ماجرای فرزند خوانده!

دیگر نمی توانم این وضعیت را تحمل کنم. همسرم نقطه ضعف مرا می داند و با سوءاستفاده از این موضوع، به آزار روحی ام می پردازد. او معتقد است باید رازی را که سال ها با آن زندگی کرده ام اکنون فاش کنم تا ...

زن 50ساله ای که به اتهام ضرب و جرح عمدی و توهین و فحاشی از همسرش شکایت کرده است، با بیان این که بعد از سال ها زندگی مشترک به آغوش مادر پیرم پناه برده ام، درباره سرگذشت خود به کارشناس اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: با آن که پدر و مادرم وضعیت مالی مناسبی داشتند و به تحصیل فرزندان خود اهمیت می دادند، من برخلاف دیگر خواهران و برادرانم علاقه ای به درس و مدرسه نداشتم، به همین دلیل هم در مقطع راهنمایی ترک تحصیل کردم و به خانه داری پرداختم تا این که پسرخاله‌ام به خواستگاری ام آمد. آن زمان 22بهار از عمرم گذشته بود که پای سفره عقد نشستم. علاقه عجیبی به «طاها» داشتم چرا که او جوانی مسئولیت پذیر و باوقار بود اما طوفان سرنوشت خیلی زود طومار این عشق و علاقه را درهم پیچید. هنوز دو ماه بیشتر از آغاز دوران نامزدی ما نمی گذشت که همسرم سوار بر موتورسیکلت با یک دستگاه خودروی سواری تصادف کرد. وقتی پزشکان معالج با انجام آزمایش های تکمیلی خبر دادند که «طاها» قطع نخاع شده است و باید تا آخر عمر ویلچرنشین باشد، بیمارستان دور سرم چرخید. باورم نمی شد به همین راحتی زندگی ام تباه شود. خیلی از اطرافیانم پیشنهاد می دادند طلاق بگیرم و به دنبال سرنوشت خودم بروم اما وجدانم اجازه نمی داد طاها را در این شرایط رها کنم. در دوراهی سختی قرار گرفتم. با خودم می‌اندیشیدم اگر من دچار قطع نخاع می شدم آیا طاها مرا به همین شکل رها می کرد؟ با آن که نامزدم اصرار داشت از او طلاق بگیرم و به دنبال آینده خودم بروم اما بالاخره تصمیم گرفتم در کنارش بمانم. حدود 9سال بعد به خاطر این که فرزندی نداشتیم پسر خردسالی را به فرزندی پذیرفتیم تا این زندگی صفای دیگری پیدا کند. با آن که «امید» را از پرورشگاه آورده بودیم اما از همان لحظه اول مهرش به دلم نشسته بود و او را مانند فرزند خودم دوست داشتم. با این حال، دو سال بعد از این ماجرا، همسرم به یک بیماری روحی شدید مبتلا شد تا جایی که دیگر حتی پزشکان معالج نیز پیشنهاد می دادند از طاها جدا شوم. دیگر چاره ای برایم باقی نمانده بود و باید تصمیم نهایی را می گرفتم.  بالاخره پس از مشورت با اطرافیان و خانواده همسرم از طاها طلاق گرفتم. شش ماه بعد از این ماجرا با «اتابک» آشنا شدم. همسر او فوت کرده بود و با دو فرزندش زندگی می کرد. مدتی بعد از این آشنایی، وقتی با پیشنهاد ازدواج او رو به رو شدم، ابتدا موضوع پرورشگاهی بودن «امید»  را مطرح کردم. ما 16سال قبل به یکدیگر قول دادیم تفاوتی بین فرزندان مان قائل نشویم و همه آن ها را فرزندان خودمان بدانیم. زمانی که قرار بود به عقد موقت اتابک دربیایم، به او گفتم نمی خواهم این راز را فاش کنم و پسرم بداند که فرزند من نیست!  خلاصه، با این شرط زندگی مشترک ما ادامه یافت ، من هیچ مشکلی با دختر و پسر همسرم نداشتم و آن ها را به خوبی تربیت کردم اما پس از سال ها زندگی، اکنون همسرم به فردی عصبانی و پرخاشگر تبدیل شده است تا جایی که با هر بهانه واهی مرا کتک می زند. حتی زمانی که با همسایگان دیگر مجتمع مسکونی جر و بحث می کند باز هم به سراغ من می آید و پرخاشگری می کند. پسرم نیز وقتی این رفتارهای او را می بیند ، در برابر پدرش می ایستد و از او می خواهد به من توهین نکند و مرا کتک نزند. اما اتابک که از طرفداری پسرم خشمگین می شود قصد دارد راز پرورشگاهی بودن او را فاش کند. همسرم می گوید او باید جایگاه خود را بداند و بفهمد که نباید انتظار زیادی از من داشته باشد.  اتابک معتقد است باید از پررویی امید بکاهد تا بداند که او را برای رضای خدا بزرگ کرده است! اما من به دست و پایش می افتم و التماس می کنم تا زمان برگزاری آزمون سراسری چیزی به پسرم نگوید چرا که دچار ناراحتی های روحی و روانی می شود! به همین دلیل اتابک بعد از یک مشاجره لفظی و درگیری، من و فرزندم را از خانه بیرون انداخت و حالا دوباره اشک ریزان به دامان مادر پیرم پناه برده ام تا شاید ...

شایان ذکر است، به دستور سرگرد جعفر عامری (رئیس کلانتری سپاد) بررسی کارشناسی این پرونده در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.
+2
رأی دهید
-2

نظر شما چیست؟