خاطرات عضو تیم پزشکی امام خمینی از رفتارهای خصوصی خمینی

خبر آنلاین می نویسد  : این گفت وگوی اختصاصی خبرآنلاین، برای نخستین بار در سال 1391 با «مجید جوادی نسب»، متخصص مراقبت های ویژه و عضو تیم پزشکی امام خمینی منتشر شد که به مناسبت سالگرد رحلت امام بازنشر شده است.

او روزها و شب های فراوانی را در جماران سپری کرده و شاهد لحظاتی بوده که می گوید حاضر نیست با هیچ چیز عوضشان کند. لحظات بودن و از نزدیک دیدن، فرق می کند با شنیدن. از علت سکوتش در همه این سال ها که بپرسی، می گوید:" نمی خواسته تا به عادت گفتن و مدام گفتن دچار شود تا اندکی از شگفت انگیزی لحظات بودن برایش کاسته نشود. می گوید برخی را دیده است که دستی از دور داشته اند و بعدها راویان سخن های شنیده، بوده اند نه حقیقت های به چشم دیده؛ و برخی دیگر که با این نوع گفتن ها، چه دکان ها ساخته اند در این سالیان گذشته...

سلوک همه این سال های او با پزشکی و پرستاری و تدریس در دانشگاه، در قامت پرستاری، پاسداری کردن بوده است. می گوید:" تا "آقا" زنده بود، پاسدار او بودیم و پس از او به پاسداری از "روح" رسیدیم تا "راه" را گم نکنیم.
این نخستین باری بود که پس از مدت ها گفتن و شنیدن و همدلی کردن، بالاخره راضی شد تا حرف هایش را منتشر کنیم و  چقدر اصرار دارد که از گفته هایش کسی بهره سیاسی نبرد و نتیجه گیری اقتصادی نکند. می خواهد که فقط نکته های درس آموزی برای نسل نو گفته شود. می خواهد که گفته ها را بدون نام گوینده منتشر کنیم و باری چند دلیل آورده ایم که نمی شود. رسانه اقتضائاتی دارد و... بالاخره آنقدر از ضرورت گفتن در این زمانه حرف زدیم و گفتیم که شرائط بد شده و نسل نو گرفتار این زمانه ی بد. گفتیم نیاز است به حرف های نو، گفتن ناگفته ها، روایت دیده ها و گشودن روزنه ها. آن هم نه با زبان سیاسی کارها و دکان دارها بلکه با بیان دلدارها...

