در گفتگو با کردپرس صورت گرفت

ناگفته های دانش آموز سوخته شین آبادی از حادثه آتش سوزی مدرسه
پیرانشهر - "یادگار مصطفی نژاد" دانش آموز ده ساله مدرسه انقلاب اسلامی شین آباد پیرانشهر که در حادثه آتش سوزی مدرسه خود از ناحیه دست و صورت دچار سوختگی شده بود، از حادثه دلخراش آتش سوزی 15 اذرماه کلاس خود می گوید.


در روز 15 آذرماه امسال 29 دانش آموز کلاس چهارم ابتدایی مدرسه انقلاب اسلامی شین آباد پیرانشهر بر اثر آتش سوزی کلاس دچار سوختگی شدند که با گذشت 14 روز هنوز تعدادی از این دانش آموزان در بیمارستان های ارومیه و تبریز بستری هستند.

برای بیان واقعی قضیه کردپرس با یکی از این دانش آموزان که از ناحیه دست و صورت دچار سوختگی شده بود، مصاحبه ای انجام داده است که در پی می آید.

*   در ابتدا از خودتان بگویید.

** بنام خدا : یادگار مصطفی نژاد هستم دانش آموز ده ساله کلاس چهارم ابتدایی مدرسه دخترانه انقلاب اسلامی شین آباد پیرانشهر.

* یادگار جان برای ما از روز حادثه بگوئید.

** نمیدانم از کجا و چگونه شروع کنم تا به یاد آن روز می افتم ترس و و حشت تمام وجودم را فرا می گیرد.

"یادگار" با همان حالت مصومانه و کودکانه خود آهی سوزناک از ته دل می کشد و می گوید": صبح روز چهارشنبه 15 اذرماه همانند روزهای قبل خواب شیرین صبحگاهی را بقصد ورق زدن برگی دیگر از دفتر علم و اندیشه ترک گفته و به همراه دوستانم راهی مدرسه خود شدیم.

من که هر روز به همراه دوست و همکلاسی خوبم "مروارید حمزه"که در نزدیکی خونه ما زندگی می کنند قرار می گذاشتیم و با همدیگر به مدرسه می رفتیم بر حسب اتفاق روز چهارشنبه او از من جلوتر رفته بود و من کمی دیرتر از خواب بیدار شده بودم پدرم گفت "یادگار جان"عجله نکن خودم با ماشین تورا می برم ، تا پدرم خودش را اماده کرد من به سر خیابان رسیده بودم سرانجام سوار ماشین پدرم شدم و بسوی مدرسه حرکت کردم.

"یادگار" در این لحظه آهی از دل کشید و انگار این لحظات برایش کاملاً زنده شده اند و یا شاید با مرور این خاطرات به یاد روزهایی می افتد که شاداب و خوشحال همه با هم در کلاس درس حاضر و یا با همدیگر در زنگ های تفریح بازی و شیطنت می کردند.

از یادگار خواستم حرفهایش را ادامه دهد، او ادامه داد: سرانجام به مدرسه رسیدم و همانند سایر روزها سر صدای بچه ها از بیرون شینده می شد زنگ اول چهارشنبه ها درس قرآن داشتیم، هنوز خانم معلم بر سرکلاس درس حاضر نشده بود ما از او یاد گرفته بودیم که همیشه منظم باشیم و به موقع بر سر کلاس درس حاضر شویم رفتم داخل کلاس و آرام بر سر نیمکت خود نشستم.

* "یادگار خانم" چطور شد که بخاری آتش گرفت؟

** چند لحظه بعد همانند روزهای قبل بخاری کلاس توسط سرایدار مدرسه روشن شد اما ایکاش هرگز روشن نمی شد در این میان خانم معلم نیز به کلاس درس آمد، ولی بعداز چند دقیقه بر اثر شدت نشت نفت از مخزن کوره، بخاری بحدی گرم شد که ترس و دلهره ما و خانم معلم را فرا گرفت در این میان خانم معلم به سراغ کپسول اطفاء حریق رفت تا در صورت بروز آتش آن را خاموش کند که در این اثنا آقا معلم کلاس سوم نیز متوجه این قضیه شد و با کمک سرایدار خواستند بخاری را از کلاس بیرون ببرند ولی چون خیلی داغ شده بود معلم کلاس سوم از "سنور" یکی از همکلاسی هایم خواستند تا به دفتر مدرسه برود و زود یک پارچه خیس شده بیاورد تا بوسیله آن بخاری را از کلاس بیرون ببرند. چون بخاری بحدی گرم شده بود که متاسفانه آتش گرفت و با آتش گرفتن آن معلم کلاس سوم و سرایدار مدرسه نیز مجبور شدند آن را با د ست بردارند ولی متاسفانه جلوی در کلاس، بخاری از دستشان رها شد  و مخزن نفت آن منفجر شد.

