نوری‌زاد:مردان امنیتی ما، در زدن عبدالله مومنی روی ساواک را سفید کرده اند

نوری‌زاد:خدایا مردان امنیتی ما، در زدن عبدالله مومنی روی ساواک را سفید کرده اند

من از بزرگان امنیتی و قضایی خودمان می پرسم: چه شد که از ادامه ضرب و شتم عبدالله خسته شدید؟ او را بزنید. همچنان که زدید. با مشت و لگد. با کابل. یک نفره. و چند نفره. بله، او را بزنید و ناموسش را با تلخ ترین واژه هایی که بلدید، و با ناسزاهایی که مهارتش را دارید، دهان به دهان کنید. همچنان که ناگفته ای از چنته‌ی فحش های خود باقی نگذاردید.”

عبارت بالا، بخشی از یادداشت محمد نوری زاد درباره عبدالله مومنی است. او همچنین در بخش دیگری از این یادداشت نوشته است: “خدایا مردان امنیتی ما، در زدن عبدالله مومنی روی ساواک را سفید کرده اند. مادر او را که مادر شهید، و همسر او راکه همسر شهید است، با کثیف ترین الفاظی که شایسته هیچ تنابنده ای مباد، ناسزا گفتند. تا او، به کاری که نکرده بود،اعتراف کند. خدایا تو کجا بودی آنگاه که عبدالله زیر ضربات مشت و لگد و کابل بازجو ها بیهوش می شد؟ و ناموسش به تاراج الفاظ لجنی شعبان بی مخ های امنیتی می رفت؟ مگر نه اینکه تو غیوری؟ و نسبت به بندگان خویش غیرتمندی؟”

این، هشتمین نوشته از سلسله مطالبی است که محمد نوری‌زاد با عنوان “گل‌ها و سیم‌خاردارها” در زندان اوین می‌نویسد. او در یادداشت‌های قبلی هم به وصف حال چند تن دیگر از زندانیان سیاسی پرداخته بود که آنها را گل‌های زندان اوین می‌نامید. او خاطرنشان کرده است که در این مجموعه قصد دارد به معرفی “گل”های شناخته‌نشده‌ی اوین بپردازد؛ باشد که هیچ گلی در پس سیم‌خاردارها محصور نباشد.

متن یادداشت نوری‌زاد درباره عبدالله مومنی را به نقل از وب‌سایت وی، در ادامه بخوانید:

خدایا، این چه غوغایی است که در غروب و قحطی عقل، روان و ذهن مرا به تکاپوی رنج‌کامگی گم‌گشتگانی می پراکنی که حکومتیان، مستعمدانه آنان را به مدار فراموشی در انداخته اند؟ و مرا بر آن داشته ای تا به برآوردن یک یک این زندگان فرو مرده، دست ببرم؟ چرا شراره های درون مرا در این زوالستان اقلیم، به گلوگاه آتشفشان تباهی می رانی؟ و از من گدازه های فولاد سوز مطالبه می کنی؟ چرا مرا به نوشتن فرمان می فرمایی؟ و جمعه مرا چرا به تبارشناسی عاملان شعبده از یک سوی، و از دیگر سوی، به غبار روبی از شکل و شمایل شاکله ای که نامش را«عشق» گذارده ای، بر می کشانی؟ خدایا، خوبان تو از توصیف قلم من مستغنی اند. آنان را به پروردگاری چون تو، وصف کننده است: « والصبح اذا تنفس» تنها توان و توش من به این است که در اکبریت و بزرگی تو، با تو هم عقیده باشم. و نیز بر این باور باشم که فهم بزرگی تو، با کندوکاو و توقف در اسماء و صفات تو، ممکن نیست. ما با تماشای یک گل، یک حشره، یک لبخند، یک شهاب، بهتر به بزرگی تو راه می بریم.

خدایا، قدم رنجه کن و به تماشای یک قطره اشک بیا. قطره اشکی که در خود، غریوستانی پنهان دارد. و طوفانی به قامت نوح. و اکسیری به حیات بخشی خضر. و مجتبایی به غلظت محمد. و عدالتی به قلم علی. و جام زهری به زیبایی حسن. و مظلومیتی از جنس حسین. و عفافی از تار موی فاطمه. خدایا با من به تماشای یک مظلوم بیا که ” آه ” اش، ظاهراً، باطن ارکان آفرینش تو را می لرزاند. با من به تماشای ”عبدالله مؤمنی” بیا که این روزها، در بند ۳۵۰ زندان اوین زندانی است. اطمینان دارم با من هم عقیده ای که جمال بعضی از بهشتیان تو را می شود در همین دنیا تماشا کرد. مردمانی که فزونی جمعیتشان بسیار قلیل است، اما همین قلّت شان، ابر رحمتی است بر سر کثیری دیگر. خدایا بیا به تماشای بهشت تو در همین دنیا برویم. با مردم، و پشت در خانه استیجاری عبدالله مؤمنی به صف بایستیم. به همسر و فرزندان عبدالله سری بزنیم. در همان خانه ای که بوی عبدالله را به حافظه اش سپرده. خدایا به من بگو چرا امروز مرا با یاد عبدالله آمیختی؟ خود بگویم؟ شاید به این دلیل که جراحت غربت این مرد بی نشان، آسمان عاطفه تو را نیز مجروح ساخته است. تو، در عین حال که خدای فهم، و خدای درک، و خدای عقلی، خدای عاطفه نیز هستی. خدایی که از سوز بندگان غریب و دور افتاده اش می گدازد.