آنقدر گفتیم تا بالاخره راضی شد اندکی از هزاران روزنه ی به چشم خویش دیده را بگوید و ما نیز بگوییم برای زمانه بدی که تلاش می کنند تا خوب سیرتان را بسان بدان معرفی کنند و بدان را جامه خوبان بپوشانند.... بگذریم.
"مجید جوادی نسب" عضو هیات علمی و استاد بازنشسته دانشگاه، متخصص مراقبت های ویژه و عضو تیم پزشکی امام که روزها و شب های فراوانی را در جماران سپری کرده است و حالا شاهد عینی ماست و راوی حقایقی ناگفته و نکته هایی منتشر نشده از سبک زندگی مردی به نام " آقا روح الله خمینی".
آنچه در پی می آید تنها بخشی از ناگفته هایی خواندنی و رازهایی شنیدنی از سال ها بودن و زیستن پرستار امام در جماران است. پرسش ها را حذف کردیم و گفتارها را از پس یکدیگر آوردیم تا نکته های نهفته بیشتر نمایان شود :
سیستم فرستنده ضربان قلب
سال 65 که امام دو ماه در بیمارستان بستری شدند. مجبور شدیم دستگاه فرستنده ای برای کنترل ریتم قلب امام در داخل جیب لباس ایشان قرار بدهیم. در تمام اوقات از طریق سیستم فرستنده نوار قلبشان را کنترل می شد. بعد از دوماه اول بیماری ایشان، ساختمانی بود که امام در طبقه پایین سکونت داشتند و ما در طبقه بالا مراقبت های دقیق تر و مناسب را انجام می دادیم.
در تمام محیط خانه هم زنگ اخباری کار گذاشته بودند که امام یا اطرافیان درصورت مشاهده هر گونه ناراحتی آن را فشار بدهند و با اعلام زنگ، تیم پزشکی سریع خودش حضور می یافت. در این میان یک بار بود که یک ماه به صورت شبانه روزی مراقب امام بودیم و از جماران بیرون نیامدیم.
بلند گفتند:" سلام علیکم و رحمه الله"
به جماران که رسیدم، امام را بستری کرده بودند. سریع روپوش پوشیدم . با احتیاط خودم را آماده کردم. حس عجیبی داشتم. آنقدر شگفت زده بودم که صدایم در گلویم نمی پیچید. آرام سلام دادم. امام دراز کشیده بودند روی تخت. سلام کردم رفتم سمت دستگاه. من یواش سلام کردم و ایشان بلند گفتند:" سلام علیکم و رحمه الله" جواب سلام را با صدای بلند می دادند. آنچنان جواب دادند که من شرمنده شدم و خجالت زده دستگاه داخل اتاق را وارسی کردم و سریع بیرون آمدم. دیدن امام درآن لحظه و شیرینی سلام ایشان را نمی شود توصیف کرد.
عکاسی از وسائل برای چینش درست اتاق
این یک ویژگی ایشان بود که به تمام جانب و اطراف خود دقت می کرد. زمانی که در اتاق نبودند ما اتاق را نظافت وآماده می کردیم. ایشان آنقدر به اطراف خود دقت نظر داشتند که اگر شما یک وسیله ای را جا به جا می کردی متوجه می شدند. یک بار بعد از نظافت اتاق، وسائل جا به جا شدند. وقتی ایشان به اتاق برگشتند، گفتند چرا وسائل روی میز جا به جا شده. تا آن موقع نمی دانستم روی میز ایشان هر چیزی جای مشخصی داشت. ادکلن شان، کتاب ها و دیگر وسائل همه جای مشخصی داشتند. این شد که ما همیشه بعد از ترک امام از اتاق سی سی یو تصمیم گرفتیم تا از فضای اتاق و جای وسائل عکاسی کنیم. چنانکه بعد از هر بارنظافت، مطابق عکس هایمان، وسائل را بچینیم.
صبح ها از دو ساعت قبل از نماز بیدار می شدند
قدم زدن، مطالعه کردن، گوش دادن به اخبار، دعا خواندن، ملاقات ها، خواب قیلوله و... همه اینها وقت مشخصی داشت. شانه زدن، ادکلن زدن و مرتب کردن محاسن سر ساعت انجام می شد. وقتشان هیچ وقت تغییر نمی کرد. جمعه ها اول می رفتند حمام. ساعت هشت و پنج دقیقه دستگاه فرستنده جدا می شد تا نه و پنج دقیقه. این کار همیشه راس ساعت انجام می گرفت. ملاقات ها هم راس ساعت انجام می شد. صبح ها از دو ساعت قبل از نماز بیدار می شدند و مشغول عبادت بودند. اینها یک سیستم برنامه ریزی دقیق برای همه ما ایجاد کرده بود.
یک بار قرآن را زیر مفاتیح گذاشتم...
یک بار درباره قرآن و مفاتیح اشتباه کردم. قرآن را زیر مفاتیح گذاشتم. ایشان با لحن مهربانی گفتند: "هیچ وقت قرآن را زیر مفاتیح نگذارید و روی قرآن هیچ چیزی را قرار ندهید." ایشان برای قرآن خیلی احترام قائل بودند.
تکیه کلام شان این بود
تکیه کلامشان این بود" سلامت باشید". این را با حالت خاصی می گفتند که متوجه می شدی مورد تشکر قرار گرفته ای. هر کاری برای ایشان انجام می دادیم می گفتند:"سلامت باشید".
پرسش امام درباره نام یک درخت
یک روز صبح داشتم می رفتم بیرون و ایشان در حیاط قدم می زد. من آمدم سلام کنم و از حیاط بیرون بیایم که ناگهان ایشان جلوی من ایستادند. گفتند این درختی که همه اش سبز است، اسمش چیست؟ من اول سوال ایشان را متوجه نشدم . فکر کردم می گویند درخت همیشه سبز. این بود که عرض کردم:" آقاجون درخت کاج است." ایشان عصایش را بلند کرد و آن دورتر را نشانم داد و گفتند " اون درخت را می گم." درختی که سر تا پا سبز بود. من اسمش را نمی دانستم. این بود که گفتم:" آقا این درختی است که شهرداری کنار خیابان ها می کارد."

