داستان زندگی اشرف پهلوی ۱۷

داستان زندگی اشرف پهلوی 17

اشرف فوزیه رافراری داد

احمدعلی مسعود انصاری در خاطرات خود راجع به فرزندان اشرف می نویسد:
«. . . آزاده و شهریار خواهر و برادری بودند که ثمره ازدواج اشرف با احمد شفیق مصری بود و این احمد شفیق بعد از جدایی از اشرف در ایران ماند و به کار بانکداری پرداخت. پسرش شهریار هم افسر نیروی دریایی بود و فرماندهی ناوگان هورکرافت را به عهده داشت. آزاده هم نزد مادرش زندگی می کرد و هر دو]ی[ آنها رفتار و فکرشان با سایر جوانان سلطنتی فرق می کرد، به طوری که وقتی قرار شد که بچه های شمس و اشرف و فاطمه که شوهرانشان از خانواده پهلوی نبودند، برای خودشان نام فامیل انتخاب کنند، شهرام پسر بزرگ اشرف که پسر علی قوام، یعنی اولین شوهر و فرزند قوام الملک شیرازی بود، اسم پدرش را برای نام فامیل رد کرد و فامیل پهلوی نیا گرفت، اما آزاده و شهریار هر دو نفر ترجیح دادند که اسم فامیل پدرشان را انتخاب کنند. . . »(89)
اشرف و فرزندانش از جمله افراد خاندان پهلوی بودند که قبل از اینکه شاه و همسرش از ایران فرار کنند، از ایران گریخته بودند:
«قبل از اینکه شاه و شهربانو ایران را ترک کنند، افراد خاندان پهلوی و مخصوصاً خواهران و برادران شاه با زن و فرزندانشان کشور را ترک گفته و در اروپا و آمریکا پراکنده شدند. اشرف و فرزندانش شهرام و شهریار و آزاده به فرانسه رفتند. »(90)
انصاری سرانجام وضع اشرف و فرزندانش را اینگونه شرح می دهد:
«اشرف همچنان در فرانسه است و ثروت کلانش را در کار دادوستد به کار گرفته و آزاده تنها دخترش در جوار او زندگی می کند. شهریار ترور شد، اما شهرام که می گویند در کار معامله و دلالی جواهر است و بیشتر به آفریقای جنوبی رفت وآمد دارد و کار تجارتش را در این کشور متمرکز کرده است. . . از میان خواهرها و برادرهای شاه اشرف و شمس که ثروت حسابی دارند، برای فرار از پرداخت مالیات در کشور معینی کارت اقامت دائم نمی گیرند. »(91)
اشرف و همسران شاه
«اشرف پهلوی» خود را بانوی اول کشور می دانست و درست به همین دلیل بود که هر دو همسر سابق شاه یعنی «فوزیه» مصری الاصل و «ثریا اسفندیاری»، « ملکه مادر» و بویژه «اشرف» را مسبب تمام بدبختی های خویش معرفی کرده اند.
در این میان «فوزیه»، خواهر فاروق پادشاه سابق مصر چنان عرصه را بر خود تنگ دید که از بیم جان، ایران را ظاهراً به قصد دیدار با خانواده اش ترک کرد، اما هرگز به کشور بازنگشت و کوشش های شخصی « محمدرضا» برای بازگشت او به کشور، دو سال به طول انجامید تا اینکه در سال 1326 «دکتر قاسم غنی» مأموریت یافت تا شخصاً حل و فصل این مسأله را برعهده بگیرد. سرانجام نیز «فوزیه» به صراحت ابراز می دارد که در صورت بازگشت به ایران مرا می کشند! زیرا او نیک می دانست علی رغم روابط حسنه اش با «شمس»(92) خواهر ارشد شاه و سایر درباریان از زهر کژدمی به نام «اشرف» جان سالم به در نخواهد برد.
دکتر «قاسم غنی» در یادداشت های مورخه 26/7/1326 در این باره می نویسد:
«صبع ذوالفقار پاشا ساعت 30/10 تلفن کرد و آمد سفارت. ذوالفقار پاشا پدر ملکه فریده است که اولین سفیر کبیر مصر در ایران بود و در موقع عروسی، یعنی در مارس 1939 به سفارت معین شد و در ملازمت اعلیحضرت پهلوی و علیا حضرت فوزیه و ملکه نازلی (مادر ملک فاروق و فوزیه) با خانمش و پسرش به ایران آمد. بسیار ایران دوست است. شاه را خیلی دوست دارد و با من هم سابقه رفاقت ممتد دارد. خیلی راجع به موضوع علیاحضرت فوزیه صحبت کردم. این مرد تا به حال خیلی تلاش کرده ولی موفق نشده است. یک دفعه حضور ملک فاروق می رود، یعنی تقریباً دو سال قبل (کمی بعد از آمدن فوزیه به مصر) و خیلی ادله می آورد که خوب است ملکه فوزیه به ایران برگردد. ملک فاروق پس از استماع همه ادله می گوید: من چه بکنم، خواهرم نمی خواهد برود و فوری تلفن می کند و فوزیه می آید، می گوید: خواهر راجع به ایران و مراجعت چه می گویی؟!. . .
ذوالفقار پاشا ادله خود را تکرار می کند، فوزیه می گوید: خیر غیرممکن است، بروم. هرچه باید مدت چند سال تحمل کردم، رنج بردم، دیگر طاقت ندارم، هر توهین و تحقیری را تحمل کردم، دیگر قوه ندارم و محال است، برگردم. . . ذوالفقار پاشا می گوید: آخر والاحضرت شهناز(93) دخترتان را چه می کنید؟ می گوید: بلی، این تنها مصیبت است برای من. باید کاری کرد هر شش ماه یک دفعه چند روزی او را به مصر بفرستند. . . خلاصه قبول نمی کند. . .
ذوالفقار پاشا در طی نقل این صحبت اول از من قول خواست که محرمانه بماند و احدی نداند و سپس گفت: سری که باید به شما بگویم این است که در آن موقع چون من باز اصرار کردم، فوزیه گفت: بسیار خوب اگر بروم دیگر امید این را نداشته باشید که مرا زنده ببینید، متعجب شدم که یعنی چه؟! گفت: بلی یقین دارم که مرا مسموم خواهند کرد و مرا از میان خواهند برد و اسم ناخوشی به آن خواهند چسباند. »(94)
در واقع گرفتاری های فوزیه از زمانی آغاز شد که در برابر هرزگی های «محمدرضا» و خواهرانش که در میهمانی های درباری، هر شب دختری را به برادرشان معرفی می کردند، ایستاد:
«شبی در یک مجلس میهمانی که در کاخ اختصاصی شمس خواهر بزرگتر شاه ترتیب داده شده بود، فوزیه برای اولین بار دختران و زنان جوان و زیبایی را که عضو خانواده سلطنتی نبودند، ملاقات کرد. شمس و اشرف در معرفی این دختران و زنان جوان به ولیعهد با هم رقابت می کردند و محمدرضا در مقابل چشمان فوزیه با آنان مغازله می کرد، فوزیه عصبانی و تحقیر شده به بهانه سردرد مجلس میهمانی را ترک گفت و محمدرضا را که برای ممانعت از رفتن او به دنبالش آمده بود، با دست پس زد. آن شب محمدرضا تا نزدیک صبح روز بعد در مجلس میهمانی خواهرش ماند و به رقص و پایکوبی پرداخت و هنگامی که به کاخ اختصاصی خود بازگشت دید که فوزیه در اتاق خواب نیست، شهناز هم در گهواره اش نبود و محمدرضا که با دیدن این منظره مستی از سرش پریده بود، ضمن تجسس در اتاق یادداشت کوچکی به زبان فرانسه در روی میز دید که فوزیه در آن نوشته بود: برای اینکه آرامش خاطری پیدا کنم به آپارتمان اختصاصی خودم رفتم. »(95)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
89- انصاری، مسعود، احمدعلی، خاطرات، (پس از سقوط)، مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، چاپ اول، بهار 1371، صص 61-.62
90-همان، صص 172-.173
91 -همان ، صص 174و.176
92- روابط حسنه «فوزیه» با شمس پهلوی، حتی در زمان جدایی او از شاه هم ادامه یافت، چنانکه او حتی در سال های پایانی حکومت شاه، به دعوت «شمس» به ایران می آمد و در کاخ «مهرشهر» سکنا می گزید. شمس و همسرش نیز در خارج از کشور بارها در خانه فوزیه اقامت می گزیدند.
93- شهناز تنها دختر شاه از فوزیه ابتدا با اردشیر زاهدی ازدواج کرد که حاصل آن تولد دختری به نام مهناز بود. وی بعد از مدتی از اردشیر زاهدی طلاق گرفت و با خسرو جهانبانی اولین توزیع کننده مواد روان گردان (ال اس دی) نرد عشق باخت و علی رغم مخالفت پدرش با این جوان ازدواج کرد.
94- دکتر غنی، قاسم، خاطرات، صص 15-.14
95- طلوعی، محمود، از طاووس تا فرح، انتشارات علمی، چاپ دوم، سال 1378، صص 241-.240

