قتل ناموسی و دو فایده یک سند

قتل ناموسی و دو فایده یک سند

تصور عمومی این است که قتل های ناموسی توسط مردمی بیسوادو فقیر صورت میگیرد. خانواده باناز محمودی دخترBanaz Mahmod Babakir Agha 20 سال کردی که موضوع قتل او به علت محکومیت پدر و عمویش در هفته گذشته، در رسانه های خبری بازتاب گسترده یافت چنین نبودند. اتفاقا در اغلب گزارشات در روزنامه های انگلیسی از خانواده او به عنوان "خانواده ای محترم" یاد میشود. حتی دوست پسر باناز، رحمت سلیمانی به این "محترم بودن" خانواده اشاره میکند، اما میگوید ,محترم بودن آنها یک رویه سیاه, دارد. روزنامه گاردین* صفت محترم را اندکی بیشتر توضیح داده است:عموی باناز یک "بازرگان مرفه است"، آنها از یک طایفه شناخته شده ی کردهستند، و آنها اعتقادات مذهبی محکمی دارند.

معیارهایی که باعث شده در شرح حال قاتلین باناز، پای اعتبار و احترام به میان بیاید، با معیارهایی که قتل باناز را از نظر پدر و عمویش واجب

باناز محمود

میکرد ارتباط دارد. ثروت، طایفه بازی، سنت گرایی و قتل ناموسی همه باید رابطه قدرت را حفظ کنند. در اوضاع سیاسی کنونی جهان همه این عوامل فعال شده اند و چوب این وضعیت را بیش از همه زنان، بویژه زنان جوامع مسلمان میخورند.

بنا بر گزارش روزنامه گاردین باناز درعراق متولد شده بود و در 10 سالگی با خانواده اش که توانسته بودند پناهندگی بگیرند به لندن آمده بود. باناز قبل از آشنایی با دوست پسرش در پائیز 2005 از مردی که تحت فشار پدر و مادرش به ازدواج با او مجبور شده بود، جدا شد. او گفته بود که این مرد او را میزد و به او تجاوزمیکرد. اما برای خانواده، اقدام باناز یک ضربه حیثیتی برای خانواده و قبیله محسوب میشد.

گاردین دوست پسر او را رحمت سلیمانی و متولد ایران معرفی کرده و می نویسد باناز به این دلیل به او دل بست که فکر میکرد او مردی با افکار روشن است. آنها در میهمانی های خانوادگی با هم آشنا شده بودند و آنطور که برخی رسانه ها نوشته اند رحمت از پدر باناز خواسته بود که با ازدواج آنها موافقت کند، ولی او به شدت مخالفت کرده و گفته بود حتی اگر او هم موافقت کند، خانواده هرگز اجازه این کار را نخواهند داد. گاردین نوشته است علت مخالفت خانواده این بود که رحمت سلیمانی در ایران به دنیا آمده و نه خیلی مذهبی بود و نه از طایفه خانواده باناز یعنی "Mirawdaly"ها.

در نتیجه باناز و رحمت مجبور می شوند مخفیانه یکدیگر را ملاقات کنند. اما اگر چه لندن بزرگ است، ولی دنیا برای زنانی که اسیر سنت های خوف آور زن ستیز هستند، خیلی کوچک است. سنت همراه تعصب مردان طایفه زنان را سایه به سایه تعقیب میکند.
گزارش گاردین داستانی را نشان میدهد که در سال های اخیر مداوم تکرار شده است: در جامعه کوچک کردها در لندن هیچ چیز مخفی نمی ماند. چند ماه بعد از آشنایی آنها، گروهی مرد در ماشینی آنها را تعقیب کرده و هنگامی که آنها یکدیگر را می بوسیدند تصویر او را روی تلفن موبایل ضبط میکنند. چند هفته بعد باناز ناپدید میشود و سرانجام جسد او را در 28 آوریل 2006 در چمدانی در بیرمنگام پیدا میکنند. جسد نیمه عریان بود و بند کفشی که باناز با آن به قتل رسید، هنوز دور گردنش بود. در 11 ژوئن پدر و عموی باناز و یک جوان 30 ساله دیگربه نام حمه که همدست آنها بود، به اتهام قتل و مشارکت در قتل محکوم میشوند.دو همدست دیگر به عراق گریخته اند.

