سروش و شاه و خمینی: تجلیلی که بر تحلیل سایه افکند

دفاع عبدالکریم سروش از آیت‌الله خمینی، در قیاس با محمدرضا شاه، در روزهای اخیر موجی از انتقاد علیه این روشنفکر دینی را در فضای مجازی برانگیخت.
 
عبدالکریم سروش در سخنرانی اخیر خود به مناسبت چهل سالگی انقلاب اسلامی، در پاسخ به سوالی درباره انتخاب بین محمدرضا شاه و آیت‌الله خمینی، در صورتی که مجبور به چنین انتخابی باشد، گفت: «اگر فرض کنیم هیچ اختیاری نداشته باشیم جز اینکه یا شاه را انتخاب کنیم یا آقای خمینی را، بنده صد در صد آقای خمینی را انتخاب میکنم. برای اینکه آقای خمینی مردمی‌ترین رهبری بود که در تاریخ این کشور ظهور کرده. شما فقط کافی است که استقبال از او را ببینید و بدرقه از او را وقتی که مرد. ما در تاریخ ایران هیچ رهبری را نداریم که این طور در دل مردم جا داشته باشد.»
 
آقای سروش در توضیح دلیل دومش برای ترجیح آیت الله خمینی به محمدرضا شاه گفت: «خمینی باسوادترین رهبر این کشور بوده تا کنون. از ایام اولیه حکومت هخامنشیان تا روزگار حاضر. در بین پادشاهانی که ما داشتیم، هیچ کس به لحاظ علمی به پای او نمی‌رسید. برای اینکه خمینی اولاً فقیه درجه اولی بود، عرفان هم خوانده بود، فلسفه هم خوانده بود. شاه یک جوان بیست ساله بود که از سوئیس به ایران آمده بود و پادشاه شده بود. بعد از پادشاهیاش که درس و مکتب و مدرسهای [در زندگی‌ا‌ش] نبود. قبل از پادشاهی هم حداکثر یک دیپلم داشت. سوادی نداشت. پدر او که اصلاً دیگر شهره است در بیسوادی. پادشاهان قاجار و پادشاهان قبل از آن چطور؟ تواریخ برای ما نوشته‌اند که اینها اصلاً خواندن و نوشتن بلد نبودند. نادرشاه خواندن ونوشتن بلد نبود. اصلاً جای مقایسه نیست اینجا. یعنی آن قدر فاصله زیاد است که لازم نیست ما بخواهیم شواهد تاریخی بیاوریم. نه فقط در ایران؛ سراغ پادشاهان انگلستان و فرانسه بروید. این مقداری که ما در تواریخ این کشورها خوانده ایم، آدمهای بافکر و باعلم و باسوادی نبودند؛ در همان حد دوران خودشان. در تاریخ ما آقای خمینی واقعاً یک نمونه بی‌نظیر بوده در مقام حکومتداری. این را در قیاس با شاه و در جواب سوال آن خانم میگویم که اگر شما ما را در یک دوشاخه بیرحمانه‌ای قرار بدهید که راه سومی نداشته باشد، البته این طرف [خمینی] میچربد [به شاه] . البته شاه و آقای خمینی هر دو مستبد بودند و همین استبداد کار ما را خراب کرد.»
 
منتقدان و مدافعان سروش چه گفتند؟
 
این پاسخ عبدالکریم سروش با واکنش منفی شدید بسیاری از کاربران ایرانی فضای مجازی مواجه شد؛ واکنشی انتقادی، که بعضاً توام با استدلال بود و اکثراً آمیخته به دشنام و توهین. برخی از منتقدان عبدالکریم سروش، به این نکته اشاره کردند که شاه با اقتصاد به خوبی آشنا بود و ضمناً کارشناس برجسته نفت بود. بسیاری هم گفتند که آنچه از نظر آقای سروش «سواد خمینی» محسوب میشود، علم فقه است که تجربه جمهوری اسلامی نشان میدهد فاقد کارایی لازم برای اداره مملکت است و همواره با انتقادات خود آقای سروش مواجه بوده است. همچنین بسیاری گفتند دانستن عرفان و فلسفه اسلامی، ربطی به حکومتداری ندارد. اکثر کاربران فضای مجازی که در انتقاد از سخنان عبدالکریم سروش نظر دادند، معتقد بودند سروش چیزی را «سواد و علم خمینی» میداند که مصداق تاریک‌اندیشی در جهان مدرن است. آنها همچنین به این نکته اشاره کردند که آیت‌الله خمینی گفتارش در زبان فارسی هم شکلی روان و مقبول نداشت و چنین فردی را به هیچ وجه نمیتوان «باسوادترین حاکم تاریخ ایران» محسوب کرد. رضا علیجانی، روشنفکر دینی و فعال سیاسی خارج ایران، دفاع سروش از خمینی در برابر شاه را ناشی از «علت» دانست نه «دلیل» و آن را محصول عواطف عبدالکریم سروش قلمداد کرد نه عقلانیت وی. رضا علیجانی دفاع سروش از آیت‌الله خمینی را نهایتاً دفاع وی از خودش دانست. آقای سروش در سالهای نخست انقلاب اسلامی، عضو ستاد انقلاب فرهنگی بود؛ ستادی که وظیفهاش اسلامی کردن دانشگاهها بود.
 
