سرنوشت مبهم کودک یک ساله دختری فراری

سرنوشت مبهم کودک یک ساله دختری فراری
زنی که در 15 سالگی از خانه فرار کرده و در ازدواجی غیررسمی بچه دار شده است، برای روشن شدن تکلیف فرزندش از پلیس کمک خواست. این زن که ملیحه نام دارد پس از مراجعه به واحد مددکاری اجتماعی نیروی انتظامی ضمن تشریح داستان زندگی اش گفت اکنون که پس از دو سال فرار به خانه بازگشته مادرش حاضر به پذیرفتن فرزند او نیست و وی نمی داند باید با پسر یک ساله اش چه کار کند. ملیحه درباره علت فرارش از خانه گفت؛ چهار ساله بودم که مادرم به دلیل اعتیاد شدید پدرم از او جدا شد و سرپرستی من و برادرم را برعهده گرفت. پدر بزرگم که وضع مالی خوبی داشت، خانه یی برایمان خرید. چند سال گذشت و برادرم «سعید» که از من پنج سال بزرگ تر است، مسوولیت خانه را عهده دار شد. سعید شبانه روز کار می کرد تا من و مادرم کم و کسری نداشته باشیم. او به واقع جای خالی پدرم را برایم پر کرد. در این مدت چند خواستگار برای مادرم آمد اما مادرم به خاطر آینده ما ازدواج نکرد. او از ازدواج خاطره خوبی نداشت. به گفته خودش وقتی جوان بود در اثر یک دوستی و ارتباط خیابانی با پدرم آشنا شد و با وجود مخالفت شدید پدربزرگم با پدرم ازدواج کرد. او اعتقاد داشت به خاطر شکستی که در زندگی خورده آبرو و شخصیت اش از بین رفته است. مادرم آرزوی خوشبختی مرا داشت اما سختگیری های بی مورد او من را آزار می داد. ملیحه ادامه داد؛ من اجازه نداشتم با هیچ یک از هم سن و سال های خودم که در همسایگی ما زندگی می کردند، بازی کنم و هر روز صبح مادرم تا در مدرسه همراهم می آمد و ظهر هم قبل از اینکه زنگ تعطیلی مدرسه بخورد او منتظرم بود. رفتار و حرکات او اگر چه از روی دلسوزی بود، اما به حدی حالت افراطی داشت که خیلی از همکلاسی هایم مسخره ام می کردند و من از این موضوع واقعاً ناراحت بودم. احساس می کردم مادرم شخصیت مرا خرد می کند. به هر صورت این وضعیت را تحمل می کردم تا اینکه مزاحمت های تلفنی جوانی ناشناس زندگی ام را به هم ریخت و شک مادر را نسبت به من برانگیخت. پسری به خانه ما زنگ می زد و وقتی مادرم گوشی را بر می داشت، می گفت؛ با ملیحه کار دارم. چون از کیوسک تلفن شهری زنگ می زد، نمی توانستیم او را ردیابی کنیم و هربار که او تلفن می زد مادرم با برخورد خیلی بد و حرف های زننده مرا مورد سرزنش و توهین قرار می داد. من چند بار سر این مساله کتک هم خوردم. این مشکل تمام فکر و ذهن مرا به خود مشغول کرده بود. هرچه فکر می کردم، نمی فهمیدم فرد مزاحم شماره تلفن و اسم مرا چگونه به دست آورده است. یک بار مادرم این موضوع را از او پرسید و آن جوان در کمال تعجب و ناباوری من جواب داد؛ با من دوست است و من خودم شماره تلفن را به وی داده ام.

مادرم با شنیدن این حرف در حالی که خیلی ناراحت و عصبانی بود به من گفت؛ از فردا حق ندارم به مدرسه بروم. زن جوان افزود؛ همان شب وقتی سعید از سر کار برگشت، مادرم موضوع را برایش تعریف کرد. اما سعید با حمایت از من از وی خواست کمی منطقی تر برخورد کند و به فکر حل مشکل باشد. مزاحمت های آن پسر غریبه ضربه روحی بزرگی به من زد. تصمیم گرفتم او را شناسایی کنم. یادم آمد در دفتر خاطرات یکی از همکلاسی هایم به نام مینا چند خط شعر و شماره تلفن و آدرس خانه مان را نوشته بودم. می دانستم مینا با دو پسر رابطه دارد، برای همین هم با زیرکی از زیر زبانش بیرون کشیدم و فهمیدم او تلفن مرا را به پسری داده که سر راه مدرسه مان مغازه دارد. با به دست آمدن این اطلاعات موضوع را به سعید اطلاع دادم. برادرم که خیلی ناراحت شده بود، به سراغ آن جوان رفت و دعوای شدیدی بین آنها در گرفت. یک روز بعد از دعوای آنها، فرد مزاحم با چند نفر از دوستانش به در خانه ما آمدند و سعید را حسابی کتک زدند. در آن لحظه همسایه ها به کمک برادرم آمدند و ما با پلیس 110 تماس گرفتیم، ولی قبل از رسیدن پلیس به محل آن افراد با موتور سیکلت فرار کردند. همسایه ها سعید را به داخل خانه آوردند اما با این مساله دیگر آبرویی برایمان نمانده بود. مادرم جلوی همسایه ها مرا خطاب قرار می داد و می گفت؛ من مایه ننگ او هستم. من آن شب خیلی نگران حال سعید بودم. به اتاق رفتم و گریه کردم. در تاریکی اتاق فکری به سرم زد و همان شب با یکی از همکلاسی هایم که یک سال قبل پدرش به اتهام حمل مواد مخدر اعدام شده بود و آنها به شهر خود در غرب کشور رفته بودند، تماس گرفتم و مشکل خود را با او در میان گذاشتم. او آدرس و نشانی خود را داد و من با برداشتن 80 هزار تومان پول، شناسنامه و مقداری طلا ساعت شش صبح روز بعد وقتی مادرم و سعید خوابیده بودند از خانه فرار کردم. بلافاصله به ترمینال رفتم و با اتوبوس ابتدا خود را به تهران و سپس به شهر مورد نظر رساندم. به محض اینکه به آنجا رسیدم، با شماره دوستم «فیروزه» تماس گرفتم. او با چند دختر دیگر به ترمینال آمد و مرا به خانه خود برد. آن موقع خیلی می ترسیدم اما از یک سو احساس آزادی می کردم. فیروزه در خانه شان گفت؛ مادرش به اتهام حمل مواد مخدر زندانی شده است و او با سه دختر که در کارخانه یی همکار آنهاست، زندگی می کند.

