دعا می کنم خرت سنگ بشود

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.

زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».

آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

+171
رأی دهید
-3

mr.black - جاکارتا - اندونزی
طرف زاهد نبوده. یه زاهد واقعی هرگز چنین حرفی نمیزنه. ولی زاهد نماهای زیادی هستند که باعث بد نام شدن زاهدان واقعی میشوند. هرچند شاید این یک داستان باشه دلی واقعیت همینه.
جمعه 27 دي 1392 - 06:49
elief - ایذه - ایران
قرن هاست زاهدان باماچنین کرده اندوازترس ،خرمان سنگ نشود.خودمان هم خرشدیم وهم سنگ
جمعه 27 دي 1392 - 08:05
pars_iran - دوسلدرف - آلمان
روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:.. نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟ . هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!.
جمعه 27 دي 1392 - 09:33
persiangulf2535 - لند‌ن - انگلیس
طرف ملا بوده نه زاهد٬ لطفأ داستان رو تحریف نکنید.
جمعه 27 دي 1392 - 13:40
shirzan e irani - استکهلم - سوئد
زاهد کجا کیسه گندم داشته به قرص نانیِ بوده و نبوده اکتفا می‌کرده چه رسد به خارجِ نوبت آنهم با تهدید و زور ، احتمالا از اجدادِ آخوندها بوده.
جمعه 27 دي 1392 - 14:55
pars_iran - دوسلدرف - آلمان
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد …
شنبه 28 دي 1392 - 17:46
نظر شما چیست؟