احمد زیدآبادی، روزنامه‌نگار ایرانی، درباره جنجال بر پا شده پس از این مقایسه نوشت: «سخنان دکتر عبدالکریم سروش درباره آیت‌الله خمینی با استقبال برخی رسانه های نزدیک به اصولگرایان در داخل و حملات بی‌سابقه نیروهای برانداز در خارج روبرو شده است. واقعیت اما این است که دکتر سروش طی یک سخنرانی طولانی، پارهای از ویژگی‌هاو صفات شخصی آیت‌الله خمینی را ستوده و در مقابل، کل اندیشه و کارنامه حکومتی او را نقد کرده و نهایتاً مردود دانسته است. بنابراین با توجه به متن و کلیت سخنان سروش، نه آن حملات محلی از اعراب پیدا میکند و نه آن استقبال وجهی دارد.» ناصر مهدوی نیز خطاب به مخاطبان سروش گفت: «این شرط ادب و انصاف نیست که رای و نظر چنین فرزانه ای را در مورد دو شخصیت سیاسی یعنی شاه و آقای خمینی بی آنکه به دقت خوانده باشیم و در مورد آن با نگاهی عادلانه نظر انداخته باشیم، مورد حمله و طعن و تقبیح قرار داده و آماج تهمت‌ها و حرف های ناروا بگردانیم.»
 
عباس عبدی روزنامه نگار و تحلیلگر سیاسی نیز درباره مقایسه شاه و آیت‌الله خمینی گفت: «من اصل مقایسه "خمینی و شاه" را نادرست میدانم. آقای خمینی، چه خوب چه بد، یک ملت او را سر کارآورد. اما شاه با یک کودتا به قدرت رسید و وابسته به خارج بود. خمینی کسی است که اعتماد به نفس را به این ملت داده است. نقش تاریخی او در تحول مذهبی و بیرون آوردن مذهب از پوسته تحجر بی‌بدیل است. اوست که جمهوریت را با صراحت تمام به عرصه عمومی آورد و سلطنت را به موزه تاریخ سپرد. شاه حتی نتوانست با اطرافیان و نزدیکانش هم به گونه‌ای رفتار کند که دلسوز و یاور او باشند. همان کسانی که شاه را بر سر کار آوردند، بعدا دمش را گرفتند و او را با خفت و خواری از کشور بیرون انداختند. گر شاه فاقد روحیه نخوت و تکبر و تحقیر مردم و کارگزاران و حتی نزدیکانش بود، شاید نام نیک و میراث خوب و قابل دفاعی از خود بجا میگذاشت.»
 
