یک نماز فطر دیدنی در ترکیه : وقتی امام جماعت نماز بلد نیست

تصاویری که تلویزیون‌های ترکیه از نماز عیدفطر سربازان ارتش در کنار وزیر کشور سلیمان سویلو پخش کردند نشان می‌دهد که نه امام جماعت، نه وزیر کشور و نه سربازان چیزی از نماز خواندن نمی‌دانند!
+128
رأی دهید
-5
قابل توجه کاربران محترم:
توجه کنید که درج رای مثبت به مطالب، به معنی تایید مطلب و یا علاقه به محتوای خبر نیست و طبعا درج رای منفی نیز به معنی عدم علاقه به محتوای خبر نخواهد بود. سیستم شمارش آرا کمک میکند تا مطالب مهمتر، به انتخاب کاربران سایت، از دیگر مطالب مجزا شده و در بخش مطالب داغ ظاهر گردند. ممکن است یک خبر ناگوار از ارزش خبری بالایی برخوردار بوده و صحیح تر آن است که کاربران به این خبر رای مثبت داده تا در بخش خبرهای داغ سایت در معرض دید بینندگان بیشتری قرار گیرد. بنابراین درج رای مثبت و یا منفی به معنای مهم بودن خبر و یا بی اهمیت بودن آن است.
به جمع دنبال‌کنندگان ایرانیان انگلستان در فیس‌بوک بپیوندید:
به جمع دنبال‌کنندگان سایت خبری سرگرمی رایان در فیس‌بوک بپیوندید:
  • قدیمی ترین ها
  • جدیدترین ها
  • بهترین ها
  • بدترین ها
  • دیدگاه خوانندگان
    ۴۹
    Anisa - ونکوور، کانادا

    بازم از این نمازا بگذارین . عالی بود . کلی خندیدم .
    5
    96
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۶:۳۹
    ۴۹
    shirzan - برلین، آلمان

    آدم یاد فیلم مارمولک پرستوئی می افته
    2
    90
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۶:۵۴
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران

    یاد دوران آموزشی خدمت افتادم که فرمانده پادگان با یه ترکه نازک چوب بدست، جلو نمازخانه می ایستاد و بزور وادار به نماز خوندنمون میکرد؛ البته وضعیت نماز خوندن سربازان بسیار خنده دارتر از این بود ولی دست کم پیش نمازمون کار خودشو بلد بود!
    4
    84
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۸:۰۴
    ۵۲
    دوستدار - استهکلم، سوئد

    [::behran - کردستان، ایران::]. ما را در سربازی بخصوص در اموزشگاه اگر به زور میبردن برای نماز خواندن یک تعداد از ما یا جیم میشدیم یا اینکه در پشت همه می نشستیم و نمازی که از ان عربها بود نمی خواندیم . بدی خواندن نماز برای ما این بود که همین عربهای که نماز خواندن را به زور به ایرانیها در زمانهای قدیم دیکته کرده بودن نوادگان همین عربها بار دیگر به ایران ما حمله کرده بودن و قصد تصرف خاک ایران را داشتن در ان دوران سربازی ما.
    6
    55
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۸:۳۶
    ۴۵
    ابن ملجم - مونیخ، آلمان
    ججالبه که اردو.... با این سطح فهم و شعور هم قبیله ایهاش ادعای رهبری جهان اسلام را داره. یک نگاه به امام جمعه و پشت سریهاش سه چیز را فورا نشان میده، همه گوشهاشون را قبل از ایستادفن برای نماز کوتاه کردند، وقتی به رکوع میرن بر همه مشخص دمهای انها را بریدن، و نعل ثمهاشون را هم جلا دادن که بگن عید است،اینجاست که مثل .....اوردن بهش اهنگری یاد بدن کاربرد داره.
