حکایت سفر مادری به لندن برای دیدن پسرش!

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد.

مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "

حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "

" خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد . "
او در ایمیل خود نوشت :
مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . "
با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود :
.
پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری .اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.

با عشق ، مامان
+259
رأی دهید
-31
قابل توجه کاربران محترم:
توجه کنید که درج رای مثبت به مطالب، به معنی تایید مطلب و یا علاقه به محتوای خبر نیست و طبعا درج رای منفی نیز به معنی عدم علاقه به محتوای خبر نخواهد بود. سیستم شمارش آرا کمک میکند تا مطالب مهمتر، به انتخاب کاربران سایت، از دیگر مطالب مجزا شده و در بخش مطالب داغ ظاهر گردند. ممکن است یک خبر ناگوار از ارزش خبری بالایی برخوردار بوده و صحیح تر آن است که کاربران به این خبر رای مثبت داده تا در بخش خبرهای داغ سایت در معرض دید بینندگان بیشتری قرار گیرد. بنابراین درج رای مثبت و یا منفی به معنای مهم بودن خبر و یا بی اهمیت بودن آن است.
به جمع دنبال‌کنندگان ایرانیان انگلستان در فیس‌بوک بپیوندید:
به جمع دنبال‌کنندگان سایت خبری سرگرمی رایان در فیس‌بوک بپیوندید:
  • قدیمی ترین ها
  • جدیدترین ها
  • بهترین ها
  • بدترین ها
  • دیدگاه خوانندگان
    ۴۹
    arash_oslo - اسلو، نروژ

    جیگر همه مامانارو
    13
    154
    شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۴ - ۰۸:۳۷
    ۳۲
    hossein+87+ - ایران، ایران

    ای شیطون
    10
    121
    شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۴ - ۰۹:۵۰
    ۱۰۲
    Nakamichi - لندن، انگلستان

    چه داستان لوس و بی معنی ای.
    74
    39
    شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۴ - ۱۱:۱۷
    ۳۷
    iranian1982 - ملبورن، استرالیا

    حالا مامانه از کجا می دونسته که دختره میره تو تخت پسره میخوابه و پسره نمیره تو تخت دختره؟!
    16
    80
    شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۴ - ۱۴:۲۲
    ۱۰۲
    Nakamichi - لندن، انگلستان
    تو این دور ه و زمونه کی قندون نقره نگه میداره آخه؟ اونم دختر دانشجو! همین نشون میده این داستان چرت و پرته..لوس و بی معنی بودنش به کنار! ویکی! خیلی خوشگل!! هه بیشتر ویکی ها یا چاقن یا دندوناشون کج و کوله و زرد و قیرفه ساده و کوتاه قد دهاتی..هر کی انگلیس بوده میفهمه من چی میگم..این داستان تخیلی و خالی بندی بود بابام جان...
    31
    20
    شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۴ - ۲۳:۱۹
    ۳۹
    CanIR1393 - کانادا، کانادا
    یه داستان دروغ و طراحی شده که متاسفانه برخی افراد اینجور داستان ها را قبود می کنند.
    22
    15
    یکشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۴ - ۱۱:۲۱
    نظر شما چیست؟