رهروان مهر و کین 6:یک آمریکایی شهید راه مشروطیت در ایران

هاوارد باسکرویل، آموزگار آمریکایی «کالج مموریال» در تبریز، بر ضد نیروهای استبداد در ایران، تفنگ به دوش گرفت و در راه انقلاب مشروطه به «شهادت» رسید


علیرضا طاهری

 بخش ششم از سلسله برنامه های رهروان مهر و کین، روابط تهران – واشینگتن از ابتدا تا امروز، در پی می آید.

از نخستین ها گفتیم ، پس از نخستینی دیگر نیز بگوییم. از «محمد علی بن ملا»، «محمد رضا محلاتی»، معروف به «حاج سیاح» که از او به عنوان نخستین آمریکایی ایرانی تبار یاد می شود.

شهرزاد: «و اما ای ملک جوانبخت! خاقان بن خاقان، سلطان صاحبقران در حاشیه عکسی که نمونه های آن بر جای مانده است، چنین رقم زده است: «از آن پدر سوخته هاست…»

اشاره ناصرالدین شاه، به حاجی میرزا محمدعلی بن ملا، معروف به حاج سیاح است. در این عکس مردی دستار بر سر با محاسن سپید را می بینیم که هر دو پایش را باندپیچی کرده اند.

ناصرالدین شاه، با اشاره به همین عکس که در دوران دربند و زنجیر بودن حاج سیاح در ایران گرفته شده است، برای رد احتمال شکنجه کردن او تلویحا می نویسد: «این پدر سوخته چون می خواست از زندان فرار کند، خود را به پایین پرت کرد و پاهایش شکست.»

حاجی میرزا محمدعلی در سال ۱۲۵۲ هجری قمری در خانواده یی روستایی اما اهل علم و ادب به دنیا آمد. بزودی پدرش را از دست داد و عموی توانگرش او را برای تحصیل علوم دینی به عراق فرستاد.

حاجی سیاح با بزرگان روزگار دیدار می کند

حاجی میرزامحمد علی بیست و سه ساله ، در بازگشت به ایران دریافت که عموی توانگرش او را به دامادی خود برگزیده است. او چون «زیر تکفل عمو بودن» را احتمالا برنمی تافت، روزی بی آن که با کسی حرفی بزند با جیب خالی و پای پیاده، سفری دور و دراز را آغاز کرد.

سفری که بیست سال به درازا کشید، و می گویند، در گیرودار آن، بیش از چهارصد شهر بزرگ جهان را دید. و با نام آوران آن روزگار مانند «پاپ»، «جوزپه گاریبالدی۱» رهبر استقلال و جمهوریت ایتالیا، «الکساندر دوم» تزار روسیه و روسای جمهوری آمریکا دیدار کرد.

حاجی میرزا محمد علی که سفرنامه و خاطراتش از ایران را نیز به رشته تحریر کشیده است، در یکی از همین جهانگردی های پر ماجرا، با جمال الدین اسدآبادی، اسلامگرای انقلابی آشنا می شود. انقلابی آتشین خویی که از دیدگاه دربار قاجار در پی بر باد دادن دودمان پادشاهان بود.      


حاج سیاح، نخستین آمریکایی ایرانی تبار، ناصرالدین شاه زیر عکس او نوشت: از آن پدرسوخته هاست

آشنایی و نزدیکی حاجی میرزا محمد علی با جمال الدین اسدآبادی و نیز نزدیکی او با یکی از پسران ناصرالدین شاه که در آرزوی دستیابی به تخت طاووس و اورنگ پادشاهی ایران با دو برادر دیگرش در کشمکش بود، او را به غل و زنجیر کشید.

سرانجام آن چه بیش از هر عامل دیگری این جهاندیده معروف به حاج سیاح را از سیاهچال های مخوف زندان قاجاریه و احتمالا از مرگ رهانید، دفتر نمایندگی دیپلماتیک آمریکا در تهران بود.

حاج سیاح خود را نخستین ایرانی «تابع ینگه دنیا» یا آمریکا معرفی کرده بود که به نظر می رسد وزیر مختار واشینگتن در تهران هم این گفته را درست می دانسته است.