امام لبخندی زدند و گفتند:" سلامت باشید و رفتند." روز بعد من آمدم از یک نفر پرسیدم و فهمیدم اسمش اقاقیا است. بعد با فاصله کمتر از 48 ساعت آمدم که در حیاط سر زمان مقرر امام داشتند قدم می زدند . سلام کردم و رفتم بالا. به بچه ها گفتم دیروز امام از من سوالی کرده که جوابش را بلد نبودم و رفته ام و پرسیده ام. اما خجالت می کشم الان بروم به ایشان بگویم. بچه ها مرا تشویق کردند که حتما برو و به ایشان جوابش را بده. باز برگشتم به حیاط و سلام کردم. وقتی سلام کردم ایشان ایستادند. گفتم: "آقا جان من رفتم اسم آن درخت را پرسیدم. اسمش اقاقیا است." ایشان با کمال مهربانی و نگاه آرامش بخشی، ضمن تشکر از من در یک جمله پاسخ دادند و فرمودند: " گفتند اقاقیا ست. سلامت باشید." یعنی از فرد دیگری پرسیده بودند و جوابش را یافته بودند اما چنان صمیمانه و مهربان جوابم را دادند که فهمیدم امام در پیدا کردن پاسخ سوالاتشان چقدر دقیق هستند.
سیاسی صحبت نمی کردند، با خانواده خوش و بش می کردند
در ساعتی که خانواده برای دیدار می آمدند، اینقدر جمعشان گرم بود که آدم احساس نمی کرد حالا این بزرگ مرد، رهبر یک مملکت است. گپ و گفت هایشان با اعضاء خانواده معروف بود. با همه خانواده سرو کله می زدند. سیاسی صحبت نمی کردند. با خانواده مزاح می کردند. بگو و بخندی در اتاق بالا بود که حتی احساس نمی کردی امام بستری و بیمار هستند. با بعضی، از جوانی شان حرف می زدند. برای برخی از حالشان می گفتند. با بچه ها بگو و بخند می کردند.