آقای عبدی همچنین در نقد رویکرد سروش به مقایسه این دو رهبر سیاسی ایران گفت: «به نظر من دکتر سروش از ابتدا به طور دقیق نسنجیده بود که از چه زاویهای وارد این بحث بشود و تا حدی اقتضایی وارد بحث شدند. دلایل ایشان در ترجیح آقای خمینی به شاه، احتمالاً برای خود ایشان اهمیت دارد. ممکن است دلایلی هم فقط برای من و افرادی شبیه من اهمیت داشته باشد. اما در چنین بحثی باید از استدلالهای بین‌الاذهانی استفاده کنیم؛ دلایلی که در حوزه سیاست قابل اتکا است. تکیه کردن به فقاهت و فلسفه‌دانی و عرفانشناسی و مقولاتی از این دست، در ترجیح این سیاستمدار به آن سیاستمدار قابل اتکا و قانع‌کننده نیست. اگر این چیزها ملاک است، احتمالاً آشنایی شاه با زبانهای انگلیسی و فرانسوی و حتی دانش نظامی او اهمیتش کمتر از آشنایی امام خمینی با عرفان و فلسفه نیست. البته در این مقایسه، دلایل مدافعان شاه هم قابل قبول نبود. اینکه شاه با اقتصاد آشنا بود یا مشخصاً کارشناس حوزه نفت بود، مزیتی برای یک سیاستمدارنیست. شناخت چم و خم بازار نفت، کار متخصصان حوزه نفت است و یک رهبر سیاسی لزوماً نباید متخصص بازار نفت باشد. حتی پاکی و سلامت مادی و مالی هم به نظر من هر چند مهم است ولی معیاراصلی در ترجیح یک سیاستمدار به دیگری نیست. سیاستمداری الزامات خود را دارد.»
 
در داخل ایران نیز بعضی از رسانه‌های اصولگرا به استقبال سخنان عبدالکریم سروش رفتند و تجلیل وی از آیت‌الله خمینی را با رضایت بازتاب دادند سایت اصولگرای مشرق نوشت: «آقای سروش به تازگی در سخنرانی خود در کالیفرنیا (که محل آن مشخص نیست) در وصف امام خمینی (ره)، ایشان را رهبری بی‌نظیر از دوران هخامنشیان تا به امروز خوانده و برخی از خصوصیات امام را برمیشمرد که اعتراف به آن از زبان شخصی چون سروش که از قرآن و نبوت تا تشیع و ولایت فقیه را زیر سؤال برده، قابل توجه و تأمل است.»
 
پاسخ سروش به منتقدان
 
با تنش‌آلود شدن فضا، عبدالکریم سروش توضیحی درباره اظهاراتش راجع به محمدرضا شاه و آیت‌الله خمینی منتشر کرد که تا حدی بوی تعدیل و عقب‌نشینی میداد اما نه در حدی که منتقدان آیت‌الله خمینی یا مدافعان محمدرضا شاه را راضی کند. اما در هر صورت آقای سروش در توضیحی که منتشر کرد، اولاً دیگر از فقاهت آیت‌الله خمینی به عنوان یک امتیاز یاد نکرد، ثانیاً فقط به مقایسه شاه و آیت‌الله خمینی پرداخت و دوباره این مدعا را مطرح نکرد که خمینی باسوادترین حاکم تاریخ ایران‌زمین بوده است. سروش در پاسخش به انتقادها نوشت: «کارنامه شاه و خمینی را فی‌الجمله میدانم و البته بر من هنوز معلوم نیست کدام بهتر است. عوامل و عناصر بسیار در این جا هست که همه را باید منصفانه به حساب آورد و آن مقامی و مجالی دیگر میخواهد. و البته اگر اختیار با من بود نظام سومی را اختیار میکردم. اما منحصراً در مقایسه آن دو شخصیت، به گمان من بی هیچ شک خمینی سبق میبرد. خمینی اصول‌دان بود و علم اصول، علم به غایت دشوار و عمیقی است. فلسفه و عرفان را هم در حد عالی و تخصص میدانست. اینها قابل انکار نیست. شاعر متوسطی هم بود. شخصیت با صلابت و شجاعتی داشت. بدکرداری‌های خمینی را از معلوماتش جدا کنید. بی‌خبریهای دیگرش نباید مانع تصدیق این امور شود. بارآمدن شاه در یک محیط دوزبانه بل چندزبانه و فرانسه و انگلیسی دانستنش هنری نیست. او از تاریخ و فرهنگ کهن ایران چندان چیزی نمیدانست. از دین مردم ایران اطلاعاتی نداشت. از درون روحانیت بی خبر بود. یعنی کشورش را به درستی نمیشناخت و از همین جا ضربه خورد. ترسو و زنباره بود و در مواقع بحرانی ملک و ملت را رها میکرد و میرفت. وقتی هم که احساس قدرت میکرد پرقساوت بود. صلابت پدرش را هم نداشت. داوری من بر این فکت‌ها مبتنی ست. من دوران خمینی را نه طلایی میدانم نه جهنمی تر از دوران شاه. البته اکنون باید از این قصورها درس گرفت و از آنها عبور کرد».
 