حاج سیاح در پی آزادی از زندان نیز همچنان جان خود را در خطر می دید تا بدان جا که به دفتر نمایندگی دیپلماتیک آمریکا پناه برد. مکاتبات بر جای مانده از دربار قاجار و این دفتر درباره همین آمریکایی ایرانی تبار نشان می دهد که وزیر مختار آمریکا در حدی گسترده، مدافع «حاج سیاح» بوده است.

حاج سیاح در پناه پرچم آمریکا از سیاست دوری گزید، و گرم کشاورزی شد. او در دوران مظفرالدین شاه و محمد علی شاه نیز هر چند از سیاست پرهیز داشت اما در پنهان یار و یاور مشروطه خواهان بود.

حاج سیاح که تقریبا ده سال پیاپی در آمریکا زندگی کرده بود، سرانجام در سال ۱۳۰۴ هجری شمسی در ایران درگذشت.

نخستین ایرانی در قاره نو به فرمان بخت و باد

شهرزاد:«... و اما ای ملک جوانبخت! نخستین کسی که از ایران پا در قاره ینگه دنیا نهاد، میرزا ابوالحسن خان بلند آوازه با لقب پر طمطراق«ایلچی کبیر» بود که درماجرایی سندباد گونه،به فرمان بخت و باد سر از قاره نو درآورد.»

میرزا ابوالحسن خان شیرازی معروف به ایلچی کبیر، و یکی از نخستین وزیران خارجه ایران برای رایزنی به انگلستان رفته بود. کشتی حامل او و نماینده لندن در تهران، در راه بازگشت به ایران از بد حادثه دچار طوفان و از مسیر اصلی منحرف شد، و ناگهان از برزیل، پاره ای از قاره نو سر برآورد... ۱۲۰۵ هجری شمسی / ۱۲۲۶ قمری... او را که با «آمریک» و «اتازونی» یا «ممالک مجتمعه آمریکا»، «ایالات متحده آمریکا»، سر و کاری نبود، وا می گذاریم و به گشت و گذارمان در «شاهراه مهر و کین» ادامه می دهیم.


 
آمریکایی ها دور از سیاست، درس سیاست می دادند

 

همچنان که گفتیم، پرهیز از سیاست سنگ بنای اقامت آمریکاییانی بود که برای نخستین بار به ایران آمدند.

پرهیز از سیاست، بدان امید که به اصطلاح «پسرعمو» های انگلیسی شان را نرنجانند، انگلیسی هایی که با دادن سهامی به روس ها در شمال ایران زمین ، خود را خداوندگار این خطه باستانی می دانستند.

از این رو ، تلاش نخستین آمریکایی های مقیم ایران به تلاش های بهداشتی و آموزشی محدود می شد. اما در مدارسی که در ایران به راه انداختند، خواه نا خواه درس مردمسالاری و تمرین دموکراسی نیز داده می شد. همچنان که این روش تا واگذاری مدارس یا کالج های آمریکایی به دولت ایران در دوران رضاشاه پهلوی ادامه داشت.

«ستاره فرمانفرماییان» از تحصیل خود در همین مدارس می گوید، در کالج آمریکایی دختران یا دبیرستان نوربخش که فرخ رو پارسا، یکی از مدیران سختکوش آن، بعدها، نامش به عنوان نخستین بانویی ثبت شد که در ایران به وزارت رسید، بانویی که در پی پیروزی «انقلاب اسلامی» در زندان اوین تهران تیرباران شد.

ستاره فرمانفرماییان: «در خود این دبیرستان به ما یاد می دادند که یک نوعی دموکراسی داشته باشیم. مثلا معلم دستور آنچنانی نمی داد. دلش می خواست دانشجویان خودشان آزادی عمل داشته باشند. مشکلات را جست و جو کنند. حرف بزنند و خودشان مشکلاتشان را حل کنند.

این هم راهی بود که من یاد گرفتم چه طور می شود آدم با سواد باشد. نه این که تنها بخواند و بنویسد. بلکه یک روش با سوادی همراه با دموکراسی را یاد گرفتم.»

آمریکایی ها، «اسپورت» یا ورزش و نیز گردش های علمی را نیز برای نخستین بار به برنامه درسی دانش آموزان ایرانی افزوده بودند.