* چرا قبل از آتش گرفتن بخاری از کلاس بیرون نرفتید؟

** آخه خانم معلم گفت بچه ها نترسید هیچی نیست الان آتش را مهار می کنیم و شلوغی نکنید. ما هم به حرف خانم معلم گوش کردیم در کلاس ماندیم.

* بعداز اینکه این مخزن نفت بخاری منفجر شد چکار کردید؟

** با دیدن آتش و شعله های آن همه جیغ زدیم و ترسیدیم می خواستیم از در کلاس فرار کنیم که متاسفانه آتش جلوی در را گرفته بود و تعدادی از همکلاسی هایم به بالای نیمکت ها رفته بودند و من و چند نفر دیگر نیز در زیر نیمکت ها مخفی شده بودیم. در این میان آغا معلم دو سه نفر از دوستانم را هر طوری بود به بیرون برد و لی انها هم کمی دچار سوختگی شدند.

* چند دقیقه در این حالت قرار داشتید و چگونه توانستد از کلاس خارج شوید؟

** نمیدانم که چند دقیقه در این شرایط ماندگار شدیم ولی آنچه از این لحظات سخت به یاد دارم این بود که گرما و دود و آتش در این چهار دیواری بشدت ما را محاصره کرده بود و همه ما در این وضعیت زندانی شده بودیم و در این حالت فقط گریه می کردیم و درخواست کمک می کردیم.

چند نفر از همکلاسی هایم روی نیمکت ها رفته بودند و با دستان خود به شیشه های پنجره می کوبیدند و از بیرون طلب کمک می کردند و حتی با ضربه دست شیشه ها را می شکستند ولی چون پنجره کلاسمان نرده های زیادی داشت هیچ کس نمی توانست از لابلای نرده ها به بیرون برود.

* "یادگار خانم" آیا در این هنگامی که شما در زیر نیمکت پنهان شده بودی دست و صورت شما با چیزی برخورد کرد که دچار سوختگی شدید؟

** دقیقاً به یاد ندارم که به چیزی دست زده باشم اما حرارت آتش بحدی زیاد بود که تمام اعضای بدنمان دچار سوختگی شده بود احساس می کردم که در داخل کوره اتش سوزی هستم.

* شما از چه طریقی از کلاس بیرون رفتی؟

** در این لحظات که معلمان و رهگذران شین آباد از حادثه باخبر شده بودند به کمک ما آمدند ولی چون بخاری آتش گرفته جلوی باز شدن در کلاس را گرفته بود نتواستند به داخل کلاس بیایند به همین خاطر بسراغ پنجره رفتند و چون دسترسی افرادیکه حیاط مدرسه بودند و میخواستند به ما کمک کنند با وجود نرده ها بسیار مشکل بود اقدام به بیرون آوردن چهار چوب آهنی پنجره نمودند که بعداً متوجه شدیم که این کار را با کمک یک دستگاه ماشین انجام داده بودند.

با بیرون آرودن پنجره کلاس چند نفر فوراً به داخل کلاس آمدند و یک یک بچه را از این طریق به بیرون بردند و سپس در را باز کردند و بخاری را به بیرون بردند که با این اقدام دود و هوای داخل کلاس بیرون رفت، و من به همراه یک نفر دیگر از همکلاسی هایم بنام "مروارید حمزه" از زیر نیکمت ها بیرون آمدیم و از فرصت استفاده کرده و از درب کلاس به بیرون فرار کردیم.

* "یادگار جان" از "سیران" و از رابطه خودت با او برای ما بگو.

" با شنیدن نام "سیران" اشک در چشمان "یادگار" حلقه زد گویی نام "سیران" یادآور تمام خاطرات تلخ و شیرین کودکانه ای بود که با او در روزهای قبل داشته است و انگار هنوز رفتن ابدی او را باور نکرده است آهی کشید و گفت:

** "سیران" دختر شلوغ و کنجکاوی بود، در درسهایش متوسط بود او دو نیمکت از من جلوتر  می نشست و بیشتر با "آمینه راک" دوست بود او بامن نیز دوست بود، ما همیشه خوراکی های خودمان را باهم تقسیم می کردیم.