    13
    15
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۹:۲۸
    ۵۲
    saryas - برلین، آلمان
    ادای ادم در اوردن این مشکلات را هم داره.ادم یاد باغ وحش میافته . میگن اگر لیسانس شوند باز هم کلاس اولند یعنی این
    11
    18
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۹:۳۳
    ۳۳
    scandal - برلین، آلمان
    [::behran - کردستان، ایران::]. [::دوستدار - استهکلم، سوئد::]. عجب داستانی داریم ما! زیرا فکر میکردم که فقط من نماز بلد نبودم و هنوز هم نیستم! بهرحال "فقط" یکبار مچم را گرفتند که باید در مسجد پادگان خم و راست بشیم که من از سر نعمت یکی از بچه ها که میدانست خیلی قلب و سرشت پاکی دارم و نماز بلد نیستم بخوانم، کمکم کرد که به "پاکی" من خدشه ایی وارد نشود و و و !
    5
    21
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۱:۲۴
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران

    [::دوستدار - استهکلم، سوئد::]. [::scandal - برلین، آلمان::]. دقیقاً دوستان گرامی، اونجا هم تنها چند نفری در صف اول و یا تک و توکی پراکنده در آن جمع مشغول نماز خواندن بودند و بقیه همگی به گفتگو یا شوخی با هم مشغول بودند؛ در سراشیبی همانجا نهری جاری بود که به بهانه وضو گرفتن بعضیهامون اونجا میرفتیم و اگر کمی در امتدادش پیش میرفتیم به پل کوچکی میرسیدیم که از آنطرفش به جاده منتهی به شهر میرسید که شخصاً بارها استفاده مفیدی ازش کردم؛ البته قبل از آن هشدار داده بودن که بسیاری نقاط حاشیه ای پادگان مین گذاری شده است ولی بازم کسانی بودند که اعتنایی به این حرفها نداشتند!
    1
    24
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۱:۴۴
    ۵۸
    Sabokbalam - کالیفورنیا، ایالات متحده امریکا

    الله اکبیری!
    5
    25
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۱:۵۶
    ۳۴
    janahi - دبی، امارات متحده عربی
    کسیکه نماز نخونده بلد نیست این بنده خداها را وادار به نمازخوندن کردند و یا اینکه . آنها خودشان را نماز خوان جا زدند . دنیای امروز متآسفانه دنیای ریاکاریه
    4
    19
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۴:۵۵
    ۱۹
    یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک
    همینکه دست باز نماز خوندن، مقبوله.
    25
    7
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۵:۴۷
    ۳۹
    amirgheryou - تهران، ایران
    من که سرباز بودم زوری میبردن نماز من همون اول میرفتم سجده میخوابیدم تا آخر نماز (جای هم اصالتیهای قزوینیم خالی بود). آخه دوران آموزشی اصلا نمیزاشتن بخوابیم. هر شب تا صبح خشم شب و تیر اندازی و بمب گذاری میکردن تا مثلا برای جنگ آماده بشیم. البته جنگی نبود. شام هم بهمون راگو (شبیه آبگوشت) میدادن توی قلت خوردنای رو تپه همه گلاب به روتون بیاریم بالا و همزمان بالا سرمون با تیرهای رسام رگبار میبستن که اگه پاشدیم تیر بخور بهمون و مجبور بشیم فقط قلت بخوریم. اطرافمون هم تی ان تی با بنزین میترکوندن که فضای جبهه طبیعی باشه. روزا هم فقط بشین پاشو مسلحانه داشتیم که میگفتن بشین بالاسرمون میبستن به رگبار بعد میگفتن پاشو روزی 3000تا. تمرینای نظامی و رژه و جنگ سرنیزه هم که زنگ تفریحمون و اوقات امنیت جانیمون بود. خلاصه وقتی آموزشی تموم شد باورمون نمیشد زنده ایم. تو سربازی هم که مجبوری میرفتم لای سردارای اسکل سپاه نمازخونه پوزیشن غلط نماز میخوندم و رفیقم گفت تو وقت نماز قایم شو نیا چون اینطوری که تو نماز میخونی میگیرن اعدامت میکنن.