ستاره فرمانفرماییان: «تیم بسکتبال داشتند. تیم والیبال داشتند. در خود مدرسه ما دو تیم بود . من به یاد دارم در آن مدرسه دو تیم به نام «هما» و« شاهین» داشتیم . بچه ها دو دسته بودند. نه این که برویم و با تیم مدرسه های دیگر بازی کنیم، در خود مدرسه دو تیم ورزشی بود (که با هم رقابت می کردند) و این برای تمرینات ورزشی خوب بود.

ما را به پیک نیک می بردند. کمپ می بردند. در آن زمان باغ هایی در منطقه شمیران شناسایی می کردند و ما را یک شب یا دو شب به آنجا می بردند و روش زندگی در کمپینگ (اردو) را به ما یاد می دادند. این که چه طور در تنهایی غذا بپزیم و کارهایمان را خودمان انجام بدهیم- گر چه تنها نبودیم و معلم ها هم با ما بودند- روش زندگی در کمپ را به ما آموزش می دادند. این جور چیزهای مدرسه مرا خیلی خوشحال می کرد. چون دلم می خواست این چیزها را یاد بگیرم.»

ستاره فرمانفرماییان از پیشگامان مددکاری اجتماعی در ایران، علاقمندی خود به این رشته را مربوط به همین دوران تحصیل در نوربخش یا کالج آمریکاییان برای دختران تهرانی می داند:

ستاره فرمانفرماییان: «من از آنجا بود که یاد گرفتم آدم باید به مملکتش، به مردم نیازمند مملکتش برسد. اگر من آن تجربه را در سن چهارده یا پانزده سالگی در مدرسه نداشتم ممکن بود هیچوقت این کار را نکنم.»

جوهر کلام گفته ستاره فرمانفرماییان این بود که آمریکایی ها می کوشیدند تا شاگردان ایرانیشان را «مستقل» بار آورند، و درگیر مسائل ایران کنند:

ستاره فرمانفرماییان: «معلم بودند دیگر! می دانید، معلم همیشه برای من دو جنبه داشت. یکی اینکه باید ما را وادار می کردند که درسمان را بخوانیم و اطاعت کنیم. دیگری این که باید ما را خودمختار و مستقل بار می آوردند. این بود که اینها وقتی ما را کمپ می بردند خیلی خوب بودند. روش های جالبی داشتند. ما دوستشان داشتیم.

اما خوب، سر کلاس، من یادم هست که دلشان می خواست آن درس هایی را که به ما آموخته اند حاضر کرده باشیم. آماده باشیم. آنجا جنبه معلمی و دیسیپلین (نظم و انضباط) خود را داشتند.»

پای آمریکایی ها به صحنه سیاست در ایران کشیده می شود

به روشنی می توان گمان زد که «هاوارد باسکرویل۲» معلم مدرسه آمریکایی «مموریال۳» تبریز، از روشی همانند روش استادان دبیرستان های البرز و نوربخش پیروی می کرده است؛ به ویژه که به دنبال یک چند تدریس زبان انگلیسی، تدریس حقوق و سیاست در همین مدرسه را نیز بر عهده گرفت.

«هاوارد» جوان می کوشید تا میهن دوستی را نیز به دانش آموزان خود بیاموزد.

درس میهن پرستی، آن چنان که سال ها بعد، «جان وین» هنرپیشه نامدار هالیوود، در قطعه ای که برای هر آمریکایی میهن دوستی تکان دهنده است، از آن این چنین یاد کرد:

*آمریکا.....ازاین روست که دوستش می دارم.

می پرسی از من چرا دوستش می دارم؟ خوب، فرصتی بده، و توضیح خواهم داد.

آیا غروب در« کانزاس۴» یا بارانی در«آریزونا۵» را دیده ای؟

در سراشیب مسیر«لوییزیانا۶»، بر رودی آرام شناور بوده ای؟

مهی سرد را چرخان بر فراز خلیج «سان فرانسیسکو۷» تماشا کرده ای؟

در کاج های«کارولینا۸»، آواز بلدرچین های سپید را شنیده ای؟

یا غرش دستگاهی را در معادن« آپالاشیا۹» شنیده ای؟

آواز« نیاگارا۱۰» به هیجانت نمی آورد؟ آن گاه که آبهایش می غرند؟

بر کرانه «ماساچوست۱۱» ، آن جایی که آدمی دلیرانه تن به جهانی نوین زد، بر تخته سنگ« پلیموث۱۲» نخستین گام را نهاد؟

با حیرت و بهت چشم دوخته ای؟

خورشید را دیده ای که از آسمانی درخشنده و روشن در« نوادا۱۳»، سوزان فرو می آید؟

به« کلمبیا۱۴»، همچنان که به سوی دریا می شتابد درود می گویی؟

یا در «گیتسبرگ۱۵» در برابر تلاشمان برای آزاد بودن ، سر فرو می آوری؟

از «ریوگرانده۱۶» تا «مین۱۷»، دلم فریاد بر می آورد، تپش قلبم تند می شود از عظمت قلمرو آمریکا.