یادم هست پس از تولد علی، او را آوردند که امام در گوش ایشان اذان بخوانند. گفتند مراقب باشید که سرش به جایی نخورد. گاهی علی بعدها که بزرگ تر شده بود می آمد در بیمارستان با امام بازی می کرد. گوشی پزشکی را می گرفت و دکتر امام می شد و با ایشان شوخی می کرد.
شوخی امام با دخترها، فاطی و فوتی
می دانید حضرت امام برای نام گذاری دختر، فقط نام فاطمه و زهرا را می پذیرفتند. در خانواده خودشان همه چند تا فاطمه بود. یک بار در یکی از ملاقات ها که اعضاء خانواده جمع بودند دختر خانم ها از ایشان پرسیدند آقا ما چند تا فاطمه داریم و هر کدام را صدا می کنیم همه جواب می دهند. حالا چه کنیم؟ امام به شوخی جواب داد:" خب یکی را فاطی صدا کنید و یکی را فوتی " که همه خندیدند.
وقتی امام ناراحت شدند و اعتراض کردند
می گفتند استفاده بی مورد برق، مورد ضمان است. حرام می دانستند. هیچ وقت ندیدیم که چند چراغ خانه را با هم روشن کنند. به هر جا وارد می شدند برق آنجا را روشن می کردند و هر وقت خارج می شدند، خاموش می کردند. مثلا حتی در راهرو هم وقتی می خواستند حرکت کنند یک چراغ، یک چراغ روشن می کردند و حرکت می کردند. وقتی داخل اتاق نشسته بودند، اگر می خواستند بروند دستشویی چراغ اتاق را خاموش می کردند. اینقدر با وسواس و دقت نظرمساله را رعایت می کردند.
می خواستند بروند برای ملاقات عمومی. قبل از رفتن تاکید می کردند چراغ ها را خاموش کنید. یک بار بعد از ملاقات که رسیدند، دیدند چراغ های متعددی روشن است. ناراحت شدند، اعتراض کردند و گفتند وقتی کسی در اتاق نیست، این همه چراغ، چرا روشن است؟
آموزش تنظیم امواج رادیو
یک بار ایشان داشتند استراحت می کردند که مرا صدا کردند و رادیو را خواستند. یک رادیو بود که هفت تا موج داشت. گفتند این را روشن کن. من کار با این رادیو را بلد نبودم و خواستم بیرون بروم و از همکاران بپرسم. ایشان با لحنی مهربانانه گفتند:"کجا؟ " نه به حالت دستوری. بلکه خیلی صمیمی گفتند: کجا می ری؟ رادیو در دستم بود که اول اشاره به ولوم دستگاه کردند که روی کجا تنظیمش کنم. بعد اشاره به موج رادیو کردند و گفتند:" بیارین بیارین بیارین تا اینجا." با همین لحن. بعد این دکمه سبز رنگ را فشار بدهید. وقتی دکمه را زدم گفتند لطفا بگذارید روی میز. جالب این بود که با وجود فاصله شان، موج را دقیقا به من گفتند. چنان دقیق موج را نشان دادند که وقتی رادیو روشن شد صدا صاف و بی خش بود. این دقت امام برایم خیلی شگفت انگیز بود.
رادیو عراق هرگز، رادیو بی بی سی مرتب
ایشان کاملا به صدا های رادیو ها آشنا بود. هنوز رادیو را باز نکرده، می توانستند از روی صدا تشخیص بدهند که کدام رادیو را گرفته. یک بار یکی از بچه ها رادیو را از بیرون آورد و سریع وارد اتاق شد تا به آقا بدهد. همین که وارد شد و رادیو را روشن کرد، امام تا صدای رادیو را شنید گفتند رادیو عراق است ببرید بیرون. هرگز به رادیو عراق گوش نمی کردند چون مدام فحاشی می کرد. حرف درست و حسابی برای شنیدن نداشت. اما رادیو بی بی سی را همیشه سرساعت و مرتب گوش می دادند.
رادیوهای بیگانه را 6 صبح گوش می دادند. امام همیشه 5 تا 10 دقیقه اخبار ساعت های مختلف را گوش می کرد.برخی مواقع می دیدم که زمان خواندن روزنامه یا شنیدن رادیو و دیدن تلویزیون، یادداشت هایی برمی داشتند.
مقید بودن برای رعایت محرم و نامحرم
اولا اینکه برای ورود به داخل اتاق، یک آویزی قرار داده بودند که وقتی در باز می شد صدا می داد و همه متوجه می شدند کسی وارد شده. یک قاعده و رمزی را هم گذاشته بودند که هر کس وارد می شد می گفت یا الله و امام پاسخ می داد بسم الله تا فرد حق ورود به اتاق را پیدا می کرد. وقتی ما داخل اتاق بودیم و خانم ها وراد می شدند امام سریع به خانم ها اعلام می کردند یا الله که یعنی نامحرم داخل هست تا آنها مراعات کنند. با وجودی که اعضاء خانواده را هم ما دیده بودیم و هم به عنوان مریض گاهی مراجعه می کردند ولی امام این احتیاط ها و دقت نظر را در برخورد محرم و نامحرم داشتند.
شهادت می دهی که این خون نیست؟
