فرار از لجنزار!

آن قدر در لجنزار فساد و خلاف فرو رفته ام که حتی می ترسم برای احقاق حقم به پلیس مراجعه کنم چرا که می دانم اگر اسرارم فاش شود، خودم اولین کسی هستم که باید مجازات شوم چرا که ...

زن 18ساله ای که با ابراز پشیمانی از گذشته تاریک و وحشتناک خودش، به قانون پناه آورده بود تا شاید راهی برای سعادت آینده اش بیابد، کوله بار تلخکامی هایش را مقابل کارشناس اجتماعی کلانتری میرزاکوچک خان مشهد گشود ودر تشریح روزگار سیاهش گفت:در یکی از مناطق حاشیه شهر مشهد و در خانواده ای آشفته و سطح پایین از نظر فرهنگی به دنیا آمدم. در آن محله نه تنها چیزی به نام امکانات وجود نداشت بلکه بسیاری از افراد از راه خلاف زندگی می گذراندند. پدرم که به مواد مخدر صنعتی اعتیاد داشت، مردی کارتن خواب بود و هر چند ماه یک بار سری به خانه می زد، به طوری که برای من و خواهرم تقریبا غریبه به حساب می آمد. مادرم نیز ما را به حال خودمان رها کرده بود تا به بدبختی هایش برسد. در آن محله حتی برای پر کردن آفتابه یا شستن دست و صورت، باید زمین های مخروبه همسایه را پشت سر می گذاشتیم تا به شیر آب برسیم. زمانی که کودکان همسن و سالم عروسک بازی می کردند، من رفتارهای گنده لات های محل را تقلید می کردم و مدام شاهد نزاع، چاقوکشی، الفاظ رکیک و در نهایت دخالت پلیس برای خاتمه دادن به این درگیری ها بودم. در مدرسه هم قلدر کلاس بودم و همه عقده هایی را که در خانه و محله روی دلم تلنبار می شد سر همکلاسی هایم خالی می کردم. به همین دلیل هر روز ناظم مدرسه از من می خواست تا یکی از اعضای خانواده ام را به مدرسه ببرم اما مدرسه رفتن یا نرفتن من برای کسی اهمیت نداشت و تنها یک یا دو بار مادرم به مدرسه آمد که بعد از آن هم کتک خوردم.  خلاصه کلاس پنجم ابتدایی بودم که درس و مدرسه را رها کردم و این گونه زندگی ام را به نابودی کشاندم. یکی از همسایگان که زنی معتاد و خلافکار بود، من و خواهرم را تشویق کرد تا برای به دست آوردن پول زیاد به همراه برخی دیگر از بچه های محل از رانندگان گدایی کنیم.  روز اول وقتی به همراه خواهرم پول زیادی در سه چهارراه جمع کردیم، خیلی خوشحال بودم. دیگر آرام آرام شرم و خجالت را کنار گذاشتم و با ناز و عشوه و آرایش های غلیظ درآمد بیشتری داشتم، به طوری که می توانستم برای خودم و خواهرم خرید کنم اما در این میان فهمیدم خواهرم که فقط دو سال از من بزرگ تر بود، درآمد خیلی بیشتری از من دارد. او صبح از خانه خارج می شد و شب هنگام با پول های بیشتری به خانه باز می گشت. آرام آرام به او که لباس های گران قیمت و شیک می پوشید، حسادت می کردم تا این که متوجه شدم او برای زنی معروف به «خاله» در منطقه قاسم آباد مشهد کار می کند و با مردان غریبه ارتباط دارد. خاله و چند زن دیگر منزلی را اجاره کرده بودند و خواهرم نیز به آن خانه رفت و آمد می کرد. وقتی موضوع را با خواهرم در میان گذاشتم، مرا ترغیب کرد تا گدایی را رها کنم و با او همراه شوم. در همین روزها بود که پدرم به خاطر تزریق زیاد مواد مخدر در یکی از پاتوق ها جان سپرد و سه ماه بعد نیز مادرم به خاطر بیماری فوت کرد. دیگر من و خواهرم جا و مکانی نداشتیم. او به دنبال سرنوشت خودش رفت و مرا نیز با زنی آشنا کرد که آلوده به فساد بود. توسط آن زن با مرد 54ساله ای آشنا شدم. در حالی که 14سال بیشتر نداشتم، «فرید» با پرداخت 20میلیون تومان مرا به عقد خودش درآورد ولی یک ماه بعد، زمانی که فهمیدم باردار هستم ، فرید ارتباط با مرا تکذیب می کرد چرا که در این مدت من با فرد دیگری آشنا شده بودم و قصد ازدواج با او را داشتم. با وجود این، فرید داروهای سقط جنین برایم تهیه کرد و من همچنان به خلافکاری هایم ادامه دادم تا جایی که چند بار مجبور به سقط جنین شدم و در نهایت بیماری به سراغم آمد تا این که فهمیدم دچار سرطان شده ام. همه پول ها و پس اندازهایم را برای درمان سرطان هزینه می کردم تا این که دو سال بعد باز هم فرید دلش به حالم سوخت و با این شرط که در منزل بمانم و با هیچ مرد غریبه ای ارتباط نداشته باشم، هزینه های اجاره منزل و درمانم را می پرداخت. من هم شرط او را پذیرفتم اما مدتی بعد، دوباره وسوسه های شیطانی مرا به سوی خلاف کشاند تا این که فرید متوجه ماجرا شد و ارتباطش با مرا قطع کرد. این در حالی بود که من در تنگنای مخارج و هزینه های زندگی گرفتار شده بودم و اکنون که دوباره باردار شده ام به قانون پناه آورده ام تا از فرید شکایت کنم و حق و حقوقم را بگیرم. اگرچه می دانم مقصر همه این سرگذشت سیاه خودم هستم و مجازات سنگینی انتظارم را می کشد. اما من برای بیرون رفتن از این لجنزار خلاف چاره دیگری ندارم چرا که ...

شایان ذکر است، به دستور سرهنگ باقی زاده حکاک (رئیس کلانتری میرزاکوچک خان) رسیدگی به این پرونده در دایره مددکاری اجتماعی کلانتری آغاز شد.
+3
رأی دهید
-2

نظر شما چیست؟