باز خوانی پرونده بازداشت شدگان پرونده ی قتل های زنجیره ای

باز خوانی پرونده بازداشت شدگان پرونده ی قتل های زنجیره ای

منبع : سایت نوسازی

مهدی ریاحی از بازداشت شدگان در پرونده ی قتل های زنجیره ای :

گزارش شکنجه توسط بازجویان مالیخولیایی تیم های اطلاعاتی دولت گفتگوی تمدن ها:

در همان جلسه ای که بعد از آزادی با یکی از مقامات عالی رتبه نظام داشتیم ، ایشان از همه ی بچه ها پرسیدند تو چند تا شلاق خوردی ؟ یکی گفت 2 هزار تا . یکی گفت بیشتر . به من گفتند تو چند تا خوردی ؟ گفتم نمی دانم چند تا خوردم  ولی می دانم یک دانه اش را هم نباید می خوردم .

 فقط یک صحنه را بگویم که در حالی که پای من تاول زده بود و کیسه ی خون شده بود . از شلاق هایی که 2 نصفه شب تمام شده بود ، از اتاق تعزیر آمدم نمی توانستم راه بروم . با زانو راه می رفتم . یکی از آنها به این آقا "جواد آزاده" گفت که آقا جواد این راببریم بهداری پوست پا را بچینند خون را تحلیه کنند . گفت نه می بریم در اتاق با شلاق خالی می کنیم .

بردند با همان حالت پاهای من را بستند به تخت و با کابلی که زدند خون پاشید که لباسهای خودشان نجس شد. توی اون شرایط که پاهای مرا اونجوری می زدند ، تمام کبود شده بود و توی دمپایی نمی رفت و باد کرده بود می آوردند دوباره قپونی می کردند . قپونی تمام می شد برمی گشتیم اتاق تعزیر ...

به من فشار قپونی خیلی زیادی می آوردند . یه جوری می شد که از 2 ساعت و نیم ، دوساعت و ربع که می گذشت با اینکه من توان جسمی ام در حد خودم خوبه بی هوش می شدم . یعنی دیگر هیچ دردی احساس نمی کردم ...

 باور کنید این دستهای من اینقدر که از پشت به هم نمی رسید ، جواد آزاده ، اون مجتبی را و احمد را بعضی وقتها سه نفری دستهای منو می کشیدند که صدای استخوانهایم در می آمد. تا اینکه این قپونی را جا بندازند .یا اینکه منو روی زمین می خواباندند . می آمدند روی کمرم تا این جا بیفتد .

در این شرایط دست و پا حتی نماز هم نمی تونستم بخونم ... اصلا انگار ما کیسه بوکس یک آدم بوکسو ریم که میخواد تمرین کنه .... می گفت این دفعه محکم تر بو دیا دفعه ی قبل  می زندند و تمرین می کردند. حالتهای مختلف با مشت خودش . اصلا نه بازجویی می کردند نه چیزی . طوری شده بود که مثلا از آنجا رد می شد در رو باز می کرد می آمد می گفت وایسا یک چک تراپی دارم ! وای می ایستاد 20 تا 30 تا سیلی محکم می زد بهد تو دلم می زد . با لگد می زد ب امشت می زد خسته می شد و می رفت بعد یکی دیگر می آمد می گفت در دلت نزدند ؟ دوباره می زد ... بحث تعزیر حاکم شرع مثلا می گفتند 50 تا حاکم شرع حکم داد . بعد از زدن 50 تا می گفت 20 تا دیگه . بعد که باز شد نمی توانستم راه بروم می گفت افتادی؟ دوباره می خواباند 30 تا دیگه می زد ....
روی قتلهای زنجیره ای خودشان می گفتند ما یک شبکه کشف کرده ایم که تنها کار مثبتشان قتل این چهار نفر بوده ، گور پدر آنها . البته می دانستند که من هیچ دخالتی در آن هم نداشتم . فقط مستمسکی بود برای دستگیری. اصلا تفهیم اتهامی ، بازجویی چیزی در این باره حداقل در مورد من نشد... بارها با مهدی قوام که نقش او در برخورد با من مهربانی و تشویق بود صحبت کردم . چون همیشه جواد و مجتبی و احمد در اتاق من می آمدند ولی مهدی بعضی وقتها می آمد و سرکشی می کرد و می رفت آنچه برای من مسلم است اینکه پرونده ارتباطی با قتلهای زنجیره ای نداشته . چون زمانی که قتلها شد و مطرح شد کسی که کشته بود ، رفت گفت من کشتم. اون کسی که دستور داده گفت من دستور دادم . همه را گرفتند و در مقطع اول هم خیلی برخوردها خوب بود . تا اردیبهشت 78 اصلا یک کلمه از کسی اگر این کسانی که در قتلهای زنجیره ای شرکت کرده ، مباشر بوده یا معاون بوده یک ربع هم بازجویی نکردند که مثلا تو که کشتی چه طور کشتی با چه اسلحه ای کشتی اصلا ربطی به این قتلها نداشت . بازجوها می خواستند از افرادی که دستگیر می کنند راهکاری باز کنند که آن کسانی که بعدا می خواهند بتوانند دستگیر کنند. کما اینکه بعد از اینکه همه ی ما آزاد شدیم تازه رفتند سراغ کسانی که در قتلهای زنجیره ای شرکت داشتند و برای اولین بار از آنها بازجویی کردند. از خود ما که ربطی هم به آن پرونده نداشتیم، از قتلهای زنجیره ای سوال نکردند ، چون می دانستند.
حالا چه کاری را می خواستند تحت عنوان پرونده ی قتلهای زنجیره ای بکنند آنچه ر اکه ما یقین داریم اینکه کار دیگری بود ... یک خطی بعد از اردیبهشت 78 وارد می شود اینکه چه کسی دستور داده مهم است . چون جواد آزاده شلوارش را هم بدون هماهنگی نمی تواند بالا بکشد. الان هم همین طور است چطور جرات کرد این طور با پرسنل برخورد کند. یعنی برخوردی که با منافقین و تروریستهای محارب نشده بود ، مهم است.


