چهارشنبه ۶ آبان ۱۳۸۸ - ۲۸ اكتبر ۲۰۰۹
داستان کوتاهی از کتاب کوچه اثر احمد شاملو

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان میبرند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد میزند و خدا و پیغمبر را به شهادت میگیرد که « والله، بالله من زندهام! چطور میخواهید مرا به خاک بسپارید؟
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و
میگویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ میگوید. مُرده.
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث
است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ
شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر
زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای
حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع
و مقبول نمیافتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن
میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاجایزنیست
کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو
Black Chador - امریکا - ولدن
|
بله اخوندها و قوانین اسلامیشون بر همه چیز حتی علم برتر هستند اگرباور نمیکنید از هر تازی کنارتون بپرسید. |
جمعه 30 مهر 1389 |
|
انقلاب دوم - آلمان - هامبورگ
|
داستان جالبی بود, ولی اگر زن داشته چطور میشود که بون وارث بوده تا بعد از مرگش ثروتش را تصاحب کنند? |
جمعه 30 مهر 1389 |
|
garfieldx - ایران - تهران
|
Dokhtare_ariaei - ایتالیا - میلان، شما کار و زندگی نداری؟ توی همه مطالب کامنت میذاری! البته انصافا کامنتات جالبن. :) |
شنبه 1 آبان 1389 |
|
Dokhtare_ariaei - ایتالیا - میلان
|
garfieldx - ایران - تهران چرا کا رو زندگی دارم اونم خوبشم منتها من برای کارای روز مرگیم برنامه ریزی منظمی میکنم که بتونم به همه کارام برسم خوب میگی چیکار کنم دلخوشی و بهترین سر گرمی من همین iranianuk هستش .خواهش میکنم |
شنبه 1 آبان 1389 |
|