    3
    11
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۷:۵۸
    ۷۲
    چهارشنبه سوری ایران - فرانکفورت، آلمان
    یک ملا در ولسوالی خاک سفید ولایت فراه در غرب افغانستان یازده نفر از بستگان و همسایگان خود را که شامل زنان و کودکان هستند، "تیرباران" کرده است.
    2
    10
    دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۸:۰۲
    ۳۹
    آذری باهوش - میانه، ایران
    یک عده راسیست اینجا عقده دارند به ترکها گیر بدند میایند حتی به لهجه گیر میدند واقعا خجالت آور هستی
    4
    6
    ‌سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۱:۵۶
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    [::amirgheryou - تهران، ایران::]. امیر پس تو هم سپاه خدمت کردی، حالا همه اون شرایطی که داشتی رو چند برابر شدیدتر و طاقت فرساتر و خونینتر رو ما تجربه کردیم؛ کل دوران آموزشی رو بخاطر خشمهای شبانه که خودمون به شوخی پشم میگفتیم با پوتین خوابیدم، جفت دست یکی از سربازان تخریب با تی ان تی پرید وقتی بهداری رفتم دستای قطع شده رو دیدم که شبیه کاغذ سوخته شده بود، یکی دیگه اشتباهی نارنجک آتش زا رو بجای صوتی گرفت و در تخمین زمان سنجی پرتاب چند ثانیه اشتباه کرد و دست راستش ذوب شد، تیرهای سرگردانی بود که معولاً پاهارو میزد، در اردوی کوهستانی آخر هفته که نیروهای ویژه ضد چریک بودیم، تعداد پاسداران رسمی از ده نفر کمتر بود و مدیریت عملی کاملاً در اختیار سربازان آموزش دیده و یا بومی آشنا به منطقه بود؛ شبی که به دسته های حدوداً بیست نفره در ارتفاعات سنگر گرفته بودیم، به سفارش یکی از دوستانم که برادرش پاسدار رسمی مخابرات بود، هر دو بیسیم چی دسته های خود بودیم که نصفه شب مکالمه گروه های مسلح کُردی را روی خط خودمون شنیدیم -------->
    1
    4
    ‌سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۶:۲۸
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    <----------- و بجز چند نفر قدیمی و آموزش دیده در هر دسته، همگی تیر مشقی داشتند و کاملاً بی تجربه بودند و هر لحظه احتمال وقوع فاجعه ناخواسته ای میرفت، مسئولیت حفظ جان آن جوانان که از چهار گوشه وطن بودند ناگهان بر دوش ما افتاده بود، دسته ما و دوستم تقریباً در جلو و عقب دسته های دیگر بود، اخطار پرهیز از هرگونه شلیک دادم و اولین منور را شلیک کردیم و با توجه به تعداد محدود آن امیدوار بودم که بقیه هم تا روشنی صبح به تناوب تکرار کنند، چون ارتباط بی سیم را در هماهنگی با دوستم با توجه به شنود خطمان به شرایط درگیری و اضطرار رساندم؛ هر از گاهی صدای صحبت و شوخی سه دسته دیگر پشت خط را میشنیدیم؛ از ماجرای طولانی آن شب میگذرم؛ اما صبح معلوم شد که همان چند پاسدار رسمی شبانه گریخته بودند و دسته های میانی به تصور اینکه من و دوستم پشت خط کُردی صحبت میکنیم، هرگز متوجه حضور نیروهای ضد حکومتی نشدند، که با توجه به غیر مسلح بودن و بی تجربه بودنشان بهترین حالت ممکن بود، چون ترسشان کار دستمان میداد، فقط شلیک منورهای ما به تصور اینکه خبری غافلگیر کننده در پیش است خواب از سرشان پرانده بود---------->
    2
    4
    ‌سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۶:۳۱
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    <--------- صبح به دسته خود گفتیم چه خبر بوده یا باور نمیکردند یا شوک بودند؛ همانروز سپاه تا عصر با یک مانور رزمی و سهمناک همه سربازان رو از منطقه با درجه قبولی در آموزشی خارج کرد!
