داستان کوتاه : قدر همین شاه را باید دانست!

 پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت. مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود، موفق نمی شد. لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند. هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت: مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند، اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.
 
وزیر گفت: من دستور شما را اجرا خواهم کرد، فقط از شما می خواهم تعدادی سرباز به من بدهید. شاه گفت: نبینم که از راه اعمال خشونت بر مردم وارد شوی. سرباز برای چه می خواهی؟ وزیر گفت: من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم. شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به وزیرش داد. شب هنگام وزیر به  هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به  هر کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند  و  از هر خانه چیزی  بدزدند به طوری که آن چیز نه  زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود  و  همچنین کاغذی به آنها داد و گفت در هر  مکانی که  دزدی می کنید این کاغذ را قرار دهید.
 
روی کاغذ چنین نوشته شده بود: هدف  ما  تصاحب قصر امپراطوری و حکومت بر مردم است. سربازان نیز مطابق دستور  وزیر عمل کردند. مردم نیز با خواندن آن کاغذ  دور هم جمع شدند.
 
نفر اول گفت: درست است که  در  زمان حکومت پادشاه وقت با وخامت اقتصادی روبه رو شدیم، اما هرگز پادشاه به دزدی اموال ما اقدام نمی کند. این دزدان اکنون که قدرتی ندارند توانسته اند  اموال ما را بدزدند، وای به روزی که به حاکمیت دست یابند. نفر دوم نیز گفت: درست است، قدر این شاه را باید دانست و از او حمایت نمود تا از شر  این دزدان مصون بمانیم. و همه حرف  های یکدیگر را تایید کردند و  بنابراین تصمیم گرفتند از شاه حمایت کنند.
+186
رأی دهید
-7

  • قدیمی ترین ها
  • جدیدترین ها
  • بهترین ها
  • بدترین ها
  • دیدگاه خوانندگان
    ۴۲
    Southern Star - سیدنی، استرالیا

    دمشون گرم که یه یادداشتی گذاشتن. سی و شش ساله که دار و ندارمون رو دارن میدزدن و با وقاحت تمام هم میگن کی بود کی بود ،من نبودم!
    10
    130
    جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴ - ۰۷:۳۷
    ۴۵
    اصحاب کهف - بروکسل، بلژیک

    تازه مردم ایران رو ندیدید.اونایی که خودشون دودستی از خوشی زیاد،رفتن کشورشون رو با تمام ثروت افسانه ایش دودستی تقدیم یه مشت روزه خون پاپتی و اوباش شون کردن تا بخورن و بدزدن و بریششون قاه قاه بخندن،حرفم بخوان بزنن،درجا مرگه حکمشون!! لعنت شده ایم،لعنت شده...
    7
    84
    جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴ - ۰۷:۴۰
    ۴۸
    akhoond shepeshoo - ورونا، ایتالیا

    حالا ببینید ما ایرانیها چقدر با حالیم که دزدهای سر گردنه را به قدرت رساندیم.
    7
    94
    جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴ - ۰۷:۴۰
    ۵۲
    دوستدار - استهکلم، سوئد

    از سایه سر رژیم اخوندی , بالغ بر 2 هزار زمین که هم اکنون جزء حومه شهر می باشد به توطئه عوامل رژیم ازیم بالا کشیده شد. مرگ و نابود باد حکومتهای که مال مردم خور هستند مانند حکومت اخوندی ایران
    4
    43
    جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴ - ۰۹:۱۹
    ۴۲
    دایره مینا - کراکف، لهستان
    البته این حکایت خیلی قدیمی است و فکر می کنم منسوب به آرگیشتی اول - شاه ارمنستان و اورارتو- باشد !اما واقعا جالب است و خواندنی ! می توانست جزو یکی از برترین حکایت های قدیمی باشد در حد افسانه های ایزوپ ! ًAesop's Fables
    8
    23
    جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴ - ۰۹:۴۹
    ۲۸
    *بی همتا* - برلین، آلمان

    مردم چقدر اگاه وروشن بودند . ایکاش مردم ما هم چنین بودند و کشور بدست دزدانی چون وزیر ناخلف وریاکار پادشاه نمی افتد ..
    7
    27
    جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴ - ۱۰:۴۱
    ۵۹
    عموعقلی - پاریس، فرانسه
    پیام اخلاقی این داستان اینه که پس خامنه ای که میدزده خیلی خوبه نزاریم کسی دیگر سر کار بیاد چون اگر سپاه سر کار بیاد ...
    7
    23
    جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴ - ۱۱:۴۰
    ۵۲
    سلام لبخند - تهران، ایران
    چیز جدیدی نبود . سالهاست که ما این شگردها !!! را شاهدیم . و فقط اعتراض میکنیم که تعداد ... را زیاد کنند !!
    6
    23
    جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴ - ۱۲:۰۳
    نظر شما چیست؟