فهیمه دری نوگورانی(همسر شهید سعید امامی) 19/6/79 در مصاحبه با مرکز اسناد انقلاب اسلامی: 

در این مدت (بین دستگیری تا فوت مرحوم سعید امامی) من برای آقای هاشمی رفسنجانی نامه نوشتم ، و همان اول دستگیری سعید نامه ای برای آقای دری نوشتم و برایشان نوشتم شما بهتر از هر کسی می دانید که سعید در این جریانات هیچ دخل و نقشی نداشته و در آخر هم نوشتم شما را به وجدانتان واگذار می کنم.

که این نامه را من توسط یکی از آقایان داده بودم ببرند وزارت. وقتی فرداش آمده بود گفت آقای دری آنقدر گریه کرده بود که چشمهایش قرمز شده بود . گفت ایشان (دری) هیچ جوابی برای شما ندادند.

گفتم من از ایشان جوابی نخواسته بودم. خب این نامه را من براشون نوشته بودم و بعد برای آقای شفیعی قائم مقام وزیر ، وقت گرفتم زمانی با ایشان ملاقات کردم. در خود وزارت با رئیس دفتر خود آقای وزیر که آن موقع عوض شده بود یعنی آقای یونسی و با معاونت قضایی خود وزارت صحبت کردم.

یادم نمی رود که من همینطور با آقای شفیعی که صحبت می کردم . گریه می کردم خود آقای شفیعی اینقدر گریه می کرد و هی با دستمال اشکهایش را پاک می کرد که بله ما با هم اختلاف نظر داشتیم و این باعث نمی شود که تمام فداکاریها و کارهایی کارهایی که انجام داده را نادیده بگیریم و به او تهمت زده شود... ما می دانیم که آقا سهید در این برنامه هیچ دخالتی نداشته.

با آقای معین که رئیس دفتر آقای یونسی بودند ، من صحبت کرده بودم و ایشان چیزی که خودشان به من گفتند سی مورد از صحبتهای من را نوشته بودند و بعد گفتند که من صحبتهای شما را به آقای نیازی گفتم و آقای نیازی گفتند جز یکی دو مورد صحبتهای ایشان حق است و درست می گویند . فقط بگویید در مورد آقای ... صحبت نکنند . این بحثی بود که ایشان از همان موقع مطرح کرده بودند. فقط در مورد آقای ... صحبت نشود، از گوشه کنار شنیدم توجیه آوردند که بنا به مصلحت نظام . منتها من خودم شخصا اینها را مصلحت نظام نمی دانم ، مصلحت نظام نیست که ظلم رواج پیدا کند . پایه های نظام سست می شود . چون مملکت با کفر دوام می آورد و لی با ظلم نه.

فهیمه دری نوگورانی( همسر شهید امامی):

من سوابق سعید را بعدا در زندان فهمیدم . خانواده ها هم کسی اصلا اطلاع نداشت که همسرم معاون وزیر در اطلاعات هستند. بعد از اعلام خبر کشته شدن  ایشان در روزنامه ها تازه همه فهمیدند او کجا کار می کرده است ...


نمونه ای را به یاد ندارم که ایشان به خاطر خودش یا خانواده اش بخواهد کاری انجام داده باشد . شما الان می بینید اگر کسی مدیر کل یک بخشی باشد به راحتی برایش راننده می گذارند . خودرو می گذارند . محافظ دارد و .... تا سال 70 که اصلا ماشین نداشتیم . مقید به بیت المال بودند .