یک بار روی بازوی شان یک پنبه الکل گذاشته بودم که جای تزریق یک سوند قلبی بود. بعد که پنبه را برداشتم ، جای آن قرمز شده بود. البته خون نبود. فقط رنگش قرمز بود. به اندازه یک نصف عدس فرض کنید. می خواستند وضو بگیرند. سوال کردند:" این خونه؟" گفتم: "نه آقا جان، این خون نیست." باز گفتند:" شهادت می دهی که این خون نیست؟" گفتم: بله آقا. برای من جالب بود که ایشان به عنوان یک مجتهد، از یک متخصص شهادت گرفتند.
ما به این همه سبزی خوردن نیاز نداریم
امام مراقبت می کرد از اینکه خوردنی یا هر چیز اضافه ای وارد خانه نشود. آقای رضا فراهانی که خرید ها را انجام می داد، یک بار سبزی خوردن خریده بود. امام در حیاط ایشان را دیده بود و پرسیده بود:" این همه سبزی برای کیست ؟" حاجی فراهانی گفته بود برای خانه خریده ام. امام مقداری از سبزی را جدا کردند و گفتند:" ما به این همه سبزی نیاز نداریم. " همین مقدار کافی است بقیه را به آقایان دفتر بدهید.
پماد خیار و ماجرای جوراب سرمه ای ساق بلند
پوست دست و پای امام شدید خشک می شد. تجویز شده بود که باید یک روز در میان، پماد خیار بزنند. یک پماد ایرانی بود که هر یک روز در میان کل دست و پای ایشان را پماد می زدیم. هر بار که می رفتم و کار را انجام می دادم امام با یک حالت مهربانی می فرمودند " سلامت باشید." به طور مرتب این پماد زده می شد.
بعد از مالیدن پماد جورابشان را پایشان می کردم. یک جوراب سرمه ای رنگ ساق بلند که خیلی کهنه بود که زیر و رویش اصلا قابل تشخیص نبود. اینقدر کهنه شده بود. یک بار این جوراب را اشتباه پای امام کردم و ایشان لنگه دوم را گرفتند و خطی نازک روی جوراب را نشان دادند و گفتند این خط ، خط زیر جوراب است.
مانیتور، قلب امام را در وضعیت قرمز و بمباران چگونه نشان می داد؟
وقتی که ایشان در سی سی یو بودند و پدافند شروع به کار کرد، اعلام وضعیت قرمز شد. می دانید که جماران هم یکی از نقاط حساس بود. البته ایشان هیچ وقت نپذیرفت که به پناهگاهی که در آن نزدیکی درست کرده بودند برود. آقا خیلی آرام گفتند که چراق را خاموش کنید. یعنی یک رفتار عقلانی و منطقی و موضع امنیتی در برابر واقعه. بعد خود ما قلبمان شروع می کرد به تپیدن از بمب باران و موشک باران. من که قلب امام را با مانیتور کنترل می کردم، دیدم ذره ای تغییر پیدا نکرده. خیلی این عجیب بود. طبیعتا در آن وضعیت باید دچار تغییر می شد. ضربان قلب ما می زد اما قلب امام انگار که آرام تر از قبل باشد مشغول کار خودش بود. انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده.
امام گفت: نگاه کن
یک روز کارهمه ما در اتاق سی سی یو تمام شده بود. همه داشتیم از اتاق بیرون می رفتیم. من آخرین نفری بودم که خواستم از اتاق بیرون بروم که ناگهان صدایشان را شنیدم. مرا با لحنی بسیار زیبا صدا کردند. کلامشان این بود:" نگاه کن" اینگونه صدا زدند. بعد نکاتی را فرمودند که به دفتر منتقل کنم. کلامشان خیلی صمیمی و دوستانه بود. من تمام جانم لرزید و تا مدت ها این کلام در من حالت شعف ایجاد کرده بود. سریع برگشتم فقط نگاه کردم. یک سیمای نورانی که یک دست لباس سفید پوشیده بود و رویشان هم یک لحاف سفید بود. دیدنی ترین تصویری که می شد دید و صدایی که می شد شنید. هنوز این صدا، در قلبم هست.
یک سخن خودمانی
ببینید! من هر چی می گویم از رفتارهایی گفتم که خودم دیدم . شنیده نیست. خوانده نیست. چون نیازی هم ندارم حرفی از دیگران بزنم. خیلی از این رفتارها برای دل ما تعریف دارد. واقعا من نمی دانم چه طور شد که برای کار مهم پرستاری امام انتخاب شدم. این یک عنایت بزرگ بود که نصیبم شد. تا زمانی که امام زنده بود و ما جماران بودیم اصلا زندگی نمی شناختیم. ذره ای اطلاع نداشتم در خانه خودم چه می گذرد. زندگی ما امام شده بود. امام می دانید یعنی چی؟ از نظر شما شاید یک رهبر سیاسی باشد یا نمی دانم یک پیروز انقلاب ایران. برای ما نه. پیامبر بود که مبعوث شده بود. در دوران حیات حضرت امام، ذره ای به فکر کار و آینده و مسائل خانوادگی روزمره نبودم. نمی دانستم اصلا در خانه خرید می کنند، نمی کنند، کوپن می گیرند، نمی گیرند. تا رحلت امام و حتی یک سال بعد از رحلت نمی دانستم بچه هایم کجا مدرسه می روند. کلاس چندم اند. همه چیز مسئولیتش با حاج خانم بود. ما برای بودن در کنار امام سر و پا نمی شناختیم. خودمان را در وجود امام می دیدیم. شخصیت ما یک تعریف داشت آن هم فدایی امام.
+12
رأی دهید
-142