سروش در نقد آیت‌الله خمینی و اسلام فقاهتی چه گفت؟
 
اما در میان این غوغایی که برپا شد، انتقادات عمیق و تند و تیز عبدالکریم سروش از آیت‌الله خمینی و نظام جمهوری اسلامی در ادامه سخنرانی وی، ناشنیده باقی ماند و کسی در رد و اثبات این انتقادها اظهار نظری نکرد. سروش در سخنرانی‌اش، پس از ستایش آیت‌الله خمینی، در انتقاد از اندیشه و نظام سیاسی برآمده از تفکر وی گفته بود: «اصلاً انقلاب اسلامی، دینی نبود، فقهی بود. این خیلی مهم است. روحانیت ما خیلی دینشناس نیست، فقهشناس است. از دین به معنای جامع چیزی چندانی نمیداند. آنچه که میداند فقه است. با حکومت شاه هم در پیچیدند چون به ظواهر فقهی (احکام شرع) عمل نمیشد. وقتی هم که به حکومت رسیدند [می گفتند] ما باید به احکام فقهی عمل بکنیم. شما از یک فقیه چه انتظاری دارید؟ کسی که فقه خوانده و اکنون هم که قدرت به دست او افتاده، تکلیف خود میداند که این فقه را اعمال کند. ای کاش این فقه زنگ نزده و پالوده و اجتهاد شده بود. [در این صورت] باز ما این وضعیت را نداشتیم. شما فقط به قوه قضاییه ما نگاه کنید. ببینید که چگونه نظام قضاوت را بر هم زدند و چه سبک بدویای را خواستند آنجا حاکم کنند. چند نفرشان منجمله خلخالی در ابتدای انقلاب به صراحت گفتند وکیل گرفتن و استیناف و فرجام‌خواهی در اسلام نداریم. متاسفانه فقه ما و مخصوصاً عرفان ما، که آقای خمینی هم خیلی در آن غوطه خورده بود، نسبت به جان مردم خیلی بی‌اعتناست. اگرچه اسم حرمت ناموس و آبرو و جان و مال مردم را میبرند، ولی در این احکام پرانتزهایی وجود دارد که همه چیز را مباح میکند. مهم این است که این فقه به دست کی بیفتد و چگونه این شمشیر را به کار ببرد. آقای [مهدی] حائری [یزدی] نوبت دوم که به دیدن آقای خمینی رفته بود، به آقای خمینی گفته بود چرا این همه خونریزی؟ ایشان گفته بود: «بروید به خدا بگویید؛ زلزله میفرستد، سیل میفرستد، این همه جانها را میگیرد.» [خمینی] این طور بود. یعنی به جان مردم بی‌اعتنا بود. و این در عرفان ماست متاسفانه. عرفانی که مردم در آن جایی نداشتند. وقتی هم که [خمینی] میگفت مجلس در صدر امور است، وقتی بود که مجلس به فرمان او بود و الا اگر مجلس میخواست در صدر امور باشد و چیزی بر ضد فتوای ایشان بگوید، البته شرایط دیگری داشت. فقیهی که بر سر کار آمده و تمام همش اجرای احکام اسلامی است و یک مرتبه با واقعیت‌های جامعه روبرو شده، در موارد بسیاری باید متوسل به قدرت عریان بشود. و این اتفاقات در کشور ما افتاد و ما تا امروز هم چوبش را میخوریم. آقای خمینی و روحانیت ما یک دین یا فقه ماکسیمالیست دارند. یعنی معتقدند این فقه جواب همه چیز را میدهد و لذا در همه جا باید حاکم باشد. من در جلساتی که با آقای موسوی، نخست وزیر وقت، داشتم به ایشان گفتم یک سری تضادهای بی‌حاصل در جامعه ما درست شده و شما باید فکری به حال این تضادها بکنید. یکی همین [تضاد] ملت و دین است. آخر کی ما با ملیت ایرانی مخالفت و دشمنی داشتیم؟ این چه تقابل بیمعنا و نامفهومی است که درآمده؟ بزرگان ما، مثل فردوسی، چه خیانتی کردهاند که کتابشان نباید چاپ بشود؟ مجلس شورای ملی چرا باید بشود مجلس شورای اسلامی؟ مگر ملت ننگ است؟ مگر یک مفهوم باطل است؟ ولی اینها [انجام] شد و همه ما با کمال حیرت نگاه میکردیم. گویی هر چیزی که سنت این کشور بود باید ریشه‌کن شود. اگر خجالت نمیکشیدند زبان ما را هم عربی میکردند. یکیشان هم گفته بود. با عید نوروز هم مخالفت کردند. همین مرحوم خزعلی گفت به جای عید نوروز عید غدیر را بگذاریم. تمام اینها از یک نافهمی، تاریخ‌ناشناسی، جهان‌ناشناسی سرچشمه میگرفت. این فقهای ما نه تاریخ اسلام میدانند، نه تاریخ ایران میدانند، نه فلسفه میدانند، نه قرآن میدانند، نه علم اخلاق. فقط فقه خواندهاند. یک فقه غبارگرفته استخوانی‌شده بدوی کهن که با آن فقط میشود آدم کشت، فقط میشود تبعیض آورد، فقط میشود به مردم زور گفت.»
 
