دو اشتباه ویرانگر در یک زندگی

شوهرم را دوست نداشتم و فکر می‌کردم اگر خودم کسی را انتخاب کنم خوشبخت می‌شوم. اما از روزی که ساسان را دیدم همه چیز تغییر کرد...
***
زن جوان سر و وضع به هم ریخته‌ای داشت. مأموران او را دریکی ازبوستان‌ها پیدا کرده بودند. نگاهش را از همه می‌دزدید. او را به سمت صندلی هدایت کردم. کمی با اوحرف زدم تا بالاخره آرام شد. لحظاتی به سکوت گذشت تا اینکه لب به سخن بازکرد وگفت: «از روزی که دیپلم‌ام را گرفتم انگار هیچ مشکلی برای خانواده به جز ازدواج من وجود نداشت. هر از گاهی مادرم از پسرانی می‌گفت که همسایه‌ها معرفی می‌کردند اما من هیچ کدامشان را دوست نداشتم. تا اینکه پسر عمویم به خواستگاری‌ام آمد. اکبر 10 سال از من بزرگتر بود. از ادب و اخلاق چیزی کم نداشت اما من هیچ علاقه‌ای به او نداشتم. خانواده‌ام معتقد بودند علاقه در زندگی ایجاد می‌شود و من نباید لگد به بخت خودم بزنم.و.... دست آخر هم آنها کار خودشان را کردند و بدون اینکه احساس و نظر من برایشان اهمیتی داشته باشد مقدمات عقد من و اکبر را فراهم کردند.سرانجام با پاهای لرزان پای سفره عقد نشستم. حال آنکه همه آینده‌ام را تباه شده می‌دیدم.روزعقد اخم کرده بودم و نمی‌خواستم با کسی حرف بزنم. اما وقتی عاقد برای بار سوم خطبه را خواند فقط چشم غره پدر و برافروختگی صورتش را دیدم و فقط از ترس «بله» را گفتم.
مدت زیادی از عقدمان نگذشته بود که مقدمات عروسی مان هم فراهم شد و زیر یک سقف رفتیم. اکبر مرد بسیار خوبی بود. به خاطر علاقه‌ای که به من داشت هرگز خلاف میلم عمل نمی‌کرد. هر چه می‌خواستم برایم مهیا بود و خانواده عمویم هم محبت زیادی به من داشتند. با همه اینها نمی‌توانستم دوستش داشته باشم. همه فکرم این بود که بهانه‌ای پیدا کنم تا بتوانم از او جدا شوم. بارها هم قهر کردم و به خانه پدرم رفتم اما او هر بار با دسته گل و هدیه می‌آمد و پدرم هم مرا راهی خانه می‌کرد.»
شیما همانطورکه روسری‌اش را مرتب کرد با صدایی گرفته ادامه داد: «دیگر تقدیرم را پذیرفته بودم. تا اینکه یک روز در پارک با پسر جوانی آشنا شدم. ساسان همسن و سال خودم بود. او جوانی شاد و شوخ طبع بود و خیلی زود مرا دلبسته خودش کرد. فکر می‌کردم خصوصیات او خیلی نزدیک به من است. خوشبختی ای را که با همسرم نداشتم در کنار او به خوبی حس می‌کردم. چند ماهی از ارتباط ما گذشته بود که ساسان پیشنهاد کرد از خانه فرار کنیم و جایی برویم که هیچکس دستش به ما نرسد. اول راضی به این کار نشدم اما او آنقدر اصرار کرد و وعده و وعید داد که خام حرف هایش شدم.قول و قرار مان را گذاشتیم. هیجان زیادی داشتم اما تصمیم‌ام را گرفته بودم. آن روز به محض اینکه اکبر سر کار رفت من هم وسایلم را جمع کردم و طلا و جواهراتم را برداشتم و سرقرار رفتم.
ساسان منتظرم بود. به سرعت سوار شدم و ساعتی بعد از شهر خارج شدیم. چند روز بعد در شهرهای مختلف گشت و گذار کردیم. دیگر باید جایی برای زندگی پیدا می‌کردیم که ساسان پیشنهادی داد. او معتقد بود ما تا ابد نمی‌توانیم از همه فرار کنیم. بهتر است من به خانه برگردم و با یک دعوای صوری از اکبر طلاق بگیرم و بعد او به خواستگاری‌ام بیاید.ازآنجا که فکرمی کردم حرف هایش منطقی است پذیرفتم. به شهر برگشتیم و در یکی از خیابان‌ها ازماشین پیاده شدم. غرق در خیالات خودم بودم که ناگهان فهمیدم کیسه طلا و جواهرات وپول هایم را در خودروی ساسان جا گذاشته ام. با او تماس گرفتم اما جواب نداد. فکر کردم شاید متوجه نشده است.
بارها و بارها تماس گرفتم اما پاسخی نشنیدم. آنقدر زنگ زدم تا شارژ تلفن همراهم تمام شد. نمی‌خواستم باور کنم اما باید باورمی کردم کلاه بزرگی سرم رفته بود. با دست خودم تیشه به ریشه زندگی‌ام زده بودم. با یک ندانم کاری؛ آبرویم، زندگی‌ام و... را باخته بودم. دیگر روی برگشتن به خانه را هم نداشتم. به همین دلیل آواره پارک‌ها شدم. چند روزی کارتن خوابی کردم تا اینکه توسط مأموران دستگیر شدم.حالا هم شوهرم مرا نمی‌خواهد و...»
+34
رأی دهید
-1

  • قدیمی ترین ها
  • جدیدترین ها
  • بهترین ها
  • بدترین ها
  • دیدگاه خوانندگان
    ۴۵
    danyou - تل آویو، اسرائیل
    پایانش خیلی قشنگ و رمانتیک بود . میگه حالا هم شوهرم مرا نمی خواهد ....... چه شوهر بدی که تو رو نمیخواد .......
    0
    17
    ‌پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶ - ۱۵:۰۰
    پاسخ شما چیست؟
    0%
    ارسال پاسخ
    نظر شما چیست؟
    جهت درج دیدگاه خود می بایست در سایت عضو شده و لوگین نمایید.