می پرسی از من ، از چه رو دوستش می دارم؟

هزاران هزاران دلیل دارم...

آمریکای زیبای من، در زیر پهنه آفریدگار، پهنه آسمان!"

یک آمریکایی شهید راه مشروطیت در یران

آمریکایی تا بن استخوان میهن دوست است.... آن چنان که جان وین زادگاهش را دست می داشت. همچنان که هاوارد باسکرویل، معلم آمریکایی کالج یا مدرسه مموریال تبریز، دوستدار میهنش بود.

اما همین معلم جوان، هنگامی که همسر کنسول آمریکا در تبریز کوشید او را از درگیر شدن با رستاخیر مشروطیت در ایران بازدارد، فروتنانه، به او یادآور شد:
«تنها فرق من با این مردم، زادگاه من است. و این فرق بزرگی نیست.....»

«هاوارد کانکلین باسکرویل»، آموزگار بیست و سه ساله ، متولد دهم آوریل ۱۸۸۵ در شهر «نورث پلات۱۸» در ایالت «نبراسکا۱۹»، در پاییز ۱۹۰۸ به دعوت « مموریال کالج ۲۰» یا «مدرسه یادبود» تبریز، برای تدریس تاریخ و زبان انگلیسی به آن شهر رفت، و بزودی تدریس حقوق بین الملل را نیز به عهده گرفت.

هاوارد بیست و سه ساله، فارغ التحصیل مدرسه الهیات «پرینستن۲۱»، قرار بود دو سالی در خدمت مدرسه «مموریال» باشد. اما نیروهای استبداد- که به فرمان محمد علیشاه قاجار- برای برهم زدن اساس مشروطیت، دست به کشتار آزادیخواهان زده بودند، تبریز را در محاصره گرفتند و این شهر پر افتخار را دچار قحط شدید کردند.

هاروارد باسکرویل به رغم تاکید نمایندگان رسمی آمریکا بر پرهیز از مداخله آمریکاییان در امور سیاسی ایران، بی درنگ به یاری مردم تبریز شتافت.

گروهی را که به زودی تا یکصد و پنجاه تن را در بر می گرفت تشکیل داد. و زیر نام «فوج نجات» به اعضا آن تمرینات ساده نظامی داد. او از یاران جوانش پیمان گرفته بود که در نبرد، پیشرو و پیشگام باشند.

بر پایه شماری از گزارش های بر جای مانده از دوران انقلاب مشروطیت در ایران، سران مشروطه خواه ، از جمله ستارخان – که سردار ملی لقب گرفت- به هاوارد باسکرویل اندرز دادند که از او بی اندازه خرسندند اما دوست نمی دارند که در راه آزادی ایران آسیبی به او برسد. آن ها ترجیح می دهند که معلم جوان به سر کلاس بازگردد.

اما هاوارد جوان تصمیمش را گرفته بود.

در نبرد «شنب غازان»، هاوارد باسکرویل و یارانش همچنان که پیمان بسته بودند، در رویارویی با دشمن پیشگام شدند. در همین نبرد در محله «قرآغاج» تبریز بود که گلوله دشمن درست بر قلب هاوارد جوان نشست.
پیکر خونین هاوارد باسکرویل را همرزمانش از نبردگاه به در بردند تا در مراسمی با شکوه به خاک سپارند.

مردم تبریز، سوگوار این آموزگار جوان، پیکر او را تشییع کردند و در گورستان ارامنه به خاک سپردند.