عکس بالا خواهر باناز در حالیکه برای ایمنی خود را در روبنده پوشانده است و عکس پائین صحنه قتل شب بو رئوف علی



سرکوب زنان با بیشتر معیارهایی که در خدمت حفظ رابطه قدرت است یک تفاوت دارد: در دسترس همه است. همه نمیتوانند ثروتمند باشند، همه نمیتوانند از طایفه ای که خود را نامدار میداند باشند، اما حتی مردان محروم ترین و ستمدیده ترین لایه های جوامع در همه کشورها سنت دیر پای مرد سالاری و زنانی را دم دست دارند که میتوانند با سرکوب آنها، بی قدرتی و محرومیت خود را هم انکار کنند و از طریق سرکوب زنان برای خود هویت " محترمی" فراهم آورند. از این روست که به پائین ترین لایه های جامعه به آسانی رسوخ میکند و ماندگار می شود. از این روست که مردسالاری به "جهانشمول "ترین سنت جهان تبدیل شده است، اگرچه در همه جا در شکل فاجعه بار قتل ناموسی جلوه گر نمی شود اما همه جا در میان ستمگران و ستمدیده ها، ثروتمندان و فقیران ، پیشرفته ها و وا پس مانده ها رواج دارد. جمهوری اسلامی وقتی میخواهد قدرت نمایی کند، زن را سنگسار میکند و روی جرثقیل به دار میکشد و یا در آغاز هر قدرت نمایی تازه ، قبل از همه در خیابان به شکل علنی و رسوا به زنان حمله میکند.طالبان والقاعده و انواع بنیادگرایان از طریق تشدید سرکوب زنان سعی میکنند جای پای خود را در قدرت حفظ کنند. بسیاری از مردان مهاجر کشورهای اسلامی در کشورهای غربی که اکنون خودشان و فرزندان و نواده های شان گرفتار راسیسم و سیاست تبعیض نژادی فاجعه باری هستند که زمانی جوامع یهودی در غرب گرفتار آن بودند، برای اثبات هویت و انکار بی قدرتی خود، زنان خود را سرکوب میکنند. در برابر اشغال جنایتکارانه ای که عراق را به نابودی کشید، سرکوب زنان به وسیله ابراز هویت و جنگ قدرت میان طایفه ها و فرقه هایی تبدیل شده که بوسیله اشغال شکل گرفته یا تقویت شده اند و اشغال نیز به نوبه خود با تشدید عوامل طایقه گرایی و جنگ فرقه ای قدرت خود را تحکیم کرده و راه را برای فجایعی که بر سر زن میرود هموار میکند.

هفت هفته جانکاه و چهار بار تماس با پلیس
گاردین نوشته است در سال های قبل یکی از چهار خواهر باناز نیز وقتی 16 سال داشت خانه را ترک کرد تا مستقل زندگی کند و این از نظر خانواده او ننگ محسوب میشد. وقتی باناز نیز طلاق گرفت و با یک کرد ایرانی دوست شد که بر اساس اصول طایفه ای نامناسب تشخیص داده میشد، سران خانواده احساس کردند دختران از خط قرمز عبور کرده اند و خانواده در حال فروپاشی است. ضبط بوسه روی ویدیوی تلفن کار را تمام کرد. به گزارش گاردین عموی باناز که یک تاجرثروتمند است جلسه خانواده ای را در دوم دسامبر 2005 فراخواند و در این جلسه حکم مرگ باناز و رحمت سلیمانی صادر شد.

باناز از تصمیمات این جلسه مطلع شده بود. عموی او به مادرش تلفن زده و گفته بود که خانواده قصد دارند باناز و دوست پسرش را بکشند. باناز با پلیس تماس میگیرد و آنها را از خطری که جان او را تهدید میکند، مطلع می سازد. در گزارش گاردین آمده است طی هفت هفته بعد، باناز چهار بار با پلیس تماس گرفت و حتی یک بار نامه ای در اختیار پلیس گذاشت که نام قاتلین از جمله حمه و دوتن که اکنون به عراق فرار کرده اند، در آن آمده است.