 در این لحظه "یادگار" که انگار هنوز باورش نشده بود که دیگر او را نخواهد دید گفت: اگر به مدرسه برگردم این بار همیشه با او درس خواهم خواهند و با او بازی خواهم کرد.

* "یادگار جان" ولی متاسفانه باید یادآوری کنم که "سیران" دیگر در این دنیا نیست و شما و کلاس درس و مدرسه و همکلاسی های خود را برای همیشه ترک کرد.

** راست میگویی اصلاً حواسم نبود، فکر کردم او هنوز زنده است.

* از آخرین تصویری که از "سیران" در ذهنت داری برای ما بگو و چطور شد که او از همه بیشتر دچار سوختگی شد؟

** زمانی که بخاری منفجر شد و آتش گرفت و جلوی در کلاس با آتش بسته شد "سیران " را دیدم که لباسهایش دچار سوختگی شده بود و با هر دو دست سعی می کرد آن را خاموش کند و با همان شلوغی و کنجکاوی خود در میان دود و آتش بطرف در کلاس رفت و خواست از در کلاس به بیرون برود، من کاملاً متوجه شدم که در مسیر خود از ناحیه صورت با لوله داغ بخاری برخورد کرد و به زمین افتاد و برای مدتی در میان آتش بی حرکت شد بعداز چند لحظه دوباره بلند شد و با هر دو دستش سعی میکرد آتش را از خود دور کند تا اینکه مردم رسیدند و پنجره را بیرون درآوردند و دانش اموزان را نجات دادند بعداز این صحنه دیگر "سیران" را ندیدم.

*"یادگار جان" هیچ میدانی خوشبختانه سوختگی شما در مقایسه با سایر همکلاسی هایت از همه کمتر بود دلیل این را در چه می دانید؟

** همه می گفتند چون من جثه کوچکی دارم کمتر صدمه دیدم ولی خودم میگم خدا منو دوست داشت و همچنین زود به زیر نیمکت رفتم تا بیشتر نسوزم. ای کاش همه همکلاسی هایم به زیر نیمکت ها می رفتند.

* بعد از اینکه از در کلاس بیرون رفتی چه کسی تو را به بیمارستان برد؟

** اصلاً هیچی یادم نیست فقط میدانم با چند نفر از همکلاسی هایم با یک ماشین به بیمارستان اعزام شدیم.

* "یادگار خانم" در آن لحظه که آتش تمام کلاس را فرا گرفته بود و هنوز هیچ کمکی به شما نشده بود چه احساسی داشتید؟

** فقط گریه می کردیم و داد می زدیم اما "ساریا رسول زاده" فریاد میزد من را حلال کنید، من را حلال کنید.

* اکنون که به آغوش خانواده برگشته ای چه احساسی داری آیا دلت برای کلاس و مدرسه تنگ نشده است؟

** خدا را شکر می کنم و اینقدر خوشحالم از اینکه از محیط بیمارستان جدا شدم و به خانه برگشتم خیلی هم دلم برای مدرسه و دوستانم تنگ شده است اما بدون آنها اصلاً نمی خواهم به مدرسه برگردم آخه دوست دارم همه با هم به کلاس درس برگردیم.

* حالا که به خانه برگشته ای آیا برای دوستانت نگران نیستی؟ و بیشتر برای کدام یک از همکلاسی هایت ناراحتی؟

** دلم برای همه انها تنگ شده است اما بیشتر برای "سیران"، وقتی مادرم گفت "سیران" مرده خیلی ناراحت شدم و درد خودم را فراموش کردم وبرای او گریه کردم.

* "یادگار جان" حالا که به منزل برگشته ای چه درخواستی از خدا داری، یعنی اگه بتونی با خدا درد دل کنی به او چه می گویی؟

** میگم خدا جون یک آرزو بیشتر ندارم، فقط ما را به روزهای اول مدرسه برگردان و "سیران" را دوباره پیش ما بفرست اخه او خیلی کوچیک بود چون هنوز تازه 10 ساله شده بود.

* ولی این آرزو غیر ممکنه!