shima87 - فرانسه - پاریس
هنوز یک کتاب درست تاریخی پیدا نشده که بی طرف مغرضانه بدون وابسته بودن به هیچ جناحی تاریخ را بنویسه همیشه تصویه حسابهای شخصی قاطی میشه !!!!!!یک ادم میشه بدبد یک ادم میشه خوب خوب !!!!
دوشنبه 3 تیر 1387

shekamo - نورو - اوسلو
هر بار چند نفر پیدا میشن مملکت را تصاحب میکنن گونی گونی پول دولت را تیغ میزنن
و اینده 7 جد و ابادش رو تامین میکنن اونوقت مردم ساده و زحمتکش باید تقاص این ها را بدن
من شاه را دوست داشتم با وجودی که کم سن بودم اشتباهاتشو میدیدم
وقتی مردم رو پاش میوفتادن پاش و میبوسیدن از پدرم میپرسیدم واسه چی؟ابام میگفت شاه تو هم دیدیش باید پاشو بوسی چون برای ما زحمت میکشه منم گفتم خوب کارترو چرا نمیبوسن اون که سمتش بیشتره بابام لبخندی زد و گفت درست میگی دخترم ولیجوابی قانع کنده نداشت
اصل حرفم اینه اگر شاه اون قدر خودشو قبول نداشت اگر میذاشت مردم مثل 1 اشنا باش رفتار کن هیچ وقت دوران این کفتار های طالیبان اخوند نمیرسید دلم برای ایران تنگ شده برای مردم و اب و هوا وای جو گیر شدم ساری
دوشنبه 3 تیر 1387

+0
رأی دهید
-0

نظر شما چیست؟