خرداد ماه ۸۹ بود که عبدالله را در بهداری عتیقه‌ی بند هفت زندان اوین دیدم. مکانی که برای درک تمیزی و بهداشت، باید از هر کجای کره زمین به سمت او شتاب کرد. همان جا بود که قریب به بیست دقیقه از لبخند او، از فهم او، از نجابت او، از درستی او، و از مردانگی او ارتزاق کردم. خدایا تو شاهدی که من به توصیف ذره ای از بزرگی عبدالله دست برده ام. شأن و بزرگواری او، در پیشگاه تو، قطعاً آشکارتر و بلند مرتبه تر است. عبدالله را مردی دیدم که از آسمان تو ای خدا، هیچ نمی خواهد الا باران. آن هم نه برای خود، که برای مردمان تشنه کامی که زبان درخواستشان به لکنت افتاده و شهامت واخواهی حق خود را ندارند، و عبدالله به نمایندگی از آنان، به دامگاه زندان رفته، و در آنجا به سلاخی ناسزاگویان درافتاده است. خدایا، عبدالله، این جوان بی نشان لرستانی را تو برکشیدی و بر چهار ستون فهم امثال من استوار ساختی. وگرنه من از کجا می دانستم که نوجوان چهارده ساله ما، آنگاه که در شهامت برادر جوانش اشک می ریخت، در هجده سالگی با همسر همو، که ده سال از او بزرگتر بود، ازدواج می کند و فرزند برادر را در آغوش می کشد و بی پدری را از ذهن او می زداید؟

خدایا، من از بزرگان امنیتی و قضایی خودمان می پرسم: چه شد که از ادامه ضرب و شتم عبدالله خسته شدید؟ او را بزنید. همچنان که زدید. با مشت و لگد. با کابل. یک نفره. و چند نفره. بله، او را بزنید و ناموسش را با تلخ ترین واژه هایی که بلدید، و با ناسزاهایی که مهارتش را دارید، دهان به دهان کنید. همچنان که ناگفته ای از چنته‌ی فحش های خود باقی نگذاردید. مجدداً سرش را در سطل مستراح سلول بازجویی فرو برید. او را به فروبردن چوبی که نجاران از به ‌در آوردنش عاجز بمانند، تهدید و تحقیر کنید. شما را به خدا اجازه ندهید نعره‌ی بازجوها، آنگاه که عبدالله را وحشیانه می زنند و فحشش می دهند، یکدم به خاموشی گراید. مردم ما به این موسیقی محتاج اند. موسیقی قدرت نوازی که با نعره و فحش و ضجّه آمیخته است. خدایا، می خواهم به بزرگان امنیتی و قضایی خودمان پیشنهاد کنم: همچنان که عبدالله مومنی را می زنید و مادر و همسرش را به لجن ترین واژه ها می آلایید، از او بپرسید: عبدالله ، فلان کارخانه بی صاحب را چگونه با نصف پول اجناسی که در انبار داشت به صورت صوری خریدی و بالا کشیدی؟

و بپرسید: ای عبدالله مومنی، ثروت تریلیاردی تو، ارتباطی به برادری و نسبت تو با بزرگان بازار که ندارد؟ و بپرسید: ای عبدالله فلک زده، چرا از بستگان نزدیک رییس جمهور ما نشدی تا با واردات کامیون های مرگ، و با کشتن صدها نفر از مردم بی نوا، هیچ قانونی، و هیچ مجری قانونی به ابروی بالای چشم تو اشاره نکند؟

خدایا، می خواهم به بزرگان امنیتی و قضایی خودمان بگویم: تا می توانید عبدالله را لجن مال کنید و خوب مشت و مالش بدهید. آنگاه که از نفس افتاد، از زیر زبانش این نکته ها را به‌در آورید که در واردات شکر و اتومبیل و دارو و موز وفروش مخفیانه نفت، چه بساطی به راه انداخته و چه اندوخته هایی از واردات ال.جی و سامسونگ برای خود پرداخته است؟