** پس میگم خدایا آرزو دارم که زود منو پزشک کنی تا بتونم همکلاسی هایم  را درمان کنم.

* آخرین حرفی که دوست داری بزنی چیه؟

** دوستان خوبم دلم برای همه تون تنگ شده تورو خدا زود برگردید!!

برادر "یادگار" که در این گفتگو ما را همراهی می کرد گفت: این سومین حادثه  ناگواری است که در طول عمر 10 ساله "یادگار"برای او اتفاق می افتد او گفت :"یادگار" چند سال قبل دو بار از پشت بام به زمین افتاده است و این حادثه هم سومین حادثه دوران عمر 10 ساله اوست که امیدواریم دیگر با نجات از این حادثه برای او و دوستانش هیچ اتفاق تلخ و ناگواری رخ ندهد.

یادگار مصطفی نژاد جزو 29 دانش آموزی بود که صبح روز چهارشنبه 15 اذرماه سالجاری در حادثه آتش سوزی مدرسه شین آباد پیرانشهر به همراه دوستان خود دچار سوختگی شد و به مدت 8 روز در بیمارستان امام خمینی ارومیه بستری بود و خوشبختانه چون شدت سوختگی وی نسبت به همکلاسی هایش کمتر بود به همراه "کانی شریفی" جزو اولین مصدومانی بودند که با نظر پزشک خود از بیمارستان مرخص شد تا یکبار دیگر و پس از عبور از این حادثه تلخ و ناگوار برای رسیدن به آرزوهایش بر سر میز کلاس درس بنشینند و دوباره برای آینده خود و مملکت خویش مسیر تعلیم و تربیت را بپیمایند.