اما چنانکه از نتیجه کار پیداست پلیس در این رابطه به اقدام موثری دست نمی زند. بدتر از آن در اقدامی که به نوشته گاردین احتمالا "کار را بدتر میکند"، با خانواده باناز تماس میگیرد که طبیعتا به پلیس اطمینان میدهند که خطری جان باناز را تهدید نمی کند.

پلیس در توجیه این بی عملی میگوید خود باناز خواسته بود که پلیس به اقدام عملی دست نزند و او فقط میخواهد پلیس در جریان باشد. قتل باناز به طرز عجیبی به قتل ناموسی فاطمه شاهیندال دختر کرد دیگری شبیه است که چند سال قبل در سوئد به دست پدرش به قتل رسید. شاهیندال نیز از قبل در مورد قتل خود هشدار داده بود، ولی نه پلیس نه دستگاه های دیگر نتوانستند کاری برای او انجام دهند.

قابل توجه است این است دستگاه های امنیتی کشورهای اروپایی که شهروندان خود را از خیابان میدزدند و به زندان های مخفی کشورهایی که در آنها شکنجه " مجاز"است میفرستند، در برابر قتل های ناموسی ناگهان به شدت "محتاط" و "خوددار" از آب در می آیند و به اصطلاح سعی میکنند زیاد در "مسایل خصوصی" وارد نشوند. علت روشن است. پلیس و دستگاه های مسوول کشورهای غربی البته نمی خواهند قتل های ناموسی اتفاق بیفتد، ولی یکی از نتایج مسلم استفاده ابزاری از مفاهیم دموکراسی و آزادی و قانونیت و مدنیت و حقوق شهروندی و حقوق زنان در خدمت "جنگ با ترور"، دامن زدن به زن ستیزی توسط بنیادگرایان و افزایش قتل های ناموسی است. وقتی دامن زدن به اختلافات مذهبی و قومی به ابزاری برای هموار کردن راه تجاوز و جنگ و اشغال تبدیل شود،وقتی خانم ایان هیرسی را موسسه آمریکن اینترپرایز استخدام میکند تا تحت پوشش مبارزه با زن ستیزی، راه را برای هدف فوری موسسه آمریکن اینترپرایز یعنی لشکرکشی به خاورمیانه هموار کند، آنوقت "هویت طلبی" با اتکاء به پوسیده ترین و منسوخ ترین سنن اجتماعی هم به وسیله ای برای قدرت نمایی و تقسیم قدرت و حتی مقاومت تبدیل میشود. آنوقت پلیس و دستگاه های قضایی و دولتی چه در غرب، چه در عراق یا افغانستان خود را مجبور می بینند در برابر آن خانواده "محترم"، یا این قبیله نامدار، یا فلان بخش جمعیت مهاجر یا بهمان گروه بندی جامعه محتاط و خوددار باشند تا آشی که پخته اند بیش از حد برای مذاق خودشان شور نباشد. به عبارت دیگر دو طرف جنگ با ترور یعنی بنیادگرایان اسلامی و جنگ طلبان جهانخوار از دو جهت ظاهرا متضاد عملا زن ستیزی، سرکوب زنان و قتل های ناموسی را دامن میزنند.

قتل های ناموسی که زمانی حداقل راه مبارزه با آن روشن بود و تمرکز روی ریشه های فرهنگی آن و تلاش برای مبارزه با عوامل ماندگاری سنت های پوسیده میتوانست کمک بزرگی برای مبارزه با آن باشد، اکنون به یک پدیده چند بعدی و پیچیده تبدیل شده است که اشکال مختلف مبارزه با آن را کم اثر کرده است. این در حالی است که با افزایش مهاجرت و پناهندگی و تماس گسترده تر مردمی با فرهنگ های متفاوت و عوارض ناشی از تصادم فرهنگی، خطر قتل های ناموسی نیز افزایش می یابد.