    1
    4
    ‌سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۶:۳۳
    ۱۹
    یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک
    [::behran - کردستان، ایران::]. شما معلوم هست که اطلاعات رزمایشی رو زیاد بلدی. یه سوال تکنیکی دارم. اینکه میگن گلوله ژ۳ از فاصله نزدیک هفت هشت تا سرباز رو با کوله پشتی رد میکنه، درسته یا شایعست؟
    5
    2
    ‌سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۷:۱۴
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    [::یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک::]. من نمیدونم این سؤال رو شما جدی میپرسی یا قصد شوخی دارین، در دوره آموزشی، دو بار ژ۳ دیدم که اولی کلاس آموزش اسلحه شناسی بود و دومین بار هم به عنوان نارنجک انداز استفاده کردیم، بعد از ایندوره های نظامی هم تا پایان خدمت در بخشهای اداری مشغول بودم، پس باید خدمتتان عرض کنم که هیچ اطلاعی در مورد اینکه هر گلوله از هر سلاحی از چند نفر رد میشود را ندارم!
    1
    8
    ‌سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۹:۵۵
    ۱۹
    یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک
    [::behran - کردستان، ایران::]. نه عزیزم، اصلا قصد شوخی ندارم. برعکس خیلی هم جدی. ولی شخصا فکر کنم اگر مرمیش از نوع آرمر پیرسینگ باشه، سه چهار نفر رو راحت رد کنه. ولی ممنون از جوابت. یادمه عراقیا از ژ٣ خیلی می‌ترسید، بهش میگفتن توپ دستی.
    5
    3
    ‌سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۷:۳۲
    ۳۹
    amirgheryou - تهران، ایران
    [::behran - کردستان، ایران::]. واقعا مسخره بازی بود. البته عموم پادگانها خشم شبهاشون در حد دادو بیداد و تیر مشقی بود. پادگان ما به نام پادگان امام خمینی مامازند نزدیک تهران زمان جنگ بسیجی یه بار مصرق برای جبهه تربیت میکردن و بعد جنگ سپاه قدس نیروهاشو اونجا اموزش میداد. از شانس هرکی ما چندسال محدود سرباز هم گرفت که فرعه به نام ما افتاد. به قول تو سربازهای ارشد هم خدایی میکردن اونجا و کاسه داغتر از آش بودن. منم دوران شیطونیهام بود و هر روز با اینا دعوام کل کل میکردم اینا هم منو همش تنبیه میکردن. ولی منم بچه پررو بودم کم نمیاوردم. تو احتمالا پادگان گیلان غرب بودی. پسرعموم آموزشی اونجا بود. اونجا لایتتر لایت تر از پادگان خمینی بود. ولی شنیدم غذاش بد بوده. یه پار کل پادگان اصال خونی گرفتن (من چون وسواس بودم و بازور هم نوبت توالت تمیز کردن رو قبول نکردم و یه صبح تا شب توی میدون موانع تنبیه شدم) مریض نشدم. پادگان یه هفته تعطیل شد و منو نذاشتم برم خونه. منم شب از لای تپه ها فرار کردم. وقتی برگشتم 3روز صبح تا شب رو زمین قلتم دادن و بالا سرم تیر مشقی خالی میکردن. خلاصه مارو کشتن خخخ
    0
    4
    ‌سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۷:۳۴
    ۳۹
    amirgheryou - تهران، ایران
    [::behran - کردستان، ایران::]. سربازی افتادم ستادمشترک سپاه و نیروی گردان عملیات شدم. هیچی دیگه بچه های اون پادگان آموزشی برای کاراشون اومده بودن ستاد مشترک (اون پادگان اموزشی مستقیم زیر نظر ستاد مشترک بود) دادم همشونو بازداشت کردن. البته خودم سریع رفتم گفتم اینارو کی بازداشت کرده. ولشون کنید. تیریپ اومدم. البته قبلش گفته بودم موهای یکیشونو از ته بزنن. چون عوضی بود. بهانه بازداشتشون هم موهاشون بلند و غیر متعارفشون بود و اینکه بدون مجوز لباس تکاوری پوشیده بودن. گنده فارت بودن دیگه میخواستن سربازای آموزشی فکر کنن اینا کماندو هستن هههه.