tiz bin 4 - پاریس - فرانسه
سلام به یادگار جان من الان دارم گریه می‌کنم و نمیدونم چی‌ بنویسم فقط بهببودی شما و بقیه همکلسیهاتونو از خدا آرزو می‌کنم و برای دوست خوبتم آرزوی آرامش جاودانی رو دارم.
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 13:18
amoo uk - لیدز - انگلیس
قربونت برم ایشالا همتون سلامت باشید ، کاش یک نیّت خیر میکردی (علی‌ گدا و دزدان قاچاقچیش هم در آتیش نفرت مردم بسوزن دیگه خوب میشد )
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 13:35
mehraban1980 - تهران - ایران
ساریا رسول زاده فریاد می زد من را حلال کنیدنمی دونم بچه 10ساله چه گناهی کرده که باید حلالیت بطلبه از روزی که به دنیا امدیم گفتند گناهکارید و باید از خدا طلب بحشش کنید و در همه حال خودمون مقصر می دونستیم
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 13:44
greentree - تهران - ایران
برای سوریه و لبنان ایران را حراج کرده اند ولی‌ حاضر نیستند حتی برای مدارس ایران کمی‌ امکانات قرار دهند ،بیت رهبری شده همان شاه سلطان حسین سابق همان‌طور بیرحم و بی‌ کفایت در اداره کشور
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 14:04
feminism - لندن - انگلستان
افسوس که هیچ از فلک اندوخته شد >lt; حیف آنچه که دادنیست بفروخته شد ---- وز پوست ِ بی شرم ِ هیولای مَقام gt;< بر قامتِ عاطفه کفن دوخته شد. م. آذر ---- فرزندانمان در آتش میسوزند و دارائی سرزمین به دست کلاشانِ دیگر کشورها میرسد !!!! وَه به این توانایی ، عدالت و انصاف خداوندی !!!!!!
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 14:14
ali1111 - تهران - ایران
مقصر اون معلم (هم) هست که اون کلاس را اول تخلیه نکرده...وقتی‌ آموزش به اون معلم و مربی‌ نمیدهند...و بجای آموزش دادن به معلمها آنها را فقط جهت عزا داری امام حسین و بیت رهبری میبرند دیگه توقعی نیست.
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 14:24
compatriot - تورنتو - کانادا
آی‌ آخوندهای ملعون. خدا از سر تقصیراتتون نگذره. حالا آمبولانس با تمام تجهیزاتش بفرستید سوریه، غزه و لبنان. لاشخورهای بی‌ اصل و نسب دزد.
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 15:16
rashidvalami - کازان - روسیه
نتوانستم تا اخر بخوانم.قلبم و قفسه سینه ام عجب دردی گرفت.وای.....
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 15:28
mahshahr - ونکوور - کانادا
این بچه ها باید تحت مراقبت و درمان روان شناسان حرفه ای و مجرب باشند، و چند سال رو تحت نظر اونا بمونن
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 15:33
lucina - تهران - ایران
اشکا همینچوری میریزه خیلی دردناکه
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 15:34
ghafas - مشهد - ایران
اما "ساریا رسول زاده" فریاد میزد من را حلال کنید، من را حلال کنید............ نمی دونم شما هم حال منو دارین یا نه ؟
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 16:35
ARTEMIS-SW - .پاريس - فرانسه
رژیم که صد در صد مقصر است در آن حرفی‌ نیست!!! ولی‌ این معلم هم مغز خر خورده بود به جای اینکه در مرحله ی اول دانش آموزان را از کلاس خارج کند آنها را دعوت به ماندن کرده!!!عجب کشوری!!!!
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 16:47
متفاوت - شیراز - ایران
امیدوارم اعضا خانواده وزیر اموزش پرورش جلو چشماش در آتش بسوزند
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 20:38
VENDIDAD - کالیفرنیا - امریکا
یعنی از وقتی شروع کردم به خوندن تا حالا دارم گریه می کنم.....اخه طفلک بیگناه صورتش به لوله بخاری داغ چسبیده......ای خدا چه دردی کشیده ...بیهوش شده بعد دوباره از شدت درد سوزاننده اتیش بلند شده.من یکبار انگشت دستم با بخار اب سوخت...مردم و زنده شدم از شدت دردش.........................ای خدا بمیرم واسه مردم بدبختم..!!!
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 19:38
shirzan e irani - استکهلم - سوئد
معلم بی‌چاره که مانند دیگر ایرانیان یک قرن در آتش سوختن و دم برنیاوردن را آموخته اند به واقعیت آتش فکر نمیکنند که خانمان بر انداز است و این می‌کند به همه چیز با تحمل احمقانه یا توسل جاهلانه و از سر خرافات نگاه میکنند و از رفتار معقول فرسنگها فاصله گرفته اند/ به جای لاپوشانی و قهرمان بازی و الله و آمین کردن/ از آن مغزی که خداوند داده استفاده کنید/ بعد اگر از تمام توانائی‌های بشری خود ماندید آنوقت به نیروی غیب متوسل شوید تا اگر حکمتش هست بداد برسد/ در آن شرایط مرثیه سرایی چه معنی دارد و یا اینکه خدا ما را دوست داشت حتما انهایی که سوختند را دوست دوست نداشته!! ‌ای که لعنت خداوند به این رژیم بیسواد بی‌ مسئولیت که فاتحه فرهنگ و روش مردم در عصری که انسانها تا این حد توانایهای خود را کشف کرده و پیشرفت کردند را با جهالت و خرافات خوانده تنها به خاطر اهداف کثیف و جاه طلبیها / گورتان را گم کنید ملعونان لعنتی.