  • قدیمی ترین ها
  • جدیدترین ها
  • بهترین ها
  • بدترین ها
  • دیدگاه خوانندگان
    ۶۰
    zarduscht - فرانکفورت، آلمان

    وای بمیرم.چقدر رمانتیک. البته امام امت. خیلی‌ هم رمانتیک بود.خیلی‌ هم کوخ نشینان دوست می‌‌داشت. می‌‌گفت. یک موی کوخ نشین را با ۱۰۰۰ کاخ نشین عوض نمی‌‌کنم.آنقدر کوخ نشین دوست داشت.که گله گله اعدام می‌‌کرد.تا زوتر برند بهشت. برق و آب را می‌‌خواست مجانی‌ کند. نگذاشت. این امریکا غاصب و اسراهیل. اصلا امام یک چیزی بود. که نگو......
    13
    140
    ‌چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۰۶:۴۱
    ۴۴
    samisan - توکیو، ژاپن

    احمق چاپلوس و دستمالچی و بی خاصیت خائن وطن فروش هستید شما مثل اون احمق خمینی چاپلوس اعراب و غربیها همچین تعریف میکنه انگار کی بود احمق کلی انسانهای با ارزش و خدمتکار به ایران را اعدام کرد و ایران را به سمت فروپاشی اقتصادی حول داد ابله همچین با اب و تابت از یه خر تعریف میکنه که انگار مردم نمیدونن
    8
    87
    ‌چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۰۷:۲۰
    ۳۹
    aarian - تهران، ایران

    اگر یک روانشناس اینها رو بخونه خیلی‌ قشنگ میتونه توضیح بده که اینها خصوصیات یک انسان خودشیفته وسواسی مجبوره ترکیبی‌ که در همه دیکتاتورها به خوبی‌ مشاهده شده و میشه. بیچاره ملت بیسواد مذهب و خرافات زده بخت برگشته ایران که اواخر قرن بیستم گیر هم چین دیکتاتور خونخوار متحجری افتاد و به قهقرا سقوط کرد.
    9
    73
    ‌چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۰۷:۲۶
    ۲۰
    آرون کوهن - دیمونا، اسرائیل

    اینم از هزارو یک شب امام خمینی که انچنان ....بر منبر که با اب زم زم هم پاک نمیشود
    9
    54
    ‌چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۰۸:۳۸
    ۲۸
    agha_ehsan - تهران، ایران

    واقعا شگفت زده شدم! عجب اعجوبه ای بوده! جمعه صبح میرفته حموم و وقتی هم تو حیاط قدم میزده یه بار پرسیده اون درخت اسمش چیه ! اوسکل برداشته اسم کل دخترهای فامیل رو گذاشته فاطمه و زهرا ! تازه می گفته برق زیاد مصرف نکنین ! روی قران هم هیچی نذارین ! من که تو افق محو شدم شما رو نمیدونم
    6
    67
    ‌چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۰۸:۵۰
    ۵۹
    vg2000 - اسلو، نروژ

    این اومده بود که ایران رو با خاک یکسان کنه لعنت برای روحش
    8
    62
    ‌چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۰۹:۴۴
    ۵۰
    13cyrus - لآهه، هلند

    واقعا حیف این مکان نیست که با خاطرات یک دیکتاتور جلاد اشغال بشه ، چرا هیچکس از خاطرات مهربانی و شیرین هیتلر هیچ کجا سخنی نمیگه؟؟ مطمئنا اون هم هر کس براش کاری میکرد میگفت ( دنکیشون ) با اون صدای آروم خودش.
    5
    48
    ‌چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۰۹:۵۳
    ۵۹
    Parinaz Iran - پراگ، چک

    دستمال بدست.. فکر کنم حسابی به خدمت جیب گشادت رسیده اند که چنین چرندیاتی را نوشتی.فقط تهوع
    7
    49
    ‌چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۰:۵۸
    ۵۰
    motefaker - سیاتل، ایالات متحده امریکا

    رفتارهای خصوصیش مگه قابل بازگو کردنه ،فقط اینو مطمئن باشید همه ی نوزادهای دختر و پسر و همه ی نوه نتیجه ها را از ترس این پدوفیل تو هفت سوراخ قایم میکردن
    4
    24
    ‌چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۳:۱۷
    ۴۵
    Nagonsar - مونیخ ، آلمان