با لگد و مشت و کله به شکم و صورت او بکوبید که: چرا در جایی که بزرگان، همگان مردم را به ضرب جهل و خرافه خواب می کنند، تو باید مردمان را به بیداری و احقاق حق خود فرا بخوانی؟

خدایا مردان امنیتی ما، در زدن عبدالله مومنی روی ساواک را سفید کرده اند. مادر او را که مادر شهید، و همسر او راکه همسر شهید است، با کثیف ترین الفاظی که شایسته هیچ تنابنده ای مباد، ناسزا گفتند. تا او، به کاری که نکرده بود،اعتراف کند. خدایا تو کجا بودی آنگاه که عبدالله زیر ضربات مشت و لگد و کابل بازجو ها بیهوش می شد؟ و ناموسش به تاراج الفاظ لجنی شعبان بی مخ های امنیتی می رفت؟ مگر نه اینکه تو غیوری؟ و نسبت به بندگان خویش غیرتمندی؟ تو ای خدا، آن روز که بازجوها، همسر سعید امامی را با آن الفاظ سخیف، به تنگنای پاکدامنی در می انداختند، کجا بودی؟ می دانم که همانجا بودی و های‌های می گریستی. هم به خاطر مظلومیتی که پناهی جز تو نداشته و ندارند، و هم به خاطر تاراج مظلومی به اسم ”انقلاب اسلامی” که در یغمای جماعتی که ستون های قدرت را بغل زده اند، خنجرآجین می شده است.

خدایا چرا به ”تنفس صبح” قسم خورده ای؟ که صبح، و دمیدن صبح، نفس می کشد؟ که تاریکی و جهل، رفتنی است؟ و روشنایی و فهم در راه است؟

خدایا عبدالله مومنی یک تحصیل کرده مسلمان است. شیدای سرافرازی سرزمین خویش است. از نکبت دزدی و ظلم بیزار است. او، زندانی کسانی است که به او می گویند: چرا تو به خلاف کاری های ما معترضی؟ چرا گند ما را برملا می کنی؟ چرا می خواهی بساط ویژه خواری های مارا بر چینی؟ تو را به رییس جمهور و مشاورانش چه‌کار؟ به وزرا، به سپاه که نباید در اقتصاد و سیاست و عرصه های فرهنگی و اطلاعاتی و امنیتی ورود کند؟ به امامان جمعه، که باید باسواد و مردمی و مسئولیت پذیر باشند؟ به روحانیانی که در همه کارها دخالت می کنند و مسئولیتی نیز نمی پذیرند؟ به این که چرا به اسم اسلام، مردم را از مسلمانی متنفر می کنیم؟ و اسلام اختراعی خود را به سفره ناگزیر مردمان پهن می کنیم؟ و به روح و روان حق و آزادی و قانون و مردم صلوات می فرستیم؟ و به صورت همه شان پوزخند می زنیم؟

خدایا ، چرا گفته ای: ”والصبح اذا تنفس” ؟ تنفس صبح یعنی: شب رفتنی است؟ یعنی صبح آمدنی است؟ یعنی صبح، درخشش، سربرآوردن نمرده است و نفس می کشد؟ یعنی عبدالله مومنی ها در اختفای زندان نیز سر به سامان آینده ی سرزمین ما دارند؟ یعنی عبدالله مومنی ها بر حق اند؟ و یک زمانی، که همچون صبح، بسیار نزدیک است، از گرد راه خواهند رسید و خبر از روشنایی خواهند آورد؟

پس بیا ای خدا، به تماشای آنانی برویم که جمعیتشان فراوان نیست. اما بهشتی اند، و تو، به خاطر روح بلندشان، و شرافت فهمشان، و ارزشی که برای انسان و انسانیت قائل‌اند، درهمین دنیا، بهشتی بودن آنها را به تماشا گذارده ای. سلام ای صبح. سلام ای عبدالله مومنی.

و شما ای فرزندان بی نشان و راستین ایران زمین، بدانید و آگاه باشید که: صبح زنده است و نفس می کشد. درست مثل شما. و مثل آزادی.

سلام بر آزادی. و سلام بر خدای خوب!

منبع: وب‌سایت محمد نوری‌زاد

fdsa60 - ایران - تهران
تاریخ میلرزد از خشم قوم پارس. ایرانی میمیرد ذلت نمی پذیرد.
جمعه 5 آذر 1389

احتراز - آلمان - دورف
بی‌ خود اینقدر خدا خدا نکن، اگه اون عدالت داشت، نمی‌‌نشست اینهمه ظلم را ببینه
جمعه 5 آذر 1389

bawafa1385 - المان - هامبورگ
اقای نوری زاد خیلی خوب امدی ...مخصوصا برخدای خوب را . خیلی خوب امدی . اخر تو هم مگر گرفتاری و مشکل فکری پیدا کردی. مرد . تو که بهتر از همه میدانی که خدا کجاست . تو که بخدا سلام میدی . مسلما یا جواب داده یا نه . اگر جواب نداده دقت کن دست خدای بزرگ کجاست . داره با چه چیز خودش بازی میکنه . همان است جوابت . عجب گرفتاری شدیم ما با این بندگان خدای مهربان
جمعه 5 آذر 1389