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 22:00
setayeshz565 - وین - اتریش
عزیز دلم آخه چرا تو باید میمردی گلم با یه دنیا امید و آرزو ،ای کاش من به جات میمردم :(
‌چهارشنبه 29 آذر 1391 - 21:48
Royan - کالیفرنیا - آمریکا
یعنی اینها هیچی وسیله ای برای خاموش کردن آتش نداشتند یعنی خانم معلم نمیتونست با چادرش به آتش ضربه بزنه یعنی اون فراش تو اتاقش یه پتو نداشت که بندازه رو آتیش .. اینها مدتها در کلاس بودنند تا اون چهار چوب آهنی بیاد بیرون و همه هم از حرارت و داغی کلاس دچار سوختگی شدند وگرنه همانطور که یادگار گفته زیر نمیکت بوده و اتفاق زیادی براش نیافتاده یعنی نیمکتها دچار آتش نشدند , بیشترین تقصیر متوجه معلم است که بچه ها را از کلاس بیرون نکرده , فکر کرده که اگر بچه ها از کلاس بیرون بروند به حیثیت تدریسش لطمه میخوره فقط وقت تلف کردنند . بیچاره بچه های ایران همه شستشوی مغزی شدند.
‌پنجشنبه 30 آذر 1391 - 00:53
من حرف حساب می زنم - تهران - ایران
اینجا خبری از ساندیس خورها و مزدوران رژیم نیست اما در کشتار دانش آموزان آمریکایی همه مثل موش از سوراخ در آمده و شروع به لجن پراکنی کردند !!!! واقعا" که این کینه توزی دست نشاندگان علی گدا و عنتری با ملتهای دیگر تمامی ندارد !!!! اما چرا این مزدوران دولت و حکومت سر اسر جهل و خرافه و جنایت و ظلم و ستم هزاران ایراد خودشان را نمی بینند و مدام در حال انتقاد از دیگران هستند ؟ اینهم خودش حکایتی است !!!!!
‌پنجشنبه 30 آذر 1391 - 03:10
Geelongcat - سیدنی - استرالیا
VENDIDAD- من هم آن صحنه بی‌هوش شدن و سپس بهوش آمدن سیران را تو ذهنم مجسّم کردم و خیلی‌ آزارم داد.سعی‌ می‌کنم اصلا فکرش را نکنم. طفل معصوم.
‌پنجشنبه 30 آذر 1391 - 07:38
paya55 - چیچست - ایران
ali1111 - تهران - ایران. عزیزان درمدارس کردستان عزاداری معنایی نداره.دستپاچه شدن معلم بیگناه علت این فاجعه دلخراش نیست.علت ظلمیه که سالهای ساله به این بخش ازکشورشده.محرومیت فقر سرکوب گرفتن فرهنگ و....
‌پنجشنبه 30 آذر 1391 - 08:27
baraneuk - لندن - انگلستان
معلم بیچاره اول اینکه هیچ آموزشی ندیده بوده که اینجور مواقع چه برخوردی درسته دوم اینکه فکر کرده که اگر این همه بچه رو از کلاس ببره بیرون و بینظمی پیش بیاد مدیر مدرسه اونو به صلابه میکشه . یادمه ما هم که مدرسه میرفتیم اگر مشکلی برای روشن کردن بخاری پیش میومد زود بابای مدرسه رو خبر میکردن و معلم هم فقط سعی میکرد کلاس رو ساکت نگه داره تا مشکلی پیش نیاد. بعدش اینکه این احمقا از چی ترسیدن که اومدن نرده آهنی زدن پشت پنجره کلاس؟ آخه چهارتا تیر تخته رو کی میاد بدزده؟ همه جای دنیا علاوه بر در خروجی یه در برای خروج اضطراری هست که متاسفانه این سیستم تو ایران تعریف نشده. تصور اینکه این طفل معصوم ها زنده زنده تو آتیش سوختن بدن آدمو میلرزونه. خوب البته که آقای خرمدی نژاد به خاطر قمپزهاش بابت انرژی هسته ای وقت پیدا نمیکنه که سیستم مدرسه ها رو چک کنه تا بچه های مردم تو آتیش هسته ای نسوزن. اینا که نمیتونن امنیت جان بچه های مردم رو در مدرسه ای که هر روز نیمی از ساعت روز رو در اون میگذرونن تضمین کنن نمیدونم چرا اینقدر دم از دسترسی به فن آوری اتمی میزنن؟
‌پنجشنبه 30 آذر 1391 - 11:07
bawafa1385 - هامبورگ - المان
احمق الرجال معلم الاطفال. اخر شما را بدین شما را بمدهب شما را بشیطان شما را به الاع قسم میدم یک لحظه فکر کنید احمق تر از معلم این کلاس بی شعور تر از مدیر این طویله بنام مدرسه میتوانید اخمق تر و الاغ ترو بی شعور تر ادم پیدا کنید. ان مستخدم بی شعور باید نیم ساعت قیل از شروع کلاس بخاری ها را روشن کند تا کلاس گرم شودو این کار باید با نظارت ان احمق مدیر گشنه بیسواد خاک بر سر برنامه ریزی شود نه اینکه کلاس شروع شود تازه ان مستخدم احمق شروع بروشن نمودن بخاری نماید. مهمتر ان خانم مغلم.که بی شعور تر از همه بوده و بحای خارج نمودن بجه ها از کلاس دنبال دستگاه اطفای حریق رفته. اقا . عزیز نازنین. اینگونه تصمیمات یک تصمیم فردی است یعنی باید مغزش کار کند و بان دستور بدهد. خوب دقت کنید یک مشت الاع بنام مدیر معلم. که قابلیت تصمیم گیری کار های اولیه زندگی را ندارند حاکم بر سرنوشت بچه های معصوم مردم هستند. اینها مدیران و معلمین ایندگان کشور ما هستند. یک لحظه منصفانه دوباره مطالعه کنید.انگاه خواهید دید در چه احتماع الاغ ها بچه های مااموزش میبینند. دویاره با دقت بخوانید
‌پنجشنبه 30 آذر 1391 - 18:31
نظر شما چیست؟
جهت درج دیدگاه خود می بایست در سایت عضو شده و لوگین نمایید.