    خلاصه کلام به جای این هم شر و بر گفتن بگو که هیچ رفتارش مثل بچه ادمیزاد نبود و معلوم بود که یک کره سیک منتاژ لندن است و شنبیدن اخبارهای بی بی سی هم مثل داروی مخدر برای این رزل جنایتکار بود. اینکه در زمان بمبارانها هم هیچ تغییری در نوار قلب این کره سیک نمیدیدی دلیلیش این بود که مردک چیزی به اسم قلب نثکل بچه ادمیزاد نداشت از بمباران هم نمیترسید چون میگفت بمباران مال خراست. مردک با بچه ها هم با صدای بلند بازی میکرد و میخندید چیز تازه ای نبود اصولا بازی با بچه یا همان بچه بازی خصوصا اگر از نوع شیرخوار ان بود که نمیتونست برای دیگران تعریف کند برای کره سیک رزل مثل عبادت بود و هفت سفر کربلا رفتن.واقعا عجیب است که یک نفر اسم خودش را پزشک بگزارد و ادعا کند که به اصول اخلاقی باید پابند باشد چون قسم خورده ، ولی همین به گفته خودش پزشک تا چه حد باید پست باشه که از جنایتکاری که یک مملکت را اسیر کرده بود و روانیهایی مثل خلخالی را میرعضب خودش و انهمه حکم کشتاروشکنجه و تجاوز را داده بود اینطور یاد کند!انها مخاطب این ایه قران هستند: اولئک کالانعام بل هم ازل.
    4
    28
    ‌چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۵:۱۰
    ۷۶
    واقع بین ایرانی - هامبورگ، آلمان
    تمام این گزارشات واقعا تهوع اور و خنده دار و مضحک بخوانید . شما را بشرف خودتان قسم میدهم بسیار بیطرفانه این مطالب را بخوانید و انگاه ببینید این رهبر معظم چه معجونی بوده. واقعا معجون . با تمام شاخ و برگ هایی که در این گزارش برای این هندی زاده عقب مانده داده اند. واقعا امام ما را باید سجده کرد. ای بخشکی تو شانس . پسر رضا شاه تحصیلکرده سوئیس را بردند و جایش امام امت هندی زاده را اوردند. ان مرد زنده تحصیلکرده و ورزشکار را بردند و جایش بما امام امت دادند که سر پا میماند کفش های خودش را می شاشید . ای بخشکی شانس
    1
    19
    ‌پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۰:۲۳
    ۷۶
    واقع بین ایرانی - هامبورگ، آلمان
    باین عکس اخر خوب دقت کنید.شما خیال میکنید این امام امت در ان لحظه به چه چیز فکر میکند. ؟؟ به هیچ واقعا بهیچ. چون این اصلا دغدغه خاطری ندارد که فکر کند. این اصلا مغز ندارد تا کار کند. تمام دغدغه خاطر امام امت کار کردن شکمش است که گاها یبوست داشت. که انرا هم اطرافیان با دستگاه مکنده بیرون میکشیدند. فقط همین بود دغدغه امام ما. پس روحت شاد
    0
    15
    ‌پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۰:۳۲
    ۳۰
    grizzly - برلین، آلمان
    این مثلاً تحصیلکرده و پزشک مملکت بوده!! یک چیزهایی براش کرامات امام بوده که هر خانم خانه داری اگر این کرامات را نداشته باشه حتی نمیتونه یک وعده آبگوشت بپزه و جلو اهل خونه بگذاره!! خیلی خوشحالم که دیگه تو اون مملکت نیستم و ریخت و قیافه اینها رو نمیبینم
    0
    13
    ‌پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۲:۲۵
    ۳۰
    grizzly - برلین، آلمان
    این مثلاً تحصیلکرده و پزشک مملکت بوده!! یک چیزهایی براش کرامات امام بوده که هر خانم خانه داری اگر این کرامات را نداشته باشه حتی نمیتونه یک وعده آبگوشت بپزه و جلو اهل خونه بگذاره!! خیلی خوشحالم که دیگه تو اون مملکت نیستم و ریخت و قیافه اینها رو نمیبینم
    1
    8
    ‌پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۲:۲۵
    ۱۰۰
    خداوند - آسمان، ایران