    0
    3
    ‌سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۷:۴۸
    ۱۹
    یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک
    [::amirgheryou - تهران، ایران::]. این جریان بچه پررو چیه، شما مرتب مینویسی؟ چون کلاس آموزشی تبدیل بچه پررو به بچه مودب رو گذروندم.
    3
    3
    ‌سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۹:۴۰
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    [::یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک::]. بسیار خوب، پس من اشتباه کردم و اونم بخاطر اغلب کامنتهای شماس که اگر کسی خوب دقت کنه یه طنز زیرپوستی داره؛ شاید عراقیا به این خاطر به ژ ۳ گفتن توپ دستی چون از نقطه اصابت سوراخ میکنه ولی قسمت خروجی رو متلاشی؛ در کل دوران خدمت سلاح هایی که در اختیار داشتم، از اردوی خارج از پادگان کلاش تا شو بود تا چند ماه ابتدایی، بعد از اون برای پادگانهای سپاه در کردستان طرحی اومد که از هر پادگانی چند دسته ده دوازده نفری هر شب مسئول حراست باشن، که اونجا بر خلاف میلم و با اصرار دسته، قرعه آرپی جی بنام من افتاد، که اونم فقط سه هفته بود وکلاً از پادگان و لباس نظامی خارج شدم و در بخشهای مختلف اداری و آموزشی سپاه به ترتیب تا آخر خدمت یوزی و کلت کمری یا همون چهارده خور بود!
    0
    4
    ‌چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۱:۵۱
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    [::amirgheryou - تهران، ایران::]. امیر تو هم دورانی برای خودت داشتی، من گیلان غرب نبودم و از روز اول تا آخرین روز خدمت در کُردستان بودم، سربازای ارشد ما اغلب تُرک بودن که همون اوایل با همشون دوستای خوبی شدیم، تجدید دوره هم که ورد زبونشون بود، وسطای آموزشی حدود پنج شش نفرمون کلاً از پادگان جیم زدیم و اونم نه برای یه شب، برای چند روز، یه ارشد خوابگاه هم داشتیم که آخر خود شیرینی بود و همیشه تو خوابگاه صداش بلند بود که آقا بلند نخند، آقا سروصدا نکن، آقا وقت خوابه و هی بگو؛ خلاصه این یه روز عصر همه مارو جمع کرد و گفت بچه ها فلان ارشد زنگ زده و گفته اوضاع خرابه اگه تا فردا صبح همتون نیاین تجدید دوره شدین رفته >
    0
    3
    ‌چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۲:۴۲
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    [::amirgheryou - تهران، ایران::]. منم از لج همون گفتم حتی به قیمت تجدید دوره شدن از خواب شیرین صبحم نمیزنم و ظهر موقع نماز میام، همه مخالف بودن بجز یکی که گفت اگه قول بدی منم نمیرم، در جوابش گفتم هر کسی صلاح کار خودشو میدونه و حرف منم عوض بشو نیست، ظهر کنار همون پُلی که در کامنتهای بالاتر گفتم از ماشین پیاده شدم و تا نهر رسیدم و به بهانه وضو دستی به آب زدم و راه مسجدو پیش گرفتم و با تعجب دیدم خبری از کسی نیست و بطرف خوابگاه رفتم و دیدم همه آش و لاش افتادن و با غلط زدن و بشین و پاشو در حالی بودن که حتی نماز تعطیل شده بود، ارشد هم دراز کش هی به من میگفت خوب شد که ما تنبیه شدیم ولی تو دیگه تجدید دوره شدی، از نظر اون تجدید دوره هیولای عجیب و غریبی بود ولی از نظر من کل این بساط در مدیریتهای الله بختکی شبیه بازی مار و پله ای بود که بسته به شماره مهره یا چند خانه به عقب میرفتی و بعدش جلوت نردبانی سبز میشد؛ ناگفته نماند هیچکس هم هرگز نپرسید حتی کجا بودم، اصلاً انگار جزء آمار پادگان نبودم!