یکبار رازی را به من گفته بودند که دو ماه بعد از ماموریتشان بود در سال 69 ،ولی من دیگر الان نیازی نمی بینم این راز حفظ شود چون از جان خودش مایه گذاشت : مادرآقا سعید سرطان گرفته بودند . ما 6 ماه مادر را آوردیم تهران با خودمان زندگی کردند . خب در این دو ماه آخر سعید خانواده ی آقای خامنه ای را برای کاری برده بود لندن و دو ماه تمام با این خانواده زندگی کرد به حدی که خود آقا مجتبی پسر آقا (داماد آقای حداد عادل) و مادر خانمشان شیفته ی اخلاق سعید شده بودند که حتی تا قبل از دستگیری سعید هم مرتبا خود آقا مجتبی زنگ می زدند به سعید که چرانمی آیی و با ما رفت و آمد نمی کنی ؟ ...


 من در طول این دو ماه مادر مریض آقا سعید را با دو تا بچه کوچک خودم داشتم . یکبار آقا سعید زنگ نزدند . چون گفته بودند که منتظر تماس من نباش . چون من جایی هستم که نمی توانم حتی زنگ بزنم . فقط می دانستم ایشان ماموریت هستند . به من گفته بودند من تلفن می کنم به کسی که رابط است و از حال ما به شما خبر می دهد که حتی من آن شخص را نمی شناختم . ماهها بعد از اینکه بر گشتند توی تلوزیون آقای محمدی گلپایگانی (رئیس دفتر آقای خامنه ای ) را به من نشان دادند گفتند ایشان شخصی بوده که با شما تماس می گرفته و از حال مادرش می پرسید به ایشان می گفت و از حال سعید به ما خبر می داد .ولی تا جایی که به من می گفتند سعید مثلا حال مادرشون خوب نیست و روزهای آخر را می گذراند . ظاهرا اینها به ایشان نگفته بودند بر عکس گفته بودند حال مادرتان خوب است که ایشان بتواند کارش را راحت و درست انجام دهد...


مساله ای رو هم می خواهم ذکر کنم . سعید می گفت یک موقع هایی یک بنده خدایی از همین خانواده، حتی من لباسهایم را می گذاشتم یک گوشه که مثلا می روم بیرون و می آیم می شورم. بر می داشتند و می شستند که البته من می گفتم چرا حاج خانم؟ چرا شما لباسهای منو می شورید؟ می گفتند نه تو مثل پسر ما می مونی. یعنی همچین آدمی بود سعید، خوب دو ماه با این افراد با خانواده ی خود آقا زندگی کرده بود. اگر مسأله داشت، اگر لغزشی داشت بالأخره اینها می فهمیدند .


خانواده ی آقا شیفته ی تدین و و اخلاقش بودند. من خودم در مشهد که رفته بودم، مادر خانم آقا زحمت کشیدند برای دیدن ما آمدند، ما توی هتل بودیم.ما را دعوت کردند خانه شان چقدر از سعید برای من تعریف کردند. در صورتی که سعید هیچ چیزی به من نگفته بود...من بچه هایم را با مینی بوس و اتوبوس اینور و آنور می کشیدم، کوپنها را بر می داشتم قند و شکر و روغن.فقط خدا می داند من در تمام طول مدتی که بعدا فهمیدم معاون وزیر بوده من فقط یک بار او را با راننده اش دیدم. معمولا با موتور این ور و آنور می کرد.   

منبع : سایت نوسازی https://www.nosazi1.com/

babaktoronto - کانادا - تورنتو
اعتراض عزیز یادته میگفتی که تو زندانهای جمهوری اسلامی از این خبرا نیست و بعد مبگفتی که یکی از دوستای مجاهد ما که تازه از زندان ازاد شده به صورت این بازجوها تف انداخته و بازجوها باهاش کاری نداشتن. احتمالا اون زندانه که این یارو تعریف میکرد زندان اطریش بوده نه اوین چون اوین توصیفش همین بالا اومده. ببینم باز هم میخواهی نویسنده رو عین من به خیالبافی متهم کنی؟ البته میدونم اینجور جاها پیدات نمیشه .
بقیه دوستات کجان؟ بگو بیان بهت کمک کنن. نظامتون واقعا در خطره ها از ما گفتن بود شما یه تنه فکر نکنم بتونی این نظامو با این کامنتات نجات بدی.
سه‌شنبه 28 خرداد 1387

xpersia.com - ایران - ایرانی
کسی که برای ظالم خدمت کنه آخرش دچار ظلم میشه. سعید امامی تو دستگاه همینها کار کرده و بهشون خدمت میکرده حالا این خانمش(فهیمه دری نوگورانی) چه سینه ای براش میزنه
سه‌شنبه 28 خرداد 1387

ali_abdol2003 - سوئد - مالمو
خیلی نامردین
اسم شهید رو روی سعید امامی گذاشتین.کسی که مسئول همه جنایات از جمله قتل روزنامه نگاران و خبرنگاران رو به یدک می کشید.
مرگ بر شما..........
همین و بس
سه‌شنبه 28 خرداد 1387

+0
رأی دهید
-0

نظر شما چیست؟