    اینجا رو داشته باشین. *این شد که ما همیشه بعد از ترک امام از اتاق سی سی یو تصمیم گرفتیم تا از فضای اتاق و جای وسائل عکاسی کنیم. چنانکه بعد از هر بارنظافت، مطابق عکس هایمان، وسائل را بچینیم* . سال ۱۳۶۸ نه دوربین دیجیتالی بود نه هم موبایل دوربین دار !. این عمو ،با چی عکس میگرفته؟! با دوربین قدیمی که باید بفرستن لابراتوار برا جاپ !
    1
    13
    ‌پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۲:۴۱
    ۶۴
    amir-amir - تورنتو، کانادا
    چه خاطرات چندش آورى این نیم چه پزشگ بسیجى بیان کرده که از خواندن آن حالت تهوع دست مى دهد. خمینى یک فرد لجباز و عقده اى بى سواد بود که کمترین اطلاعى راجع به ایران و وضعیت آن نداشت. متاسفانه مردم تحت تاثیر آخوندهاى حراف شکم گنده قرار گرفتند و اجازه دادند که این شیادان حقه باز بر سرنوشتشان حاکم شوند.
    0
    8
    ‌پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۴:۳۹
    ۵۶
    ماساچوست - کانادا، جزیره کریسمس
    لعنت به این نامرد که فقر و بدبختی را برایمان آورد و میلیونها جوان ایرانی را بی‌چاره کرد.
    1
    6
    ‌پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۶:۰۸
    ۳۸
    Chokam - ری، ایران
    موقع اول انقلاب ۷۰ درصد اصلا سواد خوندن نوشتن نداشتیم اون ۳۰ درصد باقیمانده بیسواد نبودن بی عقل بودن مثل شیرین عبادی راه افتاده بودن دنبال خمینی که بله خمینی بقول این آقای دکتر حتی مگس رو هم توی اطاق نمی کشه بلکه پنجره رو باز می کنه مکس خودش بره بیرون!جالبه بهش جایزه نوبل هم دادن ، عجب دنیای منگولایی!
    1
    3
    ‌پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۶:۴۳
    ۶۶
    senator x - تهران، ایران
    از اینکار خمینی خوشم آمد او هم بصدا و سیما اطمینان نداشت و با تمام(,,,,,,,)میدانست چرت و پرت و دروغ میگن و به بی بی سی ارباب اعتماد داشت. بهرحال این گزارش اراجیف جالبی نبود. راستی راوی نگفت آفتابه خمینی فلزی سنتی بود یا پلاستیکی؟
    0
    4
    ‌پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۹:۵۰
    ۳۸
    paksan - ایران، ایران
    والا انقدر که خمینی آدم کشت شاه نکشت . اصلا به جنگ با عراق کار ندارم که اون رو میشه گفت کشته شدن برای وطن ولی در داخل کشور خمینی نتونست کشور رو اداره کنه برای همین دست به کشتار زد. کشتاری که همه مردم درگیرش شدند فرق نمیکنه . به نظر من یک رهبر واقعی و بخصوص روحانی باید می تونست حتی مجاهدین خلق رو همراه خودش کنه و با تقسیم درست قدرت کشور رو به سمت درست هدایت کنه. عمده بدبختی های مردم ایران از این هستش که کسی رهبری کشور رو در دست گرفت که جز منبر رفتن چیزی بلد نبود و کشورداری نمی دونست و اجازه هم نداد که حداقل کار بلدها سرکار باشند و آدم ترسویی بود و اگر ترسو نبود و قدرتش رو از مقام روحانیتش می دونست نباید از برگشتن شاه یا حکومت شاه میترسید و اجازه میداد همون چیزی که خودش دوست داشت زمان حکومت شاه ،زمان حکومت خودش اجرا بشه. مردم اسلام رو میخواهند پس همه رو زندانی و اعدام کنید. تو خیابونها هرکی حرف زد بگیرید؟ و اینطور شد که کشور عملا به سمت دیکتاتوری دینی رفت و دزدی و فساد و چپاول کشور رو فرا گرفت و هر آنچه حکومت قبل ساخته بود رو ویران کردن و بعد 40 درصد حتی یک درصد اونهم نتونستند بسازند.
    0
    1
    ‌پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۲۲:۳۵
    ۴۹
    bachchetehroon - ونکوور، کانادا
    ای توی روح روح خدا و تموم عمله و اکرش. تو روح خدای گوگولی کی بودی تو. وقتی فرمان قتل عام زندانیار و میداد هم لابد میگفت سلامت باشید یا چی؟ نکنه تو این موارد دم تکون میداد؟
    0
    4
    ‌پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - ۲۳:۵۱
    نظر شما چیست؟