    0
    2
    ‌چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۴:۴۵
    ۳۹
    amirgheryou - تهران، ایران
    [::behran - کردستان، ایران::]. آره بابا به کسی میگفتی آموزشی تجدید دوره شدی ممکن بود سر پست با تیر خودشو بزنه. پستای نگهبانی ما هم که یه تپه بغل قبرستون قدیمی بهاییا بود که اجازه نام و نشان نداشت و قبرها همه شکسته و وارفته. پتوهای همراه با خون خشک شده برجک (بر اثر خودکشی سربازا). نصف پتو خون خشک شده بود نصفشم دماغ مالیده بودن. اگه نمیپیچیدی دور بدنت یخ میزدی. آموزشی نگو بگو زامبی10 خخخ.
    0
    1
    ‌چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۶:۵۶
    ۳۹
    amirgheryou - تهران، ایران
    [::یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک::]. الان برعکسه. باید بری کلاس از بچه مودب به بچه پررو تبدیل بشی حقتو نخورن.
    0
    2
    ‌چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۶:۵۷
    ۳۹
    amirgheryou - تهران، ایران
    [::یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک::]. ژسه خیلی قویتر از کلاشه. ما فاصله 5 00متری تیر میزدیم باد تیر کلاش رو منحرف میکرد اما تیر ژسه نزدیک 2000متر رو بدون انحراف میره. منه بیچاره چپ دستم و موقع تیر اندازی پوکه هایی که پرداپ میشد میومد سمت صورتم. با ژسه کسی رو که تو عمق چندمتری آب هست بزنی میکشه اما تیر کلاش وقتی به آب بخوره زرتش قمسوز میشه.
    0
    3
    ‌چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۷:۰۲
    ۱۹
    یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک
    [::behran - کردستان، ایران::]. اگر ست کامل پرگار رو میخریدی، یه لوله نازک سیاه هم بود که یه سرش بسته بود. توش مقداری از گوگرد سر کبریت می‌ریختم و بعد یه تیکه قلع که برای لحیم کاری بکار میبرند. یه پایه هم واسش درست میکردم. زیرشم شمع که خرجش رو آتیش بزنه. قلعه میچسبد به دیوار. همیشه عاشق شلیک بودم.
    0
    2
    ‌چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۷:۰۹
    ۱۹
    یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک
    [::amirgheryou - تهران، ایران::]. امیر جان، چندین سال پیش فقط بخاطر عشق به اسلحه جواز شکار گرفتم و الان یدونه 3006 که همون ام١ خودمون، یه دونه هم خفیف کالیبر 22 با صداخفه کن و یه دولول دارم. با دولوله میرم از این بشقاب نارنجیا میزنم. با تفنگ ها هم باشگاه واسه خالزنی. ولی هرگز شکار نمیرم، چون هیچ لذتی نداره جون یه حیوون رو گرفتن.