ستایشی افلاطونی و نقدی دموکراتیک
 
به نظر میرسد بین تجلیل اغراقآمیز اولیه عبدالکریم سروش از آیت‌الله خمینی و نقد عمیق وی به اسلام فقاهتی و تفکر بنیانگذار جمهوری اسلامی، شکاف و تعارضی محسوس وجود دارد. دلیل اصلی این تعارض شاید این باشد که تمجید سروش از آیت‌الله خمینی، مبتنی بر فرضی افلاطونی درباره حاکم یا زمامدار سیاسی جامعه است. افلاطون داناترین فرد را شایسته حکومت میدانست و وقتی که سروش آیت‌الله خمینی را باسوادترین حاکم تاریخ ایران قلمداد کرد، در پاسخ به سوال «چه کسی باید حکومت کند؟»، ناخواسته در مدار نگرشی افلاطونی قرار داشت. او حتی در توضیح مجددش، باز بر تسلط آیتالله خمینی بر علم اصول و عرفان و فلسفه اسلامی تاکید کرد. اما چنین تاکیدی برخلاف آموزههای مطرح شده در آثار عبدالکریم سروش است. سروش به تبعیت از کارل پوپر، فیلسوف لیبرال، سوال «چگونه باید حکومت کرد؟» را مهمتر از «چه کسی باید حکومت کند؟» میداند. بنابراین تاکید او بر آنچه که «سواد و دانایی بیشتر خمینی» نسبت به شاه میداند، پاسخی افلاطونی و ناسازگار با مفروضات سیاسی خود اوست. از سوی دیگر، سروش اندیشه آیت‌الله خمینی را از موضعی دموکراتیک نقد میکند و این نقد نهایتاً به این مدعا میانجامد که تفکر آیت‌الله خمینی از فقهی تغذیه میشد که «فقط به درد آدمکشی و تبعیض» میخورد و همچنین بر عرفانی مبتنی بود که «به جان مردم بیاعتنا بود و مردم در آن جایی نداشتند.» مدعای اخیر سروش درباره عرفان، این مدعای او را نیز زیر سوال میبرد که «خمینی مردمیترین رهبری بود که در تاریخ این کشور ظهور کرده.» برخورداری از حمایت مردم و بی‌اعتنایی به جان آنها، لزوماً دال بر مردمی بودن شخص حاکم نیست. کمااینکه سروش سالها پیش در مناظره با حجةالاسلام بهمنپور، آیت‌الله خمینی را حاکمی توصیف کرده بود که «از مردم فقط طاعت و تسلیم می‌طلبید.» علاوه بر این، سروش در آثارش همیشه تاکید کرده است که «پیوند عرفان و سیاست» پیوند «بسیار خطرناکی» است. همچنین آقای سروش در نوشته‌ها و سخنرانی‌هایش علم اصول را «علمی ضعیف» توصیف کرده که نیازمند بازنگری و تقویت است. علاوه بر این، عبدالکریم سروش به عنوان یک متفکر هوادار اومانیسم و دموکراسی، به خوبی میداند که فلسفه اسلامی ربط چندانی به دموکراسی ندارد و از مفروضات و مدلولات فلسفه فارابی و ملاصدرا نمیتوان مبانی تاسیس یک حکومت دموکراتیک و انسان‌نواز را استخراج کرد. بنابراین باید گفت اکثر ویژگی‌هایی که سروش به عنوان امتیازات آیت‌الله خمینی برمی‌شمرد، از فقاهت و اصولدانی گرفته تا عرفانشناسی و فلسفه‌شناسی، از نظر خود سروش نه تنها هیچ ربطی به تحقق دموکراسی و آزادی و عدالت ندارد، بلکه این ویژگیها بخصوص تفکر فقهی و عرفانی را باید موانع جدی تاسیس دموکراسی و رسیدن حاکمان یک جامعه به شیوه مطلوب حکومت کردن دانست. از این منظر، حتی اگر برای سروش اولویت با این سوال باشد که «چه کسی باید حکومت کند؟»، او قاعدتاً باید در بین حاکمانی که آنها را مستبد میداند، حاکمی را ترجیح دهد که اندیشه‌اش درآمیخته با فقه و عرفانی نباشد که به قول خودش عمدتاً به کار «آدمکشی» و «تبعیض» و «بی‌اعتنایی به جان مردم» میآیند. بویژه اینکه سروش در آثارش همواره تاکید کرده است که استبداد دینی بدتر از استبداد سکولار است. بنابراین به نظر میرسد که ترجیح آیتالله خمینی به محمدرضا شاه در لسان و گفتار عبدالکریم سروش، منطقاً ربطی به پندار و تفکر او ندارد و عمدتاً برآمده از تعلقات و تجربیات و تعاملات و خاطرات شخصی و کردار سیاسی ایام جوانی اوست.
+6
رأی دهید
-25

