد؛ وضعیتی که در آن دژ به دلیل فلج تصمیمگیری و سایش زیرساختی، دیگر توان تامین نیازهای زیستی شهروندانش را ندارد اما همچنان به لحاظ نظامی ایستاده به نظر میرسد. در این سناریو، ایران نه به سمت مدل سوریه، بلکه به سمت نوعی لبنانیزه شدن زیرساختی حرکت میکند؛ جایی که نظم ناهمگون و تکهتکه، جایگزین قرارداد اجتماعی شده و حیات ملی در برزخی میان بقای سخت و فروپاشی نرم معلق میماند. برخلاف سوریه که سالها در خون غلتید، جمهوری اسلامی ممکن است در عرض مدتی کوتاه، از یک دژ استوار به یک نظم فرسوده و تغییر فاز یافته تبدیل شود که در آن حکومت مرکزی وجود دارد، اما کارکردی ندارد.
۶۵

Sabokbalam - کالیفورنیا، ایالات متحده امریکا
مشابه همین هارو دیروز نگفته بود؟ ول کن معامله نیستند این پدر سوخته ها. اینهمه صغرا کبرا به هم بافت که در آخرش بگه بهتره یکی از همین حکومت قدرت رو به دست بگیره. و البته پاسخ ملت به او یک بیلاخ ملی خواهد بود.
0
2
یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۸:۰۴
۵۶

hamid411 - لس آنجلس، ایالات متحده امریکا
شما اروپایی ها یه وقت خودتون رو از تک و تا نندازین؟ تا لحظه آخر میخواهین زهرتون رو بریزین. خیر ایران نه سوریه است نه لبنان و نه لیبی. مغول رو بیرون کرد بدون اینکه فرهنگ عوض بشه. ما یکماه وقت بین سرنگونی و دولن انتقالی میخواهیم که یه مقدار تغییر دکوراسیون بدیم. همون ۱۰ میلیون نفر که زیادی هستن باید یه مقدار گردگیری بشن و تمام
0
2
یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۸:۰۶