احمد کسروی، (نویسنده نامدار تاریخ مشروطیت در ایران، که در همین مدرسه مموریال تبریز درس خواند و درس داد)، تصویری چشمگیر از تشییع پیکر هاوارد باسکرویل بدست داده است:

«شاگردان باسکرویل و دسته فداییان او و ارمنیان و گرجیان و آمریکاییان و همه آزادیخواهان از بزرگ و کوچک با دسته های گل ، پیرامون جنازه را گرفته ، روانه شدند. همه را اندوه گرفته و افسرده می بودند.... و چون جنازه بدینسان به گورستان رسید، در آن جا یک رشته گفتارهایی رانده شد و شور و خروش سترگی برخاست. از کسانی که به گفتار پرداختند، بارون سدراک، از آزادیخواهان ارمنی بود و چنین گفت: من اکنون بی گمان شدم که مشروطه ایران پیش خواهد رفت. زیرا خون این جوان بیگناه در آن ریخته شد.

انجمن انقلابیون تبریز می خواستند پولی برای مادر باسکرویل بفرستند، ولی آمریکاییان مقیم تبریز چنین کاری را روا ندانستند. به جای پول، تفنگ هاوارد- شهید راه مشروطه ایران – را همراه یک تخته قالیچه نفیس که چهره باسکرویل بر آن بافته شده بود، برای مادر داغدیده فرستادند.....»

پیکر هاوارد باسکرویل جوان را در قطعه آمریکاییان گورستان ارامنه تبریز به خاک سپردند .... پیش بینی بارون سدراک ، ارمنی مشروطه خواه، درست از آب درآمد. او گفته بود ریختن خون این جوان بیگناه، تردیدی برای او نمی گذارد که انقلاب مشروطیت، سرانجام کامیاب خواهد شد.

هم زمان، به خاک و خون افتادن این آموزگار جوان، آمریکایی ها را با سرزمین کهنسال ایران بیشتر آشنا کرد. از سوی دیگر، کتاب خاطرات «سمیوئل گرین بنجامین۲۲»، نخستین وزیر مختار آمریکا در ایران، نگاه شماری از سودگران ینگی دنیا را نیز به خود دوخت.

به زودی ، شعله های آتشی که از منابع نفتی ایران روشن شد، بر صفحات تاریخ تاریک آن روزگار این سرزمین کهنسال اما درمانده از قدرت نمایی روس های تزاری و استعمارگران بریتانیایی، تابشی خیره کننده یافت.

نفت با سرنوشت ایران عجین شد

شهرزاد:« .... و اما ای ملک جوانبخت، عجایب چراغ جادوی علاءالدین را فروگذار که عجایب روشن گشتن چراغ جادویی نفت در ایرانزمین، بسا بیشتر از آن است....»

در دنباله همین رشته برنامه های ویژه به ماجرای نفت در ایران می پردازیم، ماده ای که «طلای سیاه» خوانده شده اما بسیاری از آن با نام «بلای ایران» یاد کرده اند. با همین ماده بدبوی متعفن بود که آتش زورآزمایی های تازه یی میان قدرتمداران روزگار در ایران آغاز شد.

کارگردان «رهروان مهر و کین»: کیان معنوی


۱.(Giuseppe Garibaldi (July ۴ ۱۸۰۷- June ۲ ۱۸۸۲
 
۲. Howard Conklin Baskerville April ۱۰ ۱۸۸۲ – April ۲۰ ۱۹۰۹
 
۳. Memorial college
 
۴. Kansas
 
۵. Arizona
 
۶. Louisiana
 
۷. San Francisco
 
۸. Carolina
 
۹. Appalachia
 
۱۰. Niagara
 
۱۱. Massachusetts
 
۱۲. Plymouth
 
۱۳. Nevada
 
۱۴. Columbia
 
۱۵. Gettysburg
 
۱۶. Rio Grande
 
۱۷. Maine
 
۱۸. North Platte
 
۱۹. Nebraska
 
۲۰. Memorial College
 
۲۱. Princeton
 
۲۲. Samuel G. Benjamin

لینکهای مرتبط :

رهروان مهر و کین 1: تاریخچه‌ای از روابط ایران و آمریکا

رهروان مهر و کین 2: تاریخچه‌ای از روابط ایران و آمریکا

رهروان مهر و کین 3: آمریکا، ایرانزمین

رهروان مهر و کین 4 : چه طرفه ملتی هستند این آمریکایی‌ها

رهروان مهر و کین 5 :آمریکا و نخستین پیشنهاد کشیدن راه آهن در ایران

+192
رأی دهید
-22

نظر شما چیست؟