    0
    3
    ‌چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۹:۳۴
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    [::یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک::]. مرمی گلوله رسام رو از پوکه در می آوردیم و سر گلوله رو میکردیم تو پوکه و تهش کمی باروت میریختیم و با فندک آتیش میزدیم، همینطور که پوکه دستمون بود از ته گلوله مثل کوزه های شب نوروز، آتش و جرقه به بالا فوران میکرد؛ خرجِ خمپاره آتیش میزدیم و با پرتابهای چرخشی برای هم مینداختیم؛ قالبهای تی ان تی و خمیرهای سی چهار اغلب تو جیبامون بود؛ البته کسانی که از این دیوونه بازی ها میکردن تو کل پادگان چند نفر بیشتر نبودیم!
    0
    3
    ‌پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۰:۲۷
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    [::amirgheryou - تهران، ایران::]. تو کل دوران خدمت فقط یه سپاهی بشدت مقرراتی که سرپرست دفتر قضایی پادگان بود، سر یه قضیه با من لج افتاد و از همون اوایل تا زمانیکه پادگان بودم درست عین بازرس ژاور داستان بینوایان همه جا دنبال من بود تا بهانه ای گیر بیاره، بعد از اونم که من جاهایی بودم که اصلاً جرأت خودنمایی نداشت، چند سرباز چاپلوس و خبرچین و مفتخور بخش عقیدتی هم نوچه خودش کرده بود تا زمان پایان خدمت من، خبرش کنن و موقع امضای تسویه حساب به قول خودش منو اذیت کنه ------>
    0
    2
    ‌پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۱:۲۰
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    [::amirgheryou - تهران، ایران::]. <---------- آخرای خدمت تصادفی با یه سپاهی آشنا شدم و گفت که معاون دفتر قضایی همون پادگان من هست، جریانو براش گفتم که اونم گفت زمانی که نیست، بیا و خودم امضا میکنم؛ خلاصه روز آخر بود و تسویه کامل من و سنگ رو یخ شدن سربازای شکم پرور عقیدتی و شنیدم بعداً که سرپرست قضایی اومده و حسابی حالش گرفته شده؛ بعد پایان خدمت چند بار در سطح شهر دیدمش، اولین بار مغازه یکی از دوستام بودم با خانواده اش اومده بود خرید و یهو منو دید اول جا خورد، بعد فوراً گفت به به چشم ما روشن، به سلامتی خدمت تموم شد، شنیدم اومدی تسویه، مشکلی که نداشتی!؟ منم که به زور جلو خنده مو گرفته بودم، به حرمت خونوادش جواب دادم: به به بفرمایین مغازه خودتونه، به لطف سفارشهای شما همه چی خوب پیش رفت ههههه.
    0
    2
    ‌پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۱:۲۲
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    [::amirgheryou - تهران، ایران::]. اون قضیه هم تعریف کنم که لج افتادن این پاسدار دفتر قضایی از کجا بود، یکی از بچه های تهران که خیلی هم پسر گُلی بود، اومد پیش من و سرباز دفتر فرماندهی شد و منم روزهای اولیه بعد آموزشی ام بود، یه دوربین شکاری نظامی تحویلش بود و به من گفت که فلان پاسدار اومده و میخوادش، منم گفتم تحویلش بده و دیگه زیر بار مسئولیت تحویل گرفتن وسایل نظامی از کسی نشو؛ کمی گذشت تا اینکه خبر رسید این سربازو در ایست بازرسی کردستان گرفتن و این بنده خدا در اقدامی بچه گانه برای چهارشنبه سوری تهران ساکشو پُر نارنجک صوتی و این رقم چیزها کرده و گرفتنش و تحویل سپاه دادن، بعد این پاسدار دفتر قضایی اومد و به من گفت بیا شهادت بده که این دوربینم دزدیده و من زیر بار نرفتم و بحث و سر و صدا بالا گرفته بود و بقیه سربازا و پاسدارا اومدن پا در میانی و بعد از این دشمنیش با من شروع شد!