چنانکه برخی رسانه ها نوشته اند هم در مورد قتل بهناز و هم در مورد یکی از آخرین قتل های ناموسی گزارش شده و مستند، یعنی قتل شب بو رئوف علی از طرف قدرت های محلی به فعالین فشار وارد میشود که از انعکاس وسیع خبر جلوگیری شود. شب بو رئوف را که فقط 19 سال داشت در 12 ماه مه در حضور شوهر، سه برادر، خواهر و شوهر خواهر و پدر و مادر شوهرش در بیرمنگام به طرز فجیعی به قتل رساندند. اتهام شب بو که در کردستان عراق زندگی میکرد این بود که خانواده شوهر در موبایل او یک شماره ناشناس پید میکنند و به او مشکوک میشوند. شوهر او را که در بیرمنگام زندگی و کار میکرد فرا میخوانند و حکم قتل شب بو را صادر میکنند. شب بو را گول زده و برای قتل به Lake Dokan واقع در شمال سلیمانیه می برند که یکی از مراکز مهم استقرار نیروهای آمریکایی از دوره تحریم ها و ایجاد منطقه پرواز ممنوع است. قتل او به شیوه بسیار خشنی صورت میگیرد. در بدن او کبودی ناشی از ضربات با سنگ را تشخیص دادند. یک دست او را شکسته بودند که النگوی طلای آن را خارج کنند. پدر او گفته است شب بود مقدار زیادی طلا داشت که ناپدیده شده است. شب بو دو سال بود که ازدواج کرده بود و یک دختر 9 ماهه داشت که ناپدید شده و تصور میرود او را در همان دریاچه غرق کرده باشند.شوهر او به بیرمنگام بر میگردد و گفته شده که با هویت ایرانی به کار خود ادامه میدهد.در اثر شکایت پدر کسانی در انگستان و کردستان دستگیر شده اند ولی گفته میشود طایفه قاتلین از قدرت های محلی و نظامی کردستان محسوب میشوند و تلاش دارند سرو صدای ماجرا را بخوابانند.

قصه ملودراماتیک و دستکاری شده؟!
در رابطه با قتل باناز در حقیقت اگر پلیس لندن اراده میکرد، در سوابق خانواده محترم محمود به اندازه کافی شواهد برای جدی گرفتن قضیه و حفظ جان باناز وجود داشت. خواهر باناز که شهادت او در دادگاه تعیین کننده بود و از ترس جان با نقاب ظاهر میشود، شرح داده است که چگونه پدرش اورا به خاطر اینکه حجاب بر سر نداشت و سیگار کشیده بود مکررا زیر ضربات کتک گرفته بود. او گفت وقتی خانه مستقلی گرفت به منظور قتل با وسیله سنگین ورزشی بر سر او کوبیدند.
خودباناز یک بار از یک صحنه توطئه قتل به وسیله پدرش به وضع دلخراشی می گریزد و پلیس را در جریان این واقعه قرار میدهد. ماجرای آن توطئه را باناز در بیمارستان برای رحمت سلیمانی بازگو میکند و رحمت آن را در ویدیوی تلفن موبایل خود ضبط میکند. این سند نتوانست از مرگ باناز 20 ساله جلوگیری کند، اما دو فایده داشت:

یکی اینکه در دادگاه ارائه شد وعلاوه بر اینکه به عنوان سند علیه قاتلین مورد استفاده قرار گرفت ، به پلیس ثابت کرد که باناز یک داستان "ملودراماتیک و دستکاری شده" را سرهم نکرده بود.
باناز در ویدیو** شرح میدهد چگونه در 31 دسامبر 2005 او را به خانه ای در ویمبلدن بردند. در آنجا پدرش علیرغم تعصب مذهبی شدیدش، او را وادار میکند مقدار زیادی از یک بطری مشروب بنوشد، بطوریکه او گیچ و خواب آلود شده بود. باناز در ویدیو شرح میدهد که فقط او و پدرش در اتاق نشیمن بودند. پدرش یا بهتر گفته شود قاتلش به او میگوید پشت به او بایستد. باناز میترسد و دایم به عقب نگاه میکند زیرا به او اطمینان ندارد.
باناز سرانجام از در عقب فرار میکند و هنگام فرار برای اینکه بتواند نظر همسایه ها را جلب کند پنجره همسایه را با مشت می شکند و در اثر خونریزی یا وحشت ضعف میکند و با آمبولانس بیمارستان منتقل میشود. در آمبولانس او چندین بار به پزشکیاران میگوید که پدر و عمویش قصد دارند او را به قتل برسانند. اما باز پلیس اتهامات او را جدی نمی گیرد. مامور پلیس که قضیه به او گزارش شده بود، اتهامات او را "ملودراماتیک و دستکاری شده" خوانده و از گزارش آن به عنوان جرم خودداری میکند. همین شب است که پلیس با والدین باناز تماس میگیرد و بوسیله آنها اطمینان پیدا میکند که قصد قتل دخترشان راندارند! به نوشته گاردین باناز آنشب را در خانه سلیمانی به سر میبرد ولی باز خانواده او را فریب داده و با قول اینکه به او صدمه ای نخواهند زد، او را به خانه میکشند.