  • قدیمی ترین ها
  • جدیدترین ها
  • بهترین ها
  • بدترین ها
  • دیدگاه خوانندگان
    ۴۱
    مسافران - انکارا، ترکیه
    شاه کشورش را به درستی نمیشناخت و از همین جا ضربه خورد.کاملا صحیح است و این هم ناشی از زندگی دررفاه کامل سوئیسی اش بود.او شاید شاهی مهربان وخوب بود اما نه برای ایران.
    14
    6
    ‌چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۱:۵۳
    ۴۱
    مسافران - انکارا، ترکیه
    البته این که"چه کسی باید حکومت کند؟"سوأل خوبیست،ولی گمان میدارم شق اول موضوع چیز دیگریست،و آن اینکه به نقل قول از "دستهای آلوده"ی "ژان پل سارتر"بنویسیم:"آیا می شود دستها را نیالودو عدالت را اجرا کرد؟"یعنی آیا مبارزه مابین خمینی و اعوان و انصارش با شاه و اطرافیانش بدون خونریزی وجنگ پایان می یافت؟آنهم شاهی که با فرهنگ سوئیس بیشتر آشنا بود؟در تقابل مابین آیت الله خامنه ای و شازدهُ بزرگ شده با فرهنگ آمریکائی،به نظرتان کدامیک با ملت آشناترند؟التماس تأمل.
    11
    7
    ‌چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۷ - ۱۲:۰۲
    ۳۹
    smart292 - ونکوور، کانادا
    [::مسافران - انکارا، ترکیه::]. چه نتیجه گیری‌های کیلوی انجام میدهی ،اسفناج کله‌ام سبز شد ،پس میخاستی شاه خوب ایران مردمش را بکشد ، شاه ایران خیلی خوب بود و وطن پرست و ایرانی دوست ، بیکاری در زمان شاه فقط تقریبا ۳ درصد بود ، یعنی کار همه جا ریخته بود ،بیکاری الان بالای ۸۰ درصد هست ، تورم حالا بالای ۷۵۰ درصد است ، تورم زمان شاه زیر ۲ درصد بود ، دلار ۷ تا یک تومانی بود از کشورهای دیگر برای کار به ایران می آمدند و مردم در زمان شاه در خوشی و رفاه زندگی میکردند .تفاوت را نگاه بکن ، شاه فقید ایران اگر میخاست بماند ایرانیان معترض را میکشت و تا حالا هم بر سر کار بود،ولی ایرانی بود و ایرانی دوست و هیچ موقع کسی را نکشت ،، با این طور حرف زدنها نظر مردم عوض نخواهد شد، مرگ بر رژیم اخوندی دزد و فاسد، درود بر خاندان ایران ساز پهلوی
    2
    5
    ‌چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۷ - ۲۲:۰۵
    نظر شما چیست؟