    0
    2
    ‌پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۲:۰۴
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    [::amirgheryou - تهران، ایران::]. دلیل دشمنی سربازان عقیدتی هم این بود که میدیدن زیر بار نماز و مسجد و برخی مقررات مسخره یا ترسیدن از این و اون پاسدار بخاطر لباسش نیستم، آخوند پادگان اومد و بهم گفت اینا همیشه اسمتو میدن که مسجد نمیری و حرفای ضد اسلامی میزنی، حداقل جلو اینا لطفاً اینجوری نکن؛ این موجودات دورو آیینه تمام نمای همین مردم جامعه ای هستن که صبح تا شب به رژیم فحش میدن ولی با چاپلوسی خودشونو در حکومت جا میندازن تا تکه استخونشون برسه!
    0
    2
    ‌پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۲:۲۵
    ۱۹
    یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک
    [::behran - کردستان، ایران::]. من تو محلمون شبای چهارشنبه سوری یه کاری میکردم خیلی باحال (مردم آزاری) تا بحال چندین بار نوشتم، ولی سانسور شده. اگر میتونستم بنویسم پیش خودت میگفتی: این دیگه کیه، عجب بچه تخصی.
    0
    2
    ‌پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۷:۳۸
    ۳۹
    amirgheryou - تهران، ایران
    [::behran - کردستان، ایران::]. کلا بچه های عقیدتی همه گند و عوضی بودن. من زمانی که میخواستم از ستاد مشترک تسویه بگیرم پسره تو عقیدتی به من گفت فکر نکن گردان عملیات بودی الان برای تسویه حساب باید چند ساعت اینجا بشینی. منم نه گذاشتم نه برداشتم چنتا فحش حواهر و مادر بهش دادم. اومد هارتو پورت و به من میگفت الان بازداشتت میکنم بازم کشیدمش به فحش یقشو گرفتم. یهو از اونور درجه دارشون اومد به من گفت عیب نداره شما ببخش این شعور نداره. پسره مثل موش توسری خورده رفت تو لونش. 4تا سرباز بیچاره اینارو آدم حساب میکنن فکر میکنن عددی هستن. من جمعا حدود 50روز بازداشتی داشتم. همشم برای دعوا با رسمیهای سپاه.
    0
    3
    ‌پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۷:۴۹
    ۴۰
    behran - کردستان، ایران
    [::یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک::]. [::amirgheryou - تهران، ایران::]. دوستان خوب، بقول گفتنی دَمتون اساسی گرم که فضایی بوجود آوردین تا با همگی اختلاف نظراتی که داریم، ولی بر مبنای نقاط مشترکمون اینجا با هم به گفتگو بشینیم و کلی خاطره تعریف کنیم و من یکی انصافاً حالشو بردم، این صفحه هم دیگه کم کم وارد آرشیو میشه، پس تا دیدار دوباره در گوشه دیگری از سایت، تندرست و شاد باشین.
    0
    2
    جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۲:۰۸
    ۳۹
    amirgheryou - تهران، ایران
    [::behran - کردستان، ایران::]. قربونت. دقیقا منم داشتم فکر میکردم یه جورایی گپ شخصی زدیم. خوب بود. ایشالا بحثای دیگه و خاطرات دیگه.
    0
    1
    جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۸:۳۸
    ۱۹
    یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک
    اختلاف نظر نداریم، بلکه اختلاف سلیقه. مثلا شما آبی دوست دارید، من صورتی. شما پپسی، من ماءالشعیر.
    0
    1
    جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۹:۴۴
    ۳۹
    amirgheryou - تهران، ایران
    [::یا فاطمه زهرا - آرهوس، دانمارک::]. من فقط عرق سگی اونم از کیشمیش یا تقطیر شراب (کونیاک) دوس دارم. الباقی مشروبا دوزارین.
    0
    3
    جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸ - ۲۳:۱۰
    نظر شما چیست؟