سه هفته بعد در 22 ژانویه 2006 یک گروه از مردان نزدیک به خانواده، رحمت سلیمانی را در خیابانی گیرانداخته و سعی میکنند او را به ربایند. رحمت به کمک دوستانی که قصد داشت به دیدار آنها برود از مهلکه می گیریزد. ولی آنها به او میگویند "ما تو و باناز را می کشیم زیرا ما مسلمان و کرد هستیم. ما انگلیسی نیستیم که شما بتوانید دوست دختر و دوست پسر باشید. حالا میرویم ولی بعد بر میگردیم." رحمت سلیمانی وباناز هردو جداگانه به دو ایستگاه مختلف پلیس مراجعه میکنند. باناز به پلیس می گوید او حاضر است به هر طریقی که ممکن باشد به پلیس کمک کند. پلیس میگوید به باناز گفته است شب را به یکی از خانه های امن برود ولی او خودش قبول نمی کند و پلیس به او اجازه میدهد که به خانه خودش برگردد. این آخرین باری بود که باناز زنده دیده شد. صبح روز بعد او را می کشند و جسدش را با ماشین حمه به بیرمنگام که چند مایل دورتر از محل اصلی قتل بود حمل کرده و در آنجا دفن میکنند.

رحمت سلیمانی که 29 سال دارد اکنون مجبور شده است با نام دیگری بطور مخفی زندگی است و در بیم جان خویش است .او قصد دارد در مورد این فاجعه کتابی بنویسد. او به خبرنگاران گفت ویدیو شهادت باناز را ضبط کرد زیرا هیچکس حاضر نمی شد حرف های این دو دلداده را باور کند و مسلم بود که همه می گفتند: این خانواده محترم که شدیدا به اسلام پای بند است؟ غیر ممکن است!

فایده دوم سندی که روی تلفن رحمت ثبت شد از استفاده قضایی در دادگاه فراتر میرود.
این ویدیو مثل ویدیوی سنگسار دعا خلیل اسود، برای قتل های ناموسی یک شناسنامه ایجاد میکند. این برگه هویت مردسالاری است و مضمون جنایتکارانه و پست "احترامی" را که بوسیله سرکوب زنان دست و پا میشود به نمایش می گذارد. این سند گواه است بر حقارت "قدرتی" که اعتبار خود را ازجنایت، سرکوب، تبعیض و حرمان انسان های دیگر میگیرند.
در عین حال این سند دادخواهی هزاران قربانی است که هیج دوربینی قتل شان را ثبت نکرده است، میلیون ها زنی که خودکشی میکنند، خودسوزی میکنند، دیوانه میشوند و هستی شان میسوزد، بی آنکه کسی در علت رنج آن ها کنکاش کرده باشد، میلیاردها زنی که به اشکال مختلف قربانی زن ستیزی میشوند. در حقیقت بخش اعظم قتل های ناموسی و سایر اشکال جنایت علیه زنان هرگز گزارش نمی شود. بنا بر گزارش سازمان ملل سالیانه 5000 زن فقط قربانی فجیع ترین شکل سرکوب زنان، یعنی قتل های ناموسی میشوند. گفتنش تلخ و سخت است، اما باناز محمود، شب بو رئوف علی، دعا خلیل اسود، فاطمه شاهیندال و چند تن معدود دیگرقربانیان قتل های ناموسی که فاجعه زندگی و مرگ شان به رسانه ها کشیده شد، به این یا آن دلیل این "شانس" را داشتند که فریادشان را به گوش مردم جهان برسانند. دیگرقربانیان دردشان را با سنگ می گویند و در خلایی فریاد میزنند که صدا در آن پژواک ندارد. باشد که لااقل بانازها پژواک این فریاد باشند.

سایت روشنگری

+0
رأی دهید
-0

نظر شما چیست؟