پس از گذشت چند روز من با ضمانت فیروزه در کارخانه یی که او کار می کرد، مشغول به کار شدم. ما صبح تا شب کار می کردیم و زحمت می کشیدیم تا شکم مان را سیر کنیم و من چون جثه ضعیفی داشتم، شرایط خیلی برایم سخت بود. یکی دو ماه به همین شکل گذشت و در این مدت از طریق فیروزه با پسری افغان آشنا شدم. او از من خواستگاری کرد و چون می خواستم سر و سامانی بگیرم، قبول کردم با او ازدواج کنم ولی چون «نعیم» مدارک شناسایی نداشت و تبعه خارجی بود، مجبور شدیم فقط صیغه غیررسمی بخوانیم. شوهرم که کارگر یک کارگاه در خارج از شهر بود، مرا با خود به خانه اش برد و ما زندگی مان را شروع کردیم. روزگار سختی را سپری می کردم اما از اینکه احساس غربت در کنار نعیم نداشتم، راضی بودم. فقط در این مدت دلم برای سعید خیلی تنگ شده بود. یک سال از زندگی ما گذشت و خدا پسری به ما داد که اسمش را «جمال» گذاشتیم و چون مدارکی برای ازدواج نداشتیم، نتوانستیم برای پسرمان شناسنامه بگیرم.

با سرد شدن هوا «جمال» حسابی مریض شده بود. شوهرم برای خریدن دارو به شهر رفت ولی ماموران انتظامی او را که مهاجر غیرمجاز و فاقد مدارک بود، دستگیر کردند.

من با اطلاع از این موضوع، به اداره پلیس رفتم و گفتم که از خانه فرار و به طور غیررسمی با نعیم ازدواج کرده ام. به حکم قانون شوهرم از کشور طرد شد و من به شهر خودم آمدم. پلیس با خانواده ام تماس گرفت. مادرم وقتی آمد و مرا دید خوشحال شد اما او می گوید بچه ات را باید به پرورشگاه تحویل بدهی. نمی دانم آینده این بچه بی گناه چه خواهد شد. او قربانی فرار من از خانه است. بنابر این گزارش پس از اظهارات این زن ماموران وی و فرزندش را به سعید سپردند تا تکلیف جمال به زودی از طریق مراجع قضایی روشن شود.
khanande - ایران - ایران
خاک تو سرت !
سه‌شنبه 28 خرداد 1387

apadana48 - انگلیس - لینکلن
با سلام به تمام انسانهای فهمیده و مرگ بر جهالت نژادپرستی٫ تا چه حد میبایست از این رویدادها دید و شنید مگر یک افغان انسان نیست که در کشور ما با انها چنین رفتار میشود؟ ما را در انگلیس پکى صدا میزنند یا اینکه ... سیاه ٫چقدر رفتار زننده ای هست و چقدر ناراحت کننده٫هر انسانی در هر جای این زمین خاکی حق زیست دارد و زندگی او فقط بستگی به شخصیتش دارد نه به ملییت. این دختر میگه که شوهر افغانش از او مراقبت و مواظبت کرده و او را به ازدواج دراورده چه جای این مسئله ایراد دارد که طبق مقرراتی خاص به انها اجازه این کار داده شود ؟
سه‌شنبه 28 خرداد 1387

emroz.1979 - سوئد - یوله
همش دروغه.کارخونه...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سه‌شنبه 28 خرداد 1387

vera-alman - المان - هامبورگ
اینم نمونه ای از بیمارهای روانی در بعضی مرد نمایان ایرانی که مزاحمت تلفنیشان معرف بیماریشان هست. از ان دسته مردان که با نامردیشان باعث تباهی یک دختر شدند! کاش این دسته از مردان ایرانی که معرف ناشایستی از چهره ایرانیان نسلشان از میهنمان بر داشته شود. .و جالب مادر این دختر که نام مادر دارد اما احساس مادری ندارد !! به دختر بگوید به خانه برگرد اما بدون فرزندت !!! موندم این زن شرم نمیکنه میگه مادره !! روی اعراب بادیه نشین رو با شنیدن اینجور اخبار سفید میکنیم .حفظ ابرو به قیمت زیرپا گذاشتن حس مادری و رها کردن کودکی معصوم !!!!! ادمیتم ارزوست نه ایرانیتم!!
سه‌شنبه 28 خرداد 1387

shima87 - فرانسه - پاریس
هیچی با یک ندونم کاری خودت را بدبخت کردی حالا یک نسل هم از بغل تو بدبخت میشن با تمام سختی ها تو زندگی دختر ایرانی اما فرار مزخرف ترین راه حله برای رهایی !!!!
سه‌شنبه 28 خرداد 1387

+0
رأی دهید
-0

نظر شما چیست؟