احتراز - آلمان - دورف
اون ابطحی خیک گنده یاد بگیره، عبداله باعث افتخار ایرانی‌. درود بر تو شیر مرد.
جمعه 5 آذر 1389

h.k - دانمارک - اودا
نوریزاد,,شیرمادرت حلال,,بهترازاین نمیشود توضیح داد.اینان کسانی هستندکه به اسم,,عدالت,,درخانه عدالت رابه اتش کشیدند.وبه به اسم,,,عفت,,تازیانه برمادر عصمت وطهارت میزنند.,,,نرودمیخ اهنین برسنگ,,
جمعه 5 آذر 1389

shahab46 - المان - هانوفر
بابا اگر ساواکی هم در کار بود شاه بدبخت میخواست ماها دچار این بی ابروها نشویم. اینها گاو گاو هستند با انها مقایسه نکن خواهش میکنم
جمعه 5 آذر 1389

bache shapoor - سوئد - یوسدال
درود بر خدای خوب و درود بر ازادی.
جمعه 5 آذر 1389

SarayeAzadi - انگلیس - لندن
درود بر رادمرد آزاداندیش آقای نوری زاد عزیز. به وجود انسانهای وارسته ای همچون شما و خانم نسرین ستوده ی عزیز, شیوا نظر آهاری, عبدالله مومنی و آقای تاجزاده و همه شیرزنان و شیرمردان ایرانی که در بند حکومت زورمدارانِ خودکامه ی ولایی . پیروزی از آن ملت است. چه خوش گفتی آقای نوری زاد گرامی « صبح زنده است و نفس می کشد.» ندای آزادی جنبش مردمی سبز زنده است. چون آزادی و برابری را باور داریم .
جمعه 5 آذر 1389

h.k - دانمارک - اودا
fdsa 60 ایران تهران.واقعادرسته.چه جورهم.متعصفانه حضورذهن ندارموگرنه چندمورد رامینوشتم. مرسی
جمعه 5 آذر 1389

antidictatour - فرانسه - پاریس
اینقدر نشستین و جنایت دیدینو دم نزدین تا نوبت خودتون شد. اونایئ که امروز با این جانیا همکاری میکنن بدونن که فردا نوبت خودشونه. بیدار شید.
شنبه 6 آذر 1389

iranazadiran - ایران - تهران
ای حکومتیان سیاه دل از راس تا جرئتان رویتان سیاه. لحظه ای به اعمال خود می اندیشیدید و علت انجام آن. مال است یا قدرت و مقام کدام یک بهایی چنین سنگین برایتان دارد می دانید با خود چه می کنید و در چه مسیری افتاده اید؟
شنبه 6 آذر 1389

نظرها - ایران - تهران
اقای احتراز - آلمان - دورف، . شما چی؟ نقش شما چیه در این ماجراها؟
شنبه 6 آذر 1389

kamia1 - المان - کلن
اقائ نورئ زاد عزیز,,هر موقع افکار عمومئ و شما به این نتیجه رسیدید, که همه ادیان عامل اصلئ ظلم , ستم و بئ عدالتئ هستند و دولتمردان همیشه زیر پوشش دین توانستند خدائئ کنند , ایمان داشته باشید که ازادئ را هم میبینم !!!
شنبه 6 آذر 1389

bawafa1385 - المان - هامبورگ
این این مردک نوری زاد که از نور چیزی نمیداند و فقط زاد انرا یدک میکشد . خیلی از محرکه پرت است . خیلی رمانتیک فکر میکند . بحث ساواک و اطلاعات اخوندیسم نیست . بحث مملکت و کشور است . مرد حسابی . تو خیال کردی امنیت یک کشور همینی است که تو در مغز علیل خود داری . تمام دنیا با وطن فروشان مقابله بمثل میشود . کمترین انها پاره کردن خشتک طرف پر رو میباشد . این چه حرف مهملی است که سرکار تناول میفرمائید . ساواک . اطلاعاتی و از این قبیل حرف ها . واقع بین باش اقا . تو تازه مشغول فراگیری الفبای سیاسی هستی . تو باید بدانی که هر کس در هر کجای دنیا در هر لباسی بان کشور متبوع خود خیانت بکند کوچکترین تنبیه خلافکار جر دادن خشتک طرف است . این نه بساواک ارتباط دارد نه باطلاعات
یکشنبه 7 آذر 1389

+0
رأی دهید